داستان غم انگیز بیافر



داستان غم انگیز بیافر

نویسنده: رایا دونایفسکایا
مترجمان: حسن مرتضوی، فریدا آفاری

با این همه، اگر وضعیت انقلابی همچنان تعمیق می یافت، استعمار نو نمی توانست به این سادگی در آفریقا تجدد حیات یابد. دیالکتیک آزادی که کشورهای آفریقایی را از زیر سلطه ی امپریالیسم رهانید، ثابت کرد که با فوران انقلاب می توان معجزه کرد. بی همتایی انقلاب این است که تجربه ی انسانی را چنان تغییر می دهد که مناسبات انسانی یکسره جدیدی پدیدار می شود. این مناسبات انسانی جدید جدایی سوژه و ابژه را پایان می دهد. رهایی نیروهای بکر که امپراتوری ها را به لرزه درآورد و آزادی را از آن خود کرد، همچنین دولت های امپراتوری را واداشت تا به مستعمرات سابق خود کمک کنند. یا زمانی که دوگل گینه را حتی از تلفن محروم کرد، شجاعت گینه ای ها الهام بخش چپ فرانسه شد تا به گینه رفته و به کمک آنها بشتابند. بنابراین، عنصر تعیین کننده این اعتماد به نفس توده ها بود که آنها – و نه اشیای بی جان خواه ماشین آلات و خواه نبود آنها – مسیر تاریخ را شکل می دهد.
خودجوشی عمل متحد آنها در حقیقت قانون ارزش را زیر ضرب گرفت یا به عبارت دیگر حق تصمیم گیری درباره ی تولید را از دست حاکمان بیرون کشید. دقیقاً به این دلیل که توده های آفریقایی در آغاز کار دریافتند که آنان نه عضله که عقل هستند و سرنوشت خود را به دست گرفته اند، آنچه مارکس در روزگار خویش اصل نیروبخش جدید می نامید، پدیدار شد. این امر رشد تولید را حتی در جوامعی با اقتصاد تک محصولی سبب شد. هیچ یک از کودتاهای نظامی در آفریقا به اندازه ی مدل مستعمراتی که بخش اعظم آمریکای لاتین را تحت سلطه درآورده است، دیرپا نبوده است. از آنجا که وضعیت هنوز سیال است و توده ها به هیچ روی نسبت به موضوع بی اعتنا نشده اند، ضروری است که با چشمانی باز این کودتا را زیر نظر داشت. همان طور که بینش آزادی بی وقفه به استعمارزدایی انجامید، جدایی رهبران از همان مردم انقلابی به وابستگی به قدرت های دولتی کنونی جهان و ظهور استعمار نو منجر شد.
از آنجا که مسئله ی آفریقا برای مبارزات بالفعل، از جمله مبارزه برای جلب اذهان، هم مشخص و هم تعیین کننده است، ضروری است تا بار دیگر این موضوعات خطیر را بررسی کنیم. واقعیت زشت جنگ داخلی در نیجریه آشکار ساخت که آن کشور هرگز یک ملت نبوده است، نه آن وقت که مستعمره بود و نه آن وقت که آزادی سیاسی صوری (بسیار صوری) را از انگلستان کسب کرده بود، و کمتر از آن در زمانی که با کشف نفت در نیجریه ی شرقی هدف تمامی قدرت های بزرگ قرار گرفت. این کشور همیشه تابع امیران شمالی (northern-emir-dominated) بود؛ در اکتبر ۱۹۶۶، حدود ۳۰۰۰۰ ایبویی (۱) قتل عام (۲) و دو میلیون نفر دیگر به منطقه ی شرقی (۳) رانده شدند؛ این منطقه به محض اعلام استقلال به نام جمهوری بیافرا توسط نظامیان دولت مرکزی اشغال شد.
