ابرقدرت جاه طلب



 ابرقدرت جاه طلب

نویسنده: رابرت کاگان
مترجم: علی آدمی، افشین زرگر

آیا امروزه، نوع خاص ناسیونالیسم و جاه طلبی آمریکا، همراه با فهم آن نسبت به مأموریتی جهانی و باور به حقانیت قدرت خودش، نسبت به دو قرن گذشته کم توان تر است؟ آیا پایان جنگ سرد ایالات متحده را تغییر داده رفتارهایش را تعدیل کرده و تمایلش را به داشتن قدرت بین المللی کاهش داده است؟ آیا با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و امپراتوری اش، ایالات متحده از مشغله های جهانی وسیعش دست برداشته و آن را به حضوری انفعالی تر و محدود در جهان تبدیل کرده است؟
پاسخ این پرسش ها منفی است. هنگامی که جنگ سرد پایان یافت، ایالات متحده هم چنان به پیش رفت. در دوران زمامداری بوش و کلینتون، این کشور حلقه متحدانش را گسترش بخشید و آن را تقویت کرد؛ هم چنین، اعمال نفوذ خود را در مناطقی، همچون آسیای مرکزی و قفقاز، که بیشتر آمریکای پیش از ۱۹۸۹م حتی از وجود آن آگاه نبود، آغاز کرد. قدرت امریکا، که دیگر قدرت شوروی آن نبود، خلاء ها را پر کرد و برای ایجاد نوعی از نظم سرمایه داری بازار آزاد و دموکراتیک امریکایی آن را ترجیح می دادند، تلاش کرد؛ هم چنین، نرخ رشد هزینه دفاعی به طور کمی در دهه ۹۰ م کاهش یافت، پیشرفت های تکنولوژیکی در جنگ افزارهای امریکایی نسبت به دیگر کشورها بسیار سبقت گرفت و ایالات متحده را حتی بالاتر از طبقه بندی خاص ابرقدرت نظامی قرار داد. نتیجه طبیعی آن، تمایل طبیعی به کاربرد زور برای بخش وسیعی از اهداف، از مداخله بشر دوستانه در سومالی و کوزوو گرفته تا تغییر رژیم در پاناما و عراق بود. بین سال های ۱۹۸۹ و ۲۰۰۱م، ایالات متحده با اعمال زور در سرزمین های خارجی بیش از هر زمان دیگر در تاریخ (میانگین اقدام نظامی چشمگیر جدید در هر شانزده ماه) و بسیار بیشتر از هر قدرت دیگر در همان گستره زمانی، مداخله کرد. [۱]
سیاست جهانی توسعه گرایانه و حتی تهاجمی با سنت های سیاست خارجی آمریکا سازگار بوده است. فهم امریکاییان از خودشان، ماهیت میهن پرستی آنها به باور درباره اهمیت جهانی تاریخی ملتشان به طرز ناگشودنی گره خورده است. با الهام از این ادراک نسبت به جهان و خودشان، آنها قدرت و نفوذ را انباشته و آن را در هر گستره ای در سراسر جهان به کار می گیرند تا منافع، ایده آل ها و جاه طلبی های ملموس و غیر ملموس را به دست آورند. این کشور به عنوان یک استراتژی جهانی، گزاره “مزیت قدرت” (۱) را نسبت به یک توازن قدرت همراه با دیگر ملت ها، ترجیح می دهد و [۲] برحفظ و در صورت ممکن، گسترش برتری منطقه ای در آسیای شرقی، خاورمیانه، نیمکره غربی و تا این اواخر، اروپا و اکنون، به طور فزاینده ای آسیای مرکزی، تأکید کرده است. آنها هر گاه به این نتیجه رسیده اند که تغییر رژیم به بهبود منافع امریکا و ایده آل های امریکایی کمک می کند، برای تحقق آن کوشیده اند و [۳]هنگامی که مل متحد، متحدانشان، حقوق بین الملل و قوانین به موانع پیش روی اهداف واشنگتن تبدیل شده اند، آنها را کنار گذاشته اند؛ [۴] البته، آنها حفظ وضع موجود را تحمل نکرده و امریکا را کاتالیزوری برای تغییر در امور بشری دیده اند. همان گونه که “اوبر ودرین” (۲)، وزیر امور خارجه پیشین فرانسه، در دوره کلینتون بیان کرد:
متفکران و رهبران بزرگ آمریکا هرگز نسبت به این سخن شک نکرده اند که ایالات متحده برگزیده مشیت الهی به منزله “ملت حیاتی” (۳) است و اینکه آن باید برای بشریت مسلط باقی بماند. [۵]
پس از جنگ جهانی دوم، همان گونه که امریکاییان آن را می بینند، ایالات متحده به سمت نقض رسالت خود برای نجات جهان از خودکشی حرکت کرد؛ اصل راهنمای سیاست خارجی امریکا مبنی بر اینکه چه متحدان و چه دشمنان آن نمی توانند کاملاً به حفظ جهانی امن برای اصول دموکراتیک اطمینان داشته باشد. در سال ۱۹۹۸م، “مادلین آلبرایت” (۴) وزیر امور خارجه ایالات متحده بیان کرد:
ما سرافراز ایستاده ایم و دورتر از کشورهای دیگر آینده را می بینیم. [۶]
