ملی‌گرایی



 ملی‌گرایی

نویسنده: بروس هداک
برگردان: محمدحسین وقار

ملی‌گرایی همانند لیبرالیسم و محافظه‌کاری، همگام با انقلاب فرانسه در صحنه سیاسی اروپا پدیدار گشت؛ اما برقراری ارتباط آن با دیگر جنبش‌ها و افکار، عمیقاً‌ دشوار است. اگرچه ملی‌گرایی ارتباط بسیار نزدیکی با طبقات متخصص و تجاری جدید داشت، اما به مثابه یک مرام و مسلک، هرگز نقابی سیاسی برای منافع اجتماعی و اقتصادی آنها نبود. ملی‌گرایان می‌توانند از مجموعه ظاهراً بی‌پایانی از مواضع قانونی و سیاسی (اغلب متناقض) دفاع کنند. در مبارزات و جنگهای انقلابی سالهای ۱۸۱۵-۱۷۸۹، صفوف ملی‌گرایان را در هر دو طرف مشاهده می‌کنیم. صرف نظر از شکل قانونی مورد حمایت ملی‌گرایان، اصرار آنها بر اینکه هویت ملت به دولت ارزش می‌بخشد، شالوده مشترکی برای همه آنهاست. ملی‌گرایی از نظر توان بسیج جمعیت‌ها، آشکارا کارآمدترین مسلک و مرام امروز است. با توجه به چشم‌انداز طولانی‌تر تاریخ اروپای نوین، شاید این گونه باشد که کابوس ملت مسلح فرانسه از اهداف مشخص موردنظر ارتشهای انقلابی ترسناکتر به نظر برسد.
اما ریشه‌های ملی‌گرایی را باید در ورای حوزه سیاست جستجو کرد. ملی‌گرایی ابتدا در قرن هجدهم و در واکنش به تسلط فرهنگ فرانسه بر دنیای ادبی پدیدار گشت. بیشتر عقلای عصر روشنگری در ذهن خود، فرانسه را اوج تمدن و فرهیختگی می‌شناختند؛ اما منتقدانی مانند هِردِر، به خصوص در آثار اولیه‌اش (۷۴-۱۷۶۹)، برتری فرهنگی فرانسه را از نظر عقلی و اخلاقی مخرب می‌دانستند. هِردِر اعتقاد دارد که متفکران عصر روشنگری واژگانی انتزاعی و عامی را می‌پذیرفتند که چشمان خود را بر روی تمایزات و اختلافات ظریف مستتر در سنتهای فرهنگی محلی بسته بود. چیزی که اوضاع را بدتر می‌کرد، این بود که نویسندگان آلمانی، ایتالیایی یا چک، تشویق می‌شدند آثارشان را به زبان و سبکی اساساً مشتق از فرانسه بیان نمایند. مردم با ریشه‌ی خود بیگانه شدند.
به نظر هِردِر، تنها راه متوقف ساختن این افول، شکوفا ساختن فرهنگهای محلی بود. خود هِردِر وقت زیادی را صرف تلاش برای اعاده سنتهای ملی از طریق گردآوری داستانها و آوازهای فرهنگِ مردم (فولکلور) نمود. او از ذوق ادیبانه و آرایه‌های فرهنگ والای فرانسه نفرت داشت و در عوض، محصولات طبیعی فرهنگهای بی‌پیرایه را تحسین می‌نمود. هِردِر در یادداشتهای روزانه سفر در سال ۱۷۶۹، به ارائه گزارش تلخی از آموزشی مصنوعی می‌پردازد که او و همعصرانش در معرض آن قرار داشتند؛ آموزشی حساب شده که هدفش، فروکوفتن هر اندیشه خلق الساعه یا اصیل بود: ای استادان بزرگ همه‌ی اعصار،‌ای موسی و‌‌ای هومر! شما از الهام سخن راندید. شما چیزی را آغاز کردید و با وزنی جاودانه خواندید، که در آن استوار جای گرفته بود؛ و این گونه مادام که انسانها بخواهند آن را بخوانند، می‌توانند بار دیگر آن را بخوانند. ما در نثر سست و نامطمئن خود، با اتکا به خود و هر لحظه‌ای که می‌گذرد، زمزمه‌ای سست و بی‌روح را چندان تکرار می‌کنیم تا دیگر چیزی برای گفتن نداشته باشیم! (۱) هِردِر ستاینده‌ی امکانات خلاق فرهنگهای بدوی و نه خردگرایی سنجیده‌ی روشنگران فرانسه است.