طنز ماجرا در این است که ایبوها نخستین ناسیونالیست های نیجریه ای بودند که برای ایجاد رمز و راز ملت نیجریه در جریان پیکار برای آزادی از امپریالیسم انگلستان به هر تلاشی دست زدند. در حقیقت، آنان نخستین کسانی بودند که مبارزه برای آزادی را از دهه ی ۱۹۳۰ آغاز کردند. ننامدی آزیکیوه (زیک) که به واقع می توان او را پدر ناسیونالیسم نیجریه ای نامید، ابتدا بر مبنای سنت کامل ناسیونالیسم آفریقایی که همواره قاره گرا بوده است، ناسیونالیسم منطقه ای را محکوم کرد. خواه مبارزه ی وی برای استقلال نیجریه در زمان تبعید خود خواسته ی وی را در آکرا در ۱۹۳۵ در نظر بگیریم، خواه در لاگوس (از ۱۹۳۷ به بعد)، جان مایه ی فعالیت ها و اثر به جامانده اش در آن چیزی خلاصه می شود که به طور جامع در کتاب خویش، تجدید حیات آفریقا (Renascent Africa)، بیان کرده بود: آزادی قاره ی آفریقا از استعمار اروپا.
واقعیت ها و پیچیدگی های مبارزه ی آزادی خواهانه ناگزیر سبب شد تا مبارزات بالفعل در چارچوب مرزهای ملی که امپریالیسم غرب ایجاد کرده بود، انجام شود؛ با این همه جنبه ی منحصر بفرد ناسیونالیسم آفریقایی از بین نرفت. و زمانی که ناسیونالیسم آفریقایی با ایده هایی که مبلغان آن گروه های کوچکی از روشنفکران بودند به جنبش توده ای تبدیل شد، خصلت خود را تغییر نداد. این موضوع به ویژه در مورد نیجریه صادق است زیرا زیک از همان ابتدا، توجه خود را به مبارزان جوان از قبایل گوناگون معطوف کرده بود، نسلی جدید که تحت تأثیر جنگ جهانی دوم آزادی همین حالا را می خواستند.
در ۱۹۴۵، نیرویی جدید، کارگران متشکل، با اعتصاب عمومی وارد صحنه ی تاریخ شدند. در میان تمام رهبران ناسیونالیسم نیجریه، از جمله یوروباها (۴) که ناسیونالیسم فرهنگی و منطقه گرایی را ترجیح می دادند، زیک تنها کسی بود که از اعتصاب عمومی حمایت کرد و به این طریق به ناسیونالیسم نیجریه ایی کیفیتی پرولتری بخشید. او تبدیل به یک قهرمان ملی شد. ناگفته پیداست که منظور این نیست که او به تنهایی یا کل ایبویی ها، ناسیونالیسم نیجریه ای را اختراع کردند. این حقیقت کمتر شگفت انگیز و بیشتر کارآمد است. هم پیمانی با کارگران نیروی وحدت بخش جدیدی را در ناسیونالیسم نیجریه ایی آشکار ساخت که در چارچوب موجودیت مستعمره ایی به نام نیجریه حضور داشت.
اگرچه تعداد کمی از شمالی ها در اعتصاب عمومی شرکت کردند، اما این آغاز جنبش ناسیونالیستی نیجریه در شمال بود؛ رهبری این جنبش را نه محافظه کاران که از آن فقط برای مخالفت با ناسیونالیسم مبارزه جنوبی استفاده می کردند، بلکه مبارزان شمالی برعهده داشتند. اختصاص دادن یک صفحه از هر شماره ی روزنامه ی زیک به مقالاتی به زبان هوسایی (Hausa)، کمک بزرگی به این جنبش بود. طبعاً موضوع فقط بر سر زبان نبود بلکه ناسیونالیسمی بود که به آن زبان تبلیغ می شد، ناسیونالیسمی که هم با امپریالیسم بریتانیا مخالفت می کرد و هم با طبقه ی حاکم کشور. درست است که ناسیونالیسم نیجریه ای در شمال هرگز مانند جنوب و به ویژه شرق از حمایت توده ای برخوردار نشد. درست است که وقتی شمال در کل ناسیونالیسم را پذیرفت، تنها به این دلیل بود که مطمئن بود امپریالیسم بریتانیا شمالی ها را به عنوان حاکمان یک نیجریه ی مستقل انتخاب خواهد کرد. و هنگامی که زیک به مصدر قدرت رسید، با بالیوا متحد شد تا غرب بیاید و یوروباها را از دمکراسی محروم کند.
