فاشیسم



فاشیسم

نویسنده: بروس هداک
برگردان: محمدحسین وقار

فاشیسم، هم از نظر سیاسی و هم از بُعد نظری، به راستی بغرنج‌ترین باورشناسی معاصر است. فاشیسم تا حدود زیادی محصول قرن بیستم است که در واکنش به تهدید مشهود همه مردم‌سالاریهای پارلمانی از جانب انقلاب سال ۱۹۱۷ روسیه، به اشکال مختلف پدیدار گشت. تلقی همگانی به خصوص در محافل نخبگان تجاری، آن بود که در نظامهای پارلمانی، حکومتها برای مقاومت در برابر پیشروی بی‌رحمانه احزاب بلشویک، از توان کافی برخوردار نیستند. ضعف سیاسی حکومتهای مردم‌سالار همراه با تأثیر مصیبت‌بار بحران اقتصادی سال ۱۹۲۹، بسیاری از گروهها و بخشهای صاحب نفوذ را مشتاق راه سومی ساخت که از تلفیق نوسازی صنعت با حکومتی قوی پدید آمده باشد.
اما ریشه‌های آموزه‌ی فاشیسم عمیق‌تر از بحران فوریِ سیاسی و اقتصادی است. مکاتب مترقیِ غالب در قرن نوزدهم که در روند پیدایش تاریخی یک نظام سیاسی که از منظر خِرد قابل دفاع باشد، از عقاید مکتب روشنگری بهره می‌جست، قادر به توجیه مصائب ناشی از جنگ جهانی اول نبود. فناوریی که به خاطر چند صد متر خاک، به کشتار هزاران تن بینجامد، اوج پیشرفت تلقی نمی‌شد. مسلماً نخبگانی که سربازان را در این مقیاس وسیع فدا کرده بودند، تضعیف اقتدار خود به چشم می‌دیدند.
جراحات سیاسی و اقتصادی اروپا در دهه‌های آغازین قرن بیستم کاملاً مشهود است؛ اما در سطحی عمیق‌تر، فلاسفه، روان شناسان، داستان نویسان و مفسران در مقیاسی وسیع، پرسش درباره مفهوم فرد را آغاز کرده بودند که به خصوص به پیدایش لیبرالیسم منجر گشت. تأکید لیبرالیسم بر خردگرایی و مسئولیت فردی از جانب مجموعه‌ای از نظریه‌های شک اندیشانه به چالش کشیده شد. از دهه ۱۸۸۰، این چشم‌اندازِ نگران کننده مطرح شد که همه اعمال ما می‌تواند بهانه‌هایی برای انگیزه‌های بنیانی خود بتراشد. تردید و تشکیک در قبال مفروضات متعارف درباره بی‌طرفی و عینیت آغاز شد. نیچه و دیگران این نظر را مطرح ساختند که ممکن است همه قضاوتها صرفاً اظهارنظرهایی طرفدارانه باشد. (۱) فروید و مکتب در حال تکوین روان‌شناسی، که ناخودآگاه را سرمنشأ عمل و تصمیم تلقی می‌نمود، اصول اخلاقی را به جایگاهی پرمسأله تنزل می‌داد.
این نظریه‌ها تلویحات نگران کننده‌ای برای دیدگاه سیاست استدلالی داشت. مباحثه گروه‌های دارای مواضع متمایز، در بطن حکومت پارلمانی است. می‌توانیم به سادگی بپذیریم که افکار و برنامه‌های سیاسی احتمالاً از برخی منافع و نه غیر آن حمایت می‌نمایند، اما این اندیشه که آنها تنها آن منافع را منعکس می‌سازند، چشم‌انداز توافقیْ اصولی را اساساً محدود می‌سازد. تحلیل طبقاتی مارکسیستی بر این نکته مشخص متمرکز است. اگر عوامل سائق بحث سیاسی گسترش یابند، با شمول هویت ملی، فرهنگی و نژادی، مبارزه برای کسب قدرت یا تشخص یا شخصیت وقوع می‌یابد، و آنگاه توجیهِ اصولی اَشکال خاصی از نظام سیاسی مخاطره‌آمیز می‌گردد. وقتی سیاست پارلمانی به خوبی ادامه یابد، این دغدغه‌ها بر مفاهیم روزمره حیات عمومی غالب نخواهد بود. به راحتی می‌توانیم سیاست پارلمانی را رقابت نخبگان در اوقات خوب بدانیم؛ اما اگر احساس شود که هیچ چیز دیگری جز غنائم حاصل از قدرت مطرح نیست، در آن صورت نقاب از چهره مقامات فرو خواهد افتاد.
