خرد در اندیشه فردوسی

null

بنام خداوند جان و خرد

خِرَد در اندیشه حکیم توس

حکیم نامدار توس در نامورنامه بزرگ و اررشمند خود ، ستایشگر بسیاری از خصلت های و رفتارهای نیکو و صفات برازنده انسانیت است . او در بسیاری از ابیات خود به نحوه شایسته و با دقت زیادی از دانش ، نیک نفسی ، پهلوانی ، رادمردی ، دانایی ، اندیشه ، فرهنگ و خرد و خردمندی نام برده و این خصوصیات انسانی را ستوده و به دارندگان این صفات و توانایی ها ، احترام گذاشته است .

یکی از واژه هایی که فردوسی در شاهنامه بارها از آن یاد کرده است و به روش های مختلف در اشعار خود بکار برده است واژه « خِرَد » است . در حقیقت فردوسی واژه «خرد» ( به تنهایی ) را با مفاهیم متفاوت در بیش از هفتصد و بیست و پنج بیت و از واژه ترکیبی «خردمند» در بیش از سیصد و هشتاد بیت استفاده کرده است .

فردوسی کلام خود را بنام « خداوند جان و خرد » شروع می کند و زیرا اعتقاد دارد که نخست آفرینش توسط یزدان پاک ، خرد بوده است ؛

نخست آفرینش خرد را شناس نگهبان جان است و آن را سه پاس

و بهمین دلیل است که در شاهنامه خود، وصف خرد می کند و جایگه گفتن از خرد را شاهنامه می داند . زیرا خرد را بهترین چیزی می شمارد که ایزد به انسان عطا نموده است، و خرد را چشم جان میداند که انسان توسط آن است که توانایی گذران زندگی در این جهان و سپردن راه، در آن جهان را می یابد .

حکیم توس، خرد را هدیه و خلقت ایزد یکتا می داند و براساس اندیشه او، خداوند به انسان جان و خرد را یکجا عطا کرده است . فردوسی خرد را از همه نیکویی ها بالاتر و والاتر می داند . براساس اندیشه او خرد راهنمای انسان است و هم در این دنیا و زندگی روی زمین راهگشای انسان است و هم آنکه خرد برای سعادت در سرای دیگر نیز دست گیر آدمی می باشد و ارجمندی انسان هم در زمانی که زنده است و هم در جهان دیگر بستگی به خرد و کاربرد آن در زندگی دارد . برای سعادت در این دنیا و ارجمندی در آن سرا ، نباید از راه خرد تابید و از خرد در هیچ مرحله از مسیر زندگانی دور شد . چون این موضوع ممکن است انسان را از رفتار خود پشیمان کند .

فردوسی نامدار، ایمان دارد که اگر انسانی ازهوش و خرد به درستی سود ببرد و آنها را به موقع بکار گیرد حتی می تواند با شکیبایی و خرد ، شیر غران و وحشی را در اختیار بگیرد و دل اژدها را به دست آورد و هر درنده خویی را رام و مطیع خود گرداند.

به نظر فردوسی ، انسان با خرد، اهل مدارا و شکیبایی است و بر اثر هر رویداد یا شنیدن هر گفتاری دژم و خشمگین نمی شود و میداند پیروزی با کسی است که بردبار است و خرد را مد نظر قرار می دهد زیرا هر فرد با خردی میداند که بد و نیک روزگار گذرا است و دوامی ندارد.

حکیم توس میداند که خرد در کار و امور روزانه انسان نیز کاربرد های زیادی می تواند داشته باشد . کسی که خرد را مبنای کار خود قرار میدهد در کارهای خود تیزی و شتاب ندارد و از طرفی با سستی و کاهلی مقابله می کند .انسان با خرد، اهل فرهنگ است و با استفاده درست از خرد ، مراقب گفتار و کردارهای خود نیز هست . همچنین انسان با خرد ، از بازی های روزگار از میدان به در نمی رود و ناشکیبا و بی منطق نمی گردد و سعی می کند با مصائب روزگار بسازد و خود را تطبیق دهد . افراد خردمند می دانند که بد و نیک جهان امری گذرا و موقتی است جهان چون باد بر ما خواهد گذشت ، شرایط دنیا برای همه حالت گذران دارد برای افراد قوی و ضعیف به صورت یکسان پیش میرود و امور جهان برای هیچ کس حالت ثابتی ندارد ، و هر کس که صاحب خرد است از امور گذرا و موقتی ناراحت و دژم نمی گردد .

