سوسیالیسم



 سوسیالیسم

نویسنده: بروس هداک
برگردان: محمدحسین وقار

سوسیالیسم در قالب جنبش سیاسی تا حدود زیادی واکنشی به پیامدهای صنعتی شدن بود. لیبرالیسم و سرمایه‌داری در مباحث اجتماعی، با چهره‌ای منافقانه ظاهر شدند و به دفاع از مفهومی از آزادی سیاسی و اقتصادی پرداختند که عملاً به استمرار انقیاد طبقه کارگر منجر می‌گشت. شاید سوسیالیست‌ها در این مورد که در وضعیت موجود در آن زمان دقیقاً چه چیزی اشتباه بود، با هم موافق نبودند؛ به علاوه ممکن است در مورد برنامه مشترکی برای آینده نیز لزوماً توافق نداشته‌اند؛ اما در محافل سوسیالیستی اجماعی همگانی وجود داشت که آرمانهای انقلاب فرانسه، یعنی آزادی، برابری و برادری را نمی‌توان در یک نظام سیاسی مبتنی بر شالوده‌ی فردگرایی محقق ساخت.
صنعتی شدن در قرن نوزدهم، در عین حال امکانات جدید و مشکلات عظیمی برای مردم عادی به بار آورد. کارگران صنعتی می‌توانستند ببینند که وجودشان برای سرمایه‌داری کنار گذاشته شده‌اند؛ اما کارگران قبل از آنکه بتوانند در صحنه سیاسی اظهار وجود نمایند، به زبانی سیاسی نیاز داشتند که وضعیت و آرزوهایشان را منعکس سازد. بسیاری آشکارا می‌دانستند که وعده ثروتمندان درباره نظریه لیبرالیسم توهم‌آمیز است. آزادی سیاسی آنها در منطق سرمایه داری محصور مانده بود. پیشرفت در همه جبهه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مستلزم تحلیل دقیق کارکرد سرمایه‌داری از دیدگاه گروههایی بود که بیشتر در معرض استثمار این نظام قرار داشتند.
این عقیده‌ای رایج بود که مسائل پیچیده ادغام و نظارت را در اقتصاد نمی‌توان به ابتکار فردی واگذاشت. در دهه‌های اول قرن، بحثهایی مطرح می‌شد که خواستار میزان بالایی از نظارت مرکزی در برنامه‌ریزی اقتصادی بود؛ مثلاً رابرت اُوِن و سن سیمون در مباحثات خود محاجه می‌کردند که پیشرفت علمی و فنی بدیلهایی برای سرمایه‌گذاری ایجاد نموده که در عین حال کارآمدتر و انسانی‌ترند. (۱) مسائلی که در گذشته لازمه‌های طبیعی زندگی انسان تلقی می‌شد، مانند: فقر، استثمار و جنایت، از این نظر، قابل انتساب به نظام مندرس اجتماعی و اقتصادی بود. اُوِن به خصوص کاستیهای اخلاقی کارگران را پیامد مستقیم شرایط سبعانه و ناامنیی می‌دانست که در کارخانه‌ها تجربه کرده بودند. در کارخانه‌ها، رقابتِ هرج و مرج‌آمیز را با برنامه ریزی خردگرایانه و اجبار را با همکاری جایگزین کنید: نه تنها ظرفیت مولد افزایش می‌یابد که دیگر نیازی به آن نیست که دولت نقش سرکوبگر را برعهده گیرد.
اُوِن کوشید افکار خود را در کارخانه‌ای در نیولانارْک که اداره‌ی آن را برعهده داشت (۱۸۰۰-۲۵)، به مرحله عمل درآورد. برای کارگران او آموزش، شرایط خوب زندگی و شیوه‌های مبتنی بر همکاری فراهم شد و انتظار می‌رفت که با ارتقای استعدادهای شخصی بالقوه و حس مسئولیتِ آنها، برای پذیرش نقشهای اجتماعی و سیاسی گسترده‌تر آماده گردند. در همان حال، سن سیمون خواستار آن بود که گروهی از نخبگان علوم اجتماعی مستقیماً اداره موضوعات مربوط به تولید، توزیع و تبادل را به دست گیرند و بدین ترتیب حیات اقتصادی را از نوسانات شرایط بازار رها سازند. اینها حداقل پیشنهادهایی بود که ممکن بود ثمرات جامعه صنعتی را در دسترس بخشهای بیشتری از جمعیت قرار دهد، با این احتمالِ وسوسه‌انگیز که فناوری جدید می‌تواند انقطاعی تعیین‌کننده را از اشکال گذشته‌ی هماهنگیِ سیاسی و نظارت پدید آورد.
در دهه ۱۸۴۰، اقبال از افکاری از این دست به خصوص در میان کارگران تحصیل کرده در شهرهای لندن و پاریس رو به افزایش داشت. آنها یک چارچوبِ ارجاع به وجود آوردند که بتوانند در آنْ مطالبات جوهریِ سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود را به پیش ببرند: برای همه رأی دهندگان مذکر در جلسات سالانه منشورگرایانِ بریتانیا، و برای بازتوزیع بنیادی اموال در میان کارگران پاریس. اگرچه تلویحات عملی این مطالب بسیار گسترده بود، اما لحنی کاملاً اصلاح‌طلبانه داشت. آنها درصدد تغییر ساختار اصلی جامعه نبودند. بحثِ مطرح این بود که با اصلاح نهادها و رویه‌های خاص، منافع کامل کارگران فراهم خواهد شد.
چیزی که سوسیالیسم را به تهدیدی مهلک در برابر نظام لیبرالیسم تبدیل کرد، این فرض بود که تغییر جدی در درون حصار نظام سرمایه‌داری قابل حصول نیست. سعی در رفع این سوءاستفاده یا آن سوءاستفاده، در حقیقت موجب تقویت وضعیت موجود گشته، ذهن کارگران را از فرصتهای انقلابی‌شان منحرف می‌سازد. در حالی که اصلاح‌طلبان می‌کوشیدند نخبگان حاکم را از عادلانه بودن آرمانشان مطمئن سازند، سوسیالیست‌های انقلابی امید آینده‌ی خود را منوط به آگاهی سیاسیِ فزاینده طبقه کارگر ساختند. از این نظر سرمایه‌داری، همراه با ثروت بی‌سابقه، طبقه‌ای از کارگران فقیر و ستمدیده ایجاد کرده بود. همین که منطقِ موضع این طبقه آشکار گردید، استدلال شد که طبقه کارگر تغییر ماهیت خواهد داد. قربانیان منفعل استثمار سرمایه‌داریْ هدایت دوره جدید را برعهده خواهند گرفت.
