زندگی با شک و دلهره های فلسفه

null

آیا کار فلسفه این است که به مسأله ای از زندگی روزمره پاسخ دهد یا اهداف کلی تر و جامع تری را برای آن باید تعریف کرد؟
در برابر این پرسشها همانند بسیاری از پرسشهای شبیه آن جوابی مشخص وجود ندارد و شاید یکی از دلایل این ابهام هم این است که تعریف افراد ازفلسفه به اندازه ای متفاوت است که متناسب با هر کدام، کارکرد و نقشی خاص از فلسفه مد نظر می باشد.اگر فلسفه را به معنای مابعدالطبیعه در نظر بگیریم، یک کارکرد برای آن متصور است و اگر آن را با تحلیل یکی بگیریم، تعریفی دیگر رخ می نماید. اگر رویه معرفت شناسی فلسفه را مورد توجه قرار دهیم، کارکرد فلسفه با باورهای ما پیوند برقرار می کند و اگر آن را به پدیدارشناسی نزدیک بدانیم، کارکردی دیگر را از آن می بینیم. به هرحال، همه این تعریفها در جهان ما حضور و نمود دارند و مورد استفاده قرار می گیرند، به همین دلیل نمی توان هیچ یک از آنها را نادیده گرفت. آنچه می خوانید، به نسبت فلسفه و زندگی و یادآوری چند نکته ضروری در این خصوص می پردازد.
۱) جهانی که در آن زندگی می کنیم، جهانی خاص است. در این جهان هر امری را با توجه به کارآمدی اش – و آن هم کارآمدی آنی و قطعی اش – می شناسند. هرچند نگاه کارکردی به امور را در جهان قدیم هم مشاهده می کنیم، اما این رویکرد و نگاه در جهان جدید با شدت و گستردگی بیشتری مشاهده می شود، البته کارآمدی ضرورتاً به معنای آنکه امر و پدیده ای ذاتاً کارآمد باشد، نیست و بسیاری از امور تنها از آن بابت که از سوی رسانه ها ترویج و تبلیغ می شوند کارآمد جلوه می نمایند؛ بنابراین مورد توجه قرار می گیرند، اما فلسفه دیریاب تر و دشوارتر از آن است که بتوان از طریق رسانه ای کارآمد جلوه اش داد و علاوه بر این چه بسا فلسفه با نفس این گونه جلوه دادن مشکل داشته باشد.
فلسفه وادی دشواری است که با شک و تردیدهای فراوانی همراه است. این نکته بدان معنا نیست که در فلسفه یقین وجود ندارد، اما یقینی که در فلسفه حاصل می شود، به سختی به دست می آید. انسانها معمولاً از شک و دلهره های فلسفه گریزانند و به دنبال آرا و اندیشه هایی می گردند که به سرعت بر زندگی آنها تأثیر داشته باشد، اما در فلسفه چنین آرای آسان یابی موجود نیست. تلاش بسیاری صورت گرفته تا نشان دهد فلسفه با زندگی روزمره بیگانه نیست و به همه وجوه زندگی ما توجه دارد و آن گونه که می گویند سخت نیست که عموم مردم نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند.با این همه، نمی توان در برخی از دشواریها و سختیهای فلسفه شکی روا داشت و باید اصل آن را پذیرفت. اما در گام بعد می توان تلاش کرد این دشواری را به نرمی و آسانی تبدیل کرد.
۲) فلسفه کاربردی، اخلاق کاربردی و اخلاق حرفه ای درحوزه فلسفه بسیار فعال هستند. کافی است به شغلهایی که برمبنای این موضوعات شکل گرفته اند نگاهی بیندازیم تا دریابیم این شاخه ها تا چه اندازه مورد توجه و اقبال قرار دارند. همین اقبال به این رشته ها نشان می دهد فلسفه سرانجام توانسته است با وجوه زندگی فردی و اجتماعی ارتباط برقرار کند. اگر در حوزه پزشکی به کار مشغول باشیم و یا کار رسانه ای انجام دهیم یا یک مهندس باشیم، در همه این شاخه ها پرسشهایی مطرح هستند که به تحلیلهای فلسفی بسیار نیاز دارند. در پزشکی اینکه حیات به چه معناست و آیا می توان مثلا بیماری را که هیچ گونه علایم حیات را دارا نیست از بین برد، مسأله ای است که صرفاً یک پزشک یا زیست شناس نمی تواند آن را حل کند. در این موارد با مسائلی روبه رو هستیم که به تحلیلها و استدلالهای عمیق فلسفی نیاز دارند. فیلسوف البته در اینجا هم از اطلاعات پزشکی فراوانی مدد می گیرد اما استدلالهایی مطرح می کند و از شاخه هایی کمک می گیرد تا نقاط ضعف و قوت هر مدعایی را نشان دهد. بی جهت نیست که «مری وارنوک» تصریح می کرد، هر اداره، شرکت و دادگاهی به فیلسوفانی نیاز دارد تا کارهای تحلیلی را به آنها بسپارد. فیلسوفان در حل تناقضها و ضعفهای هر مدعا و تحلیلی بسیار استادند و این رویکرد آنها بدون تردید به کار حوزه های مختلف می آید، بنابراین، یکی از کارکردهای مهم فلسفه در جهان ما همین کارکرد تحلیلی است و اگر در یکی – دو سده اخیر به فلسفه توجه خاصی شده بخشی از آن به این عملکرد فلسفه مربوط است.