فردی که خرد را مبنای رفتار خود قرار داده بسوی فرهنگ گرایش دارد و تلاش دارد به سوی مردم گرایش داشته و مردمی بپرورد.

هنگامی که در پی بروز و حادث شدن رویدادی در زندگی ، خرد و فرهنگ بیاید آنگاه موضوع به صورت آرام و بدون درگیری پیش می رود و تفکر انسان دچار تلاطم نمی شود.

براساس نظر فردوسی نامدار ، در جایی که کسی بخواهد در جمع یا گروهی ، سرپرستی و مدیریت کند لازمه آن داشتن خرد و فرهنگ است . زیرا بدون این دو عامل مهم نمی تواند گروه را هدایت کند . همچنین فردوسی از دیدگاه خردمندانه معتقد است که بایستی در بنیاد خانواده و در نتیجه در جامعه ، وحدت فرماندهی وجود داشته باشد و اگر این وحدت فرماندهی نباشد خانه و جامعه بجا نخواهد ماند .

انسانی که بخواهد نیکی و پسندیده بودن را برگزیند بایستی بدنبال دوستی باشد و زبان را از کژی و دروغ بپالاید و بجای خواستن مال و گنج متقاضی خرد و دانایی باشد .

حکیم توس می گوید از نشانه های داشتن خرد ، عدم سرپیچی از خدای دادگر و شناخت یزدان و سپاس از وی است و چنین انسانی ، هیچ گرایشی به سوی کیش اهریمنی ندارد. فردی که در زندگی خود خرد را سر لوحه کارش قراردهد و خرد را بپرورد به سوی یزدان پاک گرایش خواهد داشت. زیرا دانندگان خرد، آگاهند هرکس که بدی کند در نهایت دچار کیفر خواهد شد . کوتاه خردان از پیروی دین نیاکان خود باز می مانند.

هر که مغز و فکر خود را با خرد، روشن و بینا نگه دارد صاحب دانش و معرفت می شود و این دانش همانند جوشنی انسان را از سختی های روزگار حفاظت می کند و نمی گذارد ضربه های سهمگین زندگی به انسان آسیب برساند.

کسی که خرد یافته و رفتار نیک در زندگی داشته باشد دل در دنیای فانی و گذران نمی بندد و از روزگار فریب نمی خورد ، و گرد کردار بد نمی گردد بلکه از بدی ترسان است و از آن می گریزد. به همین دلایل مرد صاحب خرد به بلا مبتلا نمی شود ، اینچنین انسانی روان آسوده دارد و به رنجی دچار نمی گردد.

افراد با خرد هیچگاه به خرد و دانایی خود مغرور نمی شوند و خردمندان میدانند که روزگار ، بازی ها و چهره های گوناگونی دارد و ممکن است آن فردی که ادعای خردمندی و دانایی دارد زمانی مجبور باشد پیش آموزگار دیگری شاگردی و دانش آموزی کند .

خداوند به همه انسان ها به صورت یکسان جان ، روان و خرد را عطا نموده است . ولی انسانهای خردمند این عطایای خداوندی را در خود می پروانند و آنها را تکامل میدهند.

فرد خردمند بسیار اندیشه می کند و کمتر سخن می گوید و بیشتر شنونده است و از آنچه می شنود درس می گیرد بخصوص از سرگذشت مردمان خردمند و دانای گذشته ، پند آوزی بیشتری دارد .

یکی از صفات نیک انسانهای خردمند آن است که با زیردستان و همکاران خود سخت گیری و بیداد ندارد زیرا اگر چنین باشد بدین معنی است که آن فرد ایزد یکتا را نمی شناسد.

موارد پیش گفته چند نکته از نشانه های خرد و خردمندی است که حکیم فردوسی در شاهنامه بدانها اشاره نموده است . در دنباله این مطلب بعضی از ابیات از بیش از هزار و یکصد بیتی که فردوسی در آنها از واژه های خرد و خردمند سود برده ، بعنوان نمونه آورده می شود :