با بررسی باز هم یک فلسفه دیگرِ تاریخ (۱۷۷۴)، تباین هِردِر از روشنگری به بهترین شکل سنجیده می شود. هدف این کار آشکارا اختلاف‌انگیز است. این پاسخی است به شکلی که محصول مستقیم دیدگاه خردگرایانه جهان است. هِردِر تلاش برای طبقه بندی پدیده‌های فرهنگی را به منزله یک رخداد، و به خصوص همچون نمونه‌هایی از قوانین فراگیر مردود می‌داند. او مقایسه چیزهای اساساً بی‌نظیر را نابینایی در برابر قلمرو تجربه می‌داند. برای درک کل ماهیت روح حاکم بر هر چیز، که همه دیگر تمایلات و همه دیگر استعدادهای روحانی را مطابق الگوی خود شکل می‌دهد و حتی جزئی‌ترین اعمال را به رنگ خود درمی‌آورد، پاسخ خود را به یک کلمه محدود نسازید، بلکه به ژرفنای این قرن، این منطقه و کل این تاریخ نفوذ کنید و خود را در همه آن غوطه‌ور سازید و در درون خود تمامی آن را احساس کنید؛ تنها آنگاه قادر به درکش خواهید بود؛ تنها آنگاه شما اندیشه‌ی مقایسه هر چیز عام و خاص با خود را کنار خواهید گذاشت. (۲) از این منظر، تنها راه درک معنی تاریخ یا فرهنگ، غوطه خوردن در آن است؛ اگر طبقه‌بندی بیگانه‌ای را تحمیل کنید، قبل از آنکه آغاز کنید، گم شده‌اید.
به علاوه به گفته هِردِر، روش تطبیقی بر سوءبرداشت از ماهیت جامعه استوار است. او زندگی را رابطه‌ی نزدیک مبارزه میان طبیعت و سنت می‌داند. اقلیم خاص و محیط طبیعی مشوق اشتغالی خاص است؛ سنتی پدیدار می‌گردد که میراث مبارزه‌ای خاص است؛ یعنی خردی اکتسابی که اخذ تصمیمات را بدون تشبث به تخته رسم ممکن می سازد؛ زبانْ روح جامعه را در مبارزه‌ی بی‌نظیر خود برای بقا تلخیص می‌کند.
معیارهایی که طبق آن در باب جامعه‌ای خاص داوری می‌کنیم، نباید قاعده‌ی فراگیر یک فیلسوف باشد؛ آنها در شرایط خاصی پدید می‌آیند و تنها در آن وضعیت معتبرند. مطابق استدلال هِردِر: هر شکلی از کمال انسان، به یک معنی، ملی و مبتنی بر زمان و از منظری اخص، فردی است. (۳) از نظر منتسکیو، هِردِر درباره این سؤال مربوط به روش تطبیقی، کل نیروی قلم گزنده‌ی خود را به کار می‌گیرد: ای منتسکیو! کلماتِ منفک از فحوایشان که در سه یا چهار بازار تحت لوای سه تعمیم پلید انباشته شده، تنها کلماتی پوچ، بی‌فایده، غیردقیق، گیج‌کننده، اما با روح‌اند. کاری که انعکاس شوریدگی و شیدایی همه اعصار، ملتها و زبانهاست، مانند برج بابل، به طوری که همهْ کالا و اموال خود را به سه میخ ضعیف می‌آویزند. تاریخِ همه اعصار و اقوام که توالیِ آنْ کار بزرگ جاودان خدا را شکل می‌دهد، تخریب گشته و دقیقاً به سه پُشته، یا به عبارتی، تنها به یک مجموعه تقسیم شده است، اگرچه مواد والا و ارزشمند کم ندارد. (۴)
تمرکز مشخص هِردِر بر ارزشِ فردیت است. نه تنها با گرایش به منظم ساختن تاریخْ ذیلِ سرفصل تعمیم‌های خودسرانه مخالف است، که با عادت قضاوت در باب دوره‌های تاریخی از منظر حال نیز که در عصر روشنگری رایج بود، سر ستیز دارد. او از طرد جهل و خرافه در دوره قرون وسطی معروف به عصر تاریکی، خودداری می‌ورزد؛ در عوض، دغدغه‌اش درک هر دوره یا فرهنگ براساس ویژگیهای خاص است که آن را درون داد منحصر به فرد روح انسان می‌داند. او تأکید دارد که احساس مشترکْ شرط لازم برای ادراکِ فرهنگی است، که ناظران را قادر به دریافت طبیعت منسجم جوامع می‌سازد: همه کتابهای ولتر، هیوم، رابرتسونز (۵) و ایسلینز (۶) برای خشنودی همعصران‌شان، مشحون از گزارشهای زیبایی است در این باره که چگونه عصر روشنگری و اصلاح دنیا، فلسفه و نظم از دوره‌های تیره و تار خداپرستی و استبداد روحانی سر برآورد. این همه، هم درست است و هم نادرست. اگر مانند کودک، یک رنگ را در برابر دیگری نگه داریم، اگر بخواهیم تصویری با زمینه روشن مرکب از رنگهای متباین ترسیم کنیم، درست است: متأسفانه در قرن ما روشنایی بسیار زیاد است! اما اگر دوره قبل را با توجه به طبیعت ذاتی و اهداف، سرگرمیها و آداب و رسوم آن و به خصوص به مثابه ابزار فرایند تاریخی مدنظر قرار دهیم، نادرست است. (۷) هِردر همه دوره‌ها و فرهنگها را ذاتاً ارزشمند می‌داند: من نمی توانم خود را قانع کنم که چیزها در مملکت خدا تنها وسیله‌اند. امروزه به اندازه‌ی قرون گذشته، هر چیزی در عین حال هم وسیله و هم هدف است. (۸)

با این دیدگاه، باید همیشه برای دورنمای منحصر به فرد هر فرهنگ، اولویت دستوری قائل شد. از همه مهمتر، به نظر هردر، این زبان است که واحدهای فرهنگیِ طبیعی را متمایز می‌سازد. افراد خود را با زبانشان در ابتدایی‌ترین سطح همسان می‌انگارند. آنها نه تنها وسیله ارتباط، که دورنمایی گسترده‌تر نیز کسب می‌کنند که دنیا را برایشان قابل درک می‌سازد. نمایی از فرهنگ که مؤید این همه از چیزهای مهم برای مردم است، خطر تضعیف اخلاق و عقل را به همراه دارد.

