فضیلت ها و رذیلت های هژمونی امریکا



فضیلت ها و رذیلت های هژمونی امریکا

نویسنده: رابرت کاگان
مترجم: علی آدمی، افشین زرگر

ایالات متحده باید چه نقشی را بازی کند؟ آرای افکار عمومی جهانی نشان دهنده خواسته ای بین المللی برای نقش کاهش یافته ایالات متحده است؛ یعنی حرکت به سوی برابری و چند قطبی بیشتر در نظام بین الملل است. در ایالات متحده، صداهایی برای فروتنی، تعدیل جاه طلبی ها و حس بیشتر محدودیت ها وجود دارد. به دنبال جنگ عراق، جهان گرفتار “مسئله امریکا (۱) شده است. به دلیل اشتباهات مأموریت و غفلت، نه تنها در سال های اخیر، بلکه در سراسر تاریخ آمریکا هیچ شبهه ای درباره وجود مسئله واشنگتن نیست. گرایش به سوی یک جانبه گرایی، تردید نسبت به نهادهای بین المللی، وفاداری تنگ نظرانه به حاکمیت ملی، تمایل به کاربرد زور برای نشان دادن مسائل بین المللی و نیز خیرخواهی شرافتمندانه و نیز درک و روح منفعت طلبی، هدایت شده؛ که ایالات متحده را به سوی جهان سوق داده تا به دیگران مساعدت کند، همگی کیفیت بادوام سیاست خارجی امریکاست که دولت بوش آن را جعل نکرده است و با رفتن او نیز ناپدید نشده و نخواهد شد.
اما خواه قدرت و جامعیت امریکا ادامه یابد تا مسئله ای برای سال های پیش رو یا مسئله ای برای امروز باشد، به طور فزاینده ای قابل بحث است. در جهانی که به سوی نظم لیبرال کامل تر پیش می رود، ابرقدرتی از مد افتاده با حس مأموریت جهانی می تواند مربوط به گذشته یا مانعی پیش روی پیشرفت دیده شود؛ اما آیا ممکن نیست در جهانی که به طور ناپایدار در دوره جدید آشفتگی تثبیت یافته است، ابرقدرت دموکراتیک معیوبی نقش مهم و حتی گریزناپذیری بازی کند؟
به نظر نمی رسد توفق آمریکا به این زودی ها از بین برود. دلیل این امر بیشتر آن است که بیشتر جهان واقعاً خواهان آن نیست. به رغم آرای افکار عمومی، در سال های اخیر، روابط امریکا با متحدان قدیم و جدید خود عملاً تقویت شده است. این پیش بینی ها که قدرت های دیگر برای پیوستن به یکدیگر در تلاش برای توازن برقرار کردن علیه ابرقدرت یاغی، به ویژه پس از جنگ عراق، عزمشان را جزم خواهند کرد، برعکس تحقق یافته است.
چین و روسیه در تلاش برای ایجاد توازن علیه ایالات متحده با یکدیگر همکاری می کنند؛ اما موانعی پیش روی اتحاد دیرپای دو کشور وجود دارد. آنها به اتحادی تسلیحاتی – اگر نگوییم استراتژیک رسمی – وارد شده اند؛ بدین گونه که روسیه میلیاردها دلار تسلیحات فناوری نظامی پیشرفته به چینی ها می فروشد تا در منازعه احتمالی آنها را علیه ایالات متحده به کار برند. دو کشور هم چنین سازمان همکاری شانگهای را به منزله یک سازمان نظامی فزاینده و نیز سیاسی تقویت کرده اند؛ البته، آنها هم چنان به منزله رقبای سنتی باقی مانده اند. روس ها همچنان واهمه دارند که جمعیت فعال و عظیم چین به طور آهسته، سرزمین خاور دور و سیبری روسیه را که جمعیت پراکنده ای دارد، فرابگیرد، هم چنین، اقتصاد صنعتی چین، به بازار امریکا بیشتر از نفت صادراتی روسیه وابسته است. رهبران روسیه گه گاه، هراس دارند که عشق چینی ها به بازار امریکا بیشتر از تنفر آنها نسبت به هژمونی ایالات متحده باشد؛ اما درحال حاضر، منافع ژئوپلتیکی دو قدرت بزرگ بیش از آنکه از هم دور شود، با هم در تطابق است. آنها دارای منافع و خواسته هایی برای کاهش دامنه تفوق امریکا و ایجاد توزیع برابرتر قدرت در جهان هستند. به عبارت دیگر، آنها خواستار قدرت نسبی تر برای خودشان هستند.
