سهروردی و نور محمدی

null

نوشتار حاضر متن سخنرانی دکتر غلامحسین ابرهیمی دینانی با عنوان «سهروردی و نور محمدی» است که سه شنبه ۸ مرداد ۸۷ در شهر کتاب مرکزی ایراد گردید.
سخنران: غلامحسین ابراهیمی دینانی
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
سفر به کوی فلان بر در آن زمان که تو دانی
من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
یکی است ترکی و تازی درین میان حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
به نظرم می آید هرآنچه قصد گفتنش را دارم که البته گفتن آن چنان برایم سخت مشکل مینماید که سخت حیرانم، حافظ در این دو سه بیت به نیکی بیان کرده است. انسان قرنها را پشت سر گذاشته است و اکنون در عصر مدرن و سپس در پسامدرن زندگی می کند. اما کمتر اندیشه ای مانند اندیشه ی سهروردی قابل توجه بوده، هست و شاید خواهد بود.
مادامی که بشر، عقل را به عنوان ابزار می نگرد، نمی تواند با سهروردی تماس حاصل کند. در گذشته و در طی قرون و امروزه کمی بیش از پیش، این امر همواره ساری و جاری بوده است.
باید گفت، امروزه و به خصوص بعد از دکارت ابزاری شدن عقل بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است. بنیاد فلسفه ی دکارت این جمله بود: «می اندیشم، پس هستم.» و بر اساس این فکر، مهمترین رساله ی دکارت، «رساله ای در روش به کار بردن عقل» بنا نهاده شده است. به اعتقاد دکارت عقل چیزی است که جهت بکار بردن آن باید روشمندانه عمل کرد و اگر روش نداشته باشید نمی توانید از عقل استفاده کنید. این سخن دکارت به دلیل اینکه چهره ی جهان را عوض کرد، سخنی حائز اهمیت است. چراکه دنیای قبل و بعد از دکارت کاملاً متفاوت از یکدیگر شد. لذا دنیای جدید بدون شک مدیون دکارت فرانسوی است.
یکی از دوستانم،‌ داستانی را از روزنامه برایم نقل کرد بر این اساس که روزی در آمریکا، پسری با ماشین تصادف کرده بود. مادر پسرک در آن حال بی قراری، بی وقفه بر دکارت لعن و نفرین می کرد. حال آنکه دکارت فرانسوی چهار صد سال پیش در پاریس زندگی می کرده است و این خانم در زمان حال و در واشنگتن. این دو چه ارتباطی با یکدیگر دارند؟‌ آن خانم پاسخ می دهد اگر دکارت نبود، قطعا این ماشین نیز نبود که در نتیجه ی تصادف با آن،‌ چنین اتفاقی بیافتد.
این داستان را تعریف کردم که بگویم اهمیت دکارت تا چه اندازه است و بنده هرگز منکر اهمیت دکارت نیستم. اما باید اضافه کرد به همان اندازه که مهم است به همان اندازه سهمناک نیز میباشد. بشر امروز که با عقل ابزاری کار می کند نمی تواند با عقل اشراقی رابطه برقرار کند. اساسا عقل اشراقی یعنی عقلی که ابزاری نیست. اشراق، هرگز به آسانی بدست نمی آید و طی یک شب شما نمی توانید حکیم، پیغمبر و یا مراد بشوید. این فکر وهمی بیش نیست و تنها انسانهای تنبل غیر اهل اندیشه اینگونه فکر می کنند. چراکه عالم هستی نظام مند است و هرگز چنین اتفاقی رخ نخواهد داد.
عرض بنده چیست و چند بیتی که در ابتدا خواندم چه ارتباطی به عرض بنده دارد؟‌ «نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی». حضرت حافظ چه ظریف گفته است!‌ توجه کنید! اولاً سعادت برای صبح است. البته می شود در یک شب نیز آدمی سعادتمند بشود ولی در اینجا حافظ از صبح سعادت صحبت می کند. صبح چه زمانی است؟‌ بامدادان، پگاه و آن آغاز طلیعه ی نور است. فجر صادق، صبح و همان اشراق است. صبح سعادت،‌ نسیم و نشانی دارد که همه کس آنرا نمی شناسد.
