دو قطبی بودن Bipolarity



 دو قطبی بودن Bipolarity

نویسنده: مارتین گریفیتس
مترجم: علیرضا طیب

توزیع دو قطبی قدرت در نظام بین الملل ناظر بر وضعیتی است که دو دولت با توانمندی های نسبتاً برابر بر هر دولت دیگری تفوق داشته باشند. نمونه های تاریخی چنین وضعی شامل آتن و اسپارت در آستانه جنگ پلوپونز، پادشاهی های مقدونی سلوکیه و بطالسه که پس از مرگ اسکندر کبیر سربرآوردند، و رویارویی ایالات متحده و اتحاد شوروی در دوران جنگ سرد است. مردم اغلب دو قطبی بودن را باآرایش قطبی شده اتحادهای نظامی اشتباه می گیرند. قطب بندی بر اساس تعداد دولت های مسلط و نه تعداد اردوگاه های تشکیل یافته از دولت ها تعریف می کنند. برای نمونه، پیش از درگرفتن جنگ جهانی اول، توازن قدرت اروپا قطبی شد و در قالب دو اردوگاه انعطاف ناپذیر تحکیم و تثبیت یافت: اتحاد مثلث و اتفاق مثلث. با این حال، نظام یادشده دو قطبی نبود زیرا هنوز بیش از دو قطب بزرگ در آن حضور داشتند (ـــ قدرت های بزرگ).
برخی از پژوهشگران واقع گرا معتقدند که نظام های دو قطبی در مقایسه با نظام هایی که بیش از دو کانون قدرت در آن ها وجود دارد بسیار باثبات ترند و جنگ های کم تری در آن ها رخ می دهد (ـــ واقع گرایی). آنان در تأیید این ادعای خود استدلال های ذیل را مطرح می سازند.
نخست، رقابت سختی که در نظام دو قطبی جریان دارد هر یک از دو قدرت اصلی را وامی دارد تا جلوی اقدامات بحران زای هم پیمانان فرودست خویش را بگیرد؛ از همین رو احتمال وقوع جنگ کمتر است زیرا دولت های مسلط نمی گذارند درگیری دولت های کوچک تر، آن ها را به مهلکه ی نظامی بکشاند. دوم، برخلاف یک محیط چند قطبی که در آن هر مجموعه از قدرت های بزرگ و کوچک می توانند جنگ به راه بیندازند در نظام دو قطبی تنها یک جفت قدرت بزرگ وجود دارند که می توانند به رویارویی آشکار با هم بپردازند؛ بنابراین وقوع جنگ احتمال کم تری دارد زیرا امکان کم تری برای به راه افتادن آن وجود دارد. سوم، روشن و بی ابهام بودن نظام دو قطبی، احتمال دست کم گرفتن توانایی یا اراده رقیب را کاهش می دهد؛ از همین رو در چنین نظامی احتمال وقوع جنگ بر اثر اشتباه محاسبه کمتر است. برعکس، در دوره هایی که منابع بین سه قدرت بزرگ مسلط یا بیش تر، به شکل برابر تقسیم شده باشد دو نوع کلی از اشتباه محاسبه امکان وقوع دارد. از یک سو، دولت هایی که امنیت خودشان را با بقای دیگران در هم تنیده و برتری را در اتخاذ اقدامات تهاجمی می بینند ممکن است خودشان را به هم پیمانان بی پروایی زنجیر کنند که اگر این هم پیمانان به طور تصادفی به ورطه دشمنی درغلتند آن ها را هم به جنگ بکشانند. از سوی دیگر، دولت هایی که برای دفاع مزیت قائل اند ممکن نیست به سبب تمایل به انداختن مسئولیت ها به گردن دیگران و تلاش برای بهره برداری بی هزینه از اقدامات طرف های ثالث خیلی زود با دیگران هم صف شوند. از آن جا که در جهانی دوقطبی، دولت های مسلط برای بقای خودشان وابسته به متحدان کوچک تر خود نیستند