تناقض این است که بیشتر آمریکاییان بر این باورند که آنها هیچ نوع جاه طلبی ملی فراتر از رفاه اقتصادی و امنیتی اساسی ندارند، در حالی که تعداد اندکی معتقدند که آنها در پی برتری جهانی اند. امریکاییان، ماهیتاً خود را مردمی درون نگر و منزوی (۵) می دانند، که همواره فقط یک گام از استحکاماتشان فراتر می روند، در حالی که آنها هر دهه بیش از دهه پیش سربازان خود را در ده ها کشور در سراسر جهان به خدمت گرفته و هر روز، از قدرت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی عظیم خود برای تأثیرگذاری بر رفتار میلیون ها و حتی میلیاردها نفر در سرزمین های دیگر کرده اند. استفاده در تصور عامه و حتی در محاسبه گروهی از نخبگان سیاست خارجی، ایالات متحده بیشتر به “کلانتری بی میل” (۶) می ماند که چکمه هایش را روی میز گذاشته و به فکر کسب و کار خودش است، تا زمانی که گروه یاغیان بعدی به شهر بتازند. [۷] اگر ایالات متحده به هر طریقی تصادفاً، به قله قدرت جهانی بی سابقه ای برسد، امریکاییان هیچ گاه آن را نمی خواهند و هرگز از نقششان در مقام قدرت مسلط جهان لذت نمی برند.
واقعیت این است که آنها هم، آن را می خواهند و هم، از آن پشیمان اند. امریکاییان آنچه را که می خواهند، می جویند و این، نه تنها امنیت و فرصت اقتصادی، بلکه جهانی را نیز که کلاً مناسب برتری های اخلاقی و سیاسی شان باشد، در بر می گیرد. هرچند به طور طبیعی آنها ترجیح نمی دهند که بهای بالایی برای چنین جهانی بپردازند. این بها، تنها مالی نیست، بلکه بهای معنوی و اخلاقی قدرت را نیز در بر می گیرد. جمهوری خواهی ریشه دار عمیق امریکایی همواره آنها را به قدرت بدگمان کرده است؛ حتی خودشان را اما شکل دادن به جهان برای تطابق با ارزش های امریکاییان باعث شده است که آنها دیگران را مجبور کنند تا در مقابل خواسته هایشان تسلیم شوند؛ اقدامی که گاه با زور و گاه با ابزارهای نرم تر، و نه کمتر متقاعدکننده انجام می شود. ملتی که حق تعیین سرنوشتش را محترم می داند، دیگران را از این حق- حتی بنا بر دلیلی شایسته – به طور ناگواری محروم می کند، مسئله ای که برای ایالات متحده بدیع نیست. این معمای اخلاقی بزرگ بشری است، که بیشتر “رینولد نیبور” (۷) و دیگر رئالیست های اواسط قرن بیستم آن را بدین گونه تفسیر کرده اند که فرجام های اخلاقی اغلب نمی توانند بدون توسل به اعمالی که از دیدگاه خودشان از نظر اخلاقی تردید آمیزند، به دست آیند.
ما اعمال پرخطر اخلاقی را برای حفظ تمدنمان انجام می دهیم و باید بدان ادامه دهیم. پاکدامن بودن به معنای بی گناه بودن نیست. [۸]
هرچند در تئوری، امریکاییان می توانستند از شکل دادن به جهان پیرامونشان دست بردارند، در عمل، هرگز برای یک لحظه، حتی طی دوره های کوتاه انزواگرایی فرضی شان نیز نمی توانستند از آن خودداری کنند. در مقابل، آنها پیوسته در جست و جوی راهی برای رسیدن به گونه مشخصی از جهان و آرزویشان برای پرهیز از هزینه ها، از جمله هزینه های اخلاقی و تحمیل این جهان بر دیگران بوده اند.
مشخص بود که چرا بسیاری از امریکاییان به نظم نوین جهانی تمایل دارند؛ این فرار بزرگ بود. برای محافظه کاران، جنگ سرد تقریباً مبارزه ای ایدئولوژیکی علیه کمونیسم به شمار می آمد. [۹] هنگامی که کمونیسم فروپاشید، “جین کرکاپاتریک” (۸) برای کثریت محافظه کاران و شاید بسیاری از لیبرال ها نیز صحبت کرد؛ یعنی زمانی که او امیدوار بود ایالات متحده می تواند “هزینه های غیرضروری” (۹) رهبری جهانی را که به طور بسیار “قهرمانانه ای” (۱۰)، طی جنگ سرد از پس از آن برآمد، متوقف کند و سرانجام، به “ملتی عادی” (۱۱) تبدیل شود. [۱۰] البته، برای بسیاری از دیگر لیبرال های امریکایی، امید قدری متفاوت بود. همان گونه که جهان ارزش های دموکراتیک را به آغوش کشید، ایالات متحده می توانست گونه ای از نظم بین المللی را که “وودرو ویلسون” (۱۲) نشان داده بود، بنا نهد؛‌ جهانی مبتنی بر قانون و نهاد که اصول دموکراتیک را تقویت و از اخلاق و عدالت بدون نیاز به اعمال دائمی؛ اما تردید آمیز اخلاقی قدرت امریکایی دفاع کند. اگر قدرت امریکا باید به کار گرفته شود، آن را به ملتی حیاتی که در راستای خدمت به جامعه بین المللی عمل می کند، تبدیل می کند.