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه ، برنگذرد

***

خرد چون یکی خلقت ایزیدیست

از اندیشه دورست و دور از بدیست

خرد بهتر از هرچه ایزدت داد

ستایش خرد را به ، از راه داد

تو چیزی مدان کز خرد برترست

خرد بر همه نیکویها سرست

***

فزون از خرد نیست اندر جهان

فروزنده کهتران و مهان

***

خرد جوید آگنده راز جهان

که چشم سر ما نبییند نهان

***

خرد افسر شهریاران بود

همان زیور نامداران بود

***

***

خرد راهنما و خرد دلگشا

خرد دست گیرد به هر دو سرا

ازویی به هر دو سرا ارجمند

گسسته خرد ، پای دارد به بند

خرد چشم جانست چون بنگری

تو بی چشم جان آن جهان نسپری

***

کسی کو خرد را ندارد ز پیش

دلش گردد از کرده خویش ، ریش

همیشه خرد را تو دستور دار

بدو جانت از ناسزا دور دار

خواص و فایده خرد

پذیرنده هوش و رای و خرد

مر او را دد و دام فرمان برد

شکیبا و با هوش و رای و خرد

هزبر ژیان را به دام آورد

همان کن که از خرد درخورد

دل اژدها را خرد بشگرد

خرد گنج پُر خواسته

بگویم بدو آنچه گفتن سزد

خرد ، خام گفتارها را پزد

صفات خرد

دلی کز خرد گردد آراسته

یکی گنج باشد پُر از خواسته

که من با جوانی خرد یافتم

ز کردار بد روی برتافتم

چنین گفت پیران که با روزگار

بسازد خرد یافته مرد کار

***

پسر گفت با اژدها روی ، جنگ

نسازد خرد یافته مرد هنگ

***

خرد همچو آبست و دانش زمین

بدان کین جدا ، وان جدا نیست زین

***

ز راه خرد هیچگونه متاب

پشیمانی آرد دلت را شتاب

***

مدارا خرد را برادر بود

خرد بر سر جان چو افسر بود

***

چنین داد پاسخ که گر با خرد

دلش بردبارست رامش برد

***

چنین گفت کان کو خرد پرورد

ندارد غم آن کزو بگذرد

***

چو باید که دانش بیفزایدت

سخن یافتن را خرد بایدت

***

فروتن بود هر که دارد خرد

سپهرش هم در خرد پرورد

کاربرد خرد

نه تیزی نه سستی به کار اندرون

خرد باد جان ترا رهنمون

***

خرد گیر کارایش کار توست

نگهدار گفتار و کردار توست

***

به فرهنگ یازد کسی کش خرد

بود در سر و مردمی پرورد

***

پزشک تو پندست و داد و خرد

مگر آز تاج از دلت بسترد

خرد و دانایی

تو کردار خوب از توانا شناس

خرد نیز نزدیک دانا شناس

ارزش خرد

به شاهی خردمند باشد سزا

بجای خرد زر بود بی بها

توانایی و قدرت خرد

کسی کش خرد باشد آموزگار

نگه دارد این گردش روزگار

***

خرد کز پس آمد ز پیشامدی

سرانجامت آرام پیش آمدی

***

بد و نیک بر ما همی بگذرد

نباشد دُژم هر که دارد خرد

***

ترا گر بزرگی بیفزایدی

خرد باشدی بیشتر شایدی

نشانه دیوانه

خرد چون بود کهتر و کام رشک

چنان هم که دیوانه خواند پزشک

***

یکی گفت این شاه دیوانه شد

خرد با دلش سخت بیگانه شد

آفات وارد بر خرد

که گر بر خرد جیره گردد هوا

نیاید ز چنگ هوا کس رها

***

هرآن کی که گردد ز راه خرد

سرانجام پیچد ز کردار بد

***

به بی چیزی و بد خویی سازد او

ندارد خرد گردان افرازد او

***

بزاری همی بند ساید کنون

چو جان را نبودش خرد رهنمون

دشنام و نکوهش

چنین گفت گرسیوز کم خرد

ز تو این سخن ها کی اندر خورد

***

بد و گفت گیو ای گسسته خرد

سخن زین نشان را کی اندر خورد

***

بدو گفت گیو ای سگ کم خرد

چه گفتی که این آب مردم برد ؟

***

چنین داد پاسخ که آن بی خرد

به بد روی گیتی همی بسپرد

***

به افراسیاب آمد خوی بد

ازآن نامدران اندک خرد

ستایش و تعریف

به نیکی خرد رهنمای تو باد

زمین و زمان خاکپای تو باد

***

چنین گفت توس سپهبد به گیو

که ای پُرخرد نامبردار نیو

***

همیشه بزی شاد و روشنروان

همیشه خرد پیر و دولت جوان

