زندگی افلاطون

null

• آشنایی با زندگی افلاطون
۲-۱٫ اگر نامه ی هفتم افلاطون اصیل باشد، در این موقعیت ویژه قرار می گیریم که زندگینامه ی خودنگاشتی را از او داریم که خلاصه ای از مراحل رشد وی را بازگو می کند و جریان تاریخی ای را که به او مربوط است شرح می دهد ، یعنی رفتار جابرانه ی حکومت سیراکوس در قرن چهارم . اگر نامه را از او ندانیم ، باز هم از اعتبار آن زیاد کاسته نمی شود ، زیرا منکرین اصالت آن می گویند یکی از شاگردان بی واسطه ی افلاطون قبل از مرگ او یا اندکی پس از آن ، دست به نگارش این نامه زده است . حتی اگر بپذیریم که هدف عمده ی این نامه، دفاع از اعمال افلاطون و انگیزه های آنهاست ، باز ارزش آن فوق العاده زیاد است .
افلاطون خودش را در کتاب هایش کاملاً از دیده ها نهان می دارد ۱ ، و روشنگری این آثار درباره ی زندگی او ناچیز و یا هیچ است . او درباره ی شخص خودش هیچ ننوشته است ، ۲ و فقط دوبار از خودش اسم برده که هر دو مربوط است به رابطه ی صمیمی او با سقراط : یکی حضور او در جریان محاکمه ی سقراط و دیگر توضیح علت غیبت او از میان دوستانی که در ساعات آخر عمر سقراط در پیش وی بودند . برخی از دوستان و شاگردانش در مورد او مطلب نوشته اند ، از جمله : ارسطو ، اسپیوسیپوس ،کسنوکراتس ،فیلیپ اپوسی ، هرمودوروس و اراستوس ؛اما معرفی های آنها بیشتر حالت ستایش دارد تا حالت گزارش ، و افسانه و حقیقت در آنها به هم آمیخته اند . در مکتبی که پایه ی دینی داشته باشد ، از جمله آکادمی افلاطون ( ص ، ۴۴ و بعد ) ، تمایل سنتی بر این است که بنیانگذار مکتب را بستایند ، و حتی می گویند خواهر زاده ی خود افلاطون ، اسپیوسیپوس ، چنان از شیوه ی فیثاغوری تبعیت کرد که او را فرزند آپولون خواند .۳ زندگینامه هایی نیز شاگردان ارسطو نوشته اند ، از جمله: کله آرخوس ( که « مدحی » بر او نوشته است ) ، دیکای آرخوس و آریستوکسنوس. افلاطون برای شاعران کمدی میانه نیز دست آویز خوبی بوده است .
بهرحال تمامی آثار مذکور از بین رفته اند ، و قدیمی ترین زندگینامه که به دست ما رسیده ، از آن آپولیوس در قرن دوم میلادی است ؛ او به تبع مدیحه سرایان پیشین ، چهره ای قهرمانی از افلاطون به دست داده است . اندکی پس از آن کتابی است که دیوگنس لائرتیوس در زندگی و آرای فیلسوفان بزرگ به افلاطون اختصاص داده است ؛ و بالاخره به الومپیودوروس ، که مفسری نو افلاطونی بود ، و مولف گمنام دیگری در قرن ششم می رسیم ، که عنصر قهرمان تراشی در آنها حتی بیشتر از اسلاف شان است . ارزشمند تر از همه دیوگنس است ، که هر چند شاخص های انتقادی او ، به عنوان یک زندگینامه نویس ، آن چیزهایی نیستند که ما امروزه توقع داریم ، در عین حال از این ویژگی خاص برخوردار است که منابع خویش را به طور دقیق ذکر کرده ، و از جمله ی این منابع تعدادی از معاصران افلاطون و ارسطو هستند . برخی از اینها گزارش های محض ، حقایق تاریخی هستند . او ممکن است سخنانی درباره ی تولد الهی افلاطون نقل کند ، اما این حقیقت را نیز او به ما گفته است که هم انزوای افلاطون در مگارا و هم به سر بردن او در آنجا پس از مرگ سقراط ، مورد تأیید هرمودوروس است .
همه ی کسانی که درباره ی افلاطون مطلب نوشته اند ، ستایندگان او نبودند . آتنایوس ،نشانه های روشنی از دشمنی رایج با افلاطون به چشم می خورد ؛ در این سنت ، آشکار او را به کبر ، طمع ، سرقت ادبی ، حسادت ، خطاهای فاحش ، تناقض با خویشتن ، دروغگویی و تملق جباران متهم کرده اند . آتنایوس این اتهامات را از شخصی به نام هرودیکوس نقل می کند که ، به گفته ی وی ، پیرو کراتس بود ولی یحتمل اندکی بیش از یک قرن جلوتر از آتنایوس می زیست ، و جلوتر از تئوپومپوس مورخ ، که ما را به قرن چهارم ق.م . بر می گرداند .۴ تئوپومپوس ، که کتابی بر ضد مکتب افلاطون نوشت ، شاگرد ایسوکراتس بود ،و ، با توجه به رقابت میان ایسوکراتس و افلاطون ، می توان گفت که او این انتقادهای خشن را خدمتی به استاد خویش تلقی می کرده است . سخن شگفت انگیز آریستوکسنوس ( به نقل دیوگنس لائرتیوس ) ، مبنی بر اینکه تقریباً کل جمهوری بر سیاق استدلال های متقابل پروتاگوراس بود ، نشان می دهد که اینگونه اتهام ها در بین مشاییان نیز رایج بوده است .
علاوه بر مآخذ بالا ، پلوتارک و کورنلیوس نپوس در زندگینامه هایی که برای دیون Dion نوشته اند ، درباره ی فعالیت های افلاطون در سیسیل نیز مطالبی آورده اند ، ۵ و طبیعتاً در اواخر دوره ی باستان نیز اشارات پراکنده ای درباره ی او صورت گرفته است ، به ویژه در سیسرون . آپولودوروس نیز اطلاعات زمانشناختی ای به دست ما می دهد .

• تولد و روابط خانوادگی افلاطون
۲-۲ افلاطون به احتمال زیاد در ۴۲۷ قبل از میلاد به دنیا آمد و پس از هشتاد سال زندگی در ۳۴۷ به درود حیات گفت .۶ زادگاه او آتن یا اِگینا Aegina بوده است.
آپولیوس درباره ی خانواده ی او می گوید ‘de utroque nobilitas satis clara’ . نسبِ پدر او ، آریستون Ariston ، به کودروس Codrus ، آخرین پادشاه آتن ،می رسید ، و خانواده ی مادر او ، پریکتیونه Perictione ،به سولون منسوب بود ،کسی که ، به عبارت فیلد قدمت او هاله ای از ابهام بر چهره اش کشیده است ولی دست کم در وجود واقعی اش تردیدی وجود ندارد . افلاطون دو برادر بزرگ تر داشت ۷ به نام های گلاوکن Glaucon و آدیمانتوس Adeimantus ، و یک خواهر به نام پوتونه Potone ، که مادرِ اسپیوسیپوس بود . کریتیاس و خارمیدس ، که در ۴۰۴ از اعضای سی تن جبارِ بدنام گردیدند ، به ترتیب عموزاده و برادرِ مادر او بودند . پلوتارک می گوید ، آریستون آن قدر زنده نماند که پرداختن افلاطون را به فلسفه ببیند ، و پس از مرگ او پریکتیونه با پوریلامپس ازدواج کرد ؛ پوریلامپس باید دایی او بوده باشد ، زیرا خود افلاطون او را دایی خارمیدس می نامد ( خارمیدس ، a 158 ). افلاطون اضافه می کند که او به عنوان سفیر به دربار شاه بزرگ ایران و دیگر حکمرانان آسیا رفته است . حاصل این ازدواج ؛ آنتیفون بود که افلاطون محاوره ی پارمنیدس را از زبان او نقل می کند . ۸
افلاطون ، برخلاف سکوتی که درباره ی خویشتن پیش گرفته ، خویشاوندان برجسته ی خودش را در محاورات معرفی کرده یا با دقتی نسبی به آنها اشاره کرده است . او محاوره ای به نام خارمیدس نوشت و در خارمیدس و پروتاگوراس از زبان کریتیاس سخن گفت . ( کریتیاسی که در تیمایوس سخن می گوید و محاوره ی کریتیاس به نام اوست ، بایستی پدربزرگ افلاطون بوده باشد .) افلاطون در دفاعیه به برادر بودنش با آدیمانتوس اشاره می کند و قسمت عمده ی سخنان جمهوری را نیز از زبان او و گلاوکن نقل می کند . در پارمنیدس به تفصیل توضیح می دهد که آنتیفون ، از جانب مادر با آدیمانتوس و گلاوکن برادر بود و پدرش پورمیلامپس نام داشت .
بر پایه ی آنچه گفتیم و مطالب دیگری که در محاورات افلاطون هست ، می توان شجره نامه ی او را ترسیم کرد البته از همین جا تا اندازه ی زیادی بوی ِ غرور خانوادگی به مشام می رسد . در واقع ،همان طور که برنت گفته است،« صفحه ی آغازین خارمیدس تمجیدی از کل اقوام است . » همین امر باعث شده که برخی ها بگویند عقاید وسیع ضد دموکراسی افلاطون از همان سال های اولیه ی زندگی او تحت تأثیر روابط خانوادگی در وجود وی شکل گرفته است . البته برنت این قول را انکار می کند ؛ به نظر او سنت های خانوادگی را باید تا حدودی ناپایدار بدانیم . ضمنا کریتیاس و خارمیدس فقط در مرحله ی بعدی به صورت الیگارش های افراطی درآمدند ، و پوریلامپس طرفدار دموکراسی و دوست پریکلس بود . سخنان برنت باز هم این نکته ی پر اهمیت را روشن می سازد که تقسیم میان دموکرات و الیگارش به هیچ وجه با تقسیم میان عوام و اشرافی یکسان نیست . شاید ، درباره ی افلاطون ، درست ترین نظر آن است که فیلد در تعدیل سخنان برنت گفته است :
خانواده های ثروتمند و اشرافی ای که رژیم پریکلسی را پذیرفته و برای خدمت کردن در آن مباهات می کردند ، به نظر می رسد در اثر ستم های مالی ای که برای پرداخت هزینه های جنگی حزب دموکراتیک برآنها روا داشته شد به تدریج به دشمنان جدی دموکراسی تبدیل شدند . در هر حال در روزهای حساسی که افلاطون وارد مرحله ی کمال زندگی خود می شد ، خویشان نزدیک او هر روز بیش از پیش با دموکراسی خصومت می ورزیدند و آماده می شدند تا به هر قیمتی آن را براندازند .
بدین ترتیب ، شاید بتوان گفت مهم ترین چیز در رفتار افلاطون ، احساسات ضد دموکراسی او نبود ، بلکه امتناع او از همکاری با اعمال خشن و افراطی خویشاوندان بزرگ تر خودش بود – همان خویشاوندانی که قبلاً مورد ستایش او بودند – و نیز اینکه او ، علی رغم « فاجعه » ی محاکمه و اعدام سقراط ، حکومت دموکراسی دوباره بر سر کار آمده را به رسمیت شناخت . افلاطون در زندگی و تجربیات خودش فقط به این نتیجه ی کلی رسید که « خوب اداره کردنِ امور سیاسی کار بسیار سختی است » ، و « در حال حاضر همه ی شهرها به طرز ناپسندی اداره می شوند » .