«خبر به کوی فلان بر»‌ حضرت حافظ از واژه ی ” فلان” استفاده می کند چراکه پنهان است. البته خود شیخ هم پنهان است. هشتصد سال از دوران او گذشته و همچنان کسی شیخ را نمی شناسد. خود ما نیز که هم میهن او هستیم او را نمی شناسیم. آقای محمدخانی می فرمایند در این یکی دو دهه ی اخیر، سهروردی بیشتر خوانده شده است. من می گویم ای کاش خوانده نمی شد. چگونه خوانده می شود؟ بنده در اینجا قصد اهانت به کسی را ندارم ولی یکی از بزرگان که بنده هرگز اسم ایشان را نخواهم آورد،‌ در کتاب خود، در توضیح اصطلاح «تباع تام» که سهروردی بارها در نوشته های خود از آن استفاده کرده، این اصطلاح را، معادل ناخودآگاه فروید میداند. حالا ما چه کاری می توانیم بکنیم وقتی که این نوع سهروردی شناسی داریم؟ لذا همان بهتر که او را نشناسیم. این نکته، مساله ی ساده ای نیست که بتوان بی تفاوت از کنارش گذشت. اشکالی ندارد اگر باز هم مدتی سهروردی پنهان و ناشناخته بماند. چراکه در پنهان بودن او، در نهایت، امید به شناخت درست وجود خواهد داشت و بالاخره روزی حقیقت آشکار خواهد شد. اگرچه‌ حتی ما که هم میهنان اوییم،‌ از او محروم هستیم.
و اما ادامه بحث، «خبر به کوی فلان بر در آن زمان که تو دانی». در اینجا مساله ی زمان دخالت دارد و این نکته که لحظه ها با یکدیگر متفاوتند. حافظ در ادامه می گوید:‌ «من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی». بدین معنا که تو هم به همه کس نگو.
«یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ»: در اینجا ترکی و تازی و عربی و پارسی، فرق نمی کند چراکه در اینجا، سخن گفتن به این زبان نیست. و در ادامه، حدیث عشق بدان زبان که تو دانی بخوان. خب آن چه زبانی است؟ ‌و آن چه فلانی است؟ و آن صبح سعادت چیست؟ ‌و بالاخره در یک کلمه، اشراق چیست؟
بنده تصمیم دارم سخنم را حول دو جمله از حکمه الاشراق سهروردی بیان کنم. مقید هستم دقیقاً عین عبارت عربی حکمه الاشراق را در اینجا نقل کنم. این دو جمله ارتباط نزدیکی با سخنانم دارد. سهروردی که خود را به حکمت خسروانی ایران باستان منتسب می کند و می گوید من تنها فیلسوفی هستم که از زبان ایران باستان صحبت میکنم، در حکمه الاشراق خود می گوید:‌ «و علیک بقرائه القرآن مع وجد و طرب و الفکر اللطیف و اقراء القرآن کانّه و لا انزل الّا فی شانک فقط.»‌ بر شما باد به قرائت قرآن. وقتی قرآن میخوانی، سر حال باش. در وجد و شادی و طرب قرآن بخوان. وقتی کسل و بی حال هستی،‌ قرآن نخوان. وقتی در فکر معامله و بالا بردن رقم موجودی حساب بانکی هستی، قرآن نخوان. تنها در چنین حالتی است که سهروردی می گوید قرآن بخوان. جمله ی آخر او بسیار شگفت و زیباست:‌ قرآن را چنان بخوان که گویی تنها در شان تو نازل شده است. فکر کن که تو، تنها مخاطب خداوند هستی. سهروردی چرا این را می گوید؟‌ و چه چیزی می خواهد بگوید؟‌ چرا من باید اینگونه فکر کنم؟ ‌این مساله بسیار مهم است چراکه تاثیر قرآن مشروط به خواندن آن در حالتی مانند آنچه سهروردی توصیف کرده است می باشد.
عبارت دیگر سهروردی که بنده در اینجا حول محور آن سخن خواهم گفت، این عبارت زیبا است:
«لا یلعبنّ بک الاختلاف العباره فانّه اذا بعثر ما فی القبور و احضر البشر فی عرصه الله،‌ لعلّ من کل الف تسعه مئه و تسع و تسعین قتل العباره و ذبایح الصیوف الاشاراه‌»‌: دستخوش بازی الفاظ نشوید و الفاظ شما را بازی ندهد. زیرا وقتی که در قیامت، در حشر کبری همه محشور و مبعوث می شوند و پرده ها کنار می رود، در آن روز، شاید از هر هزار نفر، نهصد و نود و نه نفر کشته شده ی الفاظ هستند. سرشان با اشارات بریده شده است و زخم عبارات به تن دارند.
