بدرود ای عصر آمریکا



بدرود ای عصر آمریکا
بدرود ای عصر آمریکا

نویسنده:آندره جی.باسویج(۱)

چکیده:

محتوای اصلی مفهوم عصرآمریکا این است که آمریکا نیکوکاری، جهانی است که بر شر غلبه می کند. هنری لوز ادعا می‌کند که از این پس کشورها و ملت‌ها باید ارزش‌ها و روش‌های جامعه آمریکا را بپذیرند و همگی به یک زندگی آمریکایی روی آورند زیرا آمریکا منبع رستگاری و حراست و طلایه دار تاریخ است که تمام بشریت را به سوی معنویت رهنمون می سازد. تعابیراغراق‌آمیز لوز در مورد وظیفه انسانی آمریکایی‌ها در انتشار نوع‌دوستی و صلح و صفا در جهان و نجات جهان جنگ زده با راه حلی به نام دمکراسی، چشم آنان را به روی اشتباهات و فجایعی که سیاست‌مداران آمریکایی در سراسر جهان مرتکب می شوند، بست. نویسنده تصریح می‌کند، آمریکاییان باید خود را از خودبینی‌های بزرگ عصر آمریکا آزاد کنند و اقرار کنند که آمریکا به طور وسیعی در وحشی‌گری و حماقت و فاجعه ای که عصر و دوره ما را معنی می‌کند، شریک بوده است.
ریچارد کوهن در ستون جدیدی از نشریه واشنگتن پست می‌نویسد: عصر آمریکا تمام شده است و تعبیر هنری لوز که گفته بود،این عصر،عصر آمریکاست؛دیگر اعتباری ندارد. حق با کوهن است. تنها چیزی که باقی می ماند، این است که یک میخ به قلب این مخلوق خطرناک وارد کنیم تا مبادا به زندگی بازگردد. هفتم فوریه ۱۹۴۱، مقاله عصر آمریکا روزنامه‌فروشی‌ها را در زمانی کوتاه لرزاند، آن هم در زمانی که دنیا در گیر و دار یک بحران عظیم بود. جنگ در اروپا به طور فاجعه آمیزی پیش می رفت. جنگ دومی به همان اندازه مهیب و خطرناک در شرق دورآغاز می شد. مهاجمان در حالت آماده باش بودند.
آمریکایی‌ها با این حقه که دمکراسی در کشورهای دیگرپیاده نشده است، فریب خوردند. لوز آمریکایی‌ها را برانگیخت تا خود را عملاً کنار بکشند. فراتر از این، او آنان را با این سخنان فراخواند: باید از صمیم قلب، وظیفه و مسئولیت خود را به عنوان قدرتمندترین و حیاتی‌ترین ملت در جهان بشناسیم و نفوذ کامل خود را در سراسر جهان اعمال کنیم و برای تحقق اهدافی که صحیح می دانیم، از طریق ابزاری که شایسته می‌دانیم،وارد عمل شویم.
اگر امروزمقاله لوز را بخوانید، با آن تعابیر متعصبانه، افراطی و غلوآمیز، مثل این جمله که ما باید نیکوکاری و نوع دوستی را در سراسر جهان عهده دار شویم می‌بینید که این نظرات، چقدر از واقعیت به دور بوده است. در صورت‌بندی مسائل، ماده اصلی مفهوم عصر امریکا این است: آمریکا نیکوکاری جهانی است که بر شر غلبه می‌کند. ایالات متحده آمریکا این پیروزی را ممکن ساخته است. بنابراین، آمریکاییان در نهایت با تلنگری که در هفتم دسامبر ۱۹۴۱ خوردند، مسئولیت خود را در قبال هدایت جهان پذیرفتند و متعهد شدند، جهان را از توتالیتاریسم موروثی شیطان نجات دهند. ما داریم گذشته اسطوره ای این کشور را که هیچ‌گاه به واقعیت نزدیک نبوده و امروز کاملاً نحس و شوم خوانده می شود، جاودانه می‌کنیم. اگر چه ممکن است ریچارد کوهن درباره اینکه عصر امریکا پایان یافته، درست بگوید، اما مردم آمریکا و به ویژه مقامات سیاسی آمریکا، همچنان اسیر رؤیای عصر آمریکا هستند.