• دوران جوانی افلاطون
۲-۳ آپولیوس می گوید : اسپیوسیپوس ، تیزهوشی و عفت او را به عنوان یک جوان می ستود ، و افزود او « اوایل جوانی خویش را با سخت کوشی و دانش طلبی طی کرد » . آموزش و پرورش را ، مانند هر جوان آتنی دیگری ، هم تربیت بدنی را شامل می شد و هم تعلیم ذهنی طی کرد ؛ و آثار گواه استمرار علاقه ی وی به ورزش هستند . حتی دیکای آرخوس می گوید او در بازی های ایستیما به عنوان کشتی گیر شرکت کرد . ۱۰در منابع نزدیک به زندگی افلاطون ، چیزی بیش از این نیامده است .
ولی در منابع متأخرتر اسم آموزگارِ خواندن ، و مربی ورزش و موسیقی دانستن او را آورده و از علاقه ی اولیه ی وی به نقاشی و شعر سخن گفته اند . در داستانی آمده است که او پس از شنیدن سخنان سقراط ، تراژدی ای را که نوشته بود در آتش انداخت (دیوگنس لائرتیوس ۳،A ) ؛عقیده ی ما درباره ی این داستان هرچه باشد ، بی هیچ مشکلی می توانیم بپذیریم که نویسنده ی محاورات ، از همان اول ، دارای قریحه شعری بوده است . اشعاری چند از او در دست داریم که برخی از آنها هم زیباست و هم گیرا ؛ اصالت این اشعار را همه قبول دارند .۱۱ اطلاعات ما درباره ی زندگی شخصی افلاطون در سنین جوانیش بسیار کم است ، اگرچه در صورت تمایل می توانیم تجریبات و تمایلات او را بازسازی کنیم ؛برای این کار باید زندگی و تعلیم و تربیت خانواده ی آتنیِ آن زمان را با شواهد مربوط به علایق غیر فلسفی او که در سرتاسر محاورات پراکنده است ترکیب دهیم،علایقی که باعث می شود آثار او شخصی تر و بی واسطه تر از هرگونه اثر فلسفی محض درآیند۱۲ .
خدمت نظامی افلاطون را می توان حتمی دانست ؛ او ( با توجه به موقعیت اجتماعی اش) بی تردید به صورت سواره نظام خدمت کرده است ؛ سن وی به اندازه ای بوده است که بتواند در منازعات پنج سال آخر جنگ پلوپونزی و ما بعدِ آن شرکت کند .۱۳
خود دیوگنس این قول را که افلاطون تا بیست سالگی با سقراط آشنا نبوده است سخنی افواهی می نامد و در ضمن داستان باورنکردنیِ سوزاندن تراژدی ، نقل می کند . به هیچ وجه محتمل نیست که خویشاوند جوان کریتیاس و خارمیدس تا آن زمان از امتیاز آشنایی با سقراط محروم مانده باشد . یکی دیگر از اولین آشنایان فلسفی او با کراتولوسِ Cratylus the Heraclitean بوده است. ارسطو می گوید افلاطون « از دوران جوانی خویش » با او آشنا بوده است ؛ دیوگنس می گوید افلاطون پس از مرگ سقراط به او « ملحق شد » .۱۴ یحتمل اندک خلطی در اینجا صورت گرفته است ، به ویژه اینکه دیوگنس می گوید افلاطون قبل از آن که با سقراط آشنا شود ،پیرو فلسفه ی هراکلیتوس بود . سخن ارسطو به احتمال زیاد درست است ، اما این ترتیب تاریخی برای نکته ای که او در صدد بیان آن است اهمیتی ندارد ، یعنی اینکه ما بعد الطبیعه ی دو جهانه ی افلاطون نتیجه ی ایمان ثابتی بود که او از سقراط به ارث برده بود ، مبنی بر اینکه یک جهان واقعیات ثابت و پایدار وجود دارد و در عین حال یک جهان کل عالم محسوس است که همانطور که هراکلیتوس گفته است ، این جهان دوم چیزی جز سیلان تغییر و تحول نیست .
افلاطون هنگام مرگ سقراط بیش از بیست و هشت سال عمر نکرده بود ،و هنوز پنجاه سال دیگر برای زندگی و تأمل فلسفی در پیش داشت .۱۵دیوگنس ، در ضمن اشاره به هرمودوروس که شاگرد افلاطون بود ، می گوید افلاطون پس از مرگ سقراط ، در بیست و هشت سالگی وی ، همراه با برخی دیگر از شاگردان سقراط به مگارار ، رانده شد .۱۶ اعم از اینکه امنیت آنها در آتن تأمین بوده یا نبوده باشد ،در هر حال نمی توانستند در چنین موقعیتی زندگی خوبی در آنجا داشته باشند بویژه اینکه برخی از یاران صمیمی شان در مگارا می توانستند میزبانان خوبی برای آنها باشند . ائوکلیدس در دم مرگ سقراط پیش او حاضر بودند و افلاطون بعدها محاوره ی تئایتتوس را از زبان او گزارش می کند . اهمیت مباحث فلسفی ای که در آنجا مطرح شده به خوبی روشن است ، بحثی که شاید قبل از هر چیز بر پایه ی رابطه ی میان وحدت و خیر ، وجود یا عدمِ متضادهای آن دو استوار بوده است .۱۷
نمی دانیم افلاطون چه مدتی در مگارا ماند ، ولی چند سال بعد بایستی او را به خدمت نظامی فرا خوانده باشند ، زیرا او هنوز در سن سربازی بود و در سال ۳۹۵، آتن دوباره درگیرِ « جنگ کورینت » گردید . منابع ما در این مورد چیزی نمی گویند . دیوگنس طبق معمول بدونِ هیچ اعتنایی به ضرورت دقت نگارش می گوید افلاطون سپس ( پس از مگارا ) به کورنه رفت تا با تیودوروس ریاضیدان ملاقات کند ، و بعد از آن به ایتالیا رفت تا فیلولائوس فیثاغوری و ائوروتوس را ببیند . از نقشی که افلاطون در تئانتتوس بر عهده ی تیودورس – ریاضیدانِ کورنه ای – می گذارد می فهمیم که او را می شناخته و برایش احترام وافری قایل بوده است ؛ به علاوه اینکه، کورنه زادگاه آریستیپوس سقراطی – بنیانگذار مکتب کورنائیان نیز بوده است . ترتیب مسافرت ها بر اساس گفته وی کورنه – ایتالیا – مصر می باشد ، اما سیسرون به کورنه اشاره نمی کند، اما دیدار از مصر را قبل از ایتالیا و سیسیل می داند . ترتیب مسافرت های او هیچ وقت معلوم نخواهد بود و همان طور که انتظار می رود برخی از پژوهشگران به جز سفر به ایتالیا و سیسیل بقیه را جزو افسانه ها می دانند . این مسافرت ها به خودی خود کاملاً طبیعی هستند . شهر نوبنیاد کورنه در قرن چهارم قبل از میلاد از جاهایی بود که انبوهی از ریاضیدانان و فیلسوفان در آن جمع شده بودند و دیدار افلاطون از انجا امری موجه بود . سفر به مصر هم که شهر تجاریِ پر رونقِ یونانی ، یعنی نائوکراتیس ، در انجا قرار داشت ، همان طور که رابین می گوید ، « برای یک آتنی ، فقط رخدادی معمولی می توانست باشد . » ۱۸
از سوی دیگر علاقه ی شخصی افلاطون را به مصر و اسطوره ها و داستان های آن ۱۹ به هیچ وجهنمی توان دلیلی بر اقامت او در آنجا دانست ؛ حتی ویلاموویتس که شدیدترین منتقد مخالفان است ، این مطلب را قبول دارد . جالب است که وقتی استرابون در اثرش ( که از همه ی زندگینامه های موجود افلاطون قدیم تر است ، ولی در عین حال بیش از سیصد سال پس از مرگ افلاطون دست به نگارش زده ) می گوید وقتی از هلیوپولیس در مصر دیدن می کرد ، جاهایی را که می گفتند افلاطون و شاگرد او ائودوکسوس اهل کنیدوس در آنجاها به سر برده بودند ، به او نشان دادند . ۲۰ این سخن برای کسانی که به شیوه های راهنمایان جهانگردان آشنا هستند حجّیت چندانی ندارد ،ولی دست کم نشان می دهد که خود مصریان از قدیم معتقد بودند که افلاطون از سرزمین آنها دیدن کرده است . خودِ مسافرت ها هیچ جنبه ی اسطوره ای ندارند و برخی نکات باورنکردنی – مثل همراهی افلاطون با ائوریپیدس ، که قبل از ۴۰۶ وفات یافته است – نیز تأثیر عمده ای بر روی نخالفان ننهاده است ، بلکه آنها به برخی دلایل متعارفِ نسبتاً سست استناد می کنند ، از قبیل اینکه در محاورات یا نامه های افلاطون هیچ اشاره ای به مسافرت به کورنه یا مصر دیده نمی شود ، و اینکه قدیم ترین اشاره به آنها در آثار سیسرون دیده می شود . بهرحال قدیم ترین زندگینامه ی افلاطون ، که قسمت هایی از آن در پاپیروسی سوخته از هرکولانیوم پیدا شده است ، فقط به مسافرت های ایتالیایی جنوبی و سیسیل اشاره کرده است .۲۱
به عنوان مقدمه ی این دو مسافرت اخیر که اهمیت بیشتری در زندگی وی داشته اند ، لازم است چند کلمه ای درباره ی رشد اندیشه ی او در باب سیاست و فلسفه ، بر اساس آنچه خودش ( یا ، ترجیحاً ، یکی از دوستانِ آشنا به اندیشه هایش ۲۲ ) در نامه هفتم توصیف کرده است بگوییم . افلاطون به عنوان یک جوان ، گمان می کرد که مستقیماً وارد سیاست خواهد شد ؛ در اوایل بیست سالگی ، اتن دچار شکست گردید و انقلاب منتقذین به وقوع پیوست و بالاخره حکومت سی تن جبار بر سر کار آمد . در ادامه ی نامه می خوانیم:« برخی از این افراد خویشان و آشنایان من بودند ، و آنها از من خواستند که پیوستن به کارهای ایشان را همچون راه مناسبی انتخاب کنم . افلاطون ، از آنجا که جوان و آرمان گرا بود ، تصور می کرد که هدف انها تحکیم شاخص های اخلاقی حکومت است ، لذا کارهای آنها را تحت نظر گرفت . او چون جوان بود، رگه های اصلی شخصیت خویش را تازه بروز می داد . در حالی که از جوانان بیست و سه ساله ی آن زمان ، انتظار این بود که بی درنگ به پیشنهادهای افرادی چون کریتیاس و خارمیدس پاسخ مثبت دهند و بر مسند قدرت به نشینند ، اما افلاطون درنگ کرد و بر اعمال آنها نظر انداخت ؛ و زیاده روی هایی در انها دید چنان برای وی تکان دهنده که باعث شد خویش را از شر زمانه کنار بکشد .
حکومت سی تن جبار به درازا نکشید ، و افلاطون در حکومت دموکراسیِ دوباره استقرار یافته ، باز هم تمایل به شرکت در امور اجتماعی و حکومتی را در خویش احساس کرد ، هرچند این احساس با وسواس بیشتری همراه بود . اگرچه بانیان حکومت جدید بر مخالفان سیاسی خویش سخت می گرفتند و کارهایی را که خلاف میل افلاطون بود انجام می دادند ، او رویهمرفته حکومت تبعیدیان بازگشته را بسیار معتدل تر یافت . متأسفانه یکی از اشتباهات انها اعدام سقراط بود ، کسی که نه تنها دوست افلاطون و به نظر او « عادلترین مرد سرتاسر عالم بود » ، بلکه همان فردی بود که در برابر خشم سی تن مقاومت ورزید و از مساعدت در دستگیری یکی از اعضای گروه آنان در دوره ی بیچارگی شان خودداری کرد .افلاطون که در ابتدای جوانی علاقه ی وافری به امور حکومتی داشت در اثر ملاحظه ی خسارت کمرشکنِ خویش و نیز ملاحظه ی کسانی که مهار حکومت را در دست داشتند ، و همین طور در اثر تأمل در قوانین و سنن به طور کلی ، یعنی ضرورت روابط شخصی برای موفقیت و رشد اعمال زشت ، احساس آشفتگی و سردرگمی کرد . اما او نسبت به بهبود اوضاع مأیوس نگشت ، بلکه « همیشه در انتظار فرصت مناسبی بود تا دست به کار شود » . همان طور که کورنفورد می گوید جای تعجبی نبود که برای مردی چون افلاطون هیچ وقت چنین فرصتی پیش نیامد . « از مجموع این نامه ی مفصل چنین بر می آید – البته از آثار دیگر او نیز می توانستیم حدس بزنیم – که توان و استعدادهای او به گونه ای بود که هرگز اجازه نمی داد از حیث عمل در جامعه ی آن زمان درخششی از خود نشان دهد . » ۲۳ یگانه نتیجه گیری نسبتاً غیر عملی او که در جمهوری به طور مفصل توضیح داده ، این بود که زحمت و رنج نسل بشر هیچ وقت تمام نمی شود مگر اینکه فیلسوفان که به حق و عدل علم دارند ، قدرت سیاسی را در دست گیرند یا کسانی که در مسند قدرت هستند « در اثر عنایتی الهی » به صورت فیلسوفان راستین درآیند .