***

اگر یار باشد روان با خرد

روانت همی از خرد برخورد

***

خرد باد جان ترا رهنمای

به پاکی بماناد مغزت بجای

***

همیشنه بزی شاد و به روزگار

همیشه خرد بادت آموزگار

***

نگهدار تن باش و آنِ خرد

چو خواهی که روزت به بد نگذرد

***

وگر هر چه با مردمی برخورد

مران را پذیرنده باشد خرد

***

هران مغز کو را خرد روشنست

ز دانش به گرد تنش جوشنست

خرد تیز کردن

از این رزم رنج آید اکنون به روی

خرد تیز کن چاره این بجوی

ویژگی سران انجمن و مدیران

یکی داستان زد برو پیلتن

که هرکس که سر برکشد ز انجمن

هنر باید و گوهر نامدار

خرد یار و فرهنگ آموزگار

ویژگی جوینده خرد

کسی کو خرد جوید و ایمنی

نیاید سوی کیش اهریمنی

ویژگی مرد خرد

خرد یافته مرد نیکی سگال

همی دوستی را بجوید همال

زبان راستی را بیاراسته

خرد خواسته ، گنج ناخواسته

***

چه گفتند دانندگان خرد

که هرکس که بد کرد ، کیفر برد

خرد و مرد دینی

خرد یافته مرد یزدان پرست

بدو در، یکی چشمه گویا که هست

***

نمیرد کسی کو خرد پرورد

به یزدان پناهد ز راه خرد

***

چو باشد خداوند رای و خرد

دو گیتی همه مرد دینی برد

آرزو بجای خرد

چو بگرفت جای خرد آرزوی

دگرگونه تر شد ، آیین و خوی

همه مهرشان هر زمان بیش بود

خرد دور بود ، آرزو بیش بود

عدم آمیزش کین با خرد

سر مرد جنگی خرد نسپرد

که هرگز نیامیخت کین با خرد

یکی پر ز آتش یکی پر خرد

خرد با سر دیو کی برخورد

پیروی دادگر و خرد

که هرکس که از دادگر یک خدای

بپیچد خرد را ندارد بجای

کار مهتران

نهانی بسازیم بهتر بود

خرد داشتن کار مهتر بود

خرد باید اندر سر شهریار

که تندی و تیزی نیاید بکار

***

هرآن کس که دارد خرد

سرِ مایه کارها بنگرد

***

همی پادشاهی که دارد خرد

ز گفت خردمند رامش برد

خرد و زمانه

که را در جهان هست هوش و خرد

کجا او فریب زمانه خورد

***

بد و نیک بر ما همی بگذرد

چنین داند آن کس که دارد خرد

خرد و تنگی دل

برین کار نیست جای شتاب

که تنگی دل آرد خرد را بخواب

ویژگی بی خردی

بویژه کش از بن نباشد خرد

خردمندش از مردان نشمرد

***

ولیکن خرد نیست با پهلوان

سر بی خرد چون تن بی روان

***

یک پر پشه ندارد خرد

ازیرا کسی را به کس نشمرد

***

ترا خشم با آشتی گر یکیست

خرد بی گمان نزد تو اندکیست

***

گر او از پی دین شود زشتگوی

تو از بی خرد هوشمندی مجوی

***

هر آن کس که جانش ندارد خرد

کم و بیش کارها ننگرد

خرد برگزیدن

نگر تا چه گوید بران کار کن

خرد برگزین این جهان خوار کند

***

دل شاه بهرام ازیشان بسوخت

به دست خرد ، چشم خشمش بدوخت

***

ز دل کیفر و بد خویی دور کرد

خرد را به هرکار دستور کرد

***

به دانش روان را توانگر کنید

خرد را بدین بر سر افسر کنید

خرد یافتن

خرد یافته مرد یزدان شناس

بنیکی شناسد ز یزدان سپاس

***

چه نیکو بود گردش روزگار

خرد یافته یار آموزگار

هوای نفس و خرد

اگر چیره گردد هوا برخرد

خردمندت از مردمان نگذرد

سپاس یزدان

سپاسم ز یزدان که دادم خرد

روانم هم از خرد برخورد

ویژگی مدیران

خرد شاه باید ، زبان پهلوان

چو خواهی که بیرنج باشد روان

نشانه های خرد داشتن

هر آن کس که او شاد شد از خرد

جهان را به کردار بد نسپرد

***

رهاند خرد مرد را از بلا

مبادا کسی بر بلا مبتلا

***

نخستین نشان خرد آن بود

که از بد همه ساله ترسان بود

***

بداند بد و نیک مرد خرد

بکوشد به داد و بپیچد ز بد

***

ز ما باد بر جان آن کس درود

که داد و خرد باشدش تار و پود

***

فزونی نجست آن که بودش خرد

که برما بد و نیک هم بگذرد

کوتاه خرد

کسی را که کوتاه باشد خرد