این دقیقاً حرکتی است که ویلفردو پارِتو در اثر خود، نظامهای سوسیالیست (۱۹۰۲) انجام داد. او مشخصاً بر دغلبازی در بطن سوسیالیسم متمرکز می‌شود. پارِتو سوای ارائه دورنمای رهاسازی مردم از حکومت ملهم از طبقه، احزاب سوسیالیست را گروه دیگری از نخبگان در شرف تکوین می‌بیند که می‌کوشند بر نظام سیاسی غالب گردند. از نظر او بدیهی است که هر رقابت سیاسی صرفاً مبارزه‌ای میان یک گروه از اشراف و گروه دیگری از اشراف است. (۲) در اینجا، مکتب فاقد موضوعیت است. در موقعیتی مردم‌سالار، جذابیت برای مردم عامل اصلی در موفقیت سیاسی است. رهبران سیاسی تشویق می‌شوند که خود را همچون قهرمانان مردم مطرح سازند. تبلیغات به شکلی خواهد بود که پاسخگوی مقتضیات مسائل مردم باشد. ممکن است سیاستمداران بر این اعتقاد باشند که بر پایه اصول عمل می‌کنند، اما در حقیقت می‌کوشند منابعی را بسیج نمایند که از پیش ثابت شده فراتر از دسترس رقیبان سیاسی قرار دارد. نخبه‌ای که خوب جا افتاده، به تدریج منحط، فاسد و بالاخره بی‌اثر می‌گردد. نخبه‌ی در حال ترقی، کاستیهای سیاسی بدیهی را به نام آرمان یا برنامه آشکار خواهد ساخت. می‌توانیم این طنز غم‌انگیز را به معنای ظاهری آن بگیریم یا در پی تحلیلی متقاعدکننده‌تر باشیم. برخورد سیاسی تنها رقابتی است میان نخبگان برپایه مزایای متعارف. پارِتو اذعان دارد که تغییرات ظاهری در حکومت گاهی همچون گسست از عادات و عرف نشان داده می‌شود. در حقیقت همه‌ی چیزی که اتفاق می‌افتد، آن است که عضوی از اشراف جای خود را به عضو دیگری می‌دهد. البته ممکن است نخبه‌ی تازه وارد تا مدتی پرتحرک‌تر و مؤثرتر باشد. داشتن آرمانهای والا تأثیری ندارد. سیاستْ مبارزه است. هدفْ آن است که به هر قیمتی پیروز شویم.
پارتو بیشترِ انتقادهای مارکس از نظام نمایندگی پارلمانی را تأیید، اما راه حل مارکس را قاطعانه رد می‌کند. به نظر او، کندوکاوهای پارلمانی به ناچار گونه‌ای از چانه‌زنی در میان منافع خصوصی و شاید بیشترْ منافع طبقاتی است؛ اما منظور وی آن است که مجموعه‌ای از منافع شخصی نمی‌تواند حمایت کافی برای اهدافی اساسی که دولتها باید به انجام برسانند، فراهم آورد. دولت باید در مقابله با رقیبان بالقوه‌ی خود قوی باشد. اگر حکومت بکوشد تنها خطی را با اقل مقاومت میان منافع ترتیب دهد، ارضای منافع شخصی را در درون دولت نمی‌توان تضمین نمود. حکومت ضعیف در فرجام منافع شخصی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. دولت در نهایت طعمه‌ی نیروهای داخلی و خارجی می‌شود و نمی‌تواند سیاستهای ثابتی را پی گیرد. موضع پارِتو درخواستی است برای رهاسازی دولت از قیود منافع نمایندگان.
پارتو در نوشته‌هایش نشانه‌ی روشنی در این مورد که چگونه می‌توان حکومت قدرتمندی ایجاد نمود، به دست نمی‌دهد؛ اما در اواخر زندگی، با به قدرت رسیدن موسولینی و فاشیست‌ها در ایتالیا تعاطفی داشت. مطابق تفسیر او، حکومت پارلمانی انتهای یک چرخه طبیعی است. او نظام پارلمانیِ امروزین را ابزار مؤثر توانگرسالاریِ عوام‌فریبانه توصیف می‌نماید. (۳) پارِتو که آثارش را در سال ۱۹۲۱، دو سال قبل از مرگ، می‌نوشت، نمی‌توانست سیاستی مردم‌سالار را تصور نماید که از چیزی که او ناملایمات توانگرسالاری می‌نامید، جان سالم به در برد. (۴) مطابق استدلال او، در جوامع سازمان‌یافته، حکومت اساساً با دو عامل تنظیم و تنسیق می‌شود: رضایت و زور (۵). او احساس می‌کرد که شاهد خاتمه دوره‌ای از رضایت بوده که به ناچار دوره‌ای از حکومت مقتدر باثبات را در پی دارد.

در همان حال که سیاست اقتدار در سراسر اروپا به پیش می‌رفت، نظریه داشت خود را به عمل می‌رساند. به خصوص فاشیسم ایتالیا اعلام نمود که برخلاف رژیمهای اقتدارآمیز قبلی که تعیین جایگاهشان بر روی طیف سیاسی دشوار بود، پدیده‌ای کاملاً امروزین است. جنبش با استفاده از زبان سورِل و سندیکالیسم انقلابی، ممکن بود برای منتقدان سرمایه‌داری که پیشتر با چپ هم احساس بودند، جاذبه داشته باشد. موسولینی خود قبل از آنکه موضوع مداخله ایتالیا در جنگ جهانی اول، به انشعاب و جهت‌گیری دوباره تفکر ضد سرمایه‌داری منجر گردد، تا مدتی از زبان مارکس استفاده می‌کرد. برداشتهای متضاد از دولت در نهایت به ایضاح مواضع مکتبی انجامید که در آن همه‌ی فاشیست‌ها حکومتها را بر آن می‌داشتند که با استفاده از زور، نظم را بر دنیایی تحمیل نمایند که بالقوه گرفتار هرج و مرج بود.