• از سیسیل و تا آکادمی ۲۴
۲-۴- افلاطون در ادامه ی نامه می نویسد : « چارچوب فکری من ، آنگاه که برای اولین بار به ایتالیا و سیسیل رفتم ، این بود . » افلاطون در قسمت های پیشین نامه گفته بود که در آن زمان چهل سال داشت ،یعنی این مسافرت در ۳۸۷ ق. م. اتفاق افتاده بوده است . او درباره ی انگیزه ی سفرش سخنی نمی گوید ،ولی یحتمل علت مسافرت او به ایتالیا همان است که نویسندگان بعدی گفته اند ، یعنی اشتیاق به آشنایی شخصی با فیلسوفان فیثاغوری که در انجا اقامت گزیده بودند و مخصوصاً با آرخلائوس ، فیلسوف و سیاستمدار تارنتوم ، که خودِ نامه ی هفتم نیز گواهِ روابط دوستانه ی افلاطون با اوست . ۲۵ بی ثباتی سیاسی یونانیان ایتالیا ، و برداشت انها از خوشبختی ] = خوشگذرانی [۲۶ برای او تکان دهنده بود و اشتغال فکری زیادی برای او تا رسیدن به سیسیل فراهم ساخت ، حادثه ی بزرگی که در طی آن دیدار رخ داد ، چنان ذهن افلاطون را به خود مشغول می داشت که از هیچ چیز دیگری سخن نمی گوید ، و حتی اسم دیونوسیوس اول را نیز به میان نمی آورد . این حادثه ، دیدار با دیون بود که حدود بیست سال پس از این دیدار عمر کرد و افلاطون عمیقاً به وی علاقمند گردید ؛ ۲۸ وقتی افلاطون نامه ی هفتم را می نوشت تمام توجه او معطوف نتایج سرنوشت ساز این دیدار بود . روابط دیون با دیونوسیوس بسیار نزدیک بود . خواهر او آریستوماخه به ازدواج دیونوسیوس درآمده بود ، و خود او نیز با دختر خواهرش ، یعنی دختر آریستوماخه ، ازدواج کرده بود . افلاطون می گوید او جوانی بود که مواهب عقلانی و اخلاقی خارق العاده ای داشت و شاگرد تمام عیاری بود که او می توانست راز دل خویش را در مورد آرمان های سیاسی اش بروی برملا سازد .دیون تعلیم سقراطی او را درباره ی برتری فضیلت بر لذت و تجمل ، به گوش جان می شنید و از عادات شهوت پرستانه ی مردم ایتالیا و سیسیل اجتناب می کرد – و بدان طریق در طول حیات دیونوسیوس اول اسباب دشمنی درباریان را نسبت به خویشتن فراهم می کرد . نامه ، درباره ی مدت اقامت افلاطون چیزی نمی گوید و اینکه مسافرت دوم او پس از وفات دیونوسیوس اول و جانشینی پسر او اتفاق افتاد با چنان بی توجهی ای مورد اشاره قرار می گیرد که تردیدی باقی نمی ماند که دست کم بیست سال میان دو مسافرت فاصله افتاده است . ۲۹ داستانی هست که افلاطون به آن اشاره نکرده ( ولی در قرون بعدی رایج بوده است ) مبنی بر اینکه مسافرت اول او با فروخته شدنش به صورت یک برده ، به وسیله ی – یا به امرِ – دیونوسیوس ، و آزاد شدنش به دستِ آنیکریس کورنایی ، پایان یافت . اقوال در جزییات مسئله مختلف است ، اما اگر این روایت صحیح باشد که کشتی در اگینا به ساحل نشست و هدایت آن نیز در دست پولیس – اسپارتی ای که از سفارت به سیراکوس باز می گشت – بود ، در آن صورت دیدار افلاطون باید فقط چندین سال طول کشیده باشد ؛ زیرا این جریان فقط در دوره ای می توانست اتفاق افتد که آتن و اگینا در حال جنگ بودند ، یعنی تا سال ۳۸۷ . ۳۰ در بیست سال بعد هیچ حادثه ای اتفاق نیفتاده تا این عقیده ی افلاطون را تغییر دهد که « سیاست در وضعیتی قرار دارد که جز در سایه ی امکانات استثنایی ۳۱ و یاریِ بخت نمی توان آن را درمان کرد » . تشخیص اینکه چه چیزی برای جامعه و فرد شایسته است ، مستلزم تعلیم و تربیتی وسیع و جست و جویی بی غرض برای نیل به حقیقت است ، جست و جویی که باید به دور از خلط ها و پیش داوری های دانشِ سیاسیِ موجود صورت گیرد – به عبارت دیگر ، چنین کاری فقط از فیلسوفان یعنی « دوستداران دانش » ، ساخته است . اگر یگانه حاکمانِ خوب ، فقط فیلسوفان هستند پس وظیفه ی او در شرایط حاضر این نیست که در گرداب سیاست فرو رود ، بلکه او باید نهایت سعی خویش را معمول دارد تا خودش و دیگر حاکمان بالقوه را به صورت فیلسوف واقعی درآورد . اولین وظیفه همان اقدام به تعلیم و تربیت است و او برای انجام این وظیفه آکادمی را تأسیس کرد .