حقیقت ندارد که ناسیونالیسم نیجریه ای را می توان به این صورت خلاصه کرد. به عنوان نمونه، گردهمایی ۱۹۶۲ را در نظر بگیرید که کنگره ی ملی اتحادیه های کارگری، کنگره ی جوانان نیجریه و شورای اجاره نشین های لاگوس در اعتراض به بودجه ی ریاضیت طلبانه ی دولت ترتیب داده بودند. سخنرانی که بیش از همه مورد تشویق قرار گرفت، جوانی هوسایی زبان بود که شرایط زندگی و کار تالاکاوا (توده های دهقانی) در شمال را توصیف می کرد [با این مضمون – م.] که با زمانی که مستعمره بودیم تفاوت چندانی ندارد زیرا اکنون، با کمک زیک، نظارت تام و تمام امیرهای ما بر تالاکاوا با روغن ناسیونالیسم تدهین شده است. وی چنین نتیجه گرفت: آنچه ما نیاز داریم، یک انقلاب واقعی است. ما باید از شر آدم های رذل در پارلمان خلاص بشویم.
درست است که همراه با تشکیل خونتای نظامی در لاگوس (با کمک روسیه)، امپریالیسم انگلستان می خواهد نیجریه برای آنچه مارکس در روزگار خود هدف تحمیل نظم با زورگویی نامیده بود، دست نخورده باقی بماند. اما استعمار نو، از ناسیونالیسم نیجریه ای پدیدار نشد. در دهه ی ۱۹۵۰، جنگ سرد به سواحل آفریقا رسیده بود، و مناقشه ی جهانی میان دو غول هسته ای به نحو چشمگیری نه تنها بر ناسیونالیسم نیجریه ای بلکه بر کل ناسیونالیسم آفریقا اثر گذاشته بود.
تا دهه ی ۱۹۵۰، حتی وقتی رهبر بنیانگذاری مانند زیک از نقطه ی اوج خود در سال های ۱۹۴۵-۱۹۴۸ دور می شد و مطابق با قواعد تنظیم شده از سوی امپریالیسم انگلستان با ناسیونالیسم بازی می کند، این امر بر جنبش جوانان زیکیستی که بدون او نیز به کار خویش ادامه داد، تأثیری نگذاشت. در حقیقت، فعالیت انقلابی در ابتدا چنان شدت یافت که با ممنوعیت جنبش زیکیستی از سوی انگلستان، نام خود را جنبش آزادی نهاد و برضد تمام اشکال امپریالیسم و برای استقرار جمهوری سوسیالیستی آزاد نیجریه، در خارج و داخل پارلمان، با استفاده از تاکتیک های انقلابی غیر خشن به مبارزه ی خود ادامه داد.
از سوی دیگر، فشار نیروهای عینی، شدت گیری گرداب بازار جهانی و مرحله ی نوین مبارزه امپریالیستی برای سلطه سیاسی بر جهان در اواخر دهه ی ۱۹۵۰، برای آن دسته از رهبران انقلابی بیگانه با خودجوشی و خودکشی توده ها که استقلال سیاسی را به واقعیت تبدیل کرده بودند، به امری مقاومت ناپذیر بدل شد. در حقیقت، آنها انتخاب یک جبهه – شرق یا غرب – را جایگزین تعمیق انقلاب آفریقا کردند.