شیخ چه چیزی را می خواهد گوشزد کند؟‌ مگر عبارات و الفاظ مانند شمشیر سر آدمی را می برد؟ پاسخ آری است. خیلی بدتر از شمشیر این اتفاق می تواند رخ دهد. توان زخمی کردن انسان توسط عبارات به مراتب فراتر و بیشتر از شمشیر است. در تمام طول روز، شما با این عبارات سر و کار دارید. گاهی با شما علمی سخن می گویند،‌ گاهی فلسفی، گاهی عرفانی، گاهی خانگاهی، گاهی دینی و … و بی وقفه ما با انواع مغالطه ها روبرو هستیم و خود بی خبر از اینکه مغالطه میشویم. هم مغالطه می شویم و هم مغالطه می کنیم. هم کلاه بر سر دیگران می گذاریم و هم دیگران بر سر ما کلاه می گذارند. چرا؟
بدین علت که با مغالطه ها آشنایی نداریم. معنی لغات و زبان فارسی و ترکی و عربی و انگلیسی را می دانیم ولیکن ترکیب الفاظ و جمله ها را نمی دانیم. در ترکیب جمله ها و عبارات، بابی با عنوان مغالطات وجود دارد. سهروردی که در منطق ارسطویی بسیار تواناست؛ در هیچ بابی از صناعات خمسه به اندازه ی صناعت مغالطه سخن نمی گوید. یک سوم از کتاب او در مورد صناعت مغالطه است. علت این مساله جز این نیست که او قصد داشت مغالطات را به نیکی به ما نشان بدهد تا حواسمان جمع شود و مغالطه نشویم. او حتی آن اندازه که در مورد مغالطات سخن گفت در باب صناعت برهان سخن نگفت و این مساله، نشان دهنده ی اهمیت زیاد شناخت مغالطات است. ما در دنیایی زندگی می کنیم که انواع هنرها من جمله هنرهای ادبی، هنرهای تکنیکی و حتی body language در اطرافمان ما را احاطه کرده اند و قطعا با تمامی این هنرها می توان معانی را القا کرد. لذا مغالطات ما را پریشان می کند و زخم می زنند و زندگی معنوی ما را تباه می کنند. و حال، سوال اینجاست، چه باید کرد تا اسیر مغالطات نشد؟‌
نمونه ی بارز مغالطه، این مثال است: وقتی می گوییم «عقل»‌،‌ در ذهن شما عقل ابزاری متبادر میشود. در حالیکه عقل، ابزار نیست. شما به بنده بگویید عقل، چه چیزی است؟ بنده عادت به طرح سوالاتی در حین کلام خود دارم؛ این سوال را مطرح می کنم: شما بفرمایید ابزار مهم تر است یا کسی که ابزار را به کار می برد؟ پاسخ روشن است. کسی که ابزار را به کار می برد مهمتر است. اگر عقل ابزار است، ابزار چیست؟ بی شک پاسخ میدهید ابزار «من» است که آن را به کار می برم. خب شما که عقل را به کار می برید چه کسی هستید؟ آیا تا کنون به این مساله فکر کرده ایم که «من منهای عقل»‌ چه کسی هستم؟! آیا هر یک از ما منهای عقل، انسان هستیم؟! اگر عقل را از انسان بگیرند چه چیزی از او باقی می ماند؟ پاسخ اینجاست:‌ عقل، هدف و مقصد است. البته ممکن است به عنوان ابزار نیز به کار رود. عقل،‌ ابزارساز و وسیله ساز است و لذا ابزار نیست. عقل منطق را کشف و تنظیم کرده و به یک معنا، منطق را ساخته است. لذا عقل بالاتر از منطق است. هر آنچه عقل آنرا می سازد معتبر است. فلذا منطق نیز در حد خود معتبر است. ولی منطق محدوده دارد. و سوال این است که آیا عقل نیز محدوده دارد؟‌ و اگر دارد،‌ محدوده ی آن کجاست؟‌