پی نوشت ها :

۱٫ preponderance of power
۲٫ Hubert vedrine
۳٫ Indispensable nation.
۴٫ Madeleine Albright
۵٫ Inward-looking and insular people
۶٫ Reluctant sheriff
۷٫ Reinhold Niebuhr
۸٫ Jean kirkpatrick
۹٫ Unusual burdens
۱۰٫ Heroically
۱۱٫ Normal Nation

یادداشت :

۱٫ Form 1989 to 2001, the United states intervened with significant military force in panama (1989), somalia (1992), Haiti (1994)<(Bosnia (1995-96), kosovo (1999), and Iraq (1991, 1998)
۲٫ ر.ک:
Melvyn p. Leffler, A preponderance of power: National security , the Truman Administration, and the cold war (stanford, calif, 1992).
۳٫ در نیم قرن اخیر، هر دولتی در آمریکا کوشیده است تا تغییرات رژیم ها در سراسر جهان را مهندسی کند، از کودتاهای هدایت شده از طرف سیاه در دوره “دی دوایت آیزنهاور” در ایران و گواتمالا و طرح او برای سرنگون کردن “فیدل کاسترو” که “جان اف.کندی” تلاش کردتا آن را محقق کند تا نقشه خود کندی بر ضد انگو دین دایم (Ngo Dinh Diem) در ویتنام و رافائل تروجیلو (Rafael Trujillo) در جمهوری دومینیک، تا دخالت “ریچارد نیکسون” در شیلی، تا دعوت جیمی کارتر برای اخراج “آناستازیو سومازا” (Anastasio somaza) در نیکاراگوئه، تا حمایت رونالد ریگان از نیروهای پارتیزان ضد کمونیسم در نیکاراگوئه، آنگولا، افغانستان، و کامبوج، تا حمله نظامی “جرج ایچ. دبلیو. بوش” به پاناما تا اقدامات بیل کلینتون در سومالی، هائیتی و بوسنی.
۴٫می توان به این نمونه های جدید نیز اشاره کرد، دولت ریگان در جست و جوی اجازه بین المللی برای جنگ های پنهانش در نیکاراگوئه، کامبوج، افغانستان و آنگولا نبود و این دولت نه به دنبال ملل متحد و نه سازمان دولت امریکایی OAS برای کسب حمایت برای حمله به گرانادا نبود. دولت بوش اول بدون اجازه ملل متحد، به پاناما حمله کرد و با عراق نیز حتی اگر روسیه آن را وتو می کرد، می جنگید. دولت کلینتون در هائیتی بدون اجازه ملل متحد مداخله کرد. عراق را به رغم اعتراض دائم شورای امنیت ملل متحد بمباران کرد و بدون اجازه ملل متحد رهسپار جنک با کوزور شد.
۵٫ سخنرانی وزیر امور خارجه فرانسه، “هربرت ام. ودرین” (Hubert M.Vedrine) در کنفرانس مؤسسه روابط بین الملل فرانسه، پاریس، ۳ نوامبر ۱۹۹۹٫
۶٫ secretary of state Madeleine k.Albright interview on NBC-TV, Today , with Matt Lauer, columbus, ohio, Februray 19, 1998, transcript released by office of the spokesma, Department of state.
۷٫ see Richars N.Hass, The Reluctant sheriff: The united states After the cold war (washington. D.C. 1998)
۸٫ Reinhold Niebuhr, The Irony oF Ameriza History (New york, 196), pp.5, 23.
۹٫ همان گونه که “نورمن پودورتز” در مقاله خود در سال ۱۹۹۶ م بیان کرد: ضدیت با کمونیسم اشتیاق متداول او در امور خارجی بود.
Norman podhoretz, “Neo consevatism: A Eulogy, “commentary, March 1996”.
۱۰٫ Jeane J. kirkpatrick , “A Normal country in a Normal Time”, The National interest Fall 1990, pp. 40-44.

منبع: کاگان، رابرت؛ (۱۳۹۰) بازگشت تاریخ و پایان رؤیاها، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.