همین موضوع را می توان آشکارا در غنا دید یعنی نخستین کشوری که آزاد شده بود و نخستین کشوری که مسیر استقلال را پیش گرفت. در آنجا نیز شکاف میان رهبران و رهبری شوندگان چنان عمیق شده بود که به اعتصاب عمومی انجامید. در ۱۹۶۱، غنا آماده ی انجام برنامه های بسیاری بود – برنامه ی توسعه ی سه ساله، برنامه ی هفت ساله برای کار و شادی – که در عین آنکه هدف آن رشد صنعتی پایدار تا ۱۹۶۷، بود صرفه جویی اجباری ۵ درصدی را به همراه داشت. روزی که معلوم شد این ۵ درصد از حقوق ها کاسته شده، اعتصاب عمومی در صنعتی ترین بخش اقتصاد برپا شد.
غنا تنها کشوری آفریقایی بود که سخت کوشید تا به تولید تنوع بخشد. با وجود اینکه کاکائو همچنان محصول عمده مانده بود، غنا با طرح ولتا، دست به کار احداث یک مجتمع صنعتی شد. دقیقاً در سکوندی – تاکوریدی بود که کارگران راه آهن، باراندازان، کارمندان بخش خصوصی، کارمندان دولت و زنان فروشنده ی بازار در مخالفت با کاهش حقوق به این اعتراض پیوستند. کارگران حمل و نقل در آکرا و کوماسی از اعتصاب کارگران پشتیبانی کردند. واکنش رهبران دقیقاً مشابه با واکنش رهبران دیگر کشورها بود. رهبران کارگری اعتصاب دستگیر شدند. مقامات اتحادیه کارگری که از کارگران ساده دفاع کرده بودند، از اتحادیه ها و مجمع حزب خلق اخراج و کارگران به زور به کار برگردانده شدند.
این تحولات درونی – و نه استعمار نو – بود که شکاف میان رهبران و رهبری شوندگان را تعمیق بخشید. در همان زمان جدایی از توده ها باعث شد تا رهبران به یک بازی بی طرفی در صحنه ی سیاسی جهان دست بزنند که در حقیقت به یک قطب سرمایه نسبت به قطب دیگر بی طرف تر بودند و با این همه از هیچکدام هم چیزی عاید نشد. به این طریق، کل اقتصاد به اندازه ای جذب بازار جهانی شد که سقوط قیمت کاکائو یعنی کالای عمده، شالوده ی سرنگونی رژیم نکرومه را بنیاد نهاد. این سرنگونی یک شبه و با یک ضربه اتفاق نیافتاد؛ برعکس! این موضوع اوج حرکتی بود که یکی دو سال پس از استقلال آغاز شده بود، یعنی آنچه توده ها برای آن مبارزه کرد و به آن دست یافته بودند – آزادی سیاسی – به وردی توخالی بدون پایه ای مادی تبدیل شده بود.
هنگامی که در آوریل ۱۹۶۲ وارد آکرا شدم، اعتصابات عمومی پایان یافته بود. کنگره ی اتحادیه های کارگری زیر پرچم پیش به سوی نکرومه ایسم سازمان یافته بود. در مصاحبه ای با آقای ماگنوس – جورج، قائم مقام رییس فدراسیون اتحادیه های کارگری غنا، چیزی درباره ی اعتصاب نپرسیدم بلکه پرسیدم که آیا جنبش اتحادیه ای که در مجمع حزب خلق (CPP) ادغام شده بود، استقلال خود را از دست نداده است. آقای ماگنوس – جورج که فرد پر سر و صدایی بود، با پرخاشگری چنین پاسخ داد:
نمی دانیم چرا اروپایی ها همیشه از ما می پرسند که ما چرا بخشی از CPP هستیم. کارهای ما به آنها مربوط نیست. ما در کشوری آزاد زندگی می کنیم و هر کاری که مایل باشیم خواهیم کرد. ما بخشی از CPP هستیم و هیچ کارت اتحادیه ای جداگانه ای نداریم. ما می خواهیم با برنامه توسعه ی سه ساله (ژوئیه ۱۹۶۱ تا ژوئیه ی ۱۹۶۴) بارآوری را بهبود بخشیم… حتماً خیلی برایتان جالب است که بدانید هر وقت سؤتفاهمی با دولت پیش می آید، کارگران ابزارهای شان را زمین می گذارند و هنگامی که گرفتاری شان رفع شد آزادانه به سر کار برمی گردند و وقت از دست رفته را جبران می کنند.