به دین نیاکان خود ننگرد

خرد برابر جان

نباشد خرد ، جان نباشد ، رواست

خرد جان جانست و ایزد گواست

***

ز بیشی خرد جان بود سودمند

ز کمیش تیمار و درد و گزند

***

چنین داد پاسخ که هر کو خرد

بپرورد ، جان را همی پرورد

خرد و روزگار

خرد را کنی بر دل آموزگار

بکوشی که نفریبی از روزگار

***

نبندد دل اندر سپنجی سرای

خرد یافته مردم پاکرای

سخن و خرد

زبان در سخن گفتن آژیر کن

خرد را کمان و زبان تیر کن

***

سخن لنگر و بادبان با خرد

به دریا خردمند چو بگذرد

خرد توختن و نغز بازی روزگار

چو گویی که وام خرد توختم

همه هر چه بایستم آموحتم

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

جوشن خرد

ز شمشیر دیوان ، خرد جوشنست

دل و جان دانا بدو روشنست

فزونی خرد برهنر

فزونی نجوید برین جز خرد

خرد بی گمان بر هنر بگذرد

خصم خرد

چنین داد پاسخ که کردار بد

بود خصم روشن روان و خرد

خرد و دادگری

چنین گفت کان کو بود دادگر

خرد دارد و شرم و رای و هنر

بی هُش کردن خرد

هر آن کس که نیکی فرامش کند

خرد را بکوشد که بیهش کند

خرد و شتاب

دل و مغز را دور دار از شتاب

خرد با شتاب اندر آید به خواب

خرد و ناسپاسی

اگر آن که مغزش بود پرخرد

سوی ناسپاسی دلش ننگرد

***

خرد نیست با مردم ناسپاس

نه آن را که او نیست یزدانشناس

پیچیدن خرد

مسیح پیامبر چنین کرد یاد

که پیچد خرد چو بپبچی ز داد

***

خرد نیست با گِرد گردان سپهر

نه پیدا بود رنج و خشمش نه مهر

**

دل بی هنر کو بیابد خرد

پشیمان شود هم ز کردار بد

***

تنومند کو را خرد یار نیست

به گیتی کس او را خریدار نیست

واژه خردمند

دنیای گذران

که چون باد بر ما همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

***

برین و برآن نیز هم بگذرد

خردمند مردم چار غم خورد

***

چه گفت آن خردمند با رای هوش

که با اختر بد ، بمردی مکوش

***

جهان بر مهان و کهان بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

خردمند نکو خوی

تو چندان که باشی سخنگوی باش

خردمند باش و نکو خوی باش

خرد پروریدن

خداوند جان و روان و خرد

خردمند را داد، او پرورد

وحدت فرماندهی

خردمند گوید که در یک سرای

چو فرمان دو گردد نماند بجای

خردمندی و مدارا

که هر کس که تیزی کند روز جنگ

نباشد خردمند و و با رای و سنگ

خردمندی و آز

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

سزد گر ندارد خردمند باز

داوری انسان خردمند

نراند سخن جز به رای و به داد

همیشه خردمند نیکو نهاد

بیداد و خردمندی

به شهری که بیداد شد پادشا

ندارد خردمند بودن روا

مشورت با خردمند

چنین کارها تو آسان مگیر

یکی رای زن ، با خردمند پیر

***

بیندیش بسیار و بگشای گوش

حدیث خردمند مردم نیوش

رفتارهای خردمندانه

خردمند ننهد جهان را به هیچ

مشو غره از رای دین ،سر مپیچ

***

خردمند باش و بی آزار باش

همیشه زبان را نگهدار باش

***

هر آن کس که بر تخت حشمت نشست

بباید خردمند ، و یزدان پرست

***

بدان ای برادر که از شهریار

بجوید خردمند هر گونه کار

***

دو تن را یک روی اگر کار کرد

از آن خیره ماند خردمند مرد

***

به دشت اندرون گرگ مردم خورد

خردمند بگریزد از بی خرد

***

به یزدان خردمند نزدیکتر

بد اندیش را روز تاریکتر

***

چو بیداد گیرد کسی زیردست

نباشد خردمند و ایزد پرست

***

خردمند بینادل آن را شناس

که دارد ز دادار گیتی سپاس

***

ز شادی که فرجام آن او غم بود

خردمند را آز آن کم بود

حجت الله مهریاری

منبع: آفتاب

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.