و چون هم پیمانان آن ها نمی توانند به تنهایی رودرروی ابرقدرت متقابل بایستند اشتباه محاسبه ی ناشی از هم زنجیر شدن با دیگران یا انداختن مسئولیت ها به گردن آن ها رخ نمی دهد. چهارم، گاه گفته می شود که نظامی مرکب از دو قدرت مسلط، بین آن ها نابرابری ایجاد نمی کند و از همین رو معمولاً از ثبات طولانی تری برخوردار است. در شرایط کمیابی منابع، وجود قطب های متعدد با خطر نابرابری های جدی میان قدرت های بزرگی که بیش ترین نصیب را از منابع می برند و آن ها که محروم می مانند همراه است. از آنجا که معمولاً این نابرابری ها به تلاش های اختلاف برانگیز برای اصلاح عدم توازن می کشد نظام هایی که از سه قطب یا بیش تر تشکیل یافته باشند دچار بی ثباتی خواهند بود مگر آن که برای پرهیز از درگیری، نوعی جبران در دسترس باشد. پنجم، ساختار ساده نظام دوقطبی، برقراری قواعدی را که حصول توافقات بین المللی را تسهیل کنند آسان تر می سازد؛ بنابراین وقوع جنگ احتمال کم تری دارد زیرا این توافقات به تنظیم رفتارها و نهادینه شدن همکاری کمک می کنند. پراکندگی قدرت در میان چندین دولت معارض که صف بندی های شان سیال باشد تشخیص دوست و دشمن را دشوارتر می سازد. در نتیجه ترس از رویگردانی از تعهدات افزایش و همکاری کاهش می یابد.
دسته ی دیگری از نظریه پردازان مدعی اند که آرایش دوقطبی بیش از آرایش یک قطبی یا چند قطبی مستعد بروز جنگ است. به ویژه آنان نظام های چند قطبی را که در آن ها چند قدرت بزرگ نسبتاً هم تراز وجود دارد صلح آمیزتر از نظام های دو قطبی می دانند. اینان در تأیید ادعای خود، استدلال های ذیل را مطرح می سازند.
نسخت، در جهان چند قطبی که اتحادها سیال اند، تعصب جهادگرانه و رقابت شدیدی که جزو ذات نظام های دو قطبی است جای خود را به روند مصالحه ی سیاسی می دهد؛ به همین دلیل، احتمال وقوع جنگ کاهش می یابد زیرا سیّال بودن تعامل نیروها مشوق سازش جویی خواهد شد. هر بازیگری یک شریک بالقوه است و هیچ بازیگری برای همیشه دشمن نخواهد ماند. دوم، افزایش شمار قدرت های بزرگ، بر تعداد، دامنه وگوناگونی داد و ستدهایی هم که میان آن ها صورت می گیرد افزوده می شود؛ از همین رو، احتمال وقوع درگیری مسلحانه کاهش می یابد (ـــ قدرت های بزرگ). وقتی تعداد زیادی دولت در زمینه موضوعات متعددی به تعامل با هم بپردازند هر زوج از دولت ها را که در نظر بگیریم احتمالاً در موضوعی با یکدیگر همکاری خواهند داشت. سوم، با بالارفتن شمار قدرت های بزرگ، هر دولت به ناچار توجه کم تری به هر یک از دیگر دولت ها خواهد داشت؛ بنابراین احتمال بالاگرفتن تعارضات کاهش خواهد یافت زیرا دولت ها برای این که آن اندازه دشمن هم شوند که به فکر جنگ با هم بیفتند باید توجه زیادی به هم داشته باشند. در یک نظام سیال چند قطبی، برقراری پیوند میان دو دولت یا پیوند گسستن آن ها از هم رویدادی معمولی خواهد بود و در مقایسه با جهان خشک و انعطاف ناپذیری که از دو قطب دشمن تشکیل یافته است و در آن هر دو قدرت بزرگ حواس