کارل مارکس معمار اصلی سوسیالیسمِ مبتنی بر طبقه بود. مارکس در آثار اولیه خود، انتقادش را متوجه این دیدگاه اصلی نظریه لیبرالیسم نمود که اصول اخلاقی و سیاسیْ اعتبار و حوزه‌ی عملی فراگیر دارند؛ مثلاً مفهوم حقوق مذکور در اعلامیه حقوق بشر و شهروندان (۱۷۸۹) که به نظر می‌رسد اعلام شرایط لازم برای ارتقای متوازن سیاسی و اجتماعی انسانها در همه جا باشد، از نظر مارکس، دفاع از انواع منازعاتی است که بهتر می‌تواند منافع بورژوازیِ در شرف تکوین را به پیش براند. البته مدافعان اعلامیه به تنگی نظرگاه خود اذعان نداشتند. آنها در استدلالات خود در دفاع از برخی حقوق جدی بودند؛ اما چیزی که درک نکرده بودند، این بود که دیدگاه افراد در قبال گرفتاریهایشان، محصول جایگاه آنان در مجموعه نقشهای اجتماعی و اقتصادی است.

مارکس موضع خود را با تحلیل دقیق و مفصل فلسفه هگل بسط داد. (۲) او مشاهده نمود که اِعمال روش هگل در جنبه‌های مختلف باورشناسیِ جامعه‌ی امروزین کفایت نمی‌کند. خودِ‌ روش باید به عنوان نمونه دیگری از پیچیده‌سازیهای باورشناختی افشا شود. بدین ترتیب آنجا که هگل دولت را تجلی عینی خیر فراگیر جامعه توصیف می‌نمود، مارکس آن را محافظ منافع اقتصادی و اجتماعی طبقه مسلط می‌دانست. مارکس هنگام اعلام اصول رسمی، همواره به منافعِ طبقه‌ای می‌نگرد که آن را تولید نموده است. او کل قلمرو باورشناسی را انعکاس برخوردهای اساسی‌تر در اقتصاد و اجتماع می‌داند.

از دید مارکس، تغییر این چشم‌انداز متضمن برداشتی کاملاً متفاوت از این بحث است. مهارتی که فلاسفه‌ی گذشته مصروف توجیه اصول انتزاعی ساخته‌اند، کاملاً نابجاست. چیزی که موردنیاز است، تقابل عظیم مفاهیم نیست، یعنی حق الهی در برابر حق طبیعی یا آزادی در مقابل برابری، بلکه تبیین عوامل اقتصادیی است که شیوه‌های خاص نگرش به حیات سیاسی را تداوم می‌بخشد. تمرکز مارکس بر نحوه‌ی تأثیر شرایط مادی بر مردم در خلال تلاش برای اداره زندگیشان است. او گرفتاری افراد واقعی، فعالیت و شرایط مادی زندگی‌شان را مورد تأکید قرار می‌دهد اعم از مواردی که از قبل موجود بوده و مواردی که در نتیجه فعالیتشان ایجاد شده است. (۳) و همواره تمرکز او بر منطق کسب روزی و بقاست. مردم باید برای رفع نیازهایشان کار کنند؛ و با این کار، شرایط زندگی انسان را تغییر می‌دهند. کار به ناچار مشارکتی اجتماعی است؛ اما روابط اجتماعیی که مردم در خلال فعالیت اقتصادیشان ایجاد می‌نمایند، تنها نیازهای اقتصادی آنها را منعکس نمی‌سازد. تنازع بقا در برابر طبیعت با کمک فناوری انجام می‌گیرد که مستلزم گونه‌ای از تقسیم کار است. و از آنجا که مراحل مختلف توسعه و تکاملِ تقسیم کار دارای این همه اَشکال مختلف مالکیت است، مزایایی که برای گروههای خاص جامعه ایجاد می‌گردد، به کسب و نظارت بر مواد، ابزار و محصول کار بستگی دارد. (۴) ویژگی‌های خاص انواع متوالی جامعه، از قبیله‌ای، شهری باستانی، فئودال و سرمایه‌دار، بازتابهای سیاسی روابط حاکم و محکوم است که از توزیع اموال میان هریک از آنها نشأت می‌گیرد.
اگرچه به نظر می‌رسد دولت نماینده‌ی منافع عمومی جامعه باشد، اما در تحلیل مارکس، ابزاری برای سرکوب است که به منظور تأمین منافع اقتصادی طبقه حاکم طراحی شده است. در دوره‌های قدیم‌تر، این سلطه اقتصادی با تعهدات طبیعی پایدارِ ناشی از روابط شخصی در درون خانواده، قبیله یا مِلکِ اربابی تعدیل می‌شد؛ اما با گسترش سرمایه‌داری، رشته‌های پیوند اِتکای شخصی جای خود را به آزادی ملی داد، که انباشت لگام گسیخته‌ی اموال را ممکن ساخت. به نظر مارکس، نتیجه منطقی آن در عمل، تمرکز مترقیانه مالکیت در دست جمعی بسیار معدود همراه با ایجاد یک طبقه‌ی کارگرِ کاملاً وابسته به نوسانهای بازار کار بود. بنابراین به همه روابط از منظر رشته‌های پیوند پول نقد نگریسته می‌شود؛ و پیش‌شرطهایی برای پیدایش نظریه‌ای وضع می‌گردد که با تمرکز بر شالوده اقتصادی جامعه، در عین حال دورنمای آینده‌ای را مطرح می‌سازد که در آن پیشبرد فناورانه، به منزله نقطه پایان این گونه اتکای اقتصادی است.