دغدغه‌ی ریشه‌ها و هویت، به مضمون اصلی آثار ملی‌گرایانه متأخر تبدیل شد. به همین ترتیب انکار فکر پیشرفت از جانب هِردِر نیز چنین بود. در مقابل متفکران عصر روشنگری که گذشته را توالی انواع جامعه تلقی می‌کردند که در حال به اوج می‌رسد، هِردِر جامعه را کانون بی‌همتای یک شیوه خاص زندگی محسوب می‌دارد. در حقیقت ملی‌گرایی او عمیقاً غیرسیاسی است. او از منظر تنوع فرهنگی، زبان، اسطوره‌ها و سنتهای مشترک و نه مقولات مشخصاً سیاسی می‌اندیشد. او سوءظن عمیقی به دولت امروزین دارد و آن را ماشین بزرگ کاغذبازی می‌داند که می‌خواهد عرفهای متمایز جوامع محلی را نادیده بگیرد یا پا بر آنها نهد.
چیزی که ملی‌گرایی را به یک جنبش سیاسی تبدیل نمود، واکنش در برابر تلاش برای اعاده‌ی نظام سیاست سلسله‌ای در سال ۱۸۱۵ و در پی شکست ناپلئون بود. ملتها به سبکهای جدید اندیشه و عملِ سیاسی عادت کرده و وفاداری جدیدی پدیدار گشته بود. در امپراتوری گسترده‌ی اتریش، مسائل بسیار حاد بود. اسلاوها، مجارها یا ایتالیایی‌های تحصیل کرده نمی‌توانستند خود را با حکومت مستقر در وین همذات پندارند. از بطن این ملتهای سرکوب‌شده، جنبش‌هایی با هدف سیاسی بسیار روشن پدید آمد: رهایی ملت از حاکمیت خارجی. آرمان تعیین سرنوشت خود در سطح ملی به خط مقدم مباحثات سیاسی رانده شد، و پرسشهایی درباره نوع ترتیبات قانونی مناسب جامعه‌ای که با آن به مثابه موضوعی ثانوی برخورد می‌شد، مطرح گردید.
برجسته‌ترین نماینده این سبک جدید ملی‌گرایی، جوسپه مازینی (۱۸۰۵-۷۲) بود. همت او بیشتر مصروف تبلیغات بود تا ارائه یک نظریه نظام‌مند اجتماعی و سیاسی. مازینی در سال ۱۸۳۱، سازمان ایتالیای جوان را در جهت شکل‌دهی یک جمهوری متحد ایتالیایی از طریق قیام مردمی تأسیس نمود. او بیشتر عمر حرفه‌ای‌اش را در سالهای بعد از ۱۸۳۷، در تبعید در انگلستان سپری نمود؛ او در راه حفظ اندیشه ایتالیای متحد در میان مردم تحصیل کرده از طریق انتشار مطالب پرشور، خستگی‌ناپذیر بود. مازینی به رغم تعهد عمیق شخصی به اصول جمهوری، همیشه در حمایت از هر حرکتی در جهت آزادی ایتالیا از حکومت خارجی مصر بود؛ اما تأکید داشت که آزادی باید کار خود ایتالیایی‌ها و نه محصول مجموعه‌ای از اوضاع و احوال دیپلماتیک باشد. نحوه تحقق اتحاد ایتالیا در نهایت در سال ۱۸۶۱، موجب سرخوردگی عمیق او گردید. (۹) وی تا زمان مرگ در سال ۱۸۷۲، همچنان مردی تلخ و منزوی باقی ماند.
ملی‌گرایی مازینی تمرکزی مشخصاً سیاسی داشت. با این همه، او با بسیاری از فرضهای شکل‌دهنده‌ی دیدگاه هِردِر اشتراک عقیده داشت؛ مثلاً او تحلیل علمی انتزاعی تاریخ و اجتماع را مردود می‌دانست و در مقابل، بر قرابت خود با دیدگاههای غیرفکورانه، که آنها را بنیان نحوه زندگی می‌دانست، تمرکز نمود. همچنین با فردگرایی به جا مانده از میراث روشنگری برای اندیشه لیبرالیسم، مخالف بود. چیزی که برای او اهمیت داشت، این نبود که افراد باید بتوانند به تعقیب منافع خاصشان بپردازند، بلکه این بود که افراد باید از رشته‌هایی که آنها را به جامعه‌شان پیوند می‌دهد، آگاه باشند. هماهنگی و همکاری کلمه عبورند. به نظر او، تأکید بر رقابت و برخورد آموزه‌های معاصر لیبرالیسم و سوسیالیسم مانعی اصلی در مسیر رفاه جوامع است. در مقابل، او استدلال می‌کند که جایگاه اخلاقی افراد تنها با همکاری در کارهای مشترک رشد خواهد یافت؛ بنابراین برای او مهم است که احساس هویت مردم که به کمک زبان، آموزش، سنتهای فرهنگی و مانند آن شکل گرفته، در نهادهای سیاسی‌‌شان بازتاب داشته باشد.