در واقع، مشکل آنها این است که دیگر قدرت های بزرگ جهان (قدرت های دموکراتیک اروپایی، ژاپن و هندوستان) راغب به همکاری با آنها نیستند و برعکس، آنها از نظر ژئوپلتیکی روابط نزدیک تر با ایالات متحده را ترسیم می کنند. در خورتوجه ترین تغییر در هندوستان روی داده است؛ متحد سابق مسکو که امروزه، روابط خوبی را با ایالات متحده دنبال می کند؛ زیرا، این روابط را برای دستیابی به اهداف اقتصادی و استراتژیک وسیع خود ضروری می بیند. سخنگوی وزارت امور خارجه هندوستان به راحتی بیان می کند:
ایالات متحده ابرقدرت مسلط است؛ پس منطقی است که ما باید به دنبال توسعه روابط خوب با آن باشیم [۱]
رهبران ژاپن یک دهه پیش (اواسط دهه ۹۰م) به این نتیجه رسیدند که اتحاد ژاپن – امریکا در خطر است؛ اما از سال ۱۹۹۷ م روابط استراتژیک بین دو کشور قوی تر شده است. این امر تا حدی به دلیل افزایش نگرانی های ژاپن نسبت به چین و کره شمالی و نیز توانایی هایی بود که موقعیت خود ژاپن را در آسیای شرقی جهان بالا برده است. برخی از ملت های آسیای جنوب شرقی حرکت علیه چین در حال ظهور را آغاز کرده اند؛ حتی کره جنوبی، با روابط پیچیده اش با ایالات متحده و روابط خصمانه اش با ژاپن، به چین محتاطانه می نگرد. به طور درخور توجهی، به نظر ۸۹ درصد از افرادی که سال پیش در کره جنوبی در نظرسنجی شرکت کردند، قدرت نظامی در حال رشد چین یک “چیز بد” است. [۲]
در اروپا، نیز گرایش خالی از اشتباهی نسبت به روابط استراتژیک نزدیک تر با ایالات متحده وجود دارد. چند سال پیش، “گرهاد شرودر” (۲) و “ژاک شیراک” (۳) خواهان ترسیم روابط نزدیک تر با روسیه بودند تا راهی برای ایجاد توازن در مقابل قدرت امریکا بیابند؛ اما، اکنون، فرانسه، آلمان و دیگر کشورهای اروپا در جهت دیگری حرکت می کنند؛ موضوعی که از علاقه تازه به ایالات متحده خارج نیست؛ پاسخی به شرایط متحول بین المللی و درس هایی که از گذشته آموخته شده است. سیاست های خارجی نیکلاسارکوزی و آنجلا مرکل در حمایت از امریکا، تنها به شخصیت های منحصر به فردشان مربوط نیست، بلکه بازتاب برآورد مجدد منافع فرانسه، آلمان و اروپاست. باور آنها به روابط نزدیک و نه عادی با ایالات متحده، افزایش قدرت نفوذ اروپا را موجب شده است که به تنهایی، توانایی دستیابی بدان را نداشت. تلاش شیراک – شرودر برای تبدیل کردن اروپا به وزنه تعادلی برای قدرت امریکا تا حدی به دلیل اعضای جدیدتر اروپای مرکزی و شرقی اتحادیه اروپا، که از احیای روسیه هراس دارند و بر پیوندهای استراتژیک با واشنگتن تأکید می کنند شکست خورد.