اما من از کارگران غنایی یا سایر فعالین اتحادیه های کارگری آفریقایی که ناگزیر با اتحادیه های کارگری غنا ارتباط داشتند، چنین چیزی نشنیدم. کارگران غنایی مجبور به اجرای شعار تبلیغات اتحادیه های کارگری آلمان شرقی بودند: با جنبش افزایش بارآوری، امپریالیست ها را با دستاوردهای اقتصادی شکست دهید. به همین منوال، ایی. جالو که رهبر اتحادیه های کارگری گامبیا بود و ماگناس – جورج او را غلام حلقه به گوش امپریالیسم می دانست، به من چنین گفت:
من برای رییس جمهور توره و نکرومه به عنوان مبارزه احترام زیادی قائل هستم؛ آنها می کوشند تا سوسیالیسم را با واقعیت آفریقا سازگار سازند اما به واقع، AATUF (فدراسیون اتحادیه ی کارگری) با دلایلی ایدئولوژیک ساخته شد. و اکنون در غنا، اعتصاب کارگران را بی انضباطی کارگری می نامند. ما هرگز در مقابل چنین نگرشی به کارگران سر تسلیم فرود نمی آوریم. ما در مقابل سازمانی که اعتصاب کارگران را بی انضباطی کارگران می نامد، سر خم نخواهیم کرد.
مبارزه ی کهنه کار که به هنگام این مصاحبه در دفتر اتحادیه بود، چنین افزود:
حکایتی قدیمی می گوید آفتاب هرگز در امپراتوری انگلستان غروب نمی کند و مزدها هرگز افزایش پیدا نمی کند و ما اکنون با همین چیزها درگیر هستیم. آنچه رهبران مان تشخیص نمی دهند این است که سازمان ها به سرعت، به ویژه در میان جوانان، پا می گیرند اما به سرعت هم ناپدید می شوند. اما انقلاب ها هرگز متوقف نمی شوند. ما شاهد انقلاب خود خواهیم بود.
در سنگال نیز داستان چنین بود. در حالی که رییس جمهور سنگاپور به شیوایی تمام درباره ی سوسیالیسم افریقایی داد سخن می داد، در کشور هیچ تغییر اقتصادی بنیادی از زمان کسب استقلال سیاسی روی نداده بود. سنگال هنوز کاملاً از فرانسه دنباله روی می کند و این امر فقط در قلمرو سیاست خارجی نیست. حقیقت این است که رابطه ی کارگر با مدیر در محل تولید و رابطه ی انبوه توده های مصرف کننده با کسب و کارهای خُرد کاملاً به وضعیت قبل از کسب استقلال سیاسی شبیه است. در حقیقت، هنگامی که از بلوارهای وسیع و زیبای داکار قدم زنان به سمت آلونک نشین های کوچه پس کوچه ها می رفتیم و از بازارهایی عبور کردیم که مالکیت آنها در دست غیر آفریقایی ها بود،‌ دوست آفریقایی همراهمان چنان به خشم آمد که به تلخی گفت: وقتی دومین انقلاب مان را شروع کنیم، این مهاجران سفیدپوست داکار را به یک الجزیره ی ثانی تبدیل خواهند کرد (۵).