به نظر مازینی، تحولات در جهت اتحاد ملی در ایتالیا تنها جنبه‌ای از فرایند گسترده‌تری بود که در سراسر اروپا جریان داشت. در همه‌جا، جهت حرکت، دوری از فردگرایی افراطی، یعنی خصیصه عصر روشنگری و انقلاب فرانسه، و به سوی آگاهی ژرفتر از روابطی بود که جوامع را به هم پیوند می‌داد. این نظریات، در مقایسه با صرف ادراک منافع مشترکِ متضمنِ فرضیات ناگفته‌ی مستتر در شیوه زندگی، از عمق بیشتری برخوردار بود. شاید تنها ادبیات ملی بتواند بنیانهای احساس مشترک را در قالب کلام بیان نماید؛ (۱۰) اما مازینی تأکید دارد که ادبیاتِ عمیقاً ملی نباید تنگ و یا درون‌گرا باشد. آگاهی از هویت ملی ناگزیر مستلزم شناسایی هویت و استقلال دیگر ملتهاست؛ بنابراین در طرح مازینی، ملی‌گرایی را می‌توان پدیده‌ای اروپایی دانست که موجب تقویت پیوند میان ملتهای مستقل می‌گردد. درسی که ایتالیا فرامی‌گیرد، روشن است: تاریخ خاص هر ملت در میانه‌ی حرکت مشترک، جدا می‌شود. (۱۱)
براین اساس، آینده‌ای بزرگ ایتالیا و اروپا را به سوی خود می‌خوانَد؛ اما این آینده تنها در صورتی به ثمر خواهد نشست که ملتهای مستقل بتوانند بنیانِ خود را بر شالوده‌ای مناسب استوار سازند. اینها نیازمند استقلال سیاسی و اتحاد اخلاقی‌اند، نه برای طرح دعاوی علیه یکدیگر که به مثابه وسیله‌ای برای ایفای نقشهای متمایزشان در فرهنگ تحول یابنده‌ی اروپا. (۱۲) مازینی در این مقاله‌های اولیه، هنوز جزئیات بُعد سیاسی بحث خود را تدوین نکرده است؛ اما در باب پویایی تغییرات تاریخی و تعاملات نهادی، دیدگاههای خود را دارد که شالوده تشریح راهبردهای مضیق‌تر سیاسی او در دهه ۱۸۳۰ است.
مازینی کوشید یک راهبرد انقلابی فراگیر برای جنبش ملی طراحی کند و طبق معمول، ذهن او با بیهودگی فعالیتهای آشوب‌طلبانه فرقه‌های زیرزمینی سیاسی مشغول بود. بدین منظور، در سال ۱۸۳۱ که در مارسی در تبعید بود، توان خود را بر بسیج جنبش جدید ایتالیای جوان متمرکز نمود که هدف دوگانه‌ی آموزش سیاسی مردم و سازماندهی قیام مردمی را تلفیق می‌کرد. او اهداف سیاسی فوری را در گسترده‌ترین فحوای عقیدتی خود قرار داد و کوشید تجمع گروههایی را که قبلاً درگیر فعالیت فرقه‌ای نبوده‌اند، به دور لوای ایتالیای متحد، مستقل و آزاد تشویق نماید. او در بیانیه‌ی ایتالیای جوان (۱۸۳۱)، اعلام می‌دارد که حقیقتْ تقسیم‌ناپذیر و تا حدود زیادی از پیش پذیرفته شده است. (۱۳) هدف این جنبش، اکتشاف تلویحات این بینش اصلی به طریقی است که هر فرد بتواند آرمان ایتالیا را به پیش ببرد. بدین لحاظ، لحن آن آموزنده و برانگیزاننده است. مازینی اهمیت باورشناسی را به منزله سلاح سیاسی درک کرده بود. او می‌دانست که پیام سیاسی باید به شکلی مطرح و تکرار گردد که به سادگی قابل درک و پذیرش باشد. سخن اولیه او در باب اصول ایتالیای جوان را می‌توان نمونه تبلیغات باورشناختی دانست. ایتالیایی‌ها با جغرافی و زبان به دور هم گرد می‌آیند، اما تعهد سیاسی به آنها هویت می‌بخشد. او اعلام می‌دارد که: ملتْ جامعیت ایتالیایی‌هاست، که با توافقْ متحد شده و طبق قانونی مشترک زندگی می‌کنند. (۱۴) طبیعت تنها می‌تواند موقعیتی را فراهم آورد که در آن ملتها بتوانند به پا خیزند. این وظیفه مردم است که این امکان را برای خود مغتنم شمارند، و در حالی که برای تحقق هویت سیاسی‌شان می‌کوشند، اعتبار معنوی خود را نیز ارتقا بخشند.