در فاصله سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۲، این وضعیت در ایتالیا به نقطه بحرانی خود رسید. موفقیت انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷، اعتماد به نفسِ نظامهای حاکم را در سراسر اروپا متزلزل ساخت. آشوب انقلابی در کارخانه‌های ایتالیا دورنمای بلشویسم را نزدیکتر آورد و اتحاد نامقدس مدافعان سرمایه‌داری و منتقدان بی‌رحم لیبرالیسم و سیاست پارلمانی را شتاب بخشید. موضع میانه‌ای که پیشتر لیبرالیست‌ها و سوسیالیست‌های اصلاح‌طلب اتخاذ نموده بودند، همه‌ی اعتبار خود را ظرف دو سال از دست داد. نمایش رهبران سیاسی لیبرالیست برای تشویق موسولینی به تشکیل حکومت، دقیقاً نشان می‌دهد که تا چه حد دلمشغولی با نظم بر مباحث سیاسی غالب شده بود.
از دیدگاه راست‌گرایان، درست همانند چپ‌گرایان، به نظر می‌رسید که سیاست پارلمانی در زیر وزن خود در حال سقوط باشد. لیبرالیسم را نقصی در قلب نظام می‌شمردند که موجب تضعیف بنیان هر نظام سیاسی قابل تصور بود. آنچه در سال ۱۹۲۲ در ایتالیا اتفاق افتاد، نمونه‌ی تقدیری می‌دانستند که برای دیگر رژیمهای پارلمانی رقم می‌خورد. به نظر می‌رسید که این انتخابی میان بلشویسم یا گونه‌هایی از اقتدارگرایی صریح باشد. از این منظر، مجالی برای حکومت محدود یا مفهومی صرفاً ابزاری از دولت به مثابه ابزار خدمت به منافع جامعه وجود ندارد. نظام سیاسی شرط لازم برای هر ارضای جمعی دیگری است که ممکن است انسانها به دست آورند و باید آن را قهراً تحمیل نمود.
اینها افکار جدیدی نیستند. این تفکرات، از زمان لویاتانِ هابز (۱۶۵۱)‌ خصیصه اندیشه سیاسی اروپا بود؛ اما چیز تازه، ظرفیت اداری و فنی دولت در قالبی امروزین است. در قرن هفدهم، نظارت کامل بر جامعه و مراقبت از آن یک انتخاب نبود. البته این نکته‌ای قابل بحث است، چه از دید نظری اساساً قابل تصور باشد و چه نباشد. با این همه، تا اوایل قرن بیستم، آشکار شده بود که می‌توان مردم را در حد بی‌سابقه‌ای بسیج کرد و آلت دست قرار داد. با توجه به ضعف مشهودِ دولتِ قانونی لیبرال، نخبگان در مقابل وسوسه‌ای مقاومت‌ناپذیر قرار داشتند.
کارل اشمیت این استدلالها را با تأثیری مخرب در مفهوم سیاسی (۱۹۲۷) کنار هم نهاد. (۶) اشمیت چهره‌ای مورد اختلاف دارد؛ حداقل بدان دلیل که در سال ۱۹۳۳ به حزب سوسیالیست ملی آلمان پیوست و مدتی خود را مدافع عقاید رژیم نازی معرفی می‌نمود؛ اما بحران دهه ۱۹۲۰ با وضوحی بی‌رحمانه بر عقاید او چیره شد و موجب نگرانی ما گردید، دقیقاً بدان دلیل که احساس می‌کنیم دیگر نمی‌توانیم شالوده دستوری اجتماعمان را مسلم بینگاریم. اشمیت، مانند پارِتو، انتقاد نظری خود را از لیبرالیسم بر مطالعه دقیق سیاست پارلمانی در عمل استوار ساخت. (۷) او گرفتار فرسایش حوزه مشخصاً عمومی به دست منافع چندگانه اجتماع بود. او احساس می‌کرد که حکومت به جایگاه خدمت‌رسانی و توجه به نیازهای صاحبان قدرتمندِ منافع شخصی تنزل یافته است. در این فرایند، تمایز لیبرالیستی میان دو قلمرو عمومی و خصوصی به شکل مؤثری کم‌رنگ می‌شود. صاحبان منافع شخصی در وضعیتی قرار دارند که می‌توانند آن‌چنان کامل بر مباحث عمومی غالب باشند که دیگر تمایز ترجیحات‌شان از خیر موسع دولت ممکن نباشد. رابطه میان اراده عمومی و اراده همه در تحلیل روسو، کاملاً معکوس شده است؛ به شکلی که اساساً نمی‌توان منافع عمومی را کاملاً توصیف نمود. (۸) به نظر اشمیت، نظریه‌ی لیبرال جامعه را کثرت منافعِ کم و بیش سازگاری محسوب می‌دارد که هیچ دورنمایی از خیرِ فراگیر که بتواند جامعه را فراهم آورد، در آن متصور نیست.