اگر بخواهیم وارد این مقوله بشویم،‌ بحث طولانی می شود. باید گفت، دکارت عقل را ابزار میدانست و به روش به کار بردن عقل پرداخت. بعد از دکارت فرانسوی،‌ کانت آلمانی این مساله را طرح می کند. او معتقد بود محدوده ی عقل، طبیعت است و به مجرد اینکه عقل پای خود را از طبیعت فراتر بگذارد و وارد متافیزیک شود، دچار حیرانی و سرگردانی و تناقض می شود. لذا مرز عقل، فیزیک است و عقل در عالم متافیزیک جایگاهی ندارد. این سخن، اساس فلسفه ی کانت است و البته پس از کانت نیز فیلسوفانی در این باره نظراتی را ارائه داده اند. ولی این دو فیلسوف، مهمترین فیلسوفان غرب هستند. چراکه بعد از کانت کمتر فیلسوفی است که بتواند از زیر سیطره ی کانت بیرون بیاید. باید اضافه کرد این هر دو فیلسوف، مذهبی و حقیقتا در خدمت مسیحیت بودند. آنها دلیل خود را این گونه بیان کردند که باید عقل را خلع سلاح کرد تا جا برای دیانت باز شود. یعنی در آنجا که عقل راه ندارد، نوبت به دین می رسد. آیا تفکر شما نیز اینگونه است و معتقدید دین به معنای ماورای عقل بودن میباشد؟
در اینجا می خواهم سخنم را در باره سهروردی ادامه دهم. گاهی اوقات ما حرفهایی می زنیم که هم صوفیان را خوش نمی آید و هم اهل شریعت را. باید بگویم محدوده ی عقل، فیزیک نیست. بلکه متافیزیک جولانگاه عقل است و اساسا بیشتر کار عقل در آنجاست. آیا عرض بنده این است که عقل نامحدود است؟ بنده هرگز چنین سخنی نخواهم گفت. عقل قطعا محدوده دارد اما مرز آن متافیزیک نیست. پس مرز عقل کجاست؟!‌ آیا لایتناهی است؟ خیر. چراکه تنها لایتناهی، خداوند است. لذا، مرز عقل، نیستی است. دار هستی،‌ هستی به معنای عام کلمه و هر اندازه که قلمرو هستی ادامه دارد، جولانگاه عقل است. اما این عقل، مرزی دارد و آن، نیستی است. چرا که نیستی را نمی توان فهمید. آیا شما می توانید بگویید نیستی چیست؟! آیا نیستی دارای ماهیت است تا قابلیت شناخت داشته باشد؟ مطمئناً نیستی ماهیت ندارد. آیا کسی می تواند بگوید نیستی چند کیلو است؟‌ یا اینکه مکان نیستی کجاست؟ آیا نیستی، هست؟!‌ آیا نیستی داریم؟! اگر نیستی وجود داشته باشد، یک تناقض است. لذا مرز عقل، نیستی است.
در اینجا می خواهم به شعر حافظ که در ابتدای بحث از آن استفاده کردم برگردم. «نسیم صبح سعادت»‌، اولین سپیده دم هستی است. باید توجه داشت این اولین، اول از جنس و نوع زمانی نیست. یکی از مغالطات همین جاست که وقتی ما می گوییم اول، در ذهن اول زمانی متبادر می شود و ما به دنبال این می گردیم که زمان آن کی بوده و بلافاصله آنرا در زمان جستجو می کنیم تا متوجه شویم اول کدام است و دوم کدام؟ آیا هر “اول”ی زمان دارد؟‌ باید گفت،‌ در اینجا، زمان مطرح نیست. لذا، همانطوریکه گفتم، لفظ “اول” یک مغالطه است و کانت نیز این مساله را دقیقا مطرح کرده بود. بعد این سوال مطرح می شود که آیا زمان ازلی بوده و یا در یک وقتی بوجود آمده؟‌ آیا زمان موجود است یا معدوم؟ و آیا زمان موجود شده و یا همیشه موجود بوده؟ در همین جا مغالطه ادامه پیدا می کند. تا لفظ اول به کار می رود ذهن به دنبال آن در زمان می گردد. همچنان به عقب و به گذشته باز می گرد. “همچنان میرو به پایانش مرس.” کجا نقطه ی آغاز زمان است؟‌ وقتی می خواهیم بفهمیم کجا زمان آغاز شده باید زمانی را در نظر بگیریم که در آن زمان،‌ «زمان» موجود شود. بنابراین در اینجا، واژه ی “اول”،‌ بار زمانی ندارد.