بنا کردن گذشته ای که به حال امروز ما مفید باشد، به رضایتی نیاز دارد که عصر آمریکا بیشتر آن را برباد داده است. به عنوان مثال، نابودی توتالیتاریسم استحقاق این را دارد که به عنوان حادثه برجسته ای از تاریخ معاصر شناخته شود(و شناخته می شود)، اما اعتبار عمده این کار بزرگ، مطمئناً به اتحاد جماهیر شوروی تعلق می‌گیرد. از آنجا که شصت و پنج درصد کل تلفات متفقین، مربوط به سربازان شوروی است، بنابراین شوروی ها سهم بیشتری در شکست رایش سوم دارند. در مقابل، تنها دو درصد تلفات، از آن ایالات متحده است؛ از این رو هر کسی که پدر یا پدربزرگش از جنگ جهانی دوم نجات پیدا کرده است، باید تشکر خود را از استالین که در این زمینه یار و دوست آمریکا محسوب می‌شد،ابراز کند. ادعای آمریکا در شکست آلمان نازی به همان اندازه اعتبار دارد که تویوتا ادعا کند، او خودرو را اختراع کرده است. ما دیر به بازی جنگ جهانی دوم وارد شدیم، اما زیرکانه، بیشتر از سهم عادلانه خود از پیروزی به چنگ آوردیم. زمانی که جنگ جهانی دوم دراوج شدت خود بود، جنگ سرد آغاز شد و متحدان و یاران قبلی به رقیبانی جدی تبدیل شدند. ایالات متحده یک بار دیگر،پس از یک دهه طولانی کشمکش و ستیز، اوج گرفت. در تبیین نتایج و تأثیرات جنگ سرد باید تصریح کرد که درخشش سیاست‌مداران آمریکایی، به شدت کم اهمیت تر از بی عرضگی کسانی است که بر کرملین حکومت می‌کردند. بی لیاقتی رهبران شوروی در اداره کشور به اندازه‌ای بود که سرانجام اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشید و مارکسیسم –لنینیسم که تا ابد بدنام شد و جای خود را به لیبرال دمکراسی و کاپیتالیسم داد. اژدهای شوروی در قتل خشونت‌آمیز خود موفق بود. پس باید از مالنکوف، خروشچف، برژنف، آندروپف، چرینکف و گورباچف تشکر کرد. آنچه پرچمداران عصر آمریکا تمایل دارند از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کنند، نه تنها متوجه دیگران نیست بلکه به سبب گام‌های اشتباهی است که خود ایالات متحده برداشته است. لازم است اشاره کنم که تکرار دوباره بسیاری از اشتباهات است که امروز ما را آزار می‌دهد.
موارد و نمونه های بسیاری از رفتارهای احمقانه و جنایتکارانه که برچسب made-in-Washington دارد و ساخته و پرداخته ایالات متحده است، ممکن است در حد و اندازه نسل کشی ارمنی‌ها،انقلاب بلشویک‌ها، ظهور هیتلر یا هولوکاست نباشد، اما بی‌تردید نمی‌توان آنها را تغییراتی کوچک وکم‌اهمیت محسوب کرد. برای آنکه حد و اندازه واقعی آنها را بشناسیم، باید استانداردها و معیارهای غیر قابل دفاع عصرآمریکا را ارائه کنیم. برای آنکه منظورخود را بهتر منتقل کنم، به مثال هایی اشاره می‌کنم که همه با آنها آشنا هستند، اگرچه تأثیر آنها در مشکلاتی که امروزه با آنها دست و پنجه نرم می‌کنیم، عمداً نادیده گرفته می‌شود.
کوبا: در سال ۱۸۹۸، ایالات متحده با اسپانیا وارد جنگ شد. ایالات متحده اعلام کرد، این جنگ را با هدف آزادسازی جزایر آنتیل به راه انداخته است. وقتی این توجیه پایان یافت،آمریکا تعهد خود را نقض کرد. اگر واقعاً عصر آمریکایی وجود داشته باشد، این عصر از اینجا شروع می شود، یعنی زمانی که دولت ایالات متحده یک پیمان جدی را شکست؛ در حالی که اصرار داشت موضوع را به گونه‌ای دیگر جلوه دهد. ایالات متحده برای آنکه کوبا را به کشور تحت‌الحمایه خود تبدیل کند، یک سلسله برنامه و اقدامات به راه انداخت که سرانجام به ظهور فیدل کاسترو،مسئله خلیج خوک ها، بحران موشکی کوبا،و مسئله جدی امروز یعنی اردوگاه گوانتانامو منجر شد. خطی که این رویدادها و حوادث را به هم متصل می کند، ممکن است یک خط مستقیم نباشد و فراز و نشیب‌ها و پیچ و خم‌های بسیاری را پشت سر بگذارد.