از این گذشته، سلطه طبقه حاکم به حفظ حاکمیت قانون و ترتیبات اقتصادی موجودْ محدود نیست. طبقه‌ای که قدرت اقتصادی را در درون جامعه اِعمال می‌کند، در عین حال قادر است تولید و توزیع افکار زمان خود را تنظیم نماید؛ و بنابراین در هر عصر، افکار طبقه‌ی حاکم، افکار حاکم بر آن عصرند (۵). این توطئه‌ای حساب شده نیست، بلکه توهمی است که معمولاً حاکمان و رعایا مشترکاً گرفتار آنند. انسجام یک عصر را که به خصوص مورخان آلمانی به حاکمیت افکار موجود منسوب می‌دارند، باید در حقیقت محصول منافع اقتصادی غالب در آن عصر دانست. یک نظریه تاریخی که سخن هر عصری را می‌پذیرد و اعتقاد دارد که هر چیزی درباره خود بگوید و تصور کند، درست است، تنها اسطوره استقلال افکار را تداوم می‌بخشد که در ابتدا با تمایزی مشئوم میان کار ذهنی و کار مادی به وجود آمد. (۶) برخورد در قلمرو افکار باید از منظر شرایط تولید و برخورد طبقات ایضاح گردد. بدین ترتیب مارکس تلقی انقلاب فرانسه را به مثابه برخوردی میان شرافت و برابری مردود می‌داند. از دید مارکس، نبرد واقعی میان اشراف است که به بقایای جامعه فئودال چسبیده‌اند، و بورژوازی که در جستجوی شناسایی قانونی و سیاسی برای کسب قدرتی اقتصادی است که سریعاً ریشه می‌گستراند.
مارکس که آثار خود را با همکاری فردریک اِنگلس به رشته تحریر می‌کشید، این نظریات را در جزوه‌ای با عنوان بیانیه‌ی کمونیستی با هم تلفیق نمود، که به الگویی برای سبک جدید استدلال سیاسی بدل شد. (۷) بیانیه، که گفته می‌شود در آشوبهای سال ۱۸۴۸ که خیزشهای انقلابی سراسر اروپا را فراگرفت، نقش داشت، می‌خواست با ارتقای آگاهی طبقه کارگرانِ صنعتی شالوده اقتصادیِ قدرت‌ِ اقتصادی نویافته‌شان را تبیین نماید. پیش‌فرض اولیه مارکس این است که ریشه همه برخوردها در جامعه را می‌توان در تقسیمات طبقاتی جستجو کرد. مارکس بدون هیچ قیدوشرطی تأکید دارد: تاریخِ همه جوامعی که تا امروز وجود داشته، تاریخ مبارزه طبقاتی است. (۸) در جوامع ماقبلِ سرمایه‌داری، این تقسیم‌بندیها، با توجه دقیق به آنکه جایگاه و مقام در نتیجه‌ی توزیع قدرت اقتصادی، آرام‌آرام تغییر می‌کرد، ممکن بود پیچیده باشد؛ اما با پیدایشِ سرمایه‌داریِ تکامل یافته، پدیده‌ی جدیدی رخ می‌دهد. رابطه متقابل جوامع اولیه جای خود را به تقسیم‌بندی اساسی به دو طبقه گسترده‌ی بورژوازی و پرولتاریا می‌دهد، که منافعشان دقیقاً مخالف یکدیگر است. بورژوازی در مقام دارندگان ابزار تولید قصد دارد منافع خود را تا آنجا ارتقا بخشد که بتواند سختی‌های رقابت را به سلامت پشت سر گذارد. از سوی دیگر، پرولتاریا که مالک چیزی نیست، مجبور است کار خود را در ازای مزدی بخور و نمیر بفروشد. به نظر مارکس، استثمارِ کارگران تنها منبع نفع در نظام سرمایه داری است، با این نتیجه که منطق بی‌رحم رقابت، بورژوازی را وامی‌دارد که با فشار هرچه بیشتر بر کارگران در ازای پایین‌ترین مزدِ ممکن، تولید را هرچه بیشتر افزایش دهد.
اما اینجا می‌توانیم مسائلی را که در برابرمان قد علَم کرده، ببینیم. به حکم اقتصادهای مقیاس، باید تولید در کارخانه‌هایی هرچه بزرگتر متمرکز گردد؛ اما انضباطِ حیاتِ کارخانه، کارگران را عادت می‌دهد که همچون یک پیکر با هم کار کنند. و این تنها گام کوچکی است از شناسایی اتکای متقابل نظام تولید به سوی شناسایی منافع جمعی کارگران به عنوان یک طبقه. با تشدید رقابتِ تولیدکنندگان، فشار بیشتری بر کارگران اِعمال می‌شود. کارگران به دلیل فقرشان، مجبور می‌شوند که در برابر آن فشار، ابتدا در کارخانه، و سپس در سطوح ملی و بین‌المللی مقاومت کنند. سرمایه‌داران ضمن پیگیری بی‌وقفه سود، عملاً شرایطی را برای نابودی خود فراهم می‌آوردند.