این موضوع تنها به آفریقای غربی محدود نمی شود. کشورهایی که پس از استقلال سیاسی هیچ تغییری در وابستگی خود به کشور مادر نداده اند، از این قاعده مستثنی نیستند. مناطقی که رهبران آنان برای استقلال سیاسی مبارزه کرده و با کودتای نظامی سرنگون شده اند در همین شمار قرار می گیرند. این وضعیت آفریقای شرقی را نیز در برمی گیرد. نه فقط کشورهایی که حزب اپوزیسیون در آنها وجود دارد و همانند کنیا (۶) به راه دیگری در توسعه اشاره می کنند بلکه در تانزانیا (۷) که خود ژولیوس نایرره مسیر توسعه را در ارتباط با صنعتی شدن و رابطه با نخبگان موجود در حزبش تغییر داده است. در حالی که از نظر خارجی ها، اعلامیه ی معروف آروشای نایرره چیزی بیش از به رسمیت شناختن صحت نظرات کتاب آغازی غلط در آفریقا اثر رنه دومون نیست، تأکید نایرره بر توسعه ی کشاورزی به جای برنامه های خیره کننده ی صنعتی، به این دلیل که ۷۵ درصد تانزانیایی ها کار کشاورزی می کنند، نه تنها با واقعیت های اقتصادی آفریقا بلکه با خودتکاملی آفریقایی ها یک رویارویی از لحاظ تئوریک است.
غیر مارکسیست های متکبر که از سادگی فریبنده ی دیالکتیک سخن می گویند (۸)، چنان از خود راضی اند که اجازه نمی دهند هیچ شناختی از دیالکتیک یا واقعیت آفریقا، آن گونه که آفریقایی ها و نه آمریکایی ها درک می کنند، منتشر شود. آنهایی که می کوشند مارکسیسم یعنی تئوری خودرهایی انسان را با کمونیسم یعنی کردار استثمار طلبانه ی سرمایه داری دولتی مترادف جلوه دهند، مانع اتخاذ رویکردی عینی و عقلانی به موضوع تئوری و عمل می شوند. حتی اگر نایرره خود را سوسیالیست مستقلی تلقی نکند (که می کند)، هنوز این واقعیت به قوت خود باقیست که در سراسر آفریقای تازه استقلال یافته، اکثریت عظیم مردم، به ویژه جوانان، سوسیالیسم را تنها راه برای رسیدن به آزادی حقیقی می دانند، سرمایه داری را یکسره رد می کنند و یقین دارند که حتی قدرت برتر کشورهای پیشرفته از لحاظ تکنولوژیک که فضای کیهانی را اکتشاف می کنند در حالی که میلیون ها نفر کشته می شوند و اجازه داده می شود از گرسنگی بمیرند، نمی تواند بذر انقلاب را که کاشته شده است، نابود کند.
این دیدگاه در میان تمام اقشار آفریقایی غالب است. حتی در جلسات رسمی سازمان ملل، رهبران آفریقایی توافق خود را با مارکس اعلام می کنند چرا که احساس می کنند او از طرفداران زنده ی آفریقا به واقعیات آفریقا نزدیک تر است. به این ترتیب، در دومین نشست اونکتاد (کنفرانس سازمان ملل درباره ی تجارت و توسعه در دهلی نو در فوریه ی ۱۹۶۸، مدیر برنامه ریزی اقتصادی کشور مالی با نقل این عبارت مارکس از او که شرایط اقتصادی بشر آگاهی اجتماعی او را تعیین می کند، نه آنکه آگاهی اجتماعی او شرایط اقتصادی را تعیین کند به غرب درباره ی آینده ی دنیا هشدار داد.
چنان که پیشتر نشان دادیم، آن یک درصد اندک از تولید ناخالص ملی که قرار بود غرب مسیحی برای کمک به توسعه ی کشورهای تازه استقلال یافته ی آفریقایی – آسیایی کنار گذارد، هرگز واقعیت نیافت. علاوه بر این، کمک ها هنگامی کاهش یافت که تجارت کشورهای توسعه نیافته در بازار جهانی از ۲۷ درصد در ۱۹۵۳ به ۱۹ درصد در ۱۹۶۷ سقوط کرده بود (۹)، و قیمت های محصولات اصلی ۷ درصد سقوط کرده بود و این در حالی بود که محصولات تولید صنعتی که کشورهای توسعه نیافته می باید وارد می کردند ۱۰ درصد صعود کرده بود. چنان که وانه سانگاره از لیبریا می گوید: و بدتر از آن، آنها [کشورهای توسعه یافته] برای این شکاف فزاینده میان دو دنیا احساس گناه هم نمی کنند (۱۰)؛ به این ترتیب، پس از ۲ ماه کامل بحث، ۱۶۰۰ نماینده ی اعزامی از ۱۲۱ کشور عضو و ۴۴ سازمان بین المللی، اونکتاد را با خشمی فروخورده از بی عملی و بی اعتنایی قدرت های بزرگ ترک کردند.