همان گونه که روسیه و چین از مشکلات خودشان آموخته اند، شکاف بزرگ و متداوم بین نگرش های امریکا و اروپا نسبت به نقش قدرت و کاربرد زور موجب جدایی استراتژیک اروپاو ایالات متحده نخواهد شد. آن گونه که سارکوزی گفته است: اگر شما از من بپرسید که فرانسه با کدام یک از دو کشور آمریکا و روسیه روابط نزدیک تر را خواهد داشت؟ پاسخ من ایالات متحده خواهد بود… دوستی بین روابط اروپا و ایالات متحده سنگ بنای کمال و ثبات جهانی است. [۳]
در کل، متحدان سنتی ایالات متحده در اروپا و آسیای شرقی، در حالی که ممکن است افکار عمومی آنها ازگذشته ضد آمریکایی تر باشد، سیاست هایی را تعقیب می کنند که بیشتر منعکس کننده نگرانی بزرگ نسبت به دولت های اتوکراتیک قدرتمند در میانشان است تا ایالات متحده. [۴] با کاهش اختلاف بر سر عراق، اکنون، وزیر امور خارجه روسیه نگران تحکیم ارتباط فراآتلانتیک به ضرر روسیه است. [۵]
حتی در خاورمیانه، که گرایش های ضد امریکایی گرایی داغ تر است و تصویرهای اشغال عراق از طرف امریکا و خاطرات ابوغریب و هم چنان در اذهان عمومی تازه است، توازن استراتژیک تغییر زیادی نداشته است. برخلاف فشار سنگینی که گاهی واشنگتن برای اصلاحات سیاسی بر اتوکراسی های اردن، مصر، عربستان سعودی و مراکش وارد می کند، آنها به طور نزدیک، با این کشور کار می کنند، چنین چیزی درباره ملت های خلیج فارس که در شورای همکاری خلیج تشکیل یافته اند، صدق می کند که نسبت به ایران نگران هستند. لیبی خود را به منزله یکی از اضلاع چهارگانه اردوگاه آمریکا ستیزی خارج کرده و چهره مبهم تری یافته است. پیش از این، لبنان عرصه نبرد بود؛ اما امروزه، نسبت به زمانی (تا چند سال پیش) که زیر لوای کامل روسیه بود، به تدریج، به ایالات متحده نزدیک تر می شود. سیاست های عراق از موضع آمریکا ستیزی کینه توزان زمان صدام حسین به سوی وابستگی به ایالات متحده تحول یافته است. یک عراق باثبات و حامی امریکا به طور قطع می تواند توازن استراتژیک در محور حامی واشنگتن را دگرگون کند؛ چرا که ذخایر عظیم نفت را در اختیار دارد و می تواند قدرت چشمگیری در منطقه باشد.
البته، اگر ایران به تسلیحات هسته ای و ابزارهای حمل آن دست یابد، توازن استراتژیک در منطقه دگرگون خواهد شد، در ضمن، ایران همچون روسیه و چین با توازنی منطقه ای روبروست. اتحاد دولت های سنّی، نگران گسترش نفوذ ایران و شیعه در خاورمیانه است. در کنار اسرائیل و حمایت ابرقدرت امریکا، به نظر می رسد این ائتلاف ضد ایرانی از هر ائتلاف ضد آمریکایی که توانایی جمع کردن آن را دارد، قوی تر است. [۶] به رغم تلاش ها برای گسترش هم پیمانانش در منطقه، ایران تنها سوریه را دارد. جنبش های مقاومت، مانند حماس و حزب الله،که ایران از آنها حمایت می کند، هم چنان به دنبال تقویت خود هستند، اما تاکنون، نتوانسته اند چرخش استراتژیکی را در منطقه ایجاد می کنند.