۳) اساس فلسفه، گفتگو و مکالمه است و بدون گفتگو، فلسفه راه به جایی نمی برد. البته گفتگو در همه شاخه ها از اهمیت و ویژگی خاصی برخوردار است و پیوندهای عمیقتری با پایه ها و جوهر فلسفه دارد تا معارف و دانشهای دیگر. در این میان، فلسفه می تواند گونه ای تعریف از گفتگو را ترجیح دهد که بشر در حوزه های مختلف فردی و اجتماعی فراوان بدان نیاز دارد. البته، در گام اول فلسفه در خصوص مبانی فلسفی و نظری «گفتگو»، بسیار دقت کرده است. فیلسوفان دریچه ای را بر ما گشوده اند که در دل آن مشخص می شود بدون گفتگو نه «من» وجود دارد و نه «دیگری». اگر «خود» موجود است به دلیل آن است که «دیگری» موجود است و اگر «دیگری» برقرار است، بدان جهت است که «خود» موجود است.
به تعبیر دیگر، در اینجا نوعی رابطه دیالکتیکی رخ می نماید. به طور مثال، می توانیم به ادبیات فلسفه اگزیستانس نگاه و نظر کنیم که درباره «خود» و «دیگری» و نوعی از رابطه که براساس گفتگو بین آنها برقرار است، بسیار توجه کرده است. این بدان معنا نیست که حتماً نگاه این فیلسوفان را در زمینه اهمیت و ارج «گفتگو» بپذیریم، بلکه بدان معناست که با مدد فیلسوفان دریچه ای جدید را در مورد مکالمه فراروی خود دیده ایم. از سوی دیگر، روش عملی فلاسفه نیز بسیار به ما کمک می کند. به تعبیر یکی از فلاسفه، همه فلسفه، گفتگوی فیلسوفان با یکدیگر است. به عنوان مثال، اگر کانت را نگاه کنیم در می یابیم فلسفه وی کاملاً در راستای آرای افرادی چون: ارسطو، دکارت، لایب نیتز، لاک، هیوم و روسو بوده است. همین نکته درباره هگل هم متصور است. جدیداً کتابی با عنوان «هگل و ارسطو»تألیف «آلفردو فرارین»، استاد دانشگاه بوستون منتشر شده که نشان می دهد «هگل» تا چه اندازه تحت تأثیر ارسطو و نظام فلسفی – فکری وی قرار داشته است. این نوع مکالمه که فیلسوفان با هم انجام داده اند و ضمن احترامی که به هم داشته و جدی ترین انتقادهای جدی را هم پیش کشیده اند، برای ما بسیار کارآمد و ثمربخش است.
۴) پس از ۱۱ سپتامبر جهان به گفتمان جدیدی وارد شد. در جهانی که فوکویاما به تصویر کشیده بود، لیبرال دموکراسی همه نظامهای فکری بدیل را از صحنه حذف خواهد کرد و خود چهره بی رقیب جهان خواهد شد. به تعبیر دیگر، به نظر وی چیزی به پایان تاریخ باقی نمانده است و همه تضادها و تعارضها با توجه به ارزشها و منشهای لیبرالیسم از بین خواهند رفت. طولی نکشید که این تصویر رنگ باخت. یکی از پدیده هایی که در رنگ باختن این تصویر بسیار مهم به نظر می رسید، پدیده ۱۱ سپتامبر بود که همه تصورات غربیها را نسبت به جهان و انسان به هم ریخت. بشر غربی پس از این پدیده دیگر می داند دنیا آنچنان که پیشتر می پنداشت،یکنواخت نیست و باید تکثر و تنوع جهانی و احترام گذاشتن بدین تنوع را بیش از پیش جدی گرفت. یکی از معارفی که به این پدیده، علتها و همچنین عواقب و نتایجش توجه بسیار کرده، فلسفه است. کافی است به آثاری که پس از این حادثه در مغرب زمین نگاشته شده نگاهی بیندازیم تا دریابیم فلسفه – به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم – چه نقش چشمگیری در تأمل بیشتر و بهتر نسبت به این حادثه برعهده داشته است. یافتن نسبت خشونت و الهیات، راههای رسیدن به تساهل و تسامح، تکثر دینی و نسبت آن با نسبی گرایی دینی، نقش گفتگوی دینی و فرهنگی در پیشبرد جوامع و حل کشمکشها تنها بخشی از دهها مسأله ای است که فیلسوفان در گسترش آنها نقشی اساسی بر عهده داشته اند.