مازینی قصد دارد ایتالیایی‌ها را به دور آرمان ملی گرد آورد؛ اما تأکید می‌کند تنها با اتکا بر حمایت سیاسی توده‌های مردم نمی‌توان آرمان را به پیش برد. او اصرار دارد که باید قدرت یک انجمن را نه تنها در تعداد پیروانش که در همگنی و هماهنگی حمایتی که نسبت به آن ابراز می‌گردد، جستجو کرد. (۱۵) بنابراین با توجه به فوریتِ وظیفه سیاسی، تدوین اهداف باورشناختی با منتهای وضوح حائز اهمیت است. اعضای ایتالیای جوان نباید در قبال سیمای سیاسی ایتالیایی که برای تحقق آن می‌کوشند، تردیدی به خود راه دهند. این حرکتْ جمهوری‌خواه و وحدت‌طلب است. (۱۶) اندیشه‌ی دقیقاً‌ سیاسی مازینی بر شالوده این دو اصل بنا شده است. در شرایط خاص، اتحاد مصلحتی موقت با گروههای سلطنت‌طلب برای او قابل تصور است؛ اما انحراف از تعهد به دولت متحد را برنمی‌تابد.
مازینی در عمر حرفه‌ای خود، هرگز نمی‌توانست دورنمای غصب موقعیت کل ملت را از جانب صاحبان منافع فرقه‌ای از نظر دور سازد؛ اما بحث او در این باره که دقیقاً چگونه می‌توان منافع عمومی را ابراز داشت، به هیچ وجه روشن نیست. مازینی با متابعت از روسو، اعتقاد دارد که حاکمیت، تفکیک‌ناپذیر و ناشی از حقیقت اخلاقی جوهری و نه مجموعه‌ی روشهای اجرایی اقتدارآمیز است؛ مثلاً در باب تکالیف انسان که سال ۱۸۵۹ نوشت، قانون اخلاق را با تقدیر مقدر خدا یکی می‌انگارد؛ اما در اعلام نظر خود در باب قانون اخلاق در حد یک حکم اقتدارآمیز خاص، از روسو موفق‌تر نیست. مطابق ادعای او، این امر از طریق الهام انسانهای خلاق و تمایلات انسان در دوره‌های مختلف تاریخ آن، بر او آشکار می‌گردد. (۱۷) او اساساً منکر استقرار حاکمیت در فرد یا اجتماع است، مگر در حدی که یکی از آنها در راستای آن طرح یا آن قانون قرار داشته و خود را به سوی اهداف آن سوق دهد. (۱۸) او حکومت مشروع را تنها از منظر التزام به قانونِ اخلاق از استبداد تمییز می‌دهد. انکار سازوکار قانونی از جانب او تند و گزنده است: اگر رأی صریح اکثریت در تقابل آشکار با قانون متعالی اخلاق باشد یا عمداً مسیر پیشرفت آینده را مسدود نماید، به معنی حاکمیت نیست. حاکمیت نمی‌تواند در ورای سه کلمه خیر عمومی، آزادی و پیشرفت وجود داشته باشد (۱۹). مشروطه‌خواهان میانه‌رو که با سوءظن به مازینی می‌نگرند، حتماً آدمشان را می‌شناسند.
این نظر که مازینی در توصیف دولت یا در ملی‌گراییِ گسترده‌ی خود مبتکر بود، گمراه‌کننده است. او به بسیاری از فرضیات ملی‌گرایانِ فرهنگی اولیه اعتقاد داشت. برداشت او از رسالتِ بی‌نظیر ملت با نظریات مذکور در نوشته‌های اولیه هِردِر بسیار هماهنگ است، که در آنها معیارهای فراگیر قضاوت، به نفع مجموعه‌ای از دیدگاههایی مردود گشته که هریک انحصاراً ارزشمند است. مطمئناً مازینی از نظر گستره‌ی همسازی با هِردِر همسنگ نبود. در حقیقت، دلمشغولی او با گستره وسیعتر تحولات تاریخی، ملتهای کوچکتر را چندان به حساب نمی‌آورْد. به نظر او فرانسویان با انقلاب خود، نقطه پایانی بر عصر فردگرایی نهادند و رسالت خود را محقق ساختند؛ اما تقدیر آن بود که ایتالیایی‌ها آغازکننده‌ی دوره جدیدی از هماهنگی ملی باشند؛ در این حال، ملتهای کوچکتر شاهد آن بودند که در گروه‌بندیهای وسیعتر منطقه‌ای مستحیل شده‌اند. مازینی که در سال ۱۸۵۷ کتاب می‌نوشت، نتوانست بر روی نقشه سیاسی اروپا، جایی برای اتریش، ملتهای مختلف اسلاو، هلند، بلژیک یا ایرلند بیابد. (۲۰) البته این گونه تنگ‌نظری در میان ملی‌گرایان غیرمعمول نبود. حتی میشله که در خصیصه‌ی تندروی‌اش تردیدی نبود، درصدد بسیج مردم فرانسه حول تصویر بسیار خاص رسالت تمدن سازشان بود. (۲۱) اختلاف مازینی با میشله تنها در این باره بود که ساعت برای کدام ملت نواخته شده بود!