• ویژگیهای آکادمی افلاطون
۲-۵- آکادمی افلاطون به هیچ یک از موسسات جدید شباهت کامل ندارد ، و ساختار آن با ساختار دانشگاه های فعلی فرق داشته است . شاید نزدیک ترین نمونه های آن دانشگاه های قدیم ما ، و به ویژه دانشکده های آنها ، هستند که برخی ویژگی های بازمانده از قرون وسطی در آنها دیده می شود ، خصوصاً روابط دینی و آرمان زندگی مشترک انها ، و بالاخص خوراک مشترکشان . زندگینامه نویسان بعدی ( به ویژه دیوگنس لائرتیوس ) به صراحت یا به طور ضمنی گفته اند که افلاطون پس از بازگشت از اولین مسافرت خویش به غرب ، در سال ۳۸۷ ، آکادمی را تأسیس کرد . آنها تصریح نکرده اند که او چه مدت پس از بازگشت دست به این کار زد ، اما اکثر محققان ، به طور معقول ، معتقدند که زمان زیادی طول نکشیده است .۳۲ اسم این موسسه از محل آن برگرفته شده است ، که حدود یک مایل خارج از دیوارهای آتن قرار داشت ، و آکادموس یا هکادموس قهرمان را در آنجا تقدیس می کرده اند ؛آکادمی شامل بیشه ، باغات ، ورزشگاه و دیگر ساختمان ها بوده . تقدس این جایگاه زیاد بوده است ، و آیین های دیگر از جمله بزرگداشت خود آتنا Athena ، را نیز در آنجا اجر ا می کردند . ظاهراً تشکیل انجمنی که دارای زمین و موقوفات خاصی باشد – از آن نوع که افلاطون تشکیل داد – از شرایط قانونی ثبت آن انجمن به عنوان تیاسوس ۳۳thiasos بوده است ، یعنی مجمع دینی ای که وقف خدمت به خدایی شده باشد که آن محل و موقوفات به نام اوست . افلاطون تقدیس موسه ها Muses یعنی فرشتگان هنر ، حامیان تعلیم و تربیت ، را برگزید؛ شاید تا حدودی به این دلیل که معتقد بود « فلسفه بالاترین هنر است » ، و نیز به علت اینکه از ویژگی های اصولی مدارس آن روز داشتن یک موسیون Museion یا پرسشگاه موسه ها بود .۳۴ غذاهای یکسان به لحاظ ترکیب خوراک سالم و معتدل با سخنانی که شایسته یادآوری بود ، از شهرت خاصی برخوردار بود . از یکی از مهمان نقل می کنند که کسانی که شام را در خدمت افلاطون صرف کنند روز بعد احساس می کنند که وضع بهتری دارند . ۳۵ خود افلاطون در میهمانی ( e347) از زبان سقراط به تحقیر و تمسخر افراد بی فرهنگی می پردازد که پس از صرف شام به چیزهایی نیاز دارند که آنها را سرگرم کند : افراد شریف و فرهیخته می توانند به جای آن سرگرمی ها « به نوبت و به طور منظم سخن گویند و به سخنان یکدیگر گوش فرا دهند » .
شاید فقط سقراط را در نظر داشته است که از زبان او گفته است « اگر چه آنها مقدار زیادی شراب نوشیده باشند » ؛ زیرا معروف بود که سقراط هر اندازه هم که می نوشید حالش خراب نمی شد (شاید تقلید ناقصی از این ویژگی آکادمی بوده است که یک زمانی در دانشکده های ما در ضیافت های شام ، کتاب قابل استفاده ای را برای محققان می خواندند) . صرف غذا در آکادمی تابع دستورات کاملاً استادانه ای بوده است . کسنوکراتس ، هنگام ریاست خویش ، برخی از آنها را به رشته ی تحریری درآورده و ارسطو نیز انها را ثبت کرده است . ۳۶ خود افلاطون در قوانین به صورتی نسبتاً مفصل توضیح می دهد که ضیافت ها بایستی بر مبنای دستورات خاصی استوار باشند و این دستورات را باید کسی که استاد تشریفات است اجرا کند و خود او همیشه وقار و جدیت خویش را حفظ کند . این قسمت از قوانین و آنچه در محاوره ی میهمانی به چشم می خورد مانع از این است که عجولانه بگوییم این گونه معاشرت ها از امور پیش پا افتاده ی روابط اجتماعی است و جز تلف کردن وقت ، ثمری ندارد . در هر حال ضیافت ها ی دوره ای تیاسوس ها ، رخدادهایی دینی تلقی می شدند و با قربانی های متناسبی همراه بودند ۳۷ . آنتیگونوس می نویسد : افلاطون و اسپیوسیپوس این گردهم آیی ها را فقط برای بدمستی های افراطی برگزار نمی کردند بلکه در این مجامع آشکارا خدایان را ستایش می کردند و از حضور یکدیگر بهره مند می شدند ، و خود را بیشتر به مباحث تعلیمی مشغول می داشتند . ۳۸
اکثر تعلیمات به روش دیالتیکی ، که مطلوب افلاطون بود ، صورت می گرفت ، اما او سخنرانی های پیوسته نیز ایراد می کرد که افرادِ خارج از آکادمی نیز در برخی از آنها شرکت می کردند . آریستوکسنوس می گوید : ارسطو به نقل داستانِ مربوط به سخنرانی افلاطون « درباره ی خیر » علاقمند بود . اکثر مردم با این امید در آن سخنرانی حاضر شدند که برخی دستورالعمل های مهم درباره ی خوشبختی بشر را بشنوند ، اما وقتی دیدند سخنرانی او فقط به ریاضیات و اختر شناسی اختصاص یافته است احساس انزجار کردند . ارسطو آنجا که بر ضرورت بیان مطالب برحسب آمادگی شنوندگان تأکید می کرد ،این مثال را به کار می برد۳۹ سخنرانی بایستی در ورزشگاه ایراد شود ، یعنی در بخش عمومی آکادمی که سوفسطاییان و دیگر کسان معمولاً در آنجا به بحث می پرداختند .البته شاگردان خود افلاطون نیز در آن حاضر می شدند ،و فلاسفه نیز به نوبه ی خویش حضور می یافتند ؛ از جمله ی آنها ارسطو ، اسپیوسپیوس و کسنوکراتس بودند ، که ضمن حضور در سخنرانی ، سعی می کردند تا حد امکان آن را بنویسند و حفظ کنند و با این همه از افلاطون انتظار نمی رود که برخی از مشکل ترین نظریات خودش را برای شنوندگانی مطرح کند که هیچ آمادگی ندارند . ۴۰
کاملاً ممکن هست که موضوعات مورد تعلیم در اکادمی ، در دوره ای نزدیک چهل سال که از تأسیس آن تا مرگ افلاطون طول کشید ، تغییر کرده باشد .اگر اینگونه باشد ،هیچ وسیله ای برای معین کردن زمان این تغییرات در دست نداریم جزاینکه از محتوای خود محاورات نتایجی اخذ کنیم ؛ البته در تعیین تاریخ محاورات نیز دانش ما با حدسیات آمیخته است .
تدریس ریاضیات ( از جمله موسیقی و اختر شناسی ) و نظریه ی سیاسی در تمام این مدت در آکادمی استمرار داشته است . به نظر افلاطون ، این دو تفکیک ناپذیر بودند ، زیرا از آثار او به خوبی معلوم می شود که در دیدگان او علوم دقیقه ، مقدمه ضروری برای جریان دیالتیکی هستند و فقط این جریان است که مارا به دیدار نهایی خیر رهنمون می شود . آرمان افلاطون این بود که افراد قبل از اشتغال به امور سیاسی این بصیرت فلسفی را در خویشتن به وجود آورند . این فرض کاملاً معقول است که موضوعات درسی آکادمی همان چیزهایی باشد که افلاطون در جمهوری به طور دقیق توضیح داده است . بی تردید هدف افلاطون پرورش سیاستمداران خبره بوده است ، اما حالا هم مثل دوران جوانی او – زمانی که تصور می کرد نقش خود را به عنوان یک معلم بهتر ادا می کند تا به عنوان یک مدیر فعال – طعمه ی فریبنده ی نظریه ی فلسفی محض هنوز با حس تکلیف در برابر جامعه ای که در تمثیل غار به روشنیِ تمام تصویر می کند ، در تضاد بود ( آنجا که فیلسوفان که به دیدار نور حقیقی نایل امده اند بالاجبار مکلف می شوند تا به تاریکی بازگردند و به کمک و نجات کسانی بشتابند که زمانی خودشان نیز همچون آنها در بند توهمات بودند و اینک نجات یافته اند ) .
نکته دیگر اینکه علوم طبیعی را در دوره ای خاص ، دست کم برای مبتدیان ، تعلیم می دادند . در قطعه ی مشهوری که از شاعر کمدی پرداز ،اپیکراتس Epicrates ،نقل می کنند فقط پسران هستند که افلاطون در ورزشگاه عمومی برایشان کلاسی تشکیل داده است تا اصول طبقه بندی گیاهان را به آنها بیاموزد .۴۱ البته بعدا در گرایش خود افلاطون به مطالعه ی طبیعت تغییری به وجود آمد . جهان محسوس از نظر هستی شناختی در مرتبه ی ثانوی قرار گرفت ، و بازتاب متغیر و ناقص جهان معقول تلقی شد، و فقط می توانست متعلق باور واقع شود ، نه متعلق دانش .با این حال علاقه ی حیرت آور ارسطو ( و همین طور اسپیوسیپوس ) به زیست شناسی را بایستی برخاسته از آکادمی بدانیم . اپیکراتس به دوره ای اشاره می کند که روش تقسیم اهمیت خود را در اندیشه ی افلاطون پیدا می کند ، روشی که ابتدا در فایدروس به آن اشاره می کند و سپس به تفصیل در سوفسطایی و سیاستمدار توضیح می دهد.
اما همان طور که باید از مولف قوانین ، اگر نگوییم مولف جمهوری ، انتظار داشته باشیم هدف اصلی تعلیم و تربیت برای اشتغالات سیاسی هرگز از ذهن او بیرون نرفت . بی تردید هدف او این بود که اکثر شاگردانش پس از ترک آکادمی به امور سیاسی بپردازند ، اما نه اینکه خودشان به دنبال قدرت باشند بلکه برای کسانی که در مسند قدرت هستند قانون وضع کنند و راهنمای آنها باشند ؛ و تعدادی از شاگردان او را می شناسیم که چنین کردند . ۴۲ بهترین نمونه ها اراستوس Erastus و کوریسکوس Corriscus هستند و همچنین شهروندان اسکپسیس در تروآد ، که پس از مطالعه ای در آکادمی به زادگاه خودشان بازگشتند و در انجا مورد توجه هرمیاس Hermias حاکم آترانیوس ، قرار گرفتند . هرمیاس تحت تأثیر آن دو و همین طور تحت تأثیر ارسطو و کسنوکراتس به مطالعه ی فلسفه ی افلاطون پرداخت ، و شیوه ی حکومتی معتدلی را در پیش گرفت و به نتیجه ی رضایت بخشی نیز رسید .۴۳ پلوتارک می گوید : افلاطون شاگردان خویش آریستونوموس ، فورمیو و مندموس را به ترتیب به سوی مردم آرکادی ، اِلئا و پورها فرستاد تا قوانین انها را اصلاح کنند . نیز می گوید : ارسطو و ائودوکسوس هر کدام قوانینی برای شهر خود وضع کردند و اسکندر ، کسنوکراتس را به مشاورت خویش در امر سلطنت برگزید . ۴۴ ائودوکسوس نمونه ی خوبی برای نشان دادن سازگاری نظریه ی سیاسی افلاطون با فعالیت های علمی و فلسفی بود . فعالیت قانونگذاری او در کیندوس را هرمیپوس تصدیق می کند ( به نقل دیوگنس لائرتیوس ، انجام چنین کاری از سوی ارسطو محل تردید است ) ، و او در عین حال ریاضیدان ، ستاره شناس ، فیلسوف و پزشک ماهری نیز بوده است . همچنین می گویند چندین شهر از خود افلاطون دعوت کردند که برای آنها قانون اساسی جدیدی بنویسد ، ولی او امتناع ورزید .۴۵ در شرح زندگی و تعلیمات افلاطون لازم است به ایسوکراتس نیز اشاره ای داشته باشیم ؛ او حدود هشت سال قبل از افلاطون به دنیا آمد و حدود ده سال پس از مرگ وی در ۳۳۸ ق . م ، در گذشت .این دو ، رقیبِ شغلی بودند ، زیرا ایسوکراتس نیز مدرسه ای در آتن داشت که چند سال پیش از آکادمی تأسیس کرده بود ؛ هر دو مدعی تعلیم فلسفه بودند ، اما برداشت آنها از این واژه متفاوت بود . ۴۶ در آثار او حملات صریحی بر برداشت های سقراطی و افلاطونی از فلسفه به چشم می خورد ، و پاسخ های آنها ، و همین طور انتقادهای مستقل ، نیز در محاورات افلاطون دیده می شود .آن دو معمولاً از آوردن اسم یکدیگر خودداری می کنند ، اگر چه افلاطون در یک جا یعنی در فایدروس به صورت تا حدودی تَردآمیز درباره ی ایسوکراتس سخن گفته است . افلاطون بر اساس تاریخ نمایشی این محاوره ، از زبان سقراط به تمجید اسوکراتس که هنوز جوان است می پردازد ، و آینده ی درخشانی برای او پیش بینی می کند و ذهن او را دارای استعداد فلسفی می داند . درباره ی روابط شخصی میان آن دو فقط مطالبی در حکایت های متأخر آمده است .