این نکته را بدین جهت عرض می کنم که بگویم نسیم صبح سعادت، نخستین طلیعه است. فجر صادق هستی است. ما فجر صادق را هر روز صبح زود می بینیم که نخستین طلیعه های خورشید آسمان را فرا می گیرد و سپیده طالع می شود و افق روشن. هستی نیز یک فجر دارد اما چه روزی بوده؟ آیا روز بوده؟ و آیا از نوع روزهایی که ما می شناسیم بوده است؟ فجر هستی کجاست؟ پاسخ این است که فجر هستی، زمان و مکان ندارد. بدین علت که زمان و مکان در محدوده ی عالم هستی معنا پیدا می کنند. صبح سعادتی که حافظ می گوید و طلیعه ی فجر هستی است، چیست و هستی چگونه آغاز شده؟‌
سوال بنده درباره ی هستی است نه درباره ی چرخه ی تکامل و نه انفجار بزرگ. یک فیزیک دان از انفجار بزرگ صحبت می کند و سوال بنده در اینجا این است که در انفجار بزرگ، چه چیزی منفجر شد؟ آیا موجود منفجر شد و یا معدوم ؟ سوال بنده از دیدگاه فلسفه است و نه فیزیک. سوال اصلی این است: فجر هستی کجاست؟
سهروردی از این مساله صحبت می کند و حافظ نیز در این شعر،‌ نسیم صبح سعادت و پگاه هستی را بیان کرده است. صبح صادق هستی کی شروع شد؟ مطمئناً کی در اینجا معنا ندارد. چراکه زمان نیز در دایره ی موجودات قرار دارد و تنها در طبیعت که نازلترین مرتبه ی هستی است، زمان دارای معناست. در متافیزیک هرگز زمان معنا نخواهد داشت. در اولین طلیعه ی هستی، از کسی که هیچکس او را نمی شناسد، یک بی نشان محض،‌ ذات حق تبارک و تعالی که هیچ چیزی در مورد او نمی توان گفت، نوری ساطع شد. و البته باید افزود، منظور بنده از «شد»، از جنس شد زمانی نیست. ما بلافاصله بعد از اینکه از فعل استفاده می کنیم به ناچار از زمان استفاده کرده ایم. به این دلیل که در محدوده ی زمان هستیم. علت اینکه حافظ می گوید:‌ یکی است ترکی و تازی، اینست که درین جایگاه، ما نمی توانیم از این زبان مقید به زمان و مکان و عالم طبیعت استفاده کنیم.
به بحث برمی گردیم؛ هستی طلوع کرد و از آن بی نشان نوری ساطع شد. آن نور چه بود؟ سهروردی آنرا عقل میداند. در صبحگاه و طلیعه ی هستی که البته در آن زمان و مکان بی معناست،‌ اولین صادره از حق تعالی،‌ اولین مخلوق خدا هنگام آفرینش، عقل کل بود. نه عقل شخص بنده و شما و نه هیچیک از عناصری که شما در این عالم می شناسید. عقل کل،‌ نور حق است. فلذا ابزار نیست. عقل نور خداوندست و نخستین نور. و حتی در احادیث اسلامی نیز میخوانیم: «اوّل ما خلق الله العقل».‌ این حدیث از امام صادق (ص)‌ است. چرا که نور بود و همه جا را روشن کرد. چه چیزهایی را روشن کرد؟ حتی خود هستی را نیز روشن کرد.
در اینجاست که اختلافی شدید میان سهروردی و ارسطو ظاهر می شود. و به یک معنا، اختلاف بین ایران و یونان. عقل،‌ روشن کننده ی همه چیز است و در عین حال برای خود نیز روشن است. لذا همه چیز در پرتو عقل روشن است. اکنون، سوالی مطرح میشود: این نور است یا هستی؟ در‌ فلسفه ی یونان، از هستی صحبت شده است و در ایران باستان، از نور. پارمیندس، در یونان از هستی صحبت می کند. باید گفت هستی و وجود بسیار حائز اهمیت است. به نحویکه حتی برخی از حکمای ایرانی نیز، مانند ملاصدرا و تا اندازه ای ابن سینا، اصالت وجودی هستند. ولیکن تنها فیلسوفی که می گوید هستی امری اعتباری است و تنها ذهن انسان آنرا میسازد،‌ سهروردی است.