نکته اصلی موردنظر مارکس آن است که این مسائل، فراگیر و نه موضوعاتی مرتبط با سیاست‌اند. برای کارآفرینان عصر روشنگری ممکن نیست که روشهای مدیریتی‌شان را در پرتو تحلیل مارکس تعدیل نمایند. سرمایه‌داران و کارگران- هر دو به یک شکل- در تقابلی ساختاری اسیر شده‌اند. اَعمال آنها ممکن است بر زمان وقوع حوادث و نه بر مسیر درازمدت تحولات تأثیر داشته باشد. احتمالات انقلابی که مارکس در بیانیه‌ی کمونیستی تصریح می‌نماید، بر توسعه کامل سرمایه‌داری متکی است. مارکس به تلاشهای به ‌اصطلاح سوسیالیست‌های آرمانشهری، مانند اُوِن و سن سیمون برای بهبود آینده‌ی کارگران در زیر فرمان سرمایه‌داری صنعتی سوءظنی عمیق دارد. (۹) او اصلاحات را لفاظیهایِ دوپهلو و ناتوانی از درک این حقیقت می‌داند که توسعه سیاسی به واقع در نتیجه بحرانهای اقتصادی ساختاری به پیش رانده می‌شود. این فکر دائماً او را به خود مشغول می‌کند که با دستکاری در تبلیغات، شاید بتوان کارگران را تا مدتی قانع ساخت که می‌توانند انتظار داشته باشند که در درازمدت از سهم معقولی از ثمرات سرمایه‌داری برخوردار گردند؛ اما این وعده‌ها توهم‌آمیزند. سرمایه‌داران درگیر رقابتی مهلک با یکدیگرند و این رقابت، آنها را به استثمار بی‌رحمانه کارگران وامی‌دارد. بنابراین بورژوازی در نتیجه ضرورتِ خلقِ گورکَنهای خود به پیش رانده می‌شود؛ اما طبقه‌ای (یعنی کارگران) که برای موفقیت سرمایه‌داری ضروری است، با بقای آن در آینده همساز نیست. (۱۰)
نظریه مارکس بدون تردید جبرگرایانه است؛ اما به موازات پیش‌بینی‌های او برای پیروزی محتوم پرولتاریا با مباحثی اخلاقی روبرو هستیم که همیشه با نظریه او قابل انطباق نیست. او به شکلی از اجتماع ارزش می‌نهد که در آن ترقی آزاد هرکس شرط ترقی آزاد همه است. (۱۱) تلویح این نکته آن است که این وضعیت مطلوب است؛ اما بدان معنی نیست که به ناچار با گذشت زمان اتفاق می‌افتد. و به رغم همه مدافعاتِ او از سرمایه‌داری به مثابه مرحله‌ای لازم در توسعه و تشکیل جامعه آرمانیِ کمونیستی، زبان او در مورد استثمار و تحقیر کارگران در زیر فرمان سرمایه‌داری بسیار هیجان‌آور است. آزادی در شرایط تولید بورژوازی حاضر و تجارت آزاد، فروش آزاد و خرید آزاد چگونه است؟ (۱۲) در این وضعیت، افراد برای فروش خود و نه برای توسعه استعداد شخصیت‌های متنوع‌شان آزادند. پاسخ مارکس به این اتهام که کمونیسم مستلزم الغای خانواده است، بسیار انتقادآمیز است. او تأکید دارد که زندگی خانوادگی یک نظام روسپی گری عمومی پنهان است که در آن با زنان تنها همچون ابزارهای تولید برخورد می‌شود. (۱۳) موضع فرزندان چندان بهتر نیست. سرخوردگی اقتصادی، فقرا را به افزایش بهره‌وری فرزندانشان سوق داده، آنها را در معرض خطر، بیماری و فرهنگِ سبعیت عام قرار می‌دهد. موعظه و درس اخلاق نمی‌تواند این وضع را تغییر دهد. والدین فقیر نمی‌توانند از نعمت تلقی فرزندان خود فی‌نفسه به مثابه هدف برخوردار گردند. به نظر مارکس، الغای خانواده شرط لازم برای جلوگیری از استثمار کودکان از سوی والدینشان است. (۱۴) اگر این را جنایتِ مارکس بدانیم، مارکس با خوشوقتی به جرم خود اعتراف می‌کند! (۱۵)
بیانیه چیزی بیش از شرح اجمالی چارچوب اقتصادیی که در آن نبردهای سیاسی معاصر انجام می‌گیرد، به دست نمی‌دهد. مارکس بر نیاز طبقه کارگر به استقرار شالوده‌ی راهبردهای سیاسی خود بر ارزیابی واقع‌بینانه‌ی موازنه‌ی در حال تغییرِ قدرت اقتصادیْ متمرکز می‌شود. سرمایه‌داری یک فناوری برخوردار از استعدادهای وسیع بالقوه ایجاد نمود؛ اما آن استعداد بالقوه نتوانست در نظام حقوقی و سیاسی دیرپای تحقق یابد. وظیفه روشنفکران انقلابی و نکته مشخص بیانیه حمایت از طبقه کارگر دقیقاً با بیان علل سقوط سرمایه‌داری در زیر فشار خود است.
بررسی مبسوط مارکس از سازوکارهای تغییر انقلابی بسیار پیچیده است. موجزترین شرح او از فرایند تغییر فراگیر، در مقدمه او بر نقدی بر اقتصاد سیاسی (۱۸۵۹) آمده است. در اینجا، نیروی سائق تغییرات اقتصادی و اجتماعی را توسعه نابرابر نیروهای تولید و روابط تولید می‌داند. اگرچه روابط تولید با نیروهای مولد مادی مطابقت دارند، اما خودبه خود با نوآوریهای فناورانه سازگار نمی‌شوند. نیروهای مولدِ مادیِ جامعه، در مرحله معینی از توسعه، با روابط موجودِ تولید در تقابل قرار می‌گیرند که به اصطلاح حقوقی، همان روابط مالکیت است که تا این زمان طبق آن عمل می‌کرده است. (۱۶) بدین ترتیب، اگرچه تعریف حقوق مالکیت با مرحله خاصی در توسعه نیروهای تولید پیوند خواهد خورد، اما نیروهای تولید به شکلهای ناسازگار با روابط دیرینه تولید، تغییر خواهند کرد؛ زیرا اینها در مفروضات قانونی و اخلاقی تجسم یافته‌اند. حقوق مالکیت که موجب پیشبرد یک فناوری خاص گشته بود، در نهایت انعطاف خود را از دست می‌دهد و نمی‌تواند پاسخگوی مقتضیات وضعیت جدید باشد. این روابط از شکلهای توسعه نیروهای مولد، به غل و زنجیر آنها تبدیل می‌شود. سپس دوره‌ای از انقلاب اجتماعی آغاز می‌گردد. با تغییر زیرساختِ اقتصادی، کلِ روساختِ عظیم تقریباً با سرعت تغییر می‌کند. (۱۷)
در مطالعات مارکسیستی، رابطه میان زیرساختِ اقتصادی و روساختِ باورشناختی همیشه موضوعی بغرنج بوده است. لحن مقدمه ۱۸۵۹ از جبرگرایی نیرومندی حکایت دارد که در تقابل بارزی با تأکید بر عمل در نوشته‌های اولیه مارکس قرار می‌گیرد؛ اما حتی در نوشته‌های بعدیِ مارکس، که در آنها خودآگاهانه اثرش را به سبک علوم اجتماعی عرضه می‌نماید، تعهد به تسهیل تغییرات انقلابی همواره آشکار است. منظور او فقط این است که پیچیدگی جهانِ اجتماعیْ هرکس که تغییر را جدی می‌گیرد، وامی‌دارد که بر تفصیل ساختار، رویه‌ها و نهادهای شکل دهنده‌ی نظام سیاسی تمرکز یابد. مارکس روش سوسیالیست‌های آرمانشهری، ولی نه ضرورتاً اهدافشان را مردود می‌داند. مارکس از همان آغاز، نظر رسمی هگل را به ذهن سپرده بود. بدون تردید فلسفه باید به درک زمان خود در اندیشه تعبیر شود. (۱۸) از نظر مارکس، این درست همان است که بگوییم فلسفه را نمی‌توان فعالیتی مستقل و خودمختار دانست. وضوح مفهومی می‌تواند به تغییر دنیا کمک کند، اما تنها مشروط بر اینکه مسئولیت دنیا مورد توجه قرار گیرد.