بمب: تسلیحات هسته ای، حیات ما را به خطر می‌اندازد.این جنگ‌افزارها می‌تواند به تنهایی تمدن را نابود کند. حتی تصور اینکه یک قدرت کوچک تر همچون کره شمالی تسلیحات هسته ای به دست آورده، وحشت و هراس را در سراسر جهان حاکم می‌کند. رؤسای جمهور آمریکا که باراک اوباما تنها آخرین آنهاست، نابودی و انهدام این سلاح ها را ضروری می دانند. اما آن چیزی که آنها کمتر به آن اشاره می‌کنند، نقش ایالات متحده در پریشانی و آزاری است که بشر از این مصیبت می‌بیند. ایالات متحده بمب را اختراع کرده است. ایالات متحده، تنها کشور باشگاه هسته ای است که از بمب به عنوان یک سلاح جنگی استفاده می‌کند. ایالات متحده است که قابلیت حملات هسته ای را به عنوان معیار قدرت در جهان پس از جنگ تعریف کرد و دیگر قدرت‌ها همچون اتحاد جماهیر شوروی، بریتانیای کبیر، فرانسه و چین را به جان هم انداخت تا برای به چنگ آوردن این تسلیحات با هم رقابت کنند. امروز ایالات متحده زرادخانه‌های عظیم هسته ای خود را در حالت آماده باش قرار داده و درست در زمانی که قاطعانه استفاده از تسلیحات هسته ای را به عنوان سیاست اولیه‌اش رد می‌کند، به دروغ، ترس از دستیابی دیگر کشورها به انرژی هسته ای و استفاده سیاسی از آن را فریاد می زند.
ایران: رئیس‌جمهور اوباما دست به سوی ایران درازکرد و از آنان که بر جمهوری اسلامی حکومت می‌کنند، دعوت کرد که مشت های خود را باز کنند. در حالی که، به میزان قابل ملاحظه ای، اینکه آنان مشت های خود را محکم گره کرده‌اند، نتیجه اعمال خود ماست. برای بسیاری از آمریکایی ها، آشنایی با ایران به بحران گروگان‌گیری درخلال سال های ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۱ برمی‌گردد،جایی که دانشجویان ایرانی سفارت‌خانه آمریکا را در تهران اشغال کرده و ده‌ها نفر از دیپلمات‌ها و افسران نظامی آمریکا را بازداشت کردند و حکومت جیمی کارتر را در یک بحران شرم‌آور و نکبت‌بار ۴۴۴ روزه به چالش کشیدند. اما برای بسیاری از ایرانیان، داستان روابط آمریکا و ایران تا حدودی زودتر شروع شده است، یعنی در سال ۱۹۵۳ که عاملان و کارگزاران آمریکایی با همکاران بریتانیایی خود، همکاری و همدستی کردند تا دولت محمد مصدق را که کاملاً دمکراتیک بر سر کار آمده بود، سرنگون کرده و شاه را به مسند سلطنت بازگرداندند. نقشه موفقیت‌آمیز بود. شاه دوباره قدرت پیدا کرد. آمریکایی‌ها به نفت دست پیدا کردند و یک بازار پر منفعت در صادرات مهمات و تجهیزات نظامی به دست آوردند. مردم ایران رنج و آزار بسیاری دیدند.آزادی و دمکراسی از رونق افتاد.کینه و نفرتی که در نوامبر ۱۹۷۹ با اشغال سفارت‌خانه ایالات‌متحده در تهران خودش را نشان داد،بی‌دلیل نبود.