پیش‌فرض اساسی اشمیت آن است که نظم اجتماعی همیشه از جانب نارضایتی داخلی یا قدرتهای خارجی مورد تهدید بوده است. این مشکل، شرطی محدودکننده برای هر سیاست قابل دوام است. این امر، با ارتقای فرهنگ یا اتکای متقابل جوامع، موضوعیت خود را از دست نمی‌دهد. نظریه‌های لیبرالیستی بر برداشتی مترقیانه از تاریخ استوار است که آینده‌ای را ترسیم می‌کند که در آن ارزشهای اجتماعی و اقتصادی حاکم است. اشمیت این دیدگاهها را به طرز ساده‌لوحانه‌ای آرمانشهری و مردود می‌خواند. جوامع سازمان یافته هیچ گاه دست از توصیف خود در مخالفت با یکدیگر برنمی‌دارند. از منظر سیاسی، این امر به برخوردی وجودی میان دوست و دشمن تبدیل می‌گردد. (۹) روابط انسانی را می‌توان به همه اشکال دیگر توصیف نمود. شاید بخواهیم بر ارزشهای متقابلی که افراد یا جوامع می‌پذیرند، برداشتهای متفاوتشان از زیبایی یا توانشان برای استثمار و اداره منابع انسانی و طبیعی متمرکز شویم. این معیارهای مختلف می‌تواند ما را به اَشکال نامتقارنی به هم مرتبط سازد؛ اما نمی‌تواند بر نیاز اساسی برای تحمیل نظم بر سرزمین فائق آیند یا آن را جایگزین نمایند. توجه داشته باشید که اشمیت به بحث درباره معیارهای دستوریِ جداکننده‌ی دوستان سیاسی از دشمنان سیاسی نمی‌پردازد. نکته موردنظر او، بنیادی‌تر است. اساساً نمی‌توانیم به جوامع فکر کنیم، مگر آنکه آنها را درگیر رقابت و خصومت سرزمینی بدانیم. نمی‌توانیم جوامع را قانع سازیم که ارزشهای ما را تأیید نمایند یا بدون قید و شرط، آرمانی مشترک را بپذیرند. ممکن است در قبال این موضوع یا موضوعی دیگر از ما حمایت کنند؛ اما هیچ چیز نمی‌تواند تداوم ما را به عنوان یک جامعه تضمین نماید مگر آنکه تصمیم بگیریم از خود دفاع کنیم و خود را در مقابل دیگران مطرح سازیم.
از نظر اشمیت نکته‌ای که باید تأکید شود، این است که نظم سیاسی را باید فی‌حده خوب بدانیم. ممکن است در درون نظام سیاسی، به طور مشروط به انواع خیرها وابسته باشیم. ممکن است موقتاً توان و منابع‌مان را به این هدف و نه آن هدف، اختصاص دهیم و خاطرجمع باشیم که نظام سیاسیْ آزادی انجام انتخاب را فراهم خواهد ساخت؛ اما وابستگی ما به خودِ نظام سیاسی باید در ورای انتخاب باشد. آنجا که می‌توانیم بر پایه برخی شرایط با پیوستن به یک انجمن خصوصی موافقت کنیم، وفاداری ما به دولت باید غیرمشروط باشد. بدون آن تعهد، هیچ یک از نعمت‌هایی که از آنها برخوداریم، قطعی نیست. اگرچه ممکن است تأیید سیاستهای مشخصی از جانب ما مشروط باشد، اما نمی‌توانیم نظم سیاسی را یک خیر ممکن در کنار سایر خیرها بدانیم.
از این نظر، لیبرالیسم و مردم‌سالاری هر دو بر سردرگمیِ مفهومی استوارند. ارزشهای فراقانونی برای قضاوت در باب مشروعیت نظام سیاسی مورد استناد قرار می‌گیرد. ممکن است لیبرالیسم یا مردم‌سالاری را بهترین ابزار سیاسی برای تحقق سیاستهای بشردوستانه یا کسب حداکثر ثروت بدانیم. برای آنکه این ارزشها از نظر سیاسی قرین موفقیت باشند، باید مورد تأیید همه افراد درست اندیش قرار گیرند. و نیز ممکن است چنین نشود. اشمیت با قدرتْ استدلال می‌کند که نظام سیاسی نمی‌تواند کوچکترین مضرب مشترک نظریات در یک اجتماع کثرت‌گرا باشد. چنین عامل مشترکی وجود ندارد. نظام سیاسی باید تحمیل گردد، دقیقاً بدان دلیل که افکار در اجتماع طبیعتاً پراکنده‌اند. اجماع نمی‌تواند به قدر کافی عمیق باشد تا از نظر سیاسی کارآمد گردد. در غیاب آن، جامعه باید از زورِ موجود در دسترس خود برای شکل دادن به ضوابط حیات مشترک استفاده کند.