سرمایه‌داری تنها نظام اقتصادیی بود که مارکس به تفصیل مورد مطالعه قرار داد؛ زیرا آمار آن به سادگی در دسترس بود و موضوعات فوری سیاسی به تحلیل اقتصادی بستگی داشت. به نظر مارکس، مسیر اقتصاد انگلیس در خلال انقلاب صنعتی و بعد از آن، الگوی سرمایه‌داری به مثابه یک نظام بود. هدف تحقیق او این نبود که نشان دهد که این ترتیبات اقتصادی نامطلوب یا قابل نکوهش است، بلکه می‌خواست نشان دهد که نظام اقتصادی منبعث از سَلفِ خود به رغم گزینه‌هایی که افراد انتخاب می‌کنند، در برابر خَلفِ خود فرو خواهد ریخت. افراد می‌توانند موجب تسریع مرگ یک نظام اقتصادی گردند؛ اما درنهایت، جهتِ تغییر را نیروهای تولید تعیین می‌کنند.
در جلد نخست سرمایه (۱۸۶۷) (جلدهای ۲ و ۳ پس از درگذشت مارکس، با ویرایش انگلس منتشر شد)، مارکس نشان می‌دهد که منطقِ تولیدِ سرمایه‌داری شرایط لازم را برای پیدایش نظام جدید ایجاد می‌کند. (۱۹) گزارشی مختصر و صریحْ مشکل بتواند حق ظرایفِ بحث را ادا نماید. مطابق شرح مارکس، نفعْ نصیب سرمایه‌دار می‌شود؛ زیرا مزدِ بخور و نمیری که به کارگرانش می‌پردازد، با ارزش کالاهایی که تولید می‌کنند برابر نیست. این همان نظریه ارزش مازاد است. (۲۰) اما با پیشرفت فناوری و خطر رقابت، تنها مؤسسات بزرگ با سرمایه زیاد شکوفا خواهند شد. این امر، تنها با افزایش نسبت هزینه ثابت به متغیر، تولید را هرچه بیشتر کارآمد می‌سازد. به نظر مارکس، هزینه‌های ثابت (سرمایه گذاری در زمین، کارگاه و فناوری) خودْ تولیدِ سود نمی‌کند. با کاهش نسبت سرمایه‌ی متغیر، منبع سود سرمایه‌دار در ارزش مازادِ تولید شده توسط کارگرانش نیز کاهش می‌یابد. این ریشه‌ی چرخه‌ی معیوبی است که موجد بحرانهای دوره‌ای سرمایه‌داری است. هر بحرانی سرمایه‌دار را مجبور می‌سازد که با اِعمال فشار بیشتر بر کارگران، سود خود را محقق سازد؛ و در عین حال، رقابت به گسترش استفاده از ماشینهای خودکار منجر می‌گردد که به بیکاری هرچه بیشتر کارگران می‌انجامد. معمایی پیش می‌آید: فناوری موجد وفور مادی بی‌سابقه می‌گردد؛ اما وضعیت کارگر به گونه‌ای است که نمی‌تواند از سهم معقولی از آن ثروت برخوردار شود و یا بازاری ایجاد کند که تداومش را تضمین نماید.
مارکس در سرمایه به بسط و شرح طرح کلی انقلابی می‌پردازد که در بیانیه بدان اشاره کرده بود. او با تحلیل دقیق انباشت سرمایه و سازمانِ کارخانه، نشان می‌دهد که منطق تولیدِ سرمایه‌داری موجد خصومتی آشتی‌ناپذیر میان بورژوازی و پرولتاریاست. شکل سازمان اجتماعی ناشی از برخورد طبقاتی، در نهایت به حل بحران منجر می‌گردد. انضباط و ساختار کارخانه امروزین، کارگران را به درک این نکته سوق می‌دهد که آنها به مثابه یک طبقه منافع مشترکی دارند. (۲۱) انضباط کارخانه آمادگی برای مبارزه‌ای سیاسی است که کارگران در برابر بورژوازی انجام خواهند داد، ضمن آنکه انحطاط و عدم حتمیتِ حیات کارخانه به آنها یادآوری خواهد کرد که در این راه چیز زیادی را از دست نخواهند داد. سرمایه‌داریِ موقوف به تولید ارزش مبادله‌ای از هم فروخواهد پاشید؛ زیرا دیگر نمی‌تواند نیازهای اقتصادی را برطرف سازد. (۲۲) فقرِ طبقه‌ی کارگر، بازار داخلی را به نابودی می‌کشاند؛ ماجراجوییهای استعماری در جستجوی بازار و منابع خارجی تنها مسکّنی موقت است؛ و فناوری در حال توسعه با کاهش نفرساعتِ کارِ لازم در یک فرایند خاص تولید، موجب تضعیف منابع سنتی سود خواهد گردید. با وخامت اوضاع اقتصادی و تشدید برخورد طبقاتی، کارگران با دقت بیشتر بر اهداف سیاسی مهمتر متمرکز می‌شوند. روابط مالکیتِ ملصق به سرمایه‌داری مانع ارضای نیازهایی است که توسعه فناوری در دسترس قرار داده است.
به نظر مارکس، سازمان اجتماعی کارخانه باید تکمله مناسب خود را در مالکیتِ عمومیِ اقتصاد بیابد. با الغای مالکیتِ خصوصی، تولید برای ارزش مبادله‌ای جای خود را به تولید برای ارزش مصرفی می‌دهد؛ بنابراین فناوری سرمایه‌داری شرط لازم برای دستیابی به سوسیالیسم است؛ اما همین که به نیاز مادی پایان داده شد، ضرورت روابط خصمانه تولید (و در نتیجه، دولت به مثابه ابزار حفظ نظم) به تاریخ خواهد پیوست.

مارکس بحث خود را با ارائه‌ی جزئیات اقتصادی فراوان بسط می‌دهد که تکرارشان در اینجا چندان ضرورتی ندارد. همچنین اشاره به ظرایف نظریه‌ی اقتصادی او دغدغه اصلی ما نیست. نکته‌ای که باید بر آن تأکید کرد، اینکه او توسعه نیروهای مولد سرمایه‌داری را ریشه‌ی تعیین تغییرات ثانویه در روساخت سیاسی و قانونی می‌داند و برخورد عقیدتی میان بورژوازی و پرولتاریا را تنها انعکاس تناقض اساسی‌تر میان نیروهای تولید و روابط تولید محسوب می‌دارد.