شان به هر تغییری است که در وفاداری های سیاسی رخ می دهد امنیت دیگران را کم تر تهدید خواهد کرد. به همین سان، در یک رقابت چند قطبی، گرد آوردن جنگ افزارها توسط هر بازیگر واحدی لزوماً باعث به راه افتادن مسابقه تسلیحاتی که وجه مشخصه رقابت دو قطبی است نخواهد شد چرا که هرگونه تلاش یک کشور برای دست یافتن به برتری نظامی را می توان با افزایش اندک قدرت هر یک از دولت هایی که هم فکر ناکام گذاشت. چهارم، گفته شده است که هرچه تعداد قدرت های اصلی بیش تر باشد ارزیابی توانایی های نسبی دولت ها و پیش بینی صف بندی های ممکن دشوارتر خواهد بود؛ به همین دلیل احتمال وقوع جنگ در نظامی چند قطبی کم تر خواهد بود چرا که رهبران کشورها مادام که درباره توانایی و ترکیب بندی جبهه مخالف خویش تردیدهای جدی داشته باشند آماده پذیرش خطر رویارویی نظامی نخواهند بود. اگر راه روشنی برای سنجش احتمال کامیابی در میدان نبرد وجود نداشته باشد آنان به جای جنگیدن با هم پای میز مذاکره خواهند نشست.
بحث هواداران و مخالفان آرایش دو قطبی به دو دلیل عمده بی نتیجه است. نخست، توزیع قدرت میان دولت های متغیری است که در سطح ساختاری تحلیل مطرح است (ـــ سطوح تحلیل) و رابطه آن را با رویدادهایی چون جنگ باید با توجه به سرشت قدرت های بزرگ مشخصی که حضور دارند و مناسبات تاریخی آن ها با هم ارزیابی کرد. دوم، از زمان پاگرفتن نظام نوین دولت ها در سده هفدهم، نمونه های بسیار اندکی از نظام های گوناگون داشته ایم که میان آن ها دست به مقایسه های معنادار بزنیم. توازن قدرت مفهوم پویایی است که در عمل باید آن را در بستر واقعیت شناخت. برای نمونه، به دشواری می توان درباره ثبات ادعایی توازن دوقطبی دوران جنگ سرد نتیجه گیری قطعی کرد زیرا بخش اعظم رقابت های دو ابرقدرت حول چالش های نوظهور دوران هسته ای دور می زند. با این حال، پژوهش های صورت گرفته درباره ثبات نظام های دوقطبی نشان می دهد که توزیع ایستای قدرت رابطه ای با شروع جنگ ندارد؛ دو قطبی یا چند قطبی بودن ساختار نظام دولت ها تأثیر چشمگیری بر احتمال وقوع جنگ ندارد؛ و فراوانی، بزرگی و شدت جنگ هم رابطه مستقیمی با شمار قدرت های بزرگ موجود در نظام بین الملل ندارد.
ـــ ابرقدرت؛ اتحاد؛ توازن قدرت؛ جنگ سرد؛ قدرت های بزرگ؛ قطب بندی

خواندنی های پیشنهادی

-۱۹۹۰ Kegley,C.W.Jr.and Raymond,G.When Trust Breaks Down:Alliance Norms in World Politics,Columbia,SC:University of South Caroline Press.
-۱۹۹۴ Mansfield,E.D.Power,Trade,and War,Princeton,NJ:Princeton University Press.
-۲۰۰۱ Mearsheimer,J.The Tragedy of Great Power Politics,New York:Norton.
-۲۰۰۰ Vasquez,J.A.(ed) What Do We Know About War?Landham:Rowman & Littlefield.
گریگوری ریموند
منبع مقاله :
گریفیتس، مارتین؛ (۱۳۸۸)، دانشنامه روابط بین الملل و سیاست جهان، ترجمه ی علیرضا طیب، تهران: نشر نی، چاپ دوم۱۳۹۰



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.