• سرنوشت افلاطون با دینوسیوس دوم
۲-۶-دیونوسیوس اول در ۳۶۷ مرد ، و پسر او که تا آن زمان در پشت صحنه زندگی کرده بود و با او رفتاری در شأن کودکان در پیش گرفته بودند ، ناگهان خود را در مسند حکمرانی بر امپراتوریی دید که پدرش در سیسیل و ایتالیا به وجود آورده بود . دایی او دیون ، که در جوانِ زود باور نفوذ زیادی داشت ، او را متقاعد کرد که از افلاطون دعوت به عمل آورد ، ۴۷ و خود نیز نامه ای به افلاطون نوشت و در آن بر استعداد دیونوسیوسِ جوان برای قبول تعلیم و تربیت و یادگیری فلسفه تأکید کرد و اظهار داشت که بهترین فرصت برای تحقق آرمان افلاطون در جمهوری و تربیت حاکمی که فیلسوف نیز باشد ، فراهم شده است . افلاطون در همین اثر می پذیرد که کسانی که در مقام های بالاتر قرار دارند تأثیرات مخرب را زودتر می پذیرند و بنابراین امید موفقیت در واقع ناچیز بود . اما او این سؤال را مطرح کرد که آیا تصور ناپذیر است که پسر یک پادشاه یا جبار، طبیعتی فلسفی داشته باشد ، و در آن صورت بتوان کاری کرد که این طبیعت را در سرتاسر عمر خویش نگه دارد ؟ فقط یک مورد برای این امر کافی است ، بنابراین نباید مأیوس شویم و کل جریان را به دیده ی صِرف تخیل بنگریم . برای دیون مشکل نبود که مولف این سخنان را برای بازگشت به سیسیل باز دارد تا برای شکل دادن به اندیشه ی جبارِ جوان ، او را یاری دهد ، اما برای افلاطون به هیچ وجه شایسته نبود که بگوید « انگیزه ی اصلی او این بود که قواعد فلسفی خویش را در قالب رفتار سیاسی درآورد. » ۴۸ از نامه ی هفتم که یگانه مدرک برای حالت ذهنی اوست چنین چیزی بر نمی آید . افلاطون اکنون شصت سال دارد ، و بیست سالِ گذشته را به تحقیق و تعلیم فلسفه پرداخته است . او بنا به شهادت نامه کاملاً بیمناک و نگران است . جوانی ِ دیونوسیوس مانع از اعتماد افلاطون بر او بود ؛ او ، به تصریحِ خودش ،برانگیزه های متعارض و متغیر جوانان واقف بود ، ۴۹ همان طور که در جمهوری تأکید کرده بود ، اذهان ناپخته برای تعلیم جدی فلسفه آمادگی ندارند . از سوی دیگر او به داوری دیون ایمان استواری داشت ؛ زیرا دیون مرد پر تجربه ای بود که افلاطون خردمندی او را می ستود و در افکار و امیال درونی خویش او را سهیم می دانست . شاید دیون بر حق بود ، و این یگانه فرصتی بود که بتوانند همان « یک انسان را که برای همیشه کافی است » تربیت کنند ؛ البته پیش از آنکه چاپلوسان و وسوسه گران در او نفوذ کنند ( در مورد کافی بودن تربیت یک نفر ، عبارتی که در نامه امده است عین عبارت جمهوری است ) . اما انگیزه ی افلاطون بیش از هر چیز ، آنگونه شرم احساساتی و نابجا بود که به افراد نظریه پرداز و متفکر در هنگام قصور از رویایی با اقدام های عملی – که در واقع هیچ صلاحیتی نیز برای آن ندارد – دست می دهد . انگیزه ی او همین احساس بود ؛ و نیز تصور می کرد امتناع او از عزمیت ، خیانتی به دوستی او با دیون است ، کسی که ، به گمان افلاطون ، ممکن بود دشمنانش در سیراکوس مخاطراتی برایش پیش آورند ؛ به این دلایل بود که « اشتغالات آبرومندانه ی خود را ترک گفتم و خویشتن را در چنگ جباری انداختم که نه او را برای تعلیمات خویش اهل می دانستم و نه شخصاً با او همنوار بودم .
افلاطون به محض رسیدن به سیسیل دریافت که وضع آنجا کوچک ترین آمادگی ای برای تعلیم و تربیت فلسفی ندارد . اطراف دینوسیوس را مخالفان دیون فرا گرفته اند و با تهمت و افترا بدبینی سلطان را به دیون بر انگیخته اند ؛ به طوری که سرانجام چهار ماه پس از ورود افلاطون ، دیون را به دسیسه علیه حکومت متهم ساختند و از سیسیل اخراج کردند . از طرف دیگر دیونوسیوس نسبت به علاقه ی افلاطون به دیون حسادت می ورزید ، و سعی می کرد خودش جای او را در دل افلاطون اشغال کند . اما یگانه راه موفقیت او این بود که خود را با جدیت و اشتیاق وقف تعلیمات فلسفی افلاطون سازد ؛ دیونوسیوس نتوانست به چنین کاری تن بسپارد و سرانجام متقاعد شد که با بازگشت افلاطون به آتن موافقت کند . سیسیل در آن زمان مشغول جنگ بود ۵۰ و این دو قرار گذاشتند که پس پایان جنگ و حصول امنیت ، افلاطون و دیون با هم به سیسیل بازگردند . بدین ترتیب در اتن به افلاطون و آکادمی پیوست .
افلاطون ، بنابراین قول رایج ، در سال ۳۶۵ (ق . م ) به آتن بازگشت ، و دوباره چهار سال در آکادمی به فعالیت فلسفی – تدریس و تألیف – پرداخت . سپس دیونوسیوس دعوت مصرانه ی دیگری فرستاد ، اما در عین حال از افلاطون خواست با بازگشت دیون موافقت کند . خود دیون نیز با اصرار زیاد از افلاطون می خواست که به سیسیل بازگردد ، و همه ی گزارش ها یک صدا حکایت می کردند که دیونوسیوس واقعاً علاقه ی اصیلی به فلسفه پیدا کرده است. اما افلاطون که علاقه ای به بازگشت نداشت ، پاسخ داد که او پیر شده ، ضمن اینکه دیونوسیوس نیز به وعده ی خویش وفا نکرده است . ولی اصرار بالا گرفت . از جمله دلایل اشتیاق دیونوسیوس به فلسفه این بود که تعدادی از فلاسفه را در دربار خویش گردآورده بود و آنها بر پایه ی این فرض نادرست که او قبلاً تحت تعلیم افلاطون قرار گرفته است با وی به بحث نشسته بودند . به نظر افلاطون استعداد اصیل دیونوسیوس برای یادگیری با جاه طلبیِ مفرط و علاقه ی او به اشتهار به دانش دوستی همراه بود . او حالا شرمسار بود از اینکه از حضور قبلی افلاطون بهره ی وافی نگرفته است و نگران بود که اگر افلاطون دعوت او را رد کند دیگران گمان خواهند کرد که او استعدادهای سلطان را ناچیز می انگارد و شیوه ی زندگی او را خوشایند نمی داند . بنابراین از فیلسوفان درخواست کرد که اصالت پیشرفت او در فلسفه را تأیید کنند ؛ گل سرسبد او آرخوتاس – فیلسوف و سیاستمداری فیثاغوری از تارنتوم – بود . افلاطون به آرخوتاس و حلقه ی او احترام زیادی می گذاشت و با آنها دوستی گرمی احساس می کرد ؛ و خود افلاطون بود که موجب پیوند آنها با دیونوسیوس شده بود . او برای کوشش های متحدانه ای تمامی دوستان خویش ارزش زیادی قایل بود ، لذا برای سومین بار در ۳۶۱ قصدِ سیسیل کرد ، ۵۱ اگرچه اینک تنگه های مسنه برای او فقط از مخاطرات هولناک سکولا و خاروبدیس ۵۲ حکایت می کردند .

• سومین تراژدی برای افلاطون
۲-۷-این سفر افلاطون به طور کاملاً ناخواسته صورت گرفت . او ( همان طور که خودش می گوید ) تحت تأثیر اصرار فرستادگان سیسیلی و اجبار دوستان آتنی قرار گرفت ، و باز این استدلال کهنه را برای خویشتن مطرح کرد که نباید دیون و دوستان آتنی خویش را تنها بگذارد و بهتر است برای آخرین بار دیونوسیوس را به محک آزمون بکشد . بدین ترتیب سومین تراژدی آغاز شد . افلاطون می گوید : « من دست کم جان خویش را به خطر انداختم » – اشاره ای به شکست کامل این امر مخاطره آمیز . او ابتدا باید علاقه ی دیونوسیوس را امتحان می کرد و برای این کار به او توضیح داد که فلسفه ی واقعی کدام است ، و کدامین مطالعات مقدماتی برای نیل به آن ضرورت دارد و چه مقدار وقت و زحمت لازم است . کدامین حقیقت را باید در سرتاسر زندگی مدّ نظر داشت و راهنمای خویش ساخت . افلاطون قبول این برنامه را محک تجربه ای برای مزاج فلسفی می دانست .وقتی به این کار اقدام کرد ، حتی فرصت نیافت که توضیح برنامه ی خویش را به انجام رساند ؛دیونوسیوس ( که نمونه ی کامل انسان نادان سقراط بود ،یعنی حتی از نادانی خویش نیز خبر نداشت ) کاملاً مطمئن بود که مهم ترین نکات را قبلاً از تعالیم تباه کننده ی فلاسفه ای که در دربارش بودند فرا گرفته است .۵۳ سپس تا آنجا پیش رفت که « کتاب راهنمایی » نوشت و مدعی شد که آن را بر پایه ی تعلیمات افلاطون تنظیم کرده است ، این کار باعث گلایه ای از سوی افلاطون شد . اوضاع هر روز بیش از پیش بدتر شد . دیونوسیوس نه تنها دیون را پیش خود نیاورد ، بلکه اموال او را تصرف کرد و درآمدی را که او – در ضمن اقامت در یونان – از آن به دست می آورد قطع کرد . افلاطون سعی کرد سیسیل را ترک گوید ، اما دیونوسیوس خشم او را با طرح های خوش ظاهر درباره ی آینده ی دیون و نقش افلاطون در آن مورد فرو نشاند . دیون افزود « با تأخیر او تا فصل کشتیرانی آینده موافقت کن ، و البته دیون به خاطر کمکی که به او می کنی سپاسگزار تو خواهد بود . » بیچاره افلاطون ، مهلت خواست تا بعداً پاسخ دهد ، و سپس به شیوه ی استادانه ی خویش به بررسی جنبه های مثبت و منفی قضیه بپردازد ، بالاخره به این نتیجه رسید که هیچ کس بدون دستور صریح دیونوسیوس او را سوار کشتی نخواهد کرد و او با زندگی خویش در باغ کاخ سلطنتی در واقع عملاً زندانی شده است . بنابراین « تصمیم گرفت » که بماند ؛ و دیونوسیوس بی آنکه افلاطون را در جریان بگذارد شروع به حراج اموال دیون کرد . از آن پس روابط حسنه ی میان آن دو به آخر رسید ، اگرچه هردو در بیرون چنان وانمود می کردند که هنوز دوست یکدیگرند . پس از چندین رویداد دیگر افلاطون به آرخوتاسِ تارانتی پیغام فرستاد ، و دوستان او در آنجا به بهانه ی ابلاغ پیام سیاسی ، یک نفرشان را همراه کشتی ای روانه ی سیسیل ساختند و او دیونوسیوس را واداشت که با خروج افلاطون موافقت کند.

• کودتای نافرجام دیون
۲-۸-بدین ترتیب اشتغال مصیبت بار افلاطون به سیاست عملی پایان یافت . اسپیوسیپوس که در آتن با دیون دوست شده بود و افلاطون را تا سیسیل همراهی کرده بود ، دیون را تحریک کرد که به سیسیل بازگردد و با توسل به زور ، دینوسیوس را به سزای عمل خویش برساند . دیون از افلاطون یاری خواست ، ولی این بار با مقاومت او روبه رو شد . جواب افلاطون این بود که او در اثر اصرار دیون بود که با دیونوسیوس نان و نمک خورده و همراه او آیین های دینی به جای آورده است ، و دیونوسیوس ، اگرچه شاید معتقد بود که افلاطون با دیون همدستی می کند تا علیه او اقدام کنند ، با این حال از ریختن خون او اجتناب کرده است . در هر حال او ، یعنی افلاطون ، در سنی نبود که برای یاری کسی به جنگ بپردازد ؛ او آماده است به هر کاری که در راه مصالحه برداشته شود کمک کند ، ولی اگر دیون، سودای دیگری در سر دارد باید از دیگران کمک گیرد . دیون با نیرویی متشکل از مزدوران به سیراکوس یورش برد ، جنگ و اغتشاش ادامه یافت ، شهر از قتل و غارت خسته گردید ، و ماجرا با کشته شدن دیون پایان پذیرفت . حتی پس از این همه اتفاقات ، تأثیر دیون برروی افلاطون آنقدر زیاد بود که به خود اجازه نداد او را سرزنش کند . افلاطون گفت اگر دیونوسیوس اموال دیون را باز پس داده بود ، هیچ یک از این حوادث رخ نمی داد ، زیرا او چنان تأثیری برروی دیون داشت که می توانست از اقدام وی جلوگیری کند . افلاطون سوگ نامه ای برای او نوشت که به دست ما رسیده است ، در پایان آن به محبت پیشین میان آن دو با احساسات تصریح شده است ؛ می گویند این سوگ نامه را برروی قبر او در سیراکوس حک کردند .