ما در عالم وجود غرقیم. حتی خودمان نیز موجودیم و با موجودات سروکار داریم. دریا، صحرا، فلک، ملک و … همگی موجودند. ولی خود «وجود» کجاست؟‌ «وجود» ‌را هیچ کس ندیده است. مطمئناً موجودات به وجود موجودند و حال آنکه وجود غیر قابل دیدن است. لذا سهروردی می گوید این امر، اعتباری ذهنی است. البته نظر شخص بنده این نیست که این امر، اعتباری ذهنی است. چرا که بنده تا حدود زیادی ملاصدرایی هستم.
این سخن را در مورد نور نیز می توان گفت. بدون نور چیزی قابل دیدن نیست و حال آنکه خود نور را کسی ندیده است. سهروردی ترجیح می دهد آن نخستین چیزی که از حق بی نشان ساطع میشود را «نور» و «عقل» بداند‌. سهروردی معتقد است “نور”، خود،‌ روشن است و دیگر چیزها را نیز روشن می کند. و دیگر فلاسفه معتقدند “وجود” دیگر چیزها را موجود می کند.
این اختلاف مطمئناً لفظی است. چراکه نور و وجود، هر دو غیر قابل مشاهده می باشند. از منظر شیخ اشراق نخستین صادره، عقل است. لذا، اشراق کاملا با عقل سروکار دارد و از عقل سخن میگوید. برخی اشراقیون معتقدند اشراق، رابطه ای‌ با عقل ندارد. این در حالیست که ذات اشراق، عقل است. اما نه عقل ابزاری،‌ بلکه عقل کل.
در احادیث آمده است:‌ «اوّل ما خلق الله العقل». اگر بخواهیم برای نظام هستی ترتیب قائل بشویم،‌ بعد از عقل، از آن حق بی نشان لایدرک، نفس کلی صادر شد. همانطور که عقل بنده و شما، پرتوهایی از آن عقل کل میباشد، نفس بنده و شما نیز، پرتوهایی از آن نفس کلی است. لذا نفس پایین تر از عقل است. و بعد از نفس کلی، طبیعت کلی قرار دارد. این تقسیم عالم،‌ تقسیم سهروردی و حکمای اشراقی از عالم می باشد که البته، هرمس نیز در سخنان خود،‌ چنین تقسیمی را داشته است.
از منظر سهروردی، بالاترین حکمای عالم هستی، سه حکیم می باشند. در درجه ی اول، حضرت زرتشت. در درجه ی دوم،‌ هرمس که گفته می شود ادریس پیغمبر است و هنوز هم در آن شک وجود دارد و ناشناخته باقی مانده. هرمس باطنی است و واژه ی «هرمنوتیک» و تعبیری که از آن به باطن می رود نیز از کلمه ی هرمس گرفته شده است. هرمنوتیک یعنی چیزی که به هرمس می رسد و به معنای علم باطنی است. در درجه ی سوم، افلاطون قرار دارد. این سه محترم ترین فلاسفه از نظر سهروردی هستند. زرتشت، ایرانی است، هرمس مشخص نیست اهل کجاست و افلاطون یونانی است. لذا بر خلاف آنچه که مشهور است سهروردی ناسیونالیست به معنای مصطلح نیست. او هرگز نژادی فکر نمی کند. همانگونه که ما نیز نباید نژادی و بلکه باید فرهنگی فکر کنیم. چراکه نژاد برخلاف فرهنگ، قابل دفاع نیست. لذا ما حق دفاع از فرهنگ ایران باستان را داریم. قطعا ما از نژاد دفاع نمی کنیم. چرا که نژاد قابل دفاع عقلانی نیست.