اشمیت از موارد مبالغه‌آمیز برای تبیین مفهوم دولت و سیاست استفاده می‌کند. به نظر او، لیبرالیسم کوشید سیاست را با تمرکز بر رویه‌های مدنی تعاملات اخلاقی و اقتصادی مطیع سازد. لیبرالیست‌ها به جای آنکه زور و تقابل را پدیده‌هایی گریزناپذیر در میان انسانها بدانند، این مفاهیم را به رقابت در حوزه اقتصاد و بحث در قلمرو عقل سوق دادند. (۱۰) اما پیش فرض این فعالیتها، وجود یک نظام سیاسی باثبات است. در اینجا نیز همانند جاهای دیگر، لیبرالها گاری را جلوی اسب قرار داده و ثمرات نظام سیاسی را مواردی از فعالیتهای کاملاً سیاسی تلقی نموده‌اند؛ اما تنها زور می‌تواند نظام سیاسی را ایجاد و حفظ نماید. در زمان آرامش، راحتی و رفاه، می‌توانیم این حقیقتِ روشن را فراموش کنیم؛ اما در همان حال، می‌دانیم که تنها دولتها می‌توانند علیه یکدیگر اعلام جنگ نمایند. و وقتی این اتفاق رخ می‌دهد، نمی‌توانیم تصمیم بگیریم که در جنگ حضور نداشته باشیم. ما صرف نظر از شدت تحفظ‌ مان، تعهد داریم. ممکن است دولت ما را وادارد افراد کاملاً ناآشنا را بکشیم و خود را در معرض آسیب قرار دهیم. هیچ چیز در مجموعه مفاهیم سیاسی لیبرالیستی نمی‌تواند ما را برای این زیاده‌رویْ کاملاً آماده سازد. این تقدیری وجودی و نه یک گزینه است. به نظر اشمیت لیبرالیسم به یک معنیِ مهم، ضد سیاست است. نباید تعجب کنیم اگر سیاستی با این اوصافْ بی‌تأثیر باشد.
نظر اشمیت، دیدگاهی خشن در قبال سیاست است که همه را متعهد می‌سازد بدون قید و شرط از آن جانبداری کنند. با توجه به این شرح وظایف، نباید تعجب کنیم که اشمیت، که یک آلمانی میهن‌دوست بود، از دولت نازی حمایت می‌کرد. در حقیقت در فاصله سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۶، او به برکت رژیم نازی، از موقعیت و اقتدار برخوردار گشت. البته از سال ۱۹۳۶ به بعد، در برخی محافل نازی مورد سوءظن قرار گرفت و به تدریج از حیات عمومی کنار کشید؛ اما نظریه سیاسی‌اش را باید مجموعه‌ای از افکار متمایز از رژیم دانست. تردیدی نیست که این دیدگاه او را به حمایت از هیتلر و اطرافیانش متمایل ساخت؛ اما در ادامه زندگی، دغدغه آن را داشت که خود را از جنبه‌های نفرت‌انگیز رژیم دور سازد. درگیریهای سیاسی اشمیت برایش اعتباری به همراه نداشت؛ اما او به دفاع از سیاست اقتدارآمیزی پرداخت که مستلزم توجه و درخور مقتضیات جامعه‌ای توده گراست. چه دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم، اقتدارگرایی در سنت سیاسی اروپا تداوم یافت. این سیاست در زیر برخی نقابها، با سیاست مردم‌سالار همساز است و مسلماً در ایام بحران، برای رأی دهندگان جذابیت دارد. از دید نظری باید آن را هم پاسخی به اوضاع و احوال و هم مجموعه‌ای دستوری از افکار بدانیم.
دلمشغولی فاشیسم با نظم، موجد تدوین نظریه دولت تمامیت‌خواه شد. ما این کلمه را در شکل امروزین آن، مدیون جُوانی جِنتیله هستیم. جنتیله، فیلسوفی با تمایزی انکارناپذیر بود که همراه با بِنِِدتو کروچه، نماینده‌ی برجسته احیای علاقه به آرمان گرایی فلسفی، در دهه‌های اولیه قرن بیستم در ایتالیا شکوفا گردید. آرمان‌گرایی یک مکتب فلسفیِ مخالف ماده گرایی و مثبت گرایی (پوزیتیویسم) بود. در میان آنان، تظاهری به ارائه یک موضع مشترک سیاسی دیده نمی‌شد؛ مثلاً جنتیله و کروچه، که از سالهای قبل از سال ۱۹۲۲، تشریک مساعی فلسفی گسترده‌ای با هم داشتند، در حقیقت با ظهور فاشیسم از هم جدا شدند. البته باید یادآوری کرد کروچه که در بیشتر ایام عمر، خود را مدافع سرسخت لیبرالیسم سیاسی معرفی می‌نمود، در ابتدا محتاطانه از موسولینی و فاشیست‌ها طرفداری می‌کرد و آنها را وسیله‌ای احتمالی برای تحمیل نظم و حکومتی تأثیرگذار در برابر هرج و مرج و فسادی می‌دانست که مشخصه سالهای بلافاصله پس از جنگ جهانی اول ایتالیا بود. پس از آنکه ماتِئوُتی (۱۱)، نماینده سوسیالیست پارلمان و منتقد صریح اللهجه حضور فاشیسم در حکومت، در سال ۱۹۲۴ با اشاره‌ی رژیم به قتل رسید، کروچه از فاشیسم روی گرداند. بحرانی که با این قتل آغاز شد، لحظه‌ی تعیین کننده‌ای در شکل گیری دولتی مشخصاً فاشیست بود. از آن به بعد، حکومت فاشیست به تدریج خود را از قید و بند نمایشهای پارلمانی که موسولینی را به قدرت رسانده بود، رها ساخت. واکنش کروچه انتقاد علنی از فاشیسم بود؛ البته این انتقادات با چاپ در مطبوعات و نه مشارکت فعال در مقاومت سیاسی ابراز می‌شد. در مقایسه، جنتیله به حمایت از رژیم پرداخت و تا سال ۱۹۲۴، در سمت وزیر آموزش کابینه اول موسولینی خدمت کرد، و معمولاً توجیهاتی عقلی برای رژیمی فراهم می‌آورد که خود را آغازگر نظم کاملاً جدیدی در ایتالیا می‌دانست.