این صف بندی مجدد بنیادی در خاورمیانه به سختی با عقب نشستن های استراتژیک عمده که ایالات متحده طی جنگ سرد متحمل شد، در تباین است. در دهه های ۵۰ و ۶۰م، جنبش ملی گرایان پان عرب، در سراسر منطقه به گشودن در برای درگیر کردن بی سابقه شوروی گرایش داشت؛ برای نمونه، شبه اتحادی بین مسکو و مصر زیر لوای جمال عبدالناصر و نیز سوریه شکل گرفت. در سال ۱۹۷۹م، ستون کلیدی موقعیت آمریکا در منطقه واژگون شد؛ یعنی آن گاه که آیت الله خمینی [ره] شاه طرفدار آمریکا را در ایران برانداخت؛ موضوعی که به تغییری بنیادی در توازن استراتژیک در منطقه منجر شد که هنوز آمریکا از آن رنج می برد. این موضوع هیچ شباهتی به نتیجه جنگ در عراق نداشت.
در ضمن، تعداد پایکاه های نظامی آمریکا در فراسوی دریاها در خاورمیانه و جاهای دیگر همچنان رشد می کند. از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱م، ایالات متحده پایگاه های وسعیی را در افغانستان، قرقیزستان، پاکستان، تاجیکستان و ازبکستان در آسیای مرکزی؛ در بلغارستان، گرجستان، مجارستان، لهستان، و رومانی در اروپا؛ و نیز فیلیپین، جیبوتی، عمان، قطر و البته عراق ایجاد کرده است. در دهه ۸۰م، دشمنی با حضور نظامی آمریکا، ایالات متحده را مجبور کرد تا از فیلیپین خارج شود و در دهه ۹۰م، به نظر رسید که حمایت از پایگاه های امریکایی در ژاپن نیز تضعیف شده. امروزه، فیلیپینی ها درباره آن تصمیم بازاندیشی می کنند و در ژاپن نیز، عصبانیت نسبت به پایگاه های امریکا چندان بحث برانگیز نیستند تا واشنگتن به دنبال طرح های برای کاهش آنها باشد. ترس یا نفرت گسترده از قدرت غرورآمیز آمریکا چیزی نیست که کسی انتظار آن را داشته باشد. بیشتر جهان، نه تنها با تفوق ژئوپلتیکی آمریکا مدارا، بلکه با رغبت از آن حمایت هم می کند، نه بدین دلیل که مردم امریکا را دوست دارند، بلکه به دلیل حفاظت در مقابل قدرت های منطقه ای نگران کننده تر. [۷]
استراتژیست های چینی، بر این باورند که پیکربندی بین المللی کنونی احتمالاً، برای مدت زمانی دوام می آورد و آنها شاید درست می گویند. مادامی که ایالات متحده در مرکز اقتصاد بین المللی، قدرت نظامی مسلط و پیشوای عمده فلسفه سیاسی محبوب تر جهان باقی بماند و تا وقتی که عامه مردم امریکا به حمایت از تسلط واشنگتن ادامه بدهند همان گونه که در شش دهه مرتباً چنین کرده اند و تا زمانی که چالشگران بالقوه به جای همفکری در میان همسایگانشان ترس برانگیزند، ساختار نظام بین الملل باید با یک ابرقدرت و چندین قدرت بزرگ باقی بماند، همان گونه که تاکنون بوده است. [۸]
آیا چنین نظمی خوب است؟ پاسخ این است که اگر با نظم لیبرال بین المللی کامل که در آن ملت ها برابرتر، لیبرال تر، دموکراتیک تر، متعهدتر به صلح و فرمان بردارتر به اوامر هنجارها و قوانین بین الملی هستند، مقایسه شده باشد، نظم کنونی با توافق امریکا می تواند نامرغوب باشد. ایالات متحده از همه نقطه ضعف های انسانی و ملی (تکبر و خودخواهی و نیز در عین حال، فروتنی مفرط و اشتباهاتی که از تلاش برای خیلی متواضع بودن ناشی می شود) مصون نیست. این کشور گاهی اقدامی می کند که نباید بکند و در مواقع دیگر، که باید اقدامی انجام دهد، از اقدام سرباز می زند. این کشور نیز همچون دیگر ملت ها، در قضاوت و اجرا اشتباهاتی دارد؛ اما به دلیل اهمیتش در نظام بین الملل، اشتباهاتش می تواند جهان را به لرزه درآورد، در صورتی که اشتباهات قدرت های کوچک تر چنین نیست. همان گونه که طی قرن گذشته، دیگران بارها گفته اند، ایالات متحده همچون سگ بزرگی در اتاقی کوچک است که وقتی دمش را تکان می دهد همه چیز به هم می خورد. هنگامی که اقدامات ایالات متحده ناکارآمد است؛ هم چنان که در عراق چنین بود، تأثیرات عملکرد این کشور در سراسر جهان مواج می شود. هنگامی که این کشور از هنجارهای بین المللی منحرف می شود، هم چنان که قدرت های بزرگ گاهی چنین می کنند، می توانند تأثیر بزرگ تری را بر نظام بین الملل نسبت به زمانی که ملت های کوچک تر همان امر را انجام می دهند، داشته باشد.