در اینجا قصد مقایسه بین ایران باستان که سمبل آن زرتشت است و یونان باستان که افلاطون در آن زندگی می کرده را دارم. افلاطون در یونان غربی و در آتن زندگی می کرده است. در حال حاضر نیز آثار معبد دلفی که آکادمی او بوده است باقی مانده و سالانه گردشگران بسیاری از آنجا دیدن می کنند. ایران و یونان باستان چندین جنگ داشته اند. به رغم وجود جنگهای بسیار، منجمله جنگ ماراتن، دورانی طولانی نیز این دو تمدن در صلح با یکدیگر به سر برده اند. روابط فرهنگی بسیاری بین این دو تمدن بزرگ باستانی وجود داشته است. چند ماه پیش، در روز افلاطون و سهروردی،‌ در انجمن حکمت و فلسفه، سفیر یونان دعوت شده بودند تا به ایراد سخنرانی بپردازند. ایشان سخنان خود را چنین آغاز نمودند: قطعا جنگهای بسیاری میان دو تمدن یونان و ایران باستان وجود داشته و لیکن علی رغم این جنگها،‌ دوستیهای بی شماری نیز داشته ایم و سپس شروع به بررسی روابط فرهنگی بسیار زیاد ایران باستان و یونان باستان کردند.
بنده در مقدمه ی کتاب «شعاع اندیشه و شهود در فلسفه ی سهروردی»‌ که بیست و پنج الی بیست و هشت سال پیش آنرا نوشته بودم، با ادله و شواهدی از جانب غربی ها که شدیدا مقید به پنهان کردن تمدن ما هستند، نشان داده ام که افلاطون تحت تاثیر فرهنگ ایران بوده است. افلاطون از حاکم حکیم (فیلسوف شاه) ‌سخن می گوید. بدین معنا که تنها فیلسوف و حکیم شایستگی حکومت بر مردم را دارد. درحالیکه این نظریه، پیش از افلاطون، نظریه و تئوری ایرانیان بوده است. ایرانیان از «سوشیانت» و «بخت آران»‌ ها یعنی کسانی که اهل اشراق و منجی هستند صحبت می کنند و اتفاقا خود افلاطون،‌ حاکم حکیم را منجی خوانده است.
سوشیانت به معنی منجی و کسی است که بشریت را نجات می دهد. بخت آران یا بخت یاران به معنی کسانی است که از طرف الهی بخت یار و به گونه ای الهی هستند و فرّه ایزدی و نور الهی دارند و در یک کلمه،‌ اشراقی هستند. تئوری معروف افلاطون، «حاکم حکیم»، شدیداً تحت تاثیر ایران باستان است.
دیگر آنکه افلاطون از تنازع خیر و شر سخن می گوید. این سخن دقیقاً از تنازع یزدان و اهریمن تاثیر پذیرفته چراکه نزاع بین انگرمینو و سپنتامینو، تئوری ایرانیان باستان بوده است. در ادامه باید به داستان «ار» در کتاب دهم جمهوری اشاره کرد. او کسی بود که در یکی از جنگها می افتد و مشخص نیست که آیا کشته شده بود یا خیر. بعد از جنگ، زمانی که کشته ها را جمع می کنند در هنگام سوزاندن جسدها، زنده می شود و شروع به صحبت می کند و به تفصیل، مسیری که طی کرده بود را بیان می کند. سخن از پل صراط و احوال اهل جهنم و اهل بهشت می گوید و به توصیف دنیای دیگر می پردازد.
اخیراً خانم آموزگار، کتابی با عنوان ارزاویراف نامه چاپ کرده اند ارزاویراف،‌ انسانی است که سیری به عالم ملکوت می کند و سپس به توصیف آنجا می پردازد و سخن از چگونگی بهشت، پل جهنم یا پل چینه وت،‌ بهشتیان و … می گوید. حال آنکه به نظر می رسد افلاطون کتاب ارزاویراف نامه را خوانده بود و در کتاب دهم جمهوری آنرا با عنوان قصه ی «ار» فرزند «ارمینس» بیان می کند. لذا، تشابهاتی بین نظریات فرهنگ ایران باستان و افلاطون وجود داشته است.