افغانستان: باراک اوباما در اینکه جنگ افغانستان را جنگ خود کند، معطل کرد و وقت را اندکی تلف کرد. او نیز مانند جورج بوش سوگند یاد کرده‌ است که طالبان را شکست دهد. او نیز مانند جورج بوش با سوال از نقش ایالات متحده در ایجاد و سازمان‌دهی طالبان مواجه است. واشنگتن قبلاً به ارسال تجهیزات نظامی و همکاری و مشارکت با افغانی‌های بنیاد‌گرایی که جهاد را علیه اشغالگران خارجی به راه انداختند، افتخار می‌کرد. در زمان دولت‌های جیمی کارتر و رونالد ریگان،این موضوع به عنوان اوج و کمال تدبیر و ذکاوت سیاسی معرفی می شد. حمایت ایالات متحده از مجاهدان افغانی، حملات تلافی‌جویانه شوروی را به دنبال داشت. با این وجود، باید اذعان کرد که حمایت‌های ایالات متحده از طالبان، همچون سرطانی است که دیر یا زود عوارض دردناک و مصیبت بارش دامان خود آمریکایی‌ها را خواهد گرفت و نیروهای نظامی ایالات متحده را در باتلاق یک جنگ بی پایان متوقف خواهد کرد. آیا اگر ایالات متحده به گونه ای دیگر عمل می‌کرد، کوبا به یک دمکراسی ثابت و موفق که روزنه امیدی در آمریکای لاتین باشد، دست پیدا نمی‌کرد؟ آیا جهان از بلای تسلیحات هسته ای مصون نمی‌ماند؟ آیا امروز ایران یک متحد آمریکا نبود؟ آیا افغانستان یک کشور آرام که در کمال صلح با همسایگانش زندگی می‌کند، نبود؟ البته که هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید، ممکن بود چه اتفاقی بیفتد. همه ما می دانیم که تمام سیاست‌هایی که در واشنگتن ظاهراً
از ذهن و مغز سیاست‌مداران ناشی می شود،اینک بی نهایت نسنجیده به نظر می‌رسند.جای ما در این همه گاف و اشتباه کجاست؟ شاید انگیزه آنان از فریب ما این باشد که نگاه ما را منحرف سازند تا از این راه، ازداستان عصر آمریکا حراست کنند. ما نباید فریب بخوریم و باید در موضع مخالف بایستیم و آشکارا و آزادانه و بدون خجالت اعتراف کنیم که کجا اشتباه کرده‌ایم و چنین اقرارهایی را روی مجسمه‌های یادبود در وسط مرکز خرید واشنگتن حک کنیم. حقیقتاً ما باید عذرخواهی کنیم. وقتی می‌خواهیم از تکرار یک اشتباه جلوگیری کنیم، هیچ چیزی به اندازه ابراز پشیمانی به کار نمی‌آید. بنابراین ما باید به مردم کوبا بگوییم، از اینکه روابط کوبا و آمریکا تا این حد و برای مدتی طولانی آشفته است، متأسفیم. اوباما باید تأسف عمیق ما را از سیاست‌های مداخله‌جویانه ایالات‌متحده به گوش ایرانی‌ها و افغان‌ها برساند. ایالات متحده باید تمام این کارها را انجام دهد، قطعاً فیدل کاسترو، بدون توجه به اینکه مقامات رسمی ایالات متحده ممکن است چه بگویند یا چه کار کنند،به نقش خودش در اشتباهات تصریح نخواهد کرد. ژاپنی‌ها هیروشیما را به پای پرل هاربر نخواهند گذاشت و آن را یک تسویه حساب به شمار نمی‌آورند. روحانیون ایرانی و مجاهدین افغانی، فراموشی گذشته را به واشنگتن توبه کرده هدیه نخواهند کرد.
ما از آنها عذرخواهی می‌کنیم، برای اینکه خودمان را از خودبینی‌های بزرگ عصر آمریکا آزاد کنیم، و برای اینکه اقرار کنیم، آمریکا به طور وسیعی در وحشی‌گری و حماقت و فاجعه‌ای که عصر و دوره ما را معنی می‌کند، شریک بوده است. برای حل مشکلاتمان، نیاز داریم خودمان را آنچنان که واقعاً هستیم،بشناسیم. برای این منظور، نیاز داریم یک بار برای همیشه از شر خیالات و اوهامی که در عصر آمریکا شکل گرفته‌اند،خلاص شویم.
۱-(Andrew J. Bacevich، استاد روابط بین‌الملل دانشگاه بوستون)
منبع: www.commondreams.com
منبع:نشریه سیاحت غرب،شماره ۷۳



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.