اما حتی اگر ایالات متحده در معرفت خودش ابر انسان باشد و اگر همواره، اخلاقی رفتار کند، باز هم قدرتش، برانگیزاننده تر حسادت و عداوت و در برخی از بخش ها، حتی ترس خواهد بود. نظمی که در تسلط امریکاست، مانعی که در مسیر ملت هایی است که می خواهند به طور طبیعی، توزیع قدرت و نفوذی مساعدتری را برای منافعشان برگزینند؛ برای نمونه، می توان به چین، روسیه و ایران اشاره کرد؛ اما حتی این موضوع مشکلاتی را برای آنهایی (همچون اروپایی ها) ایجاد می کند که نسبتاً با توزیع کلی قدرت در جهان راحت هستند؛ اما وجود ایالات متحده ای که آنها نمی توانند کنترلش کنند، آنها را ناراحت می کند، حتی در سال های آغازین جنگ سرد، که اکنون، هارمونی خوش فراآتلانتیک نامیده می شود، اروپاییان از قدرت ولی نعمت امریکایی شان می ترسیدند و نسبت به آن نگران بودند، آن گونه که یکی از دولتمردان اظهار می کند:
ما برای اصلاح تو خیلی ناتوانیم وقتی که تو اشتباه رفتار می کنی و به طور بسیار آرمان گرایانه ای می خواهی خودت را اصلاح کنی. [۹]
در سیستم کنونی، ضعف ها به اندازه کافی آشکار است؛ اما چه چیزی آلترناتیو واقع گرایانه است؟ ممکن است مردم امید جهانی موزون تر مبتنی بر کنسرت جدید ملت ها را داشته باشند؛ اما ظهور رقابت قدرت بزرگ و برخورد منافع و جاه طلبی های ملت ها در سراسر اوراسیا چنین تکاملی را نامحتمل تر می کند؛ حتی زیر چتر تفوق امریکا، منازعه های منطقه ای که قدرت های بزرگ را درگیر کرده است، می تواند فوران کند، پرسش این است که آیا امریکا کمتر مسلط می خواهد چنین منازعاتی را کمتر یا بیشتر متحمل کند. ایالات متحده می تواند به طور خودپسندانه و کندذهنی عمل کند، مزاحم منافع دیگر ملت ها شود یا حتی به آنها آسیب برساند؛ اما این مشخص نیست که در جهانی چند قطبی، روسیه، چین، هندوستان، ژاپن، یا حتی اروپا در استعمال قدرتشان عاقل تر یا پاکدامن تر خواهند بود. یکی از جنبه های بی نظیر چنین جهانی این خواهد بود که قدرت های مزبور تسلیحات هسته ای خواهند داشت و بدین ترتیب، احتمال وقوع جنگ بین آنها کمتر یا فاجعه انگیزتر خواهد بود.
در آسیای شرقی، بیشتر ملت ها موافق اند که امریکای مسلط و قابل اعتماد تأثیری ثبات ساز و صلح ساز دارد؛ حتی چین، که به تدریج در جست و جوی گرفتن جای ایالات متحده به منزله قدرت مسلط در منطقه است، با این معما روبه روست. که امریکای عقب نشینی کرده می تواند رهاننده ژاپن جاه طلب، مستقل و ملی گرا باشد.