مارکس در تشریح شکل کمونیسم در آینده، دقت بسیار کمتری به خرج می‌دهد. تلقی او از دولت به مثابه دستگاهی قهرآمیز در دست طبقه حاکم برای مهار برخورد طبقاتی، تلویحات عمیقی بر آینده‌ای قریب‌الوقوع دارد که در آن علل بنیانی برخورد برطرف شده است. مسائل‌ِ هماهنگی، در هر آینده‌ی قابل تصور، همچنان باقی می‌ماند؛ اما مارکس اینها را اساساً موضوعات فنی می‌داند. تصمیمات اداری مؤثر نباید متضمن مجموعه‌ای از ابزارهای اجبار و نظارتی باشد که در نظریه دولت‌محور مسلّم شمرده می‌شود. در نوشته‌های اولیه‌ی مارکس، بخشهایی هست که در آنها مارکس به شیوه‌ای شاعرانه از دورنمای موفقیت فردی در یک نظام اجتماعی متقابل سخن می‌گوید. مارکس در باورشناسی آلمانی (۱۸۴۶)، طرحی از سازمان اجتماعی مبتنی بر استعداد شخصی را برای انتخاب و نه تقسیم کار، توصیف می‌نماید. ما دیگر در یک حوزه انحصاریِ فعالیت محصور نخواهیم بود، بلکه هریک قادریم بامداد شکار کنیم، عصر ماهی بگیریم، غروب به پرورش دام بپردازیم، بعد از شام انتقاد کنیم، درست بدان دلیل که ذهن داریم، بدون آنکه هرگز شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا منتقد شویم (۲۳)؛ اما در همان کتاب نیز می‌پذیرد که طبقه کارگر باید در ابتدا قدرت سیاسی را به دست آورد تا به نوبه خود، منافع خود را در قالب منافع عموم ارائه نماید. (۲۴) و البته این امر بدون استفاده‌ی سنجیده از زور میسر نیست. این که چه مدت باید زور اِعمال شود، به سرسختی و انعطاف نظامهای برکنار شده‌ی جامعه بستگی دارد که مذبوحانه می‌کوشند امتیازاتشان را حفظ نمایند.
مارکس در اِعمال نظریه خود بر موارد عینی، اساساً ماشینی عمل نمی‌کند. نظریه او بر عواملی تأکید دارد که مفروضات فلسفی نادرست را پیشتر از نظر تحلیلگران سیاسی که قضاوت‌‌شان مشحون از جزئیات است، مخفی ساخته بود. در حقیقت مارکس در اصلاح نظریه ماده‌پرستیِ تاریخی به منظور تبیین حوادث تاریخی مهارت دارد. آموزنده‌ترین مقالات او در این رشته، عبارتند از: مبارزات طبقاتی در فرانسه ۱۸۵۰-۱۸۴۸ (۱۸۵۰) و هجدهم برومرِ لویی ناپلئون (۱۸۵۲) (۲۵). در هر دو اثر، مارکس دغدغه آن را دارد که شکست ظاهری انقلابهای اروپا را در سال ۱۸۴۸ از منظر همصف دانستن طبقاتی که انتظارات انقلابی پیش از موعد داشتند، ایضاح نماید. قطبیدگی طبقات اعلام شده در بیانیه‌ی کمونیستی محقق نشد؛ اما پاره پاره شدنِ طبقات، یعنی مانع اصلی انقلاب در فرانسه را می‌توان با تشبث به همان مفروضات مادی‌گرایانه (ماتریالیستی) که بیانیه را تشکیل می‌داد، ایضاح نمود. به نظر مارکس، تقسیمات سیاسی در طبقه حاکم فرانسه قبل از ۱۸۴۸ تقسیمات اساسی در اقتصاد را منعکس می‌سازد. عدم اشتراکِ منافع زمینداران، اشراف مالی و بورژوازی صنعتی در حوزه سیاسی، در برخورد طرفداران بوربونها و طرفداران اورلئانها مشهود است. تنها در مقابل تهدید سوسیالیست‌های دمکرات، این گونه منافعِ پراکنده، در نیاز به نظم برای تأمین مالکیت‌شان، زمینه‌ای برای اشتراک می‌یابند. بنابراین مناسب‌ترین شکل سیاسی برای خواسته‌های متضاد سلطنت‌طلبان، جمهوری بورژوازی است که هیچ چیز بیش از ترس از پرولتاریای پاریس، آن را حفظ نمی‌کند.
توده‌ی مردم فرانسه در این محاسبات سیاسی جایی ندارند. روستاییان در خارج حوزه منافع طبقاتی مطرح شده از سوی جمهوریِ بورژوازی باقی می‌مانند؛ زیرا اگرچه روستاییان طبقه‌ای را تشکیل می‌دهند، بدین معنی که در شرایط اقتصادیی زندگی می‌کنند که نحوه زندگی، منافع و شکل فرهنگی‌اش، آنها را از دیگر طبقات جدا می‌سازد و در تنازع با آن طبقات قرار می‌دهد، اما از آنجا که تنها در چارچوبی محلی با هم پیوند دارند و هویتِ منافعشان نمی‌تواند احساس اجتماعیت، پیوندهای ملی یا سازمان سیاسی را در آنها ایجاد نماید، طبقه‌ای را تشکیل نمی‌دهند. (۲۶) اگرچه روستاییان از منافع مشترک خود آگاه نیستند و نمی‌توانند نماینده‌ای از جانب خود داشته باشند، اما نیروی بالقوه‌‌ی وسیعی را تشکیل می‌دهند که ممکن است مورد بهره‌برداری عوام‌فریبان قرار گیرد. مطابق تفسیر مارکس، این اساسِ کودتای سال ۱۸۵۱ لویی بناپارت است. به رغم مخالفتِ پیروان سلطنتِ بوربونها و طرفداران خاندان اورلئان، بناپارت در نهایت می‌تواند به حمایت بورژوازی تکیه کند؛ تنها بدان دلیل که ظاهراً وعده می‌دهد که به هرج و مرج سیاسی و آن بی‌ثباتی که اقتصاد را به مخاطره افکنده، خاتمه دهد. در پایان، تنها یک تحلیل طبقاتی می‌تواند ظهور این متوسط‌ پسندی را توجیه نماید.