در سال ۱۹۷۳، نیویورک تایمز (۴ فوریه ی ۱۹۷۳) در بررسی اقتصادی آفریقا برای سال ۱۹۷۲، می نویسد که تنها می توان از ناکامی تمام عیار سخن گفت. این ناکامی طرح آفریقایی کردن را به گفته ی سه بازرگان غنایی (تأکید از من است) به شدت تقلیل داده است، در حالی که شهر دهشتناک (لاگوس در نیجریه) مشغول تولید سود فراوان برای تاجران سفید پوستی است که به سبب آن شهر را “تحمل می کنند”. از این گذشته، از استعمار نو انگلستان در مقابل کسب و کار آمریکایی با ۲۰۰ میلیون دلار سرمایه گذاری که اکنون فقط پس از انگلستان در مقام دوم است، هیچ کاری برنمی آید. این موضوع نمی تواند خشم مردم و مبارزه ی آنان را بر علیه این نوع آفریقایی کردن فرونشاند.
آموزگاری آفریقایی به من نوشت گرچه ممکن است آرمانی به نظر رسد، با این حال تئوری برای آفریقا در این مرحله حتی از کمک اقتصادی نیز واجب تر است. بدون چارچوبی تئوریک، همچنان به بیراهه می رویم. وی که با واقعیت آفریقا کاملاً آشنا بود، تأکید می کرد که تئوریسین ها باید از جدا کردن تئوری و عمل به شیوه ی سنگور اجتناب کنند، او که از انسان باوری مارکسیسم در تئوری سخن می گفت در واقع، به سیاست های گلیستی (۱۱) در سطح داخلی و بین المللی میدان می داد. آنان در عوض باید رابطه ی جدیدی از تئوری با عمل را بیافرینند که از عمل توده ها ناشی شده باشد. به گفته ی همان آموزگار، هم چنان در میان جوانان، از جمله کارگران، و میان آن دسته از روشنفکرانی که با قدرت موجود دولتی در کشورشان هم نظر نیستند، ایده هایی که مردم را به مبارزه برای آزادی برانگیخت، مورد بحث و جدل قرار دارد. مارکس و انسان باوری مورد انزجار نیست بلکه نوع جدیدی از طرفداران آفریقا که معجون هضم ناشدنی از مارکسیسم، پان آفریکانیسم و نکرومه ایسم را به خورد مردم می دهند مورد نفرت هستند، گویی سقوط نکرومه فقط ناشی از توطئه ی استعمار نو بوده است.
نمی توان واقعیت آفریقا را جدا از نیروهای عینی و متنفذ تولید جهانی، فشار بازار جهانی، و فلسفه ی بنیادی توده ها که مارکس جستجو برای جهان شمولی نامیده بود، درک کرد. واقعیت این است که این اصل نیروبخش جذب بازار جهانی نشده است و حتی اکنون، پس از این همه عقب نشینی، مبتلا به ناخوشی آمریکای مرفه نیست. جمود نعشی (rigor mortis) آفریقایی های تیره روز را فرانگرفته است، آنها همچنان درباره ی رابطه ی فلسفه و انقلاب، نه تنها میان خود بلکه در سطح بین المللی به بحث می پردازند. نکته ی اصلی همانا توسل به اصل خلاقیت و فرایند متضادی است که براساس آن خلاقیت تکامل می یابد. این فرایند در آفریقا متوقف نخواهد شد: نگاهی دوباره به آفریقا در فصل نهم با توجه به مسیر دوطرفه ایی که میان آمریکا و آفریقا کشیده شده، این موضوع را آشکار خواهد کرد.

پی نوشت ها :

۱٫ Ibo اهالی بومی جنوب شرقی نیجریه. – م.