به علاوه، مازینی مفروضات جامعه‌گرایانه‌ای را فراگرفته بود که خصیصه‌ی مشترکِ اندیشه تاریخی و سیاسی آرمانی بود. (۲۲) متفکران از همه سوی طیف سیاسی، فردگراییِ عصر روشنگری را محدود و محدودکننده می‌دانستند که انسان را به محاسبه‌گران مزایای مادی فرومی کاهد. در حقیقت زبان مازینی، با تأکیدی که بر وظیفه در برابر جامعه، فداکاری، هماهنگی و همکاری داشت، می‌توانست در شرایط دیگری او را مردی با تمایلات محافظه‌کارانه معرفی کند. چیزی که از او یک افراطی می‌سازد، اصرارش بر این نکته است که وقتی قیدوبندهای ساختگی را بر توسعه قرار می‌دهند، ارزشهای جامعه نمی‌تواند شکوفا گردد. او مصرانه شاکی است که حکومت یا سلطه خارجی الگوی طبیعی روابط نهادی را در سراسر ایتالیا دگرگون ساخته و منجر به پیدایش نخبگانی محلی گشته که جایگاه قدرتشان به حمایت سیاسی خارجی وابسته است، و در مناطقْ گروهها و افراد، و در سطح گسترده ملی، مناطق را در برابر هم قرار داده است. بلندپروازی مازینی اعاده هماهنگیِ کارکردیی بود که می‌باید طبیعتاً حاصل می‌گشت و ایتالیایی ها را قادر می‌ساخت که نقشهای خاص را با آگاهی کامل از تعهدات خود و ضمن اتکا بر هم‌میهنان‌شان انجام دهند. بدین ترتیب نه تنها پیشرفت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آینده تضمین می‌شد، که آگاهی از هویت ملی با قرار گرفتن در کانون توجه سیاسی تشیید می‌گشت.

دستاوردهای عملی مازینی محدود بود. قیامهای برنامه ریزی شده برای ساوُآ و ناپل عقیم بود؛ و خیزشهای مختلف در پادشاهی ناپل که در سالهای بعد از سال ۱۸۳۷، با شکست برادران باندیرا (۲۳) در سال ۱۸۴۴ به اوج خود رسید، به سادگی سرکوب شد. (۲۴) به نظر بسیاری از ناظرانِ شک‌اندیشْ مازینی فقط مردان جوان آرمان‌خواه را تشویق کرده بود که به اقدامات سرسختانه‌ای بپردازند که تقریباً بدون هیچ تردیدی به قیمت جان‌شان تمام می‌شد؛ اما حتی شکست دارای ارزش تبلیغی است. مازینی به فرد ناخواسته‌ی اقتدارگرایان تبدیل شد. اگرچه ممکن است در نگاهی به گذشته، آشوبهایی که او الهام‌بخش آنها بود، نامطلوب به نظر برسد، اما نمی‌توان آنها را نادیده گرفت. در سالهای ۱۸۲۰-۱ حکومتهای میلان و ناپل موقتاً سرنگون شدند و هیچ حکومتی نمی‌توانست مطمئن باشد که جرقه‌ای محلیْ آتشِ برخوردی بزرگتر را مشتعل نسازد. در حوادث عظیم سال ۱۸۴۸ که نظام مدنی در سراسر اروپا مورد تهدید قرار گرفت، کار به اوج خود رسید؛ اما آنچه از دیدگاه سیاسیِ درازمدت تر اهمیت بیشتری داشت، این بود که مازینی فعالان ایتالیایی را به تفکر از منظر طبقات سیاسی ملی واداشت. در دنیای زیبای جدیدی که او در ذهن داشت، وفاداری سنتی به شهر یا منطقه، هرج و مرج طلبی تلقی می‌شد. اگرچه ممکن است شگردهای مازینی تأثیر کمی در دگرگون ساختن وضعیت موجود داشته، اما تبلیغات او تأثیری پایدار بر طیف سیاسی اروپا برجای گذاشت.
مازینی اساساً درصدد ایجاد اجماعی باورشناختی نبود. حتی در محافل تندروتر، ناآرامی گسترده‌ای در قبال اهداف و روشهای او وجود داشت. چیزی که او را از همکارانش که مانند او از استعمار بیزار بودند، منزوی ساخت، برداشت او از استقلال سیاسی ایتالیا فی‌حده به مثابه هدف بود. آنجا که فدرالیست‌ها و مشروطه‌خواهانِ میانه‌رو آزادسازی ایتالیا را از حاکمیت خارجی وسیله‌ای برای تأمین دیگر ارزشها می دانستند، مازینی تحقق یک دولت ایتالیایی را عاملی تعیین کننده در فرایند تجدد می‌دانست که موضوعات حل ناشده‌ی بسیاری را برجا می‌نهاد. او درباره نسل رشد اقتصادی یا درباره موضوع دشوار رابطه میان قدرت محلی، منطقه‌ای و ملی، جزئیات چندانی را مطرح نساخت. مازینی برای مسأله ایتالیا، راه حلی صرفاً سیاسی را پیشنهاد کرد، ضمن آنکه از مشکلات ناشی از تحمیل یک طرح واحد بر رویه‌های متنوع اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آگاه نبود یا اطلاع ناچیزی داشت. نکته‌ای که باید مورد تأکید قرار گیرد این است که اگرچه تندروها- همانند مازینی- به منافع طبقاتی محدود مشروطه‌خواهانِ میانه‌رو با سوءظن می‌نگریستند، اما استقلال ملی را وسیله‌ای بغرنج می‌دانستند که لازم بود در رابطه با ملاحظات موسع‌تر اقتصادی و اجتماعی ارزیابی شود. اینکه استقلال ملی دقیقاً تا کجا می‌توانست پیشرفتی برای ایتالیایی‌ها باشد، به شرایطی بستگی داشت که براساس آنها به دست آمده بود. اعتبار مردم‌سالارانه‌ی مازینی مورد تردید نیست. نکته مورد تردید، عقیده او به آن است که قدرت اعمال شده توسط مردم نباید مورد سوءظن باشد. در حکومت مردم سالار، احتمال کمتری هست که از قدرت سوءاستفاده شود؛ اما بدون تردید، این فرض که سوءاستفاده از قدرت ممکن نیست، خوش‌بینی بیش از اندازه است. رشد و ترقی انسان با رفع قیودی خاص، تضمین نمی‌شود؛ همچنین برخورداری مستمر از آن در هر موقعیت، خالی از مشکلات لاینحلی نیست که شاید در نهایت باید با توسل به زور حل شود. موضوع حیاتی، اِعمال مناسب قدرت است. برای روشهای قانونیْ بدیلی وجود ندارد.