• افلاطون و اهمیت به روابط با دوستان
۲-۹-نتیجه گیری اولیه ی ما از مفاد نامه ی هفتم و اظهارات پلوتارک این است که افلاطون فقط استعداد نظریه پردازی داشته ، و عاجز از آن بوده است که بر نظریات سیاسی و روانشناختی خویش بر طور موفق جامه ی عمل بپوشاند . نباید تصور شود این امر به عظمت افلاطون لطمه می زند . قدرت داوری سریع و صحیح درباره ی افراد و اوضاع ، توان تصمیم گیری های فوری برای اقدام ضروری در موقعیتی که رهبران در زیر نفوذ کسانی قرار گرفته اند که فقط هدفی خود خواهانه دارند ، معمولا ، در هیچ انسانی ، لازمه ی ضروری عمق عقلانی ای نیست که نظریات اخلاقی و ما بعد الطبیعی ، و دست آوردهای منطقی ، معرفت شناختی و هستی شاختی افلاطون داشته اند و اولین و با ارزش ترین میراث او محسوب می شوند . هیچ جای شگفتی نیست که مولف جمهوری و حتی قوانین از نظر سیاسی تا حدودی ساده لوح باشد ، و بیشتر در خانه بنشیند و قوانین و اصولی را بر روی کاغذ آورد و عملاً در گیرِ پستی و بلندی های زندگی سیاسی یونان نشود ؛ به علاوه ، حیات سیاسی سیراکوس ، حتی بر اساس معیارهای یونانی ، واقعاً بسیار پیچیده بوده است . افلاطون طبیعتاً شبیه فیلسوفی بوده است که خودش در کتاب ششم جمهوری توصیف می کند : او با ملاحظه ی اینکه امکان ندارد بر جامعه ای که به سوی تبهکاری متمایل است هیچگونه سودی برساند ، کنار می کشد ، مانند کسی که در زیر دیواری پناه گرفته است در حالی که توفان از بالای سر او عبور می کند .هاروارد به حق می گوید که در موضوعی چون حفظ اموال دیون « افلاطون همچون بچه ای در دست دیونوسیوس بود که به هر سمتی می خواست هدایت می کرد » . رفتار دیونوسیوس خیلی بد نبود ؛ او می خواست راه خویش را پیش گیرد و افلاطون جانب دوستش را می گرفت . اما توطئه گرانی در پشت صحنه بودند که می خواستند دیون شکست بخورد و نقشه های او و افلاطون درباره ی دیونوسیوس عملی نشود ، افلاطون با این دسته نیز هماهنگ نبود . یگانه اشتباه او این بود که به جای اینکه مانند مورد سی تن جبار کناره گیری کند ، تصور کرد که می تواند وارد جریان شود .
از این نظر می توان گفت که در این سال ها بر حکمت عملی او چیزی افزوده نشد . اما ملاحظه ی اینکه چرا او پس از آن همه تردیدها و وسواس هاکه داشته است ، و نامه ی هفتم مکرر بر آن تأکید می کند ، بالاخره قبول کرد که تن به مسافرت در دهد ، بعد دیگری از شخصیت او را روشن می سازد ،و این بعد نیز عاری از جذابیت نیست . معمولاً می گوید او فرصت را غنیمت شمرد تا نظریه ی آرمانی مفصل خویش درباره ی فیلسوف – سلطان را عملاً محقق سازد ، یا دست کم نشانه ی جبن دانست که این فرصت ناچیز را از دست بدهد . قسمت اخیر درست است ، اما دیون بود که به افلاطون القا کرد که چنین فرصتی به دست آمده است و امتناع افلاطون مایه ی شرمساری خواهد بود . این داستان روشن می سازد که افلاطون به روابط شخصی خویش با دیگران اهمیت فوق العاده ای قایل بوده است ، و همین روابط می توانست در تصمیم گیرهای او در امور اجتماعی و همین طور امور شخصی تأثیر بگذارد . هر کس داستان را بخواند متوجه می شود که دیون ، محور اصلی مسافرت های افلاطون بوده است ، و انگیزه ی عمده ی افلاطون برای عمل ناموفقِ اصلاح دیونوسیوس این بوده است که دیون بگوید او نسبت به دوستی میان آن دو و نسبت به فلسفه ی خودش نیکو عمل نکرده است . خود دیونوسیوس نیز در این میان بی تأثیر نبوده است ، باید او را نیز دارای افسون شخصی نیرومندی بدانیم ، به طوری که او حتی پس از اختلاف با دیون ، ظاهراً با اشتیاق تمام در این اندیشه بود که از دوستی و خوش بینی افلاطون برخوردار بماند . ارزیابی شخصیت او فوق العاده دشوار است . ارسطو ، در اشاره ای گذرا می گوید : دیون به این علت بر او خشمگین بود که همیشه در حال مستی به سر می برد ؛ در داستانی آمده است که او پس از نیل به سلطنت « سه ماه تمام به عیش و نوش پرداخت » ؛ در این مدت دربار برروی افراد و کارهای جدی بسته بود و به عیش و نوش و رقص و آواز و لودگی اختصاص یافته بود . ۵۴ از طرف دیگر ، کسی که معمولاً مست و خمار باشد به راحتی نمی تواند توصیه های اخلاق گرایی۵۵ چون دیون و فیلسوفی چون آرخوتاس را دریابد .تردیدی نیست که او تنبل ، سست اراده و گوش به فرمان کسانی بود که با دیون مخالف بودند و از وی بیم داشتند . افلاطون ، که به دلیل ارادت و اعتماد کامل بر دیون ،به تعلیم دیونوسیوس اقدام کرده بود ، وقتی بالاخره پی برد که به هیچ وجه نمی تواند او را فیلسوف گرداند ، و وقتی دیونوسیوس اموال دیون را ضبط کرد ، فقط می توانست بگوید که در هر صورت بایستی بر خودش و بر کسانی که برای سومین بار او را به گرداب سیسیل انداخته اند پیش از دیونوسیوس خشم گیرد.
داستان ماجراهای افلاطون در سیسیل را خیلی ها مطرح کرده اند ، و قصد در اینجا این بود که فقط خلاصه ای از آن را بیاوریم . اما ، چنین به نظر آمد که مطالعه ی مجدد این منابع ، بیش از آنچه تا کنون گفته ایم بر شخصیت او پرتو می افکند و در برخی موارد هم چهره ی متفاوتی از او را نشان می دهد . شایسته است همه ی این مطالب را هنگام پرداختن به آثار او در خاطر داشته باشیم . دلیل دوم برای ذکر آن در اینجا این است که برای مشخص کردن تاریخ محاورات غالباً می گویند قبل ، یا بعد ، از اولین ، دومین یا سومین دیدار افلاطون از سیسیل نگاشته شده است ؛ و تا درباره ی هدف و حاصل خود این دیدارها اطلاعاتی نداشته باشیم ، نمی توانیم اهمیت اینگونه سخنان را دریابیم .

• افلاطون : ۱۳ سال پایانی
۲-۹- از سیزده سال آخر زندگی افلاطون اطلاع زیادی در دست نداریم . هر دو نامه ی هفتم و هشتم بعد از مرگ دیون نوشته شده اند و نشان می دهند که افلاطون ، هرچند دیگر شرکت فعالی در امور ندارد ، مایل است به ارشاد اطرافیان دیون بپردازد ، مشروط بر اینکه آنها ، به عبارت خود وی ، صمیمانه در جهت تحقق اهداف دیون گام بردارند ، یعنی خویشتن را به صورت حاکمان مستبد در نیاورند و سیراکوس را برده ی خویش نسازند ، بلکه « جامه ی زیبا و آراسته ی آزادی را بر تن آن کشور بپوشانند »
– آزادی در سایه ی حکومت قانون . به فاتحان توصیه می کند که بهترین افراد هلاس (یونان ) را دعوت کنند و مجمعی تشکیل دهند و بدون هیچ گونه تبعیضی به وضع قانون بپردازند ، و نیز ( برای اینکه بتوانند به خاتمه یافتن منازعات داخلی امیدوار باشند ) باید از هر گونه رفتار انتقام جویانه خودداری کنند و نشان دهند که خودشان اراده و توان تبعیت از قانون را دارند . در نامه ی هشتم ، که با صراحت از زبان دیون سخن می گوید ، تا آنجا پیش می رود که از سه نفر نام می برد که به نظر او بهتر است مشترکاً سلطنت قانونی ای را برپا سازند . دو نامه ی دیگر ، که اکثر پژوهشگران در اصالت آنها متفق اند ، نشان می دهند که افلاطون تا مرگ دیون با وی مرتبط بوده است و نیز به برداشت های مربوط به اعمال خودش در سیراکوس حساسیت داشته است .
در نامه ی چهارم موفقیت های پیشین دیون را بر وی تبریک می گوید ، اطلاعات نازه تر و بیشتر از وی درخواست می کند ، و به او گوشزد می کند که موقعیتش ایجاب می کند بیش از همه بر اساس عدالت و حقیقت و بزرگواری عمل کند . نامه ی سوم که به دیونوسیوس نوشته شده است ، او را متهم می کند که حوادث گذشته را درست بازگو نمی کند . افلاطون در این نامه که به صورت دفاع از رفتار خودش نوشته است ، حوادث گذشته را فهرست وار بر می شمارد .
اما ، افلاطون برروی هم ، همان طور که خود می گوید « از دست سرگشتگی ها و بدبختی های ایام اقامت در سیسیل ، آزرده خاطر بوده است » ، و وقتی که به سلامت به آتن برگشت احتمالاً دوباره به فلسفه روی آورد و با آرامش و امنیت ، همراه با شاگردان و همکارانش به کار در آکادمی ادامه داد . با حضور ارسطو در آنجا – که حالا دیگر شاگرد نیست بلکه یکی از جانشینانِ هفت سال غیبتِ افلاطون است – و همین طور با وجود ائودوکسوس و اسپیوسپیو س و دیگر خِرد ورزان برجسته و مستقل ، امکانات هرگونه استدلال زنده ای فراهم بود . نیز وقت زیادی لازم بود تا دوازده کتاب قوانین نوشته شود ، محاوره ای را که هنگام مرگ او هوز مهر تمام نخورده بود .(۵۶)

پی نوشت ها :