سهروردی از فرهنگ ایران باستان تاثیر پذیرفته و حکمت اشراق را بنا نهاده و صادر اولی را عقل و نور هستی می داند. در بعضی از روایات، یک روایت دیگر غیر از آنچه عرض کردم هم داریم که حضرت ختمی مرتبت فرموده اند: «اوّل ما خلق الله نوری» یعنی اولین مخلوق و اولین صادر،‌ من محمد هستم. توجه داشته باشید، حضرت محمد (ص)، پسر عبدالله بن هاشم بن عبدمناف و دارای جسمانیتی در عربستان و مکه است. اما نورانیت حضرت ختمی مرتبت و باطن او که همان عقل کل است، ازلی است. سهروردی این را می داند. عنوان این سخنرانی که سهروردی و نور محمدی است، در همین جا روشن می شود. چراکه سهروردی، انبیاء‌ را انسانهایی کامل می داند. کمال انسان در چیست؟‌ کمال انسان در کمال عقل است. بر حسب اعتقادات ما، نبی به معنای عقل کل است. عقل کل،‌ عقلانی سخن میگوید. به همین دلیل است که سخنان انبیاء و به خصوص پیامبر بزرگوار ما حضرت ختمی مرتبت، کاملا عقلانی است. حضرت ختمی مرتبت عقل کل است و به همین علت خاتم است.
نام احمد نام جمله انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست
پیامبر ما به لحاظ باطن، عقل کل است. عقل کل،‌ عقلانی سخن می گوید اگرچه در پرده ی رمز نیازمند تاویل است. چنانچه سخنی از سخنان ایشان با عقل شما سازگار نبود باید اهل عقل آنرا بخوانند و برای شما تاویل کنند چراکه معنی آنرا فقط اهل عقل می فهمند. چنانکه حضرت موسی با تمام عظمتش سخنان حضرت خضر را نفهمید. حتی حضرت موسی که پیغمبر اولوالعزم است، همراه حضرت خضر شد. چراکه او انسان کامل و ظهور عقل است.
در مسیحیت، مسیح، مظهر خدا و بلکه خود خداست. اما در اسلام، نبی،‌ عقل و خدا، بی نشان است. در این جا تفاوت فرهنگ ها آشکار می شود. در فرهنگ مسیحیت، مسیح هم خدا و هم فرزند خدا و هم روح القدس است. یعنی سه تاست و در آن واحد، یکی! ولی در فرهنگ ما، نبی، عقل کل و ظهور خداوند است چرا که اساسا تا ابد راه به ذات خداوند بی نشان نیست و لذا وصال به ذات به معنای هجران ابدی است. وصال او ممکن نیست. ظهور در عقل کل است و عقل کل، انبیاء هستند و کاملترین عقل، حضرت ختمی مرتبت هستند. لذا،‌ سهروردی از نور سخن می گوید و فلسفه ی او، فلسفه نور است.
البته، همه ی پیغمبران با نور آغاز می کنند ولی زرتشت، اولین پیغمبری است که از نور صحبت کرده است. حضرت موسی هم از نور صحبت کرده. اولین بار که به طرف کوه طور رفت آتش دیده بود. منظور از آتش، نورانیت آتش است. همه ی انبیاء نور هستند و نور حضرت محمد مصطفی (ص)، کاملترین نور است. سهروردی مسلمانی است که از فرهنگ ایران باستان آغاز می کند و به نور محمدی ختم می کند. متاسفانه فرصت نشد به توضیح این نکته بپردازم که چرا سهروردی به ما توصیه می کند قرآن را آنگونه بخوانیم که گویی تنها بر ما نازل شده است.
بنده در جهان اسلام هیچ فیلسوفی را نمی شناسم که به اندازه ی سهروردی با قرآن مانوس و بر آن احاطه و تسلط داشته باشد. حتی ملاصدرا و حتی ابن سینا نیز در این زمینه قابل قیاس با او نیستند. تصور کنید شخصی که سی و شش و یا حداکثر سی و هشت سال عمر داشته، در جوانی کشته شده و ده سال آنرا در سفر بوده، چه میزان زمان می توانسته داشته باشد که سی کتاب بزرگ را بنویسد.
و شیخ شهید در انتها، به آن نور ختم می کند. به نظر بنده، ‌حافظ بیش از هر کتابی به مطالعه ی کتابهای سهروردی می پرداخته است. تصمیم دارم سخنم را با یک بیت از حافظ ختم کنم:
از آن بدیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

منبع: باشگاه اندیشه

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.