تردید و تزلزل در بطن اندیشه سیاسی مازینی، معمای موجود در نظریه ملی‌گرایی را آشکار می‌سازد. وقتی حق تعیین سرنوشت ملی مورد دفاع قرار می‌گیرد، عموماً با توجه به انواع پیامدهای ممکن و مورد انتظار است. بسیاری از لیبرالیست‌های قرن نوزدهمْ استعمار را مانع اصلی تحقق حقوق می‌دانستند. وقتی آنها در ضدیت با حکومت استعماری بحث می‌کنند، بدان دلیل است که حقوق را جدی می‌گیرند. به ندرت ممکن است یک لیبرالیست، بدون توجه به آن چیزی که جامعه می‌خواهد، حق تعیین سرنوشت را فی‌حده یک هدف بداند؛ اما این دقیقاً معمایی است که مازینی در نوشته‌هایش از آن می‌گریزد. نه تنها مازینی از ملی‌گرایی لیبرال دفاع نمی‌کند، که بر این گمان است که ملت مردم‌سالار نباید بیش از حد از خود انتظار داشته باشد. تاریخ تأسفبار مردم‌گرایی سیاسی قرن نوزدهم نشان می‌دهد که اثبات صحت این فرض تا چه حد می‌تواند خطرناک باشد.
ملی‌گرایی، در واکنش به چالش حکومت استعماری، نقاب یک جنبش آزادیخواه را به چهره زده بود؛ اما در کسوت یک جنبش سیاسی، انواع مواضع را اتخاذ می‌نمود: از ادعای افراطی به مردم‌سالاری مستقیم گرفته تا دفاع از اشکال افراطی‌تر اقتدارگرایی. البته این انعطاف برای جاذبه‌مندی جنبش ضروری است. ملی‌گرایان با تعهد مشترک به این بحث که جوامعِ دارای هویت زبانی و فرهنگیِ خاص خود، باید یک صدایِ سیاسی داشته باشند، می‌توانند اختلافات عقیدتی و قانونی خود را به کناری بنهند. اینجا امکانات وسوسه‌انگیزی برای تثبیت اقتدار وجود دارد. با شناسایی دولت به منزله نماد ملت، حس مشارکت سیاسی قابل حصول است بدون آنکه گسترشی واقعی در مشارکت مردم در حکومت تحقق یابد؛ بنابراین ملی‌گرایی، از بطن منابع خویش، موجد تغییر کلان ماهیت آن از یک مکتب آزادیخواه به آموزه رسمی دولت سرکوبگر می‌گردد.
در حقیقت تاریخ ملی‌گرایی همواره وجه تاریکتری نیز داشته است؛ مثلاً‌ فیخته که آثار خود را در آغاز قرن نوزدهم تألیف می‌کرد، از این منظر انحصاری به ملت می‌نگریست که دولت ملی با اصرار بر ادعای خود، نه تنها در برابر دیگر دولتها، که در برابر ملت خویش توجیه می‌یابد. به نظر او، پیوند میان مردمی که به زبانی مشترک سخن می‌گویند، تا آن حد برای تحقق اهدافشان حیاتی است که به هیچ چیز نمی‌توان اجازه داد آنها را از هدف مشترکشان منحرف سازد. فیخته در دولت تجاری بسته (۱۸۰۰)، استدلال کرد که والاترین خصائل تنها در دولتی شکوفا خواهد شد که بر همه جنبه‌های یک شیوه زندگی نظارت داشته باشد؛ اما در سخنرانیهایی خطاب به ملت آلمان (۱۸۰۷-۸) او هرگونه همسازی یک جامعه مبتنی بر زبان را با جامعه دیگر سخت مردود دانست. (۲۵) بعدها با پیدایش داروینیسمِ اجتماعی در قرن نوزدهم، این افکار به محملی برای ستیزه جویانه‌ترین سیاستها تبدیل شد. ملتهایی را می‌توان تصویر نمود که توان اخلاقی و سیاسی خود را در رقابت با یکدیگر ارتقا می‌بخشند و در این میان، افرادْ منافع و گاهی زندگی‌شان را در جهت تحقق منافع عام فدا می‌سازند. یکسان شدن منافع دولت با نیازهای ملت تنها گام کوچکی به دور از تلقی دنیایی مرکب از ملتهای مختلف است که در آن هریک در جستجوی مخرجی سیاسی برای تخلیه انرژیهای خود در دنیایی هستند که در آن ملتها با اظهار لحیه در برابر ملتهای دیگر، خود را موجه جلوه می‌دهند. چیزی که مازینی نسخه‌ای برای هماهنگ سازی و همکاری بین المللی توصیف نموده بود، قابل تبدیل به بهانه‌ای برای ماجراجویی و جنگ استعماری بود.