۱٫ لایزگانگ در RE 2342-7 گزارش کاملی درباره ی منابع مربوط به افلاطون آورده است . نیز ر.ک. به ( چاپ جداگانه ی ) .Gaiser ,’Testt .Platonica’ ,in P.’s Ungeschr.Lehre p.446 .
۲٫ این امر به نظر من نیاز به هیچ تفسیر خاصی ندارد ، ولی اگر کسی بالودویگ ادلشتاین همرأی باشد و آن را یکی از سخت ترین مسایل ناشی از صورت محاوره ای بداند ، تعدادی از دلایل پیشنهاد شده را ، که همگی تا حدودی ذهنی هستند ، در مقاله ی او تحت عنوان « گمنامی افلاطونی » ( AJP1962 ) ملاحظه خواهد کرد .
۳٫ دیوگنس لائرتیوس ، ۳،۲ درباره ی پیشینه ی فیثا غوری ر. ک.ج ۳ ترجمه ی فارسی ، ۴۸ و بعد .( یحتمل خود افلاطون ، در تأسیس این مکتب ، نمونه ی انجمن های فیثاغوری را پیش چشم داشته است فیلد به این حقیقت تردیدآمیز اشاره می کند که یونانیان – که اولین مورخان علمی از میان آنها برخاستند – تصوری از اعمال روش های تاریخی بر روی زندگینامه های شخصی نداشتند یا این روش ها را زیاد به کار نمی بستند .
۴٫ اکثر این انتقادها ، که کاملاً شریرانه و باطل هستند ، در آتنایوس ۵ ، ۲۱۵ و بعد ، و ۱۱ ، ۵۰۶ و بعد آمده است .
۵٫ پروفسور فینلی نوشته است :« هر نویسنده ی متأخری که درباره ی زندگی افلاطون در سیسیل مطلبی گزارش کند – مانند پلوتارک که در زندگینامه ی دیون چنین کرده است – اطلاعات خویش را به طور مستقیم یا غیر مستقیم از این دو نامه نامه های هفتم و هشتم افلاطون برگرفته است . » اثبات این مدعا با مشکلاتی روبه روست . پلوتارک ، علاوه بر تیمایوس و اوفوروس ، از تیمونیدس نیز سخنانی نقل می کند ، یعنی کسی که ، به گفته او ، از آغاز منازعات دیون ، با وی همکاری داشت و آن را به اسپیو سیپوس گزارش می کرد . تیمونیدس فیلسوف نیز بود یعنی ، احتمالاً مانند اسپیوسیپوس از اعضای آکادمی محسوب می شد . برای من روشن نیست که چرا برخی از اطلاعات مربوط به فعالیت های افلاطون نمی تواند از او به دست آمده باشد . شاید مهم تر از همه فصل ۲۰ باشد که در آن « گفته های آنان » را درباره ی اخراج افلاطون از دربار سیسیل گزارش می کند و می افزاید : « اما سخنان خود افلاطون با این گزارش تطابق کامل ندارد . » ( منظورِ او نامه ی هفتم ۵۰-۳۴۹ است . ) نامه ها در تعیین صحت و سقم فروخته شدن افلاطون به عنوان برده نیز کمکی به ما نمی کنند .
این گزارش ، با اختلافاتی چند ،در پلوتارک ، دیودوروس ، و دیوگنس لائرتیوس آمده است . توجه داشته باشید که پلوتارک پس از بیان آزادی او به بهای ۲۰ مینه می گوید در هر حال شایان توجه است که ای . میر E.Meyer استفاده ی وسیع پلوتارک از نامه ها را تیری بر سینه ی کسانی می داند که اصالت آنها را قبول ندارند .
۶٫ دیوگنس لائرتیوس ، ۳ ، ۲ در مورد تولد افلاطون از آپولودوروس نقل قول می کند ، اما برای مرگ وی به هرمیپوس ، که شاگرد خود افلاطون بود ، استناد می جوید و سال اول یکصد و هشتمین المپیاد ، یعنی ۷-۳۴۸ ق.م.را ذکر می کند . منابع دیگر در تاریخ تولد او دو یا سه سال اختلاف ورزیده اند که اهمیت زیادی ندارد .
۷٫ از جمهوری a368 معلوم می شود که آنها به اندازه ای بزرگ بودند که بتوانند در جنگی که مگارا در سال ۴۲۴ یا ۴۰۹: هیچ کدام برای انتخاب خود دلیل نمی آورند) اتفاق افتاد ، شرکت جویند. از دفاعیه ،a34 نیز برمی آید که آدیمانتوس بزرگ تر از افلاطون بوده است .
۸٫ برای شرح کامل منابع قدیمی مربوط به اعضای خانواده ی افلاطون ، ر.ک.به لایزگانگ در Re,xi.Halbb.2347f. یا Zeller 2.1.392n.1 . درباره ی کریتیاس و نسبت او با افلاطون به ج ۱۱ ترجمه ی فارسی صص ۲۵۷ و بعد . جدول های شجره شناختی در Witte ,Wiss V.G.u B.53,Burnet,T.to P.351 آمده است .
۹٫ ر.ک.ج ۱۰ ترجمه ی فارسی ، یادداشت ۲ ص ۷۸ . پوریلامپس تا آنجا پیش رفت که پسر خویش را دموس نامید . یادداشت ۲ ص ۱۸۷ ج ۱۰ ترجمه ی فارسی به جا نیست ، و امیدوارم در ویرایش های بعدی بر حذف آن موفق شوم .
۱۰٫ در اینجا می توان به مسئله ی کم اهمیت مربوط به نامِ او اشاره کرد : کلمه ی « افلاطون » ، به نقل برخی منابع ، لقبی بود که به علت اندام درشت و تنومند او ( یا به لحاظ پهنای پیشانی او – یا با توجه به سبک او ! ) بر وی داده بودند ؛
نام اصلی او همان نام پدر بزرگش ، آریستوکلس ، بود . اما « افلاطون » نیز اسم رایجی بود ، و فقط در اتن ۳۱ نفر به این نام شناخته اند .
۱۱٫Diehl,Anth .Lyr.1.87ff.
شاید بتوان گفت که رایتسن شتاین بیش از همه سخت گیری کرده است ، ولی او نیز شش مورد را قبول دارد ، البته « نه به تبع سنت ، بلکه بر خلاف آن » .
۱۲٫ ویلاموویتس این کار را به طور روشن و کامل برای خوانندگان آلمانی زبان انجام داده است بسیاری از اطلاعات مربوط به زندگی خانوادگی و تعلیم و تربیت افلاطون را از محاوراتی همچون لوسیس d207 و بعد ، و پروتاگوراس c325 و بعد می توان به دست آورد .
۱۳٫ بر این قول دیوگنس لائرتیوس (۸،۳) نمی توان وقع بیشتری نهاد . به گفته آریستوکسنوس افلاطون در سه رشته عملیات نظامی شرکت کرد ؛ یعنی حمله به تاناگرا ، کورینت و دلیوم . اگر این سخن به آریستوکسنوس برگردد ،بی شک در گذر زمان ، احتمالاً در اثر خلط با سقراط ،مورد تحریف قرار گرفته است . (اگر چه بلوک به گونه ی دیگری فکر می کند ،).اعتبار تاریخی این مطالب بیشتر از ادعای مخالف لوکیان نیست ؛او می گوید همه ی فیلسوفان ترسان بودند و افلاطون را جزو کسانی می شمارد که « در هیچ جنگی شرکت نکردند » .
۱۴٫ اولومپیودوروس نیز می گوید افلاطون پس از مرگ سقراط ، تحت تعلیم کراتولوس قرار گرفت . بی تردید همه ی این اقوال به منبع واحدی برمی گردند .
۱۵٫ درباره ی رابطه ی میان افلاطون و کراتولوس ر.ک . به د .جی . آلن در AJP1954,272ff. ، و پاسخ آن توسط چرنیس . رفتار افلاطون با کراتولوس در محاوره ای که به این نام دارد ، فاقد نشانه های رفتار شاگرد با استاد خویش است .
۱۶٫ دیوگنس لائرتیوس ، ۳،۶ و ۲ ، ۱۰۶ . ترتیب تاریخی ای که دیوگنس برای حوادث عرضه می کند ،زیاد خرسند کننده نیست . او ، بدون ذکر مأخذ ، می گوید افلاطون پس از مرگ سقراط به کراتولوس و هرموگنس پارمنیدسی ملحق شد ، و در جمله ی بعد ، پس از اشاره به هرموگنس ، می گوید افلاطون بعد از آن در ۲۸ سالگی به مگارا رفت .از آنجا که افلاطون در زمان مرگ سقراط ۲۷ یا ۲۸ سال داشت ، با این بیان فرصتی باقی نمی ماند تا او تحت تعلیم دو فیلسوف دیگر قرار بگیرد . همان طور که آلن می گوید ، شاید هرگوموگنس – از شاگردان سقراط ، اشتباهاً به جای هرمپیوس آمده است .
۱۷٫ درباره ی فلسفه ی ائوکلیدس و مکتب مگارا ، ر.ک.ج ۱۱ ترجمه ی فارسی ص ۴۹ ،ج ۱۲ ،نمی دانیم افلاطون چه مدتی در مگارا ماند ، ولی چند سال بعد بایستی او را به خدمت نظامی فراخوانده باشد ، زیرا او هنوز در سن سربازی بود و در سال ۳۹۵، آتن دوباره درگیرِ « جنگ کورینت » گردید . منابع ما در این مورد چیزی نمی گویند .دیوگنس طبق معمول بدونِ هیچ اعتنایی به دقت ننگارش می گوید افلاطون سپس ( پس از مگارا ) به کورنه رفت تا با تیودوروس ریاضیدان ملاقات کند ، و بعد از آن به ایتالیا رفت تا فیلولائوس فیثاغوری و ائوروتوس را ببیند ، و از آن پس رخت سفر بر مصر کشید « تا به دیدار پیامبران نایل آید » .آپولیوس نیز به دیدار از کورنه اشاره می کند .از نقشی که افلاطون در تئانتتوس برعهده ی تیودورس – ریاضیدانِ کورنه ای – می گذارد می فهیم که او را می شناخته و برایش احترام وافری قایل بوده است ؛ به علاوه اینکه کورنه زادگاه آریستیپوس سقراطی – بنیانگذار مکتب کورنائیان نیز بوده است . ترتیب مسافرت ها بر اساس دیوگنس ، کورنه – ایتالیا – مصر است .
۱۸٫ از سرکار خانم رویا خجیر ، عضو هیئت علمی گروه فرانسه ی دانشگاه تبریز ، به خاطر قبولِ مهربانانه ی ترجمه ی این جمله و دیگر جمله های فرانسوی این مجلد تشکر می کنم – م.
۱۹٫ کرشن اشتاینر در P .u .d .Orient 48,49 ، عناصرِ مصری آثار افلاطون را بر شمرده است .
۲۰٫ استرابون می گوید خانه های کاهنان و افلاطون و ائودوکسوس را به او نشان دادند ؛ البته منظور راهنما ، محل زندگی آنها نبوده است بلکه جاهایی بوده است که معمولاً با مردم محشور می شدند و اجتماعاتی تشکیل می دادند . مقایسه کنید با افلاطون ، ائوتوفرون a2 و خارمیدس a153 . لازم به ذکر است که استرابون داستان خویش را با این الحاقِ بی دلیل و غیذ ممکن تباه می سازد که اقامت آنها در مصر ۱۳ سال به طول انجامید .
۲۱٫ سیسرون ، جمهوری ، ۱ ، ۱۰ ، ۱۶ ، برای بحث مفصلی درباره ی شواهد ر.ک. به کرشن اشتاینر . P .u .d .Orient 46ff ؛ و به صورت مختصرتر به لایزگانگ در RE,2350 .
۲۲٫ « در هر حال ، اگر این نامه ها ی ۷ و ۸ را خود افلاطون ننوشته باشد ، اندکی پس از مرگ وی یکی از شاگردان او ، و احتمالاً اسپیوسیپوس ،آنها را نوشته است ». به عقیده ی من ، هیچ منتقدی امروزه فراتر از این حد نمی رود ، و امیدواریم از اینکه من در متن کتاب مطالب این نامه ها را « به افلاطون » نسبت می دهیم آسیبی به تاریخ وارد نشود .
۲۳٫ کورنفورد ، « اشتراک ثروت در افلاطون » .
۲۴٫ مخصوصاً ر.ک.به von Frits ,P . in Sizilein und das problem der philosophenherrschaft 1968 .
۲۵٫ در مورد انگیزه ی افلاطون در مسافرت ، ر.ک . سیسرون Fin . 5.29.87 و درباره ی جمهوری۱،۱۰،۱۶، Tusc. 1. 17. 39 .
۲۶٫ ترجمه ی نقل شده از فون فریتس است .