بدین ترتیب، جنتیله همواره به رژیم فاشیست نزدیک بود. اگرچه آموزه‌ی فاشیستی در فاصله سالهای ۱۹۲۲ و ۱۹۴۳ تغییر کرد، اما همیشه به شکلی نبود که جنتیله آن را خوش بدارد. جنتیله با عنوان فیلسوف رسمی رژیم، از موقعیتی اقتدارآمیز برخوردار گشت. مطمئناً این امتیازی تردیدآمیز است که تأثیر چندانی بر پیشبرد شهرت فلسفی او نداشت. وی به رغم ستایش گسترده‌ای که از وسعت نظر و اصالت فلسفی‌اش ابراز می‌شد، همچنان مرجعی آلوده باقی ماند؛ اما در اهمیت تاریخی‌اش تردیدی نیست. او نه تنها تأثیر زیادی بر موسولینی داشت، که مؤلف واقعی برخی نوشته‌های فاشیستی بود که با نام موسولینی منتشر می‌شد. (۱۲) دانشمندان علوم سیاسی که به مطالعه پدیده‌ی فاشیسم پرداخته‌اند، تمایلی نداشته‌اند که آن را به مثابه‌ی مجموعه‌ای از افکار، جدی بگیرند. این امر تا حدودی قابل درک است؛ زیرا فاشیسم به خود می‌بالید که فلسفه زندگی و عمل است و نه نظریه یا مکتب سیاسی التقاطیِ مضیقِ مقتبس از جنبش‌هایی که لیبرالیسم و سوسیالیسم را در زیر انواع نقابها به نقد می‌کشیدند. با این همه، برداشت جنتیله از تمامیت‌خواهی، نقشی مشخصاً فاشیستی در نظریه سیاسی ایفا کرده است. به رغم آن، این برداشت بسیار ناراحت کننده باقی می‌ماند؛ زیرا طنین آشکارش در ورای عصر فاشیسم همچنان به گوش می‌رسد.

فلسفه سیاسی جنتیله از اعتراضات متعارف به نظریه‌های متمرکز بر فرد، اما با چرخشی جدید، بهره می‌جوید. او همانند هگل و ملی‌گرایان، اذعان دارد که افراد از منظری مهم، محصول جوامعشان هستند؛ اما آنجا که هگل بر ساختارهای اجتماعی تثبیت می‌شود و ملی‌گرایان بر فرهنگ در حال تکوین یا جامعه نژادی تأکید دارند، جنتیله به روشنگری نقش فعال دولت در ایجاد وحدت و نه تفکر انفعالی بر آن، می‌پردازد. ارج‌گذاری بر سنت و رویه‌های شکل دهنده‌ی شیوه‌ی زندگی کافی نیست. شهروندان باید خود را با فرافکنی سازمان یافته‌ی آن ارزشها از جانب دولت شناسایی نمایند، و دولت را تجسم همگانی شخصیت خود بدانند. بدین ترتیب آنجا که لیبرالیسم کوشید دولت را از راه شیوه‌های اجرایی قانون اساسی در جهت منافع آزادی افراد مقید نماید، جنتیله از افراد دعوت می‌کند که منافع و ارزشهای خود را از دولت تفکیک‌ناپذیر بدانند. در این وضعیت، مجالی برای تمییز میان حوزه‌های عمومی و خصوصی وجود ندارد. هر چیزی که ما به مثابه فرد بر آن ارزش نهیم، در برابر اتفاقات و ادبارْ زودگذر و آسیب‌پذیر است؛ اما دولت که همواره درگیر حیات سیاسی جمعیِ شهروندان در نسلهای متمادی است، می‌تواند کارهای عادیی را که انجام می‌دهیم، تا جایگاهی والاتر ارتقا دهد.
بنابراین توانایی دولتی که به شکل مقتضی سازمان‌یافته، برای شکل‌دهی دیدگاه شهروندان حد و حصری ندارد. جنتیله که در مقاله‌ی مهم منشأ و آموزه‌ی فاشیسم (۱۹۲۹)، همچنان به بیان مباحث نظریه فاشیسم می‌پردازد، بر نقش بسیج کنندگی دولت به مثابه خصیصه متمایز آموزه‌ی فاشیسم تأکید دارد. (۱۳)‌ از همه مهمتر، او بر خصیصه تمامیت‌خواه فاشیسم تأکید دارد که نه تنها دغدغه نظم سیاسی و جهت گیری ملت، که دغدغه اراده، اندیشه و عقیده آن را نیز دارد. (۱۴) از نظر جنتیله، دولت می‌تواند هر جنبه‌ای از شیوه زندگی را شکل دهد. این شکل، نباید با نمونه نظری از پیش اندیشیده‌ای جور باشد تا مشروع تلقی گردد. دولت دیدگاهها و ارزشهایی را وضع می‌کند که شهروندان را قادر به ارزیابی حیات عمومی شان بنماید. جنتیله اندیشه یک ساختار سیاسی یا اجتماعی را که در نظریه سیاسی معاصر جدیداً مرسوم گشته باشد، تا انتها ادامه می‌دهد. از بُعد معرفت‌شناختی، اگر هیچ چیز در خارج ذهن برای قضاوت درباره‌اش موجود نباشد، نتیجه می‌گیریم که نظامهای سیاسی خود باید شرح وظایفشان را ایجاد نمایند. (۱۵) ممکن است کمابیش موفق باشند، اما امکان ندارد نامشروع باشند.