ملی‌گرایی که به باور لیبرالیست‌ها و سوسیالیست‌ها می‌بایست از میان برود و به نشانه‌ای از گذشته‌ای ابتدایی‌تر تبدیل شود، همچنان جریانی نهفته و تاریک در سراسر قرن بیستم باقی ماند. این اندیشه‌ی ساده‌لوحانه که ارتقای اخلاقی و سیاسی تا حدودی در کتابِ تاریخ مرقوم است، نتوانست به سادگی از آزمایش دقیق بربریت قرن بیستم جان به در بَرَد. بعد از جنگ سرد و سقوط اتحاد شوروی در سالهای ۱۹۸۹-۹۱، ملی‌گرایی بار دیگر در شکلی پرتلاطم در بسیاری از کشورهای اروپای شرقی پدیدار گشت. همان‌طور که در مراحل بسیج برای جنگ جهانی اول آشکارا مشاهده شد، ملی‌گرایی توانست به سادگی خلأ‌ سیاسی برجا مانده از افول نظام سیاسی را پر کند.
ثابت شد که سرنوشت مردم سالاری از ملی‌گرایی قابل تفکیک نیست. از اینها گذشته، حکومت خودگردان باید خود را به هر صورت از همسایگانش متمایز سازد. معیارهای زبانی، فرهنگی و نژادی برای مردم به خصوص در اوقات پرآشوب، قابل فهم است. تلاشهای ادبیات معاصر برای تمییز میان ملی‌گرایی نژادی و مدنی، به سادگی تا همان سرآغاز ملی گرایی به مثابه یک باورشناسی قابل پیگیری است. باید متعهد شویم در همان وقتی که مردم به مردم‌سالاری ارج می‌نهند، سازگاری با اشکال مختلف ملی‌گرایی را نیز فرابگیرند.

پی‌نوشت‌ها:

۱٫J.G.Herder,”Journal of My Voyage in the Year 1769″,in Herder on Social and Political Culture,ed.and trans F.M.Barnard (Cambridge:Cambridge University Press,1969),pp.85-6
۲٫J.G.Herder,”Yet Another Philosophy of History”,in ibid,p.182
۳٫Ibid,p.184.
۴٫Ibid,p.217
۵٫Robertsons
۶٫Iselins
۷٫Herder,Ibid,pp.191-2
۸٫Ibid,p.194
۹٫Bruce Haddock,”Italy:Independence and Unification without Power”,in Bruce Waller,ed,Themes in Modern European History 1830-90(London:Unwin Hyman,1990),pp.67-98
۱۰٫Giuseppe Mazzini,”Carlo Botta e I romantici”,and “D”una letteratura europa”, in his Scritti editi ed inediti,ed.L.Rave et al(Imola Galeati,1906-40,98vols),vol.1
۱۱٫Ibid,p.218
۱۲٫Ibid,p.219
۱۳٫Giuseppe Mazzini,”Manifesto della giovine Italia”,in his Scritti editi ed inediti,vol.2,p.76
۱۴٫Giuseppe Mazzini, “Istruzione generale per gli affratellati nella giovine Italia”, in Ibid,p.46
۱۵٫Ibid,p.46
۱۶٫Ibid,p.47
۱۷٫Giuseppe Mazzini,”DeiDoveri dell`uomo in Scritti politici,ed.Ternezio Grandi and Augusto Comba(Turin:Unione tipografico-editrice torinese,1972),p.910
۱۸٫Ibid,p.910
۱۹٫Ibid,p.910
۲۰٫Denis Mack Smith,ed.II Risorgimento italiano(Bari:Laretza,1987),p.422
۲۱٫Jules Michelet,The People,ed.J.P.McKay(Urbana:University of Illinois Press,1973)
۲۲٫Bruce Haddock,An Introduction to Historical Thought,pp.90-105
۲۳٫Bandiera
۲۴٫Giorgio Candeloro,Soria dell`Italia Moderna(Milan:Feltrinelli,1956-86,11 vols),vol 2,pp.224-42 and 371-84
۲۵٫J.G.Fichte,”The Closed Commerical State”,in Hans Reiss,ed.The Political Thought of the German Romantics(Oxford:Blackwell,1955),pp.86-102
J.G.Fichte,Address to the German Nation,R.E.Jones and G.H.Turnbull(Chicago:Open Court Publishing Company,1922)

منبع مقاله :
هداک، بروس، (۱۳۹۱)، تاریخ اندیشه سیاسی: از عهد باستان تا امروز، ترجمه: محمدحسین وقار، تهران: نشر اطلاعات، چاپ اول



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.