در اروپا نیز، عقب نشینی ایالات متحده از صحنه – حتی اگر قدرتمندترین ملت جهان هم باقی بماند- می توانند بی ثبات کننده باشد. این موضوع می تواند روسیه را برای رهیافت بالقوه قوی تر و مغرورتری نسبت به ملت های سرکش پیرامونش اغوا کند. اگر ایالات متحده از اروپا عقب بکشد، در صورتی که احتمال بروز منازعه افزایش می یابد که روسیه و همسایگانش نزدیکش در آن درگیر شوند. اتحادیه اروپا، این معجزه ژئوپلتیکی بزرگ، تأسیس خود را مدیون قدرت امریکاست. پس از جنگ جهانی دوم، بدون امریکا، کشورهای فرانسه، انگلستان و دیگران هرگز امنیت را به اندازه کافی احساس نمی کردند تا بتوانند آلمان را دوباره در اروپا هم گرا کنند. هرچند بیشتر اروپایان دیگر چنین نگرشی ندارند. ثبات اروپا هنوز به مداخله تضمینی وابسته است؛ بدین معنا که ایالات متحده می تواند برای کنترل هر پیشرفت خطرناکی در قاره دخالت کند.
هم چنین خوشبینانه است که تصور شود موقعیت تقلیل یافته امریکا در خاورمیانه به ثبات بیشتر در آنجا منتهی خواهد شد. رقابت برای نفوذ در میان قدرت ها در داخل و خارج از منطقه برای دست کم، دو قرن به شدت جریان داشته است. ظهور بنیادگرایی اسلامی تنها بعد جدید و تهدیدآمیزتری را به موضوع می افزاید.نه می توان پایان سریعی برای منازعه بین اسرائیل و فلسطینی ها تصور کرد نه عقب نشینی فوری امریکا از عراق به تنش ها و رقابت ها در خاورمیانه پایان خواهد داد. هر اندازه، ایالات متحده عقب نشینی کند یا حضورش را کاهش دهد، دیگر قدرت ها، هم درون و هم بیرون از منطقه، خلاء را پرخواهند کرد. صرف نظر از آنچه ایالات متحده انجام می دهد، می توان انتظار داشت که روسیه و چین برای ایمن نگاه داشتن منافع و از آن بیشتر، جاه طلبی های در حال رشدشان بیشتر در خاورمیانه درگیر شوند؛ هم چنین می توان انتظار داشت که دولت های قدرتمندتر منطقه، به ویژه ایران، جاه طلبی دیرینه خود را مبنی بر تبدیل شدن به قدرت منطقه ای محقق کنند.
در بیشتر مناطق حیاتی جهان، در آسیای شرقی، اروپا و خاورمیانه، ایالات متحده هنوز سنگ زیرین ستون طاق است که اگر برداشته شود، سقف فرو می ریزد.
این موضوع در مفهوم وسیع تری درست به نظر می رسد. برای شش دهه گذشته، قدرت آمریکا شماری از کالاهای عمومی بین المللی- خدماتی که نه تنها ایالات متحده، بلکه دیگر ملت ها نیز از آن بهره مندند- را فراهم کرده است؛ برای نمونه، ناوگان دریایی ایالات متحده امنیت و آزادی راه های آبی بین المللی را برای همه ملت ها تأمین می کند، حتی هنگامی که ایالات متحده خودش درگیر جنگ است، این کار انجام می گیرد. باید یادآور شد که امریکا می تواند این روش را دنبال نکند. در طول تاریخ، قدرت های بزرگ همواره، درباره کنترل راه های دریایی و مسیرهای تجاری مشاجره داشته اند. جنگ آنها با یکدیگر بر کل نظام تجاری بین المللی تأثیر می گذاشت و ملت های بی طرف نیز همچون ملت های درگیر در نبرد، آسیب می دیدند. اگر اجازه داده شود چنین کاری انجام شود، چین و هندوستان بر سر کنترل اقیانوس هند ستیز خواهند کرد و ممکن است ژاپن و چین بر سر کنترل آب های بینشان وارد ستیز شوند و با وقوع جنگ، مسیرهای حیاتی تجاری نه تنها روی این ملت ها، بلکه روی کل جهان بسته خواهد شد. در غیاب برتری امریکا، منازعه های منطقه ای در خاورمیانه و خلیج فارس می تواند به بسته شدن تنگه هرمز و کانال سوئز منجر شود. اگر این مسئله در دهه های اخیر روی نداده است، بدین دلیل نیست که ملت ها هنجارهای جدید رفتار بین المللی را آموخته، استنتاج کرده و پذیرفته اند، بلکه بدان دلیل است که ناوگان دریایی آمریکا بر اقیانوس ها سیطره دارد.