جنتیله با سنگدلی به بررسی تلویحات اولویت دولت می‌پردازد. از آنجا که دولت مقدم بر فرد تلقی می‌شود، احتمالاً افراد نمی‌توانند در موقعیتی باشند که معیارهایی برای پیگیری مناسب اهداف عمومی وضع نمایند. (۱۶) آنها نمی‌توانند برای تشکیل دولت قرارداد فرضی یا عملی منعقد سازند. جایگاه فرد از جانب دولت به شهروندان تفویض می‌شود. آنها در خارج آن چارچوب سیاسی و اجتماعی، اهلیت و تصوری از خود ندارند. جنتیله رابطه میان دولت و فرد را در نظریه فاشیسم، تلفیقی لازم می‌نامد (۱۷) که هیچ کدام بدون دیگری قابل تصور نیست؛ اما هر فرد خاص لزوماً نقشی فرودست را برعهده دارد. افراد مؤلفه‌های لایتجزای یک موجودیت بزرگتر اجتماعی و سیاسی‌اند. اگر هریک از آنها را به تنهایی در نظر بگیریم، هیچ اهمیتی ندارند. هریک از ما می‌تواند جایگزین دیگری شود و دیگری نقشها و مسئولیتهای ما را تقبل کند؛ اما دولت از منظر پدیدارشناختی و دستوری، جایگزینی ندارد.
اهمیت رهبری سیاسی در همه نوشته‌های سیاسی جنتیله از منظری موردتأکید قرار گرفته که گاهی جدی گرفتن آن دشوار است؛ مثلاً نقش دوچه (به معنی رهبر، منظور موسولینی است) که تجسم اراده مردم است و به زندگی مردم جهت و اهمیت می‌دهد، تنها در جو سیاسی پر هیجان دو دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ قابل درک است؛ اما قبل از آنکه به مناسبت این حالِ خوبمان، به خود تبریک بگوییم، باید درنگ کنیم. سیاست مردم‌سالار حتی در چارچوب پارلمانی باثبات، اغلب موجب ارتقای غیر واقع‌بینانه خصائل رهبران می‌شود و برای انتقال سبک یا مجموعه‌ای از اولویتها از شخصیت رهبر استفاده می‌کند. مبارزات سیاسی معاصر از رأی دهندگان می‌خواهد که خود را با رهبران همذات بپندارند. از رهبران نیز انتظار می‌رود دستور کاری برای خود تعیین نمایند. اینها تا حدود زیادی شیوه‌هایی بسیار سیاسی‌اند که با مقتضیات خاص سیاست توده‌ای همساز است که در آن، انتخاب‌کنندگان نمی‌توانند متعهد شوند برای انجام قضاوتهای سنجیده در مورد سیاست، وقت یا تجربه داشته باشند. ما انتظار داریم که سیاست به دست نخبگان به سوی بهتر یا بدتر بودن هدایت شود. نظریه و شعارهای فاشیستی اهمیت رهبری را در قالبهای توده‌ای مدتها قبل از لیبرالیسم و سوسیالیسم اتخاذ نمود. جنتیله بسیار خوشحال بود که می‌دید رهبری قوی به رغم تناقضی ظاهری، خود را با اوضاع سازگار ساخته است. این دقیقاً مسئولیت رهبر است که آن تعدیلها را انجام دهد. رهبران نمی‌توانند برای بحثهای مفصل و بده بستانهای گروهها و فرقه‌ها صبر کنند. سیاست فقط موضوع استفاده از فرصتها نیست، بلکه ایجاد آنها و تحمیل سبک آنهاست. بلندپروازی سیاسی فاشیسم از مرزهای رهبری امروزین نخبگان بسیار فراتر می‌رود، اما نقش شهروند در هر دو موقعیت، انفعالی باقی می‌ماند.
فلسفه‌ی سیاست و دولت از نظر جنتیله، در پیدایش و ساختار اجتماع (۱۹۴۳)، کاملاً تدوین شده است که کمی قبل از قتل او در سال ۱۹۴۴ خاتمه یافت. چیزی که در آن آشکار می‌گردد، دفاعی قدرتمند از اولویت اتکای سیاسی بیش از دیگر وابستگی‌هاست. او به زبان فلسفه حق که از هگل اتخاذ نمود، دولت را جنبه فراگیر مشترک اراده توصیف می‌کند (۱۸)؛ مثلاً دیگر حوزه‌های حیات اجتماعیِ سازمان‌یافته‌ی اقتصاد و دین در رابطه با معیارهایی که نهایتاً دارای منشأ سیاسی‌اند، اهمیت می‌یابند. در بیرون حوزه حیات سیاسی، نهادها و رویه‌ها غیرقابل تصورند. جنتیله تا آنجا پیش می‌رود که احساس دینی را در سرشت عمل سیاسیِ جدی موجود می‌داند. (۱۹) در این دنیای افکار، همه چیز در ذیل سیاست گنجانده می‌شود؛ اما نه بدین دلیل که سیاست ساختاری از نظم را ایجاد و حفظ می‌کند، بلکه بدان روی که شرط‍ِ لازم برای هر نوع ترقی و پیشرفت انسان است.