به علاوه، موفقیتِ آشکارِ ارتجاعْ اعتقاد مارکس را به اجتناب‌ناپذیری انقلاب پرولتاریا متزلزل نمی‌سازد. شکست انقلاب فی‌حده تجربه‌ای آموزنده است که اسطوره‌ها و توهماتِ شکل دهنده‌ی رفتار سیاسی در گذشته را از ذهنها می‌زداید. موفقیت بناپارت موجب تسهیل رابطه طبقات می‌گردد. از این به بعد، اختلافات در بطن حزب، منافع مشترک طبقاتی را مخفی می‌دارد. روستاییان و خرده بورژوازی که ضد انقلاب قوی و متحدی در برابر خود دارند، در مسیر تشکیل یک حزب واقعی انقلاب، از پرولتاریا عقب می‌مانند. (۲۷)
بدین ترتیب مارکس‌ می‌تواند شرح اجمالی آگاهی طبقاتیِ مقتبس از نوشته‌های نظری خود را در تفسیر حوادث معاصر در فرانسه، تخلیص نماید. او ماتریالیسم تاریخی را، نه نظریه‌ی ماقبل تجربیِ تغییر اجتماعی، ابزاری تفسیری می‌داند که عناصر بنیانی یک وضعیت غامض را متمایز می‌سازد. مارکس در این مقالات، نقش تعیین‌کننده‌ی نیروهای تولید را مورد سؤال قرار نمی‌دهد؛ با این همه، می‌داند که ملاحظاتِ باورشناختیِ آنها در مبارزات سیاسی به اوضاع و احوال وابسته خواهد بود. در عمل می‌توان شکاف میان یک نمونه سرمایه‌داری و توسعه آن را با تحقیق تجربی پر کرد.
نوشته‌های مارکس همیشه به وضوح بحث‌انگیز بوده است، حداقل بدان دلیل که در عمر حرفه‌ای پربارش، انواع مخاطبان را طرف صحبت خود قرار داده است. نمی‌توان انتظار داشت که رساله‌های نظری، جزوه‌های سیاسی و مقالات روزنامه‌ها شکل مشترکی داشته باشند. و همین که متنی به منبعی معتبر در گفتمان سیاسی تبدیل می‌شود، به انواع دلایل راهبردی، احتمالاً مورد استفاده و سوءاستفاده قرار می‌گیرد؛ اما اگر نوشته‌های مارکس را از زوایای مختلف مورد توجه قرار دهیم، ثبات شگفت‌انگیزی را از خود بروز می‌دهد. البته پیش‌بینی‌های مشخص او محقق نشد. انقلابی که با اطمینان انتظار وقوع آن را در سال ۱۸۴۸ داشت، در نوشته‌های بعدی او، به آینده‌ای دورتر موکول گشت.
همچنین نمی‌توان گفت دولتهایی که در قرن بیستم خود را مارکسیست خواندند، درست به همان ترتیبی شکل گرفتند که مارکس پیش‌بینی کرده بود؛ اما این حقیقت باقی می‌ماند که مارکسیسم غنای چشمگیری به گفتگوی سیاسی بخشید. مارکسیسم به مثابه ابزاری تحلیلی، تاریخ‌نویسان و نظریه پردازان سیاسی را قادر ساخت که اصطلاحات متعارف گفتمان سیاسی را در فحوایی جدید و شاید انتقادی‌تر قرار دهند. از آن مهمتر و در عمل، چارچوبی نظری فراهم آورد که به حوادث عادی زندگی طبقه کارگر معنای سیاسی می‌بخشید. تجربه‌ی جانکاه خانه و کار هیچ گاه چیزی بیش از یک شرط ثانوی در نظریه لیبرالیسم نبود؛ یعنی انگیزه‌ای برای آنکه افراد برای ارتقا بکوشند، اما بدون آنکه ارزشی مثبت کسب کنند؛ ولی در فحوایی گسترده، درسهای صحنه زندگی روزانه می‌تواند موضوعیتی ملی و بین‌المللی یابد و به گسترش افق دید طبقه کارگر، بدون جدا ساختن آنها از دغدغه‌های فوری‌شان بینجامد. تا دهه ۱۸۶۰، احساس تأثیر جنبش سازمان یافته کارگری آغاز شده بود. گروههایی که لیبرالیسم آنها را عموماً نادیده گرفته بود، اکنون خواستار بهبود عینی شرایط کار و ایفای نقشی فعالتر در حیات سیاسی بودند. اگرچه در مکتب لیبرالیسم چیزی وجود ندارد که نافی اعتبار مشارکت حداکثری ممکن در سیاست باشد، اما ادعاهای جوهری که از سوی سازمانهای طبقه کارگر مطرح می‌شد، به زبان رسمیِ نظریه‌ی لیبرالیسم کلاسیک به زحمت قابل بیان بود.