نظم بین المللی تنها بر ایده ها و نهادها تکیه ندارد، بلکه از طریق پیکربندی های قدرت شکل یافته است. نظم بین المللی دهه ۹۰ بازتاب توزیع قدرت در جهان بعد از جنگ جهانی دوم و جنگ سرد بود و نظم امروزین منعکس کننده نفوذ در حال افزایش قدرت های بزرگ، از جمله اتوکراسی های قدرتمند است. یک پیکربندی متفاوت قدرت، جهانی چند قطبی که قطب های آن روسیه، چین، ایالات متحده و اروپا باشند، نوع نظم خاص خودشان را تولید خواهند کرد؛ آن هم با قوانین و هنجارهای متفاوت که منافع دولت های قدرتمندی را بازتاب می دهد که در شکل یافتن آن نقش داشته اند. آیا این نظم بین المللی پیشرفت به شمار می آید؟ شاید برای پکن، مسکو و تهران این گونه باشد؛ امامشکوک است که این به منافع دموکرات های روشنگری در ایالات متحده و اروپا و نیز سیستم کنونی که در جریان است، کمک کند.

پی نوشت ها :

۱٫ American Problem
۲٫ Gerhard Schroeder
۳٫ Jacques Chirac

یادداشت :

۱٫ Martine Bulard, indias Boundless Ambition, Le Monde Diplomartique, January 2007(2007)
۲٫ ر.ک: گزارش:
The Pew Global Atotitudes Project, Global unease With Major World Powers, p.41.
۳٫ مصاحبه نیکولاس سارکوزی با رادیو اروپا – آی Europe- i Radio 4 می ۲۰۰۷ نقل شده در:
RIA Novosti, Moscow, May 7, Sarkozy interview also published in The National Interest ,July 1, 2007.
۴٫ این پیش بینی ویلیام وولفورث William Wolforth تقریباً در یک دهه پیش است. رک به:
William C. Wohlforth, The Stability of Unipolar World, International Security 24, no.1 (Summer 1999)
۵٫ Lavrov, The Present and the Future of Global Politics.
۶٫ Gary G. Sick, interview by Bernard Gwertzman, Foreign Affairs, January 23, 2007 (online)
۷٫ برای بحث کامل تر درباره گرایش های جهان بینی در مقابل پیش بینی برقراری توازن است، رک:
keir A. Lieber and Gerard Alexander , Waiting for Balancing: Why the World is Not Pushing Back, International Security 30, no.1 (Summer 2005)
۸٫ در یک مقاله به سال ۱۹۹۹م، ساموئل پی. هانتینگتون به یک “نظام تک قطبی با حضور یک ابرقدرت و چندین قدرت بزرگ” اشاره کرد. او این انتظار را داشت به چند قطبی اصیل گذار کوتاه مدتی وجود داشته باشد.
Samuel P. Huntington, The Lonely Superpower , Foreign Affairs 78, no.2 (March/April 1999).
۹٫ Niebuhr, The Irony of American History , p.133.

منبع: کاگان، رابرت؛ (۱۳۹۰) بازگشت تاریخ و پایان رؤیاها، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.