این کوشش هم اکنون نیز ادامه دارد. به طور مثال، می توان از طرح «هانس کونگ» فیلسوف مشهور آلمانی یاد کرد که برای رسیدن به گونه ای اخلاق جهانی تلاش بسیاری از خود نشان داد. به نظر وی، ریشه همه ادیان یک چیز است و این امر همان قاعده طلایی است که تصریح می کند، «کاری را که برای خود نمی پسندی با دیگران مکن.» این طرح خاستگاههای مهم فلسفی دارد و «کونگ» خود فردی آشنا به مباحث و مفاهیم فلسفی است. گویی فلسفه به میدان آمده است تا با بهره گیری از علوم انسانی و اجتماعی، به مسائل مهم بشری در موقعیت کنونی که خشونت از مهمترین آنهاست یاری رساند.
۵) با توجه به این نکات نمی توان فلسفه امروز را از مسائل جدیدی که بشر به آن مبتلاست، مجزا دانست. در این میان، خود فیلسوفان نیز با نقد مسیری که در نیمه اول سده بیستم رواج یافته بود، نقشی مهم دارند. در نیمه اول قرن بیستم – بخصوص در فلسفه انگلوساکسون – نحله هایی فلسفی رواج داشتند که بسیار فنی بودند. این نحله ها که مکتب تحلیل زبان اکسفورد و همچنین مکتب پوزیتیویسم منطقی از جمله آنها بودند، بر نقش تحلیلهای فنی و تخصصی در فلسفه تأکید بسیار داشتند. برخی از این جریانها – از جمله پوزیتیویسم- حتی قائل به این نکته بودند که فلسفه در زمینه هایی چون دین و اخلاق حرفی برای گفتن ندارد، زیرا دین و اخلاق مربوط به قوه اندیشه آدمی نیستند و به قوه احساس وی مربوط می شوند. با این حال، فیلسوفانی چون «انسکومب» و «همپشیر» و «مک اینتایر» علیه این تصویر از فلسفه ایستادند و آن را مسیری انحرافی از تفکر و فلسفه بشری دانستند. به نظر آنها، فلسفه باید بیشتر و بهتر به زندگی فردی و اجتماعی بشر توجه کند و نباید خود را صرفاً به بحثهای انتزاعی و کلی که فراتاریخی و فرامکانی اند، معطوف سازد. این متفکران تأثیر بسزایی در تعدیل این مسیر داشتند و وضعیت به گونه ای شد که هم اکنون کمتر کسی منکر نقش مهم فلسفه در تأمل در باب موضوعات مختلف فردی و اجتماعی است.
۶) در باره موقعیت کنونی فلسفه هم نباید نکاتی را از نظر دور داشت. اولاً باید تعادل و توازن میان بحثهای تخصصی و عام فلسفه را حفظ کرد. حوزه فلسفه به هردوی این بحثها نیازی مبرم دارد. بدون بحثهای تخصصی، فلسفه به دانشی عام تبدل می شود که بسیاری از حوزه های معرفتی دیگر کم و بیش در آن گستره ها به فعالیت مشغولند و فلسفه چیزی بیش از آن معارف برای عرضه کردن ندارد.
بدون بحثهای عام هم، فلسفه دچار خودبینی کاذب می شود. البته، تاریخ فلسفه هردوی این آفتها را در طول حیاتش به خود دیده است. از سوی دیگر، حتی هنگامی که فلسفه به بحثهای عام می پردازد، از منظری به این مضامین نزدیک می شود که کمتر در حوزه های دیگر شاهد آن هستیم.نزدیک شدن فلسفه به زندگی عامه به معنای عامیانه شدن فلسفه نیست، بلکه بدان معناست که مسائل عامه از منظری تحلیلی تر و نظری تر مورد توجه قرار گرفته اند.از سوی دیگر، تاریخ فلسفه در طول حیات خود بر مضامین و موضوعات مختلف تأثیر فراوانی گذاشته و از آنها تأثیر زیادی هم گرفته است. به همین دلیل است که تأملات افرادی چون سقراط، افلاطون و ارسطو بدون زیستن در جامعه ای به نام جامعه آتن آن زمان ممکن و میسر نبوده؛ همچنانکه در جهان جدید هم نه تنها فیلسوفان در ساماندهی بدین جهان نقش داشته اند، بلکه خود از تحولات علمی و معرفتی دیگر بسیار بهره گرفته اند. بدین دلیل، نمی توان تعامل دوسویه میان فلسفه و معارف دیگر از یک سو و تعامل فلسفه و جامعه کنونی را از سوی دیگر نادیده گرفت. با تکیه بر همین دیدگاه که می توان انتظارهای واقعی از فلسفه داشت. نه آنکه این انتظارها را چنان گسترده ساخت که فلسفه از پاسخگویی بدانها عاجز باشد و نه آن گونه که جامعه بشری از توانمندیهای بالقوه فلسفه نتواند استفاده ببرد. هنگامی که به نسبت فلسفه و جامعه بشری و زندگی روزمره دقت می کنیم، رسیدن به این نقطه وسط، بسیار مهم و ضروری است.

نویسنده:حسین فرزانه
منبع:روزنامه قدس

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.