موفقیت مارکسیسم را با توجه به پهنه تأثیر آن، بهتر می‌توان سنجید. گروههایی که خود را مارکسیست نمی‌خواندند، توانستند از تأکید جدید بر سیاستِ کار برخوردار شوند. به علاوه، میراث مارکس همواره انقلابی نبود. دیری نگذشت که پس از درگذشت او در سال ۱۸۸۳، روشنفکران برجسته (لابریولا و کروچه در ایتالیا، سورِل در فرانسه، برنستاین در آلمان) به بحث پیرامون تلویحات عملی نظریه‌های مارکس پرداختند؛ مثلاً برنستاین در سوسیالیسم انقلابی (۱۸۹۹)، به دفاع از همخوانی اهداف سوسیالیستی با چارچوب قانونی دولت لیبرال می‌پردازد. (۲۸) به نظر او، وضع قوانین سوسیالیستی با ایجاد امکان مشارکت سیاسی، می‌تواند موجب تغییر موضع طبقه کارگر گردد، بدون آنکه لزوماً نیازی به تغییر ساختار دولت باشد. قانون می‌تواند عبور از لیبرالیسم به سوسیالیسم را آسان ساخته، مانع ایجاد لطمات غیرقابل پیش‌بینیِ خشونتهای ناشی از انقلاب باشد. در تصویری که برنستاین از آینده در ذهن خود می‌سازد، مشوقهای زیادی به خصوص به کارگران ماهر داده می‌شود. تا هم‌اینک نیز آنها از وضع بدِ پرولتاریا که در بیانیه‌ی کمونیستی آمده که چیزی جز زنجیرهایشان ندارند که از دست بدهند، فاصله زیادی گرفته‌اند. (۲۹) در مقابل، لابریولا و کروچه بر ادعاهای مارکسیسم که خود را عِلم می‌خواند، متمرکز می‌شوند. (۳۰) سورل بر نقش مارکسیسم به منزله یک اسطوره سیاسی، تأکید دارد که وسیله‌ای مؤثر برای بسیج طبقه کارگر است؛ اما به مثابه نظریه‌ای پیشگویانه، خود را به انحطاط می‌کشاند. (۳۱)
مارکسیسم را حتی در آن زمان هم که جدی گرفته می‌شد، آشکارا عقیده‌ای متعارف به حساب نمی‌آوردند. خودِ مارکس تا حدودی از این مشکلات آگاه بود، اگرچه همیشه احساس می‌کرد که میان مقتضیاتِ اختلافات نظری و تبلیغات تأثیرگذار سیاسی مردد مانده است. البته هنگامی که توجه مقتضی به موقعیت‌های سیاسی خاص مبذول می‌گردد، معلوم می‌شود که می‌توان مارکسیسم را برای توجیه مسیر تکاملی و نیز انقلابی به سوی سوسیالیسم به کار برد. چیزی که در ابتدا به عنوان تعالیم یک فرقه کوچک انقلابی ارائه شد، تا دهه ۱۸۹۰ توانست نقش شالوده‌ی نظریِ مکتبی فراگیر شامل گروهها و انجمن‌های مختلف را ایفا نماید.
بدین ترتیب مواضع در درون سنت سوسیالیسم به انواع اَشکال حیرت‌آور تقسیم شد؛ اما چیزی که در همه آنها مشترک بود، مشغله‌ی فکری‌شان با رفاه جوهریِ توده‌های کارگر و محروم بود. دیری نپایید که مردم‌سالاریهای پارلمانی دریافتند که اگر نتوانند نیازهای اساسی مردم را تأمین کنند، مشروعیت خود را از دست می‌دهند. بنابراین پاسخ سیاسی مؤثر به مارکسیسم باید هم عملی باشد و هم نظری؛ اما در دهه‌های اولیه قرن بیستم، هنوز زود بود که بدانیم آیا وقتی دولتها بکوشند ظرفیتهای مؤثر خود را افزایش دهند، اصول قانونی لیبرالیسم محفوظ خواهند ماند.
گونه‌های فراوانی از سوسیالیسم در قرن بیستم پدیدار گشتند که برخی از آنها مستقیماً میراث مارکس را کنار گذاشتند. در حقیقت، شکاف کلاسیک میان کمونیست‌ها و سوسیال‌دمکراتها، اغلبْ سوسیالیست‌ها را در اردوگاههای سیاسی مخالف قرار می‌دهد؛ اما در سراسر اندیشه سوسیالیستی، مضمون معمولْ انکار نظریه سیاسیِ مضیقِ آزادی است. ریشه‌کنی قیود گسترده اقتصادی و اجتماعی، شرط لازم برای موفقیت و رفاه انسان محسوب می‌گردد.

پی‌نوشت‌ها:

۱٫Robert Owen,A New View of Society,ed.Gregory Clayes(Harmondworth:Penguin Books,1991);
Ghita Ionescu,ed.The Political Thought of Saint-Simon(Oxford:Oxford Univeristy Press,1976)
۲٫Karl Marx,”Critique of Hegel`s Doctrine of State” and “A Contribution to the Critique of Hegel`s Philosophy of Right”, in his Early Writings,ed.Lucio Colleti(Harmondsworth:Penguin Books,1975),pp.57-198 and 243-57
۳٫Karl Marx and Fredrick Engels,Collected Works(London:Lawrence and Wisheart,1970),vol. 5,p.31
۴٫Ibid,p.32
۵٫Ibid,p.59.
۶٫Ibid,p.62
۷٫Karl Marx and Fredrick Engels,”Manifesto of the Communist Party”,in Karl Marx,The Revolutions of 1848,ed.David Fernbach(Harmondworth:Penguin Books,1973),pp.62-98
۸٫Ibid,p.67
۹٫Ibid,pp.94-7
۱۰٫Ibid,p.79
۱۱٫Ibid,p.87
۱۲٫Ibid,p.81
۱۳٫Ibid,pp.83-4
۱۴٫Ibid,p.83
۱۵٫Ibid,p.83
۱۶٫Karl Marx and Fredrick Engels,Selected Works(London:Laweence and Wisheart,1968),p.182
۱۷٫Ibid,pp.182-3
۱۸٫Hegel,Philosophy of Right,p.11
۱۹٫Karl Marx,Capital:A Critque of Political Economy,trans,Ben Fowkes(Harmondsworth:Penguin Books,1976)
۲۰٫Ibid,pp.258-69
۲۱٫Ibid,pp.492-639
۲۲٫Ibid,pp.126-8
۲۳٫Karl Marx and Fredrick Engels,The German Ideology,in Collected Works,vol.5,p.47
۲۴٫Ibid,p.47
۲۵٫Karl Marx,Surveys from Exile,ed.David Fernbach(Harmondsworth:Penguin Books,1973)
۲۶٫Ibid,p.239
۲۷٫Ibid,p.35
۲۸٫Eduard Bernstein,Evolutionary Socialism,trans.E.C.Harvey(London:Independent Labour Party,1909)
۲۹٫Karl Marx and Fredrick Engels,Manifesto of the Communist Party,p.98
۳۰٫Antonio Labriola,La Concezione materialistica,ed.Eugenio Garin(Bari:Laterza,1965);Benedetto Corce,Materialismo Storico ed economia marxista(Bari:Laterza,1941)
۳۱٫Georges Sorel,La Decomposition du marxism(Paris:Marcel Riviere,1970);
Georges Sorel,Les Illusions du progress(Paris:Marcel Riviere,1927); and
George Sorel,Reflections on Violence,trans,T.E.Hulme(London:Allen and unwin,1925)

منبع مقاله :
هداک، بروس، (۱۳۹۱)، تاریخ اندیشه سیاسی: از عهد باستان تا امروز، ترجمه: محمدحسین وقار، تهران: نشر اطلاعات، چاپ اول



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.