۲۷٫ به عنوان نمونه : دیوگنس لائرتیوس ۳ ،۱۸ و اتنایوس ۱۱،b507 . من نمی خواهم علاقه ی وافری به دیدن اینگونه پدیده های طبیعی را انکار کنم ( از فایدون e111 ,ذ۱۱۳ بر می آید که او چنین علایقی داشته است ) ، اما اگر بهانه ای برای ذکر انگیزه های سیاسی در کار بود این نویسندگان یقیناً به ان اشاره می کردند . دیودوروس ( ۱۵ ، ۷ ) که تمام سخنان او درباره ی افلاطون به گونه ای منحصر به فرد است ، می گوید وی به دعوت دیونوسیسوس به سیسیل سفر کرد فراهم کردن چنین عوت نامه ای ( شاید به وسیله آرخوتاس) در حال مطابق مصلحت بوده است.
۲۸٫با عنایت به موقیعت آن زمان این، سوال پبش می آید که چرا باید بیت آخر شعرِ منسوب به افلاطون درباره ی دیون ای دیون ، تو را نیز اراده یآسمانی از پاداش کارهای نمایان و امیدهای والایت بی نصیب ساخت ، ترجمه ی لطفی – م ) موجب می شود که منتقدان در اعتبار آن به تردید افتند ». این بین کاملاً متناسب با مذاق نویسنده ی میهمانی و فایدروس است .
۲۹٫ از خود عبارت b-d 327 معلوم می شود که نامه برای معاضرینی نوشته شده است که با این حوادث آشنا هستند ، و خودشان می توانند مطالبی را که گفته نمی شود به خاطر آورند .
۳۰٫ دیودوروس می گوید خود دیونوسیوس افلاطون را در سیراکوس به بردگی فروخت . پلوتارک ( دیون ف ۵ ) نیز می گوید پولیس او را به تحریک دیونوسیوس در اِگینا فروخت ، اما از آنکینس ، که در دیوگنس لائرتیوس ( ۳ ، ۲۰) آمده است ، سخنی نمی گوید. اولومپیودوروس ( زندگی افلاطون ، ۴ ) کل داستان را نقل می کند اما آن را مربوط به مسافرت دوم و به تحریک دیونوسیوس جوان وانمود می کند .
شاید بتوانیم داستان را تا ارسطو تعقیب کینم .این نظر دیلز است زیرا ارسطو در طبیعیات در ذکر مثال برای حادثه ی اتفاقی می نویسد : « غریبه ای که اتفاقاً پیدا شود ، بهای آزادی برده ای را بپردازد و برود » ؛ ارسطو بی تردید قصد داشته است این جمله را در حین تدریس توضیح دهد . تیلور در نقض سخن دیلز می گوید : سیمپلیکیوس ، همان جا ( ص . ۳۸۴ ) » مثال ارسطو را برگرفته از موقعیتی در یک کمدی می داند » . صرف نظر از اینکه دمیاس بیگانه که نه ، بلکه پدر کراتیا بود، ارسطو نیز در موقعیتی نبود که به راحتی بتواند Misumenos مناندر را تحقیر کند . خود سیمپلیکیوس در توضیح مثال می گوید : « می شود گفت، آنگونه که درباره ی مناندر اتفاق می افتد ،آنگاه که دمیاس کراتیا را آزاد می کند ».
۳۱٫ نامه ی هفتم ، a 326. به نظر من ترجمه ی طبیعی همین است ، اگرچه معمولاً به گونه ای دیگر ترجمه می کنند . همان طور که در d 325 اشاره می کند ، « دوستام و همکاران قابل اعتماد » را می توان جمله ی امکانات ضروری به حساب آورد .
۳۲٫ رایل از این عده مستثنا است .ر.ک.p.s’ P.222 ff .
۳۳٫Wilamowitz , Antig .von karyst. Exc. 2,pp. 263 ff. ‘Die rechitliche Stellung der philosophenchulen’.
۳۴٫ آیسخینس ، بر ضد تیمارخوس ، ۱۰ . ( قانونی که دستوراتی وضع می کند . ) به نظرِ بویانسه Boyance (Culte des Mueses 262 ) عبارت فایدون « علت واقعی » انتخاب موسه ها از سوی افلاطون را بیان کرده است .
۳۵٫ این داستان را پلوتارک نیز نقل کرده است و آتنایوس آن را به طور مختصر تر آورده است .
۳۶٫ آتتایوس ، ۵ ، b186: « فلاسفه همراه با شاگردان خویش ، بر اساس مقررات خاصی ، به اکل و شرب می پرداختند . کسنوکراتس در اکادمی « آئین بزم » نوشته بود ، و ارسطو نیز کتابی به این نام داشت . » آتنایوس در همان ۱۳ ، b585 از ] قانون های ضیافت [ ی سخن می گوید که به تقلید از فیلسوفان نوشته بودند ، و این کتاب ها در فهرست آثار ارسطو آمده است ؛ البته ارسطو نیز کتابی درباره ی میگساری نوشته است ؛ این موضوع را افلاطون در کتاب اول قوانین بررسی کرده است .
۳۷٫ ر.ک. به Festugiere , Epic.and Gods 25 ، و منابعی که در آن جا آمده است .
۳۸٫ آنتیگونوس ( معروف در حدود ۲۴۰ ق.م.) به نقل آتنایوس ۱۲ ،۵۴۷ و بعد .
من واژه ی غیر ضروری را ، که ویلاموویتس ضبط کرده است ، حذف کرده ام ، کایبل به پیروی از بِرگ به جای آن واژه را ضبط است .
۳۹٫ آریستوکسنوس ، اصول وزن . کلِ متن در B.T.357f. A.in Anc آمده است ، برای شرح او نیز به همان جا رجوع کنید . گایسر نیز در متون افلاطونی ، شماره ی ۷ ، بخشی از متن را همراه تفسیر آورده است . ۴۰٫ سؤالاتی از این دست بوده است که بدگمانی چرنیس را درباره ی کل ماهیت « آرای نانوشته » برانگیخته است ». در این مورد مقایسه کنید با A.in Anc .B.t.329-61.
۴۱٫ اپیکراتس ، پاره ی ۱۱ ( درج ۲ ، ص ۲۸۷ مجموعه ی کوک ) ؛ متن کامل در متون شماره ی ۶ گایسر امده است : ترجمه ی فیلد در . ۳۸f
۴۲٫ افلاطون ، در سیاستمدار b259 ، می گوید : کسی را که دارای هنرِ حکمرانی بوده باشد ، حتی اگر در هیچ سِمتی مشغول نباشد ، به حق می توان ، به دلیل همین مهارتش ، سیاستمدار دانست .
۴۳٫ کهن ترین مأخذ ، نامه ی ششم افلاطون است ، احتمال اصالت آن زیاد است . و پس از آن مطالبی است که از هرمیپوس و تئوپومپوس در شرح دیدوموس بر گفتارهای فیلیپی دموستنس آمده است ، و نیز استرابون.
۴۴٫ پلوتارک ، پاسخ به کولوتس ، C1126 . در این صورت ، اسکمپ Skemp در خلاصه گیری خویش بیش از اندازه جانب احتیاط را می گیرد : « به جز مورد اراستوس و کوریسکوس) به آسانی نمی توان مدرکی پیدا کرد که بر فرستادن جوانان آکادمی برای شرکت عملی در سیاست دلالت بکند ؛ اما دست کم این احتمال هست که چنین اخباری موثق باشند ف و افلاطون شخصاض این کار را معقول بداند . »
۴۵٫ دعوت مردم کورنه در پلوتارک آمده است ؛ دیوگنس لائرتیوس به نقل از پامفیلا ( قرن اول میلادی ) می گوید مردم آرکادی و تبس نیز از مگاپولیس دعوت مردم کورنه در پلوتارک آمده است ؛ دیوگنس لائرتیوس به نقل از پامفیلا ( قرن اول میلادی ) می گوید مردم آرکادی و تبس نیز از مگاپولیس دعوت کردند .
۴۶٫ مدارک مربوط به مدرسه ی ایسوکراتس بیشتر همان آثار خود او هستند : او در سخن گفتن درباره ی خودش و کارهایش کوتاهی نکرده است . همان طور که فیلد می گوید ، این مدرسه ظاهراً « فقط متشکل از روابط شخصی صرف بوده و سازمان ثابتی نداشته است .» ایسوکراتس ، برای تدریس ، پول می گرفت و سوفسطاییانی را که پولِ ناچیز می گرفتند تحقیر می کرد . افلاطون در تأسیس مدرسه ی خویش از الگوی ایسوکراتس پیروی نکرد ، می توان گفت ، عمدتاً انجمن های فیثاغورثی را که در جنوب ایتالیا دیده بود ، سر مشق خود قرار داد .
۴۷٫ بر اساس استدلال زمانشناختی رایل ، دنویس اول بایستی در زمان ارسال دعوتنامه هنوز در قید حیات بوده باشد ؛ در این صورت باید نامه های ۳ ، ۷ و ۱۳ را مجعول بدانیم .
۴۸٫ هاموند چنین می گوید . برای پشتوانه ی تاریخی این حوادث و اظهار نظر این تاریخنگار درباره ی نقش افلاطون در عاقبت غم آلود آنها .
۴۹٫ خود دیون ، به عنوان یکی از دلایل موفقیت ، به جوانی دنوسیوس و انعطاف پذیری او ، و همین طور به استعداد دیگر اقوام او برای تعلیم و تربیت ، اشاره کرده بود ( نامه ی هفتم a 328 ) . بنابراین وقتی افلاطون بی درنگ نگرانی های خود را درباره ی جوانان و انعطاف پذیری های آنان ابراز می کند ، بایستی دیونوسیوس را در نظر داشته باشد . می گویند او در آن زمان ۲۵ ساله بود ، و تصور برخی ها این است که او تا حدودی بزرگ تر آن بوده است که دوره ای از تعلیم را با افلاطون شروع کند .اما روشن است که او هم از نظر عقل و هم از حیث شخصیت ، عقب مانده و نافرهیخته بود . نامه ی سوم c 316 می گوید او در آن زمان بود .
۵۰٫ نامهی هفتم a338 : پلوتارک این جنگ را « جنگ تازه ای با کارتاژ می داند ؛ اِد .مِیِر ، و بعداً لایزگانگ آن را ناظر به جنگ لوکانیا Lucania می دانند که در ۳۶۵ اتفاق افتاد ؛ هاوارد منابع ما را درباره ی تاریخ سیسیل آنقدر ناقص می داند که بر اساس آنها جز با حدس و گمان نمی توان به نتیجه ای رسید . اگر این جنگ همان جنگ لوکانیا باشد ، می توان آن را تأییدی دیگر بر عزمیت افلاطون در ۳۶۵ دانست که مقبول عام است .
۵۱٫ همه ی محققان این تاریخ را قبول دارند . « وقتی که کسوفِ ۱۲ می ۳۶۱ ق.م. رخ داد ، افلاطون در باغ کاخ سلطنتی مسکن گزیده بود » .
۵۲٫ Charybdis,Scylla ؛ دو غول دریایی که بر اساس اساطیر یونان در تنگه ی مسنه میان ایتالیا و سیسیل از دو طرف راه را بر مسافران می بندند . افتادن میان سکولا و خاروبدیس ضرب المثلی است که برقرار گرفتن در میان دو امر خطرناک دلالت می کند – م.
۵۳٫ از جمله ی این فیلسوفان آریستیپوس بود ، که فلسفه ی لذا گرایانه ی او بی تردید مورد رضایت افلاطون نبود . درباره ی آریستیپوس ر.ک.به ج ۱۲ ترجمه ی فارسی بند (۳) .
۵۴٫ به نقل آتنایوس ارسطو گفته است که او « گاهی » سه ماه تمام به بدمستی می پرداخت . وقتی دیونوسیوس ناگهان پس از مرگ پدرش در مسند قدرت قرار گرفت با اشتیاق زیاد به اسراف و اتراف پرداخت ، و تعداد زیادی از درباریان نیز در این کار مشوق او بودند . اما لازم نیست به صحت کامل داستان هایی از قبیل آنچه پلوتارک می گوید معتقد باشیم .
۵۵٫ مقایسه کنید با نامه ی چهارم c-b 321.
۵۶٫ گاتری ، دبلیوسی ، تاریخ فلسفه یونان ، ترجمه حسن فتحی ، تهران ، فکر روز ، ۱۳۷۷

منبع: سایت پژوهشگران ایرانی حکمت وفلسفه

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.