در اینجا نظام سیاسی به موسع‌ترین شکل ترسیم شده که نمونه‌اش سخنرانی موسولینی است که در ۲۸ اکتبر ۱۹۲۵ ایراد شد، و در تبلیغات فاشیست‌ها شهرت یافت: همه چیز برای دولت؛ هیچ چیز علیه دولت؛ هیچ چیز خارج دولت. جنتیله در پیدایش و ساختار اجتماع، زیرکی بیشتری از خود بروز می‌دهد. بار دیگر با پیروی از نظر هگل، شخصیت انسان را ذاتاً در پیوند با مفهوم نظام نهادی می‌داند. حقوق از جانب دولت به افراد تفویض می‌شود، درست همان طور که توسعه ظرفیت اجتماعیِ خودآگاهی به رشته‌ای از نهادها و شیوه‌های پیچیده اجتماعی اتکا دارد. به عبارت جنتیله، مفهوم فرد در ذات مفهوم اجتماع قرار دارد.(۲۰) از یک منظر می‌توانیم این اندیشه را بپذیریم؛ همان طور که هگل آن را بدون تأیید فکرِ دولت تمامیت‌خواه پذیرفت. چیزی که در شرح جنتیله نیامده، دقیقاً بحث مفصل هگل در باب جامعه مدنی در فلسفه حق است که افراد را از نظر مفهومی بدون آرایه در مورد اندیشه فراگیر دولت برجای می‌نهد.
جزئیات نهادی دولت تمامیت‌خواه نباید ما را در اینجا متوقف سازد. از دید نظری، نکته‌ای که باید مورد تأکید قرار گیرد، آن است که دولت و اجتماع موجودیتهای تفکیک‌ناپذیرند که خواستار مدیریت و نظارت متمرکزند. نظریه لیبرالیستی با دشواری بسیار زیاد به خصوص با مطالبات اجتماع توده‌ها همساز گشته است. فاشیسم حاوی آن چالشی بود که می‌توانست خود را جنبش بانشاطی معرفی کند که فرهنگهای خسته از رضایتمندی را به لرزه درمی‌آورَد. اکنون جاذبه بحران اقتصادی و بین‌المللی آن چنان بدیهی است که قابل انکار نیست. البته تجربه سیاسی مصیبت‌بار بود؛ اما نظریه سیاسی در سخت‌ترین شرایط به نقد کشیده شد. شمار نگران کننده‌ای از شهروندان در دولتهای لیبرال و مردم‌سالار از آموزه‌ای سیاسی استقبال کردند که بر انقیاد دائمی آنها در برابر قدرتمداران تأکید داشت. این کشمکشی در برابر فرض دیرپای اندیشه‌ی سیاسی اروپا بود. سیاست خام با همه تلویحات رعب‌آورش احیا شد.

پی‌نوشت‌ها:

۱٫Friedrich Nietzsche,On the Genealogy of Morals,ed.Keith Ansell Pearson(Cambridge:Cambridge University Press,1994)
۲٫Vilfredo Pareto,systemes socialistes,in Adrian Lyttelton,ed.Italian Fascism:From Pareto to Gentile(London:Jonathan Cape,1973),p.92
۳٫Vilfredo Pareto,Trasformazioni della democrazia,in,ibid,p.92
۴٫Ibid,p.92
۵٫Ibid,p.93
۶٫Carl Schmitt,The Concept of Political,ed.George Schwab(Chicago:University of Chicago Press,1996)
۷٫Carl Schmitt,The Crisis of Parliamentary Democracy,ed.Ellen Kennedy (Cambridge,Mass:MIT Press,1988)
۸٫Ibid,p.26
۹٫Schmitt,The Concept of the Political,p.26
۱۰٫Ibid,p.71
۱۱٫Matteotti
۱۲٫Benito Mussolini,The Doctrine of Fascism,in Lyttelton,ed.Italian Fascism,pp.39-57
۱۳٫Giovanni Gentile,Origins and Doctrine of Fascsim,trans,James Gregor(New Brunswick,NJ:Transaction Publishers,2002)
۱۴٫Ibid,p.21
۱۵٫Giovanni Gentile,The Theory of Mind as Pure Act,trans.H.Wildon Carr(London:Macmillan,1922)
۱۶٫Giovanni Gentile,Origins and Doctrines of Fascism,p.25
۱۷٫Ibid,p.25
۱۸٫Giovanni Gentile,Genesis and Structure of Society,trans,H.S.Harris(Urbana:University of Illinois Press,1960),p.121
۱۹٫Ibid,p.152
۲۰٫Ibid,p.98

منبع مقاله :
هداک، بروس، (۱۳۹۱)، تاریخ اندیشه سیاسی: از عهد باستان تا امروز، ترجمه: محمدحسین وقار، تهران: نشر اطلاعات، چاپ اول



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.