۲٫ رجوع کنید به استانلی دیاموند، چه کسی بیافرا را کشت؟، New York Review of Books، ۲۶ فوریه ی ۱۹۷۰، ص. ۱۷٫ همچنین رجوع کنید به مقاله ام با عنوان نیجریه: عقب نشینی، نه پیروزی، News and Letters، ژانویه ی ۱۹۶۸٫
۳٫ درست قبل از سقوط انوگو، از دوستی در آنجا نامه ای دریافت کردم. وی به نکاتی اشاره کرده بود که فکر می کرد باید برای همه بدیهی باشد از جمله اینکه ایبویی ها انتخاب دیگری پیش رو ندارند: موضوع نه انتزاعیات ایدئولوژیک که بقا یا نابودی مطرح بود. نویسنده ی آن نامه همواره خود را مارکسیست انسان باور می دانست. در زمان قتل عام ژوئیه ی ۱۹۶۶ وی سازمانده ی اتحادیه ی کارگری در میدل بلت بود و به زحمت از آن جان بدر برد. این مرد جوان در اواخر دهه ی بیست زندگیش، گرچه ایبویی بود اما پیش از این به خارج از منطقه ی شرقی نرفته بود، با این همه چنین نوشت: تا زمانی که زنده ام هرگز از منطقه ی شرقی خارج نخواهم شد، نه به این دلیل که ایبویی هستم بلکه چون آفریقایی هستم. وی در آن منطقه مرد. از پیروزی نیجریه ملتی به وجود نیامد، چه رسد به سیراب کردن عطش ایبویی ها برای آزادی.
۴٫ Yoruba نام قبیله ای در نیجریه. – م.
۵٫ احتمالاً می باید آخرین شوخی زیرزمینی (جوانان چپ) در سنگال را نیز ثبت می کردم: ماکیاولیسم چنان با دانش و شعر سنگور آمیخته است که وقتی سرانجام انقلاب کردیم، او می خواهد آن را نیز رهبری کند.!
۶٫ رجوع کنید به اوجینگا اودینگا، آزادی هنوز نه، (نیویورک، Hill & Wang، ۱۹۶۷)؛ آن را با روایتی قدیمی تر، مبیو کوینانگ، مردم کنیا به نمایندگی از خود سخن می گویند (دیترویت، News and Letters، ۱۹۵۵) مقایسه کنید.
۷٫ به ویژه رجوع کنید به سث سینگلتون، صریح ترین تجربه ی آفریقا، گزارش آفریقا، دسامبر ۱۹۷۱٫ آخرین اخبار توسعه ی تانزانیا به پروژه ی عمده ی چین در آفریقا – راه آهن تانزام از دارالسلام تا کمربند مس زامبیا – مربوط می شود که بنا به خبر نیویورک تایمز (۴ فوریه ی ۱۹۷۳)، یک سال جلوتر از برنامه است و ممکن است حدود سال ۱۹۷۴ تکمیل شود.
۸٫ کریستوفر برد، دانش پژوهی و تبلیغات، مسائل کمونیسم، مارس – آوریل ۱۹۶۲٫
۹٫ و تا ۱۸ درصد در ۱۹۶۸، بنا به آخرین بررسی سازمان ملل، انتشار در ۱۹۷۰ (بررسی اقتصاد جهانی، ۱۹۶۸، نیویورک) که شکست کامل دهه ی توسعه را نشان می دهد. همچنین رجوع کنید به پی یر جله، غارت جهان سوم (لندن، انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۶۸).
۱۰٫ گزارش سازمان ملل، آفریقای امروز، اوت – سپتامبر ۱۹۶۸، ص. ۳۰٫
۱۱٫ اشاره به شارل دوگل، رییس جمهور فرانسه. – م.

منبع: دوپره، لویی، (۱۳۸۲)، فلسفه و انقلاب از هگل تا سارتر و از مارکس تا مائو، حسن مرتضوی و فریدا آفاری، تهران، انتشارات خجسته، چاپ دوم.



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.