جمال شناسی درشعر مجد همگر

null

چکیده

مجد همگر یکی از شاعران برجسته ی سده ی هفتم هجری است وی در قالب های مختلف شعری به ویژه غزل، استادی خویش را به اثبات رسانده است. مجد در قصیده سرایی نیز تبحّر خاصی داشته است. مجد درشعر به شیوه ی شاعران خراسان استاد مسلم عهد خود و مرجع معاصران در داوری‌های ادبی بوده است. شعر مجد شورانگیز وغزل هایش شیرین و دلاویز است و به جهت جمال شناسی و زیباشناسی از جایگاه خاصی برخوردار است به گونه ای که شعر وی را از هم عصران او ممتاز می سازد. شعر وی فوق العاده شیوا، رسا و لطیف است و به همین دلیل گاهی زیبایی های خاصی در آن موج می زند. آهنگ خوش، خیال دورپرداز و موسیقی نرم شعر او به همراه تلمیحات و اشارات باریک، تابلویی ماندگاری از مجد به نگارخانه ی شعر پارسی تقدیم کرده است. در نظر تیزبین و زیبا پسند مجد، شمایل معشوق به گونه ای اعجاب انگیز به جلوه درآمده و در سخن وی تبلور شده است. زلف، چشم، ابرو، چهره و قد و قامت از مواردی است که در شعر وی جایگاه ویژه ای یافته اند. این نوشته در پی آن است تا شمایل معشوق را در شعر مجد مورد بررسی و بازکاوی قرار دهد.

واژگان کلیدی: مجد همگر، شعر، جمال شناسی، معشوق، شمایل

مقدمه

مجد همگر، همچنان که معاصران وی قبول داشته و تذکره نویسان و ناقدان سخن که بعد از او بوده‌اند پذیرفته‌اند و نیز چنان که از آثار او برمی آید از شاعران توانای قرن هفتم و از پیروان استادانی است که در آغاز آن قرن تربیت یافته بودند و شیوه ی استادان پیشین را در سخن دنبال می کردند و او بیشتر به سبک شاعران خراسان در قرن ششم تمایل داشته و تا حدّی دارای همان وسعت اطلّاعات از زبان پارسی دری و همان ذوق و مهارت در آوردن ترکیبات درست و زیبا بوده است. وی خواه در قصیده وخواه درغزل‌ها ورباعی های خود غالباً سخن سهل و روان و برگزیده و منتخب دارد. اندیشه های باریک ومضمون های دقیقش قابل توجّه وعنایت است و در میان ترانه های لطیف متعدد عاشقانه اش گاه به مضامین حکمی و اجتماعی نیز می توان بازخورد.

درشعر مجد همگر شمایل معشوق (اندام‌ها واعضای بدن)و وابسته های آن‌ها که از دیدگاه زیبا شناسی و جمال آرایی حائز اهمیّت است به طرز شگرفی به جلوه در آمده است. آنچه از نظر جمال شناختی در اشعار مجد، دل انگیز جلوه نموده است، زیبا آفرینی وتوصیفات اعجاب آور او درباره ی چشم، زلف، چهره، پیکر و اندام معشوق است که نه تنها از جاذبه های شعر اوست بلکه هنر او را در عرصه ی توصیف، تصویرگری و زیبایی نمایان می سازد.

نگارنده ، این پژوهش را بر اساس دیوان مجد همگر تصحیح احمد کرمی، تهیه وتنظیم و تلاش نموده است به تناسب شمایل، معشوق را به ترتیب حروف الفبا در شعر مجد همگر مورد بررسی قرار دهد.

جمال از دیدگاه بزرگان

زیبایی لطیفترین و بزرگترین ارمغان هستی و خداوند است و در میان ملل مختلف معانی و معیارهای گوناگونی دارد. این معیارها با توجه به فرهنگ حاکم بر جوامع و روحیات مردم ویژگیهای منحصربهفردی دارد و حتی در میان یک ملّت با دور تاریخ و تطور زمان دستخوش تحولات چشمگیر و حتی متّضاد میگردد. کانت لذّت را زیبایی میداند. از نظر او لذّت با زیبایی ارتباط مستقیمی دارد؛ انسان بهطور طبیعی، از زیبایی لذّت میبرد. سعدی همانند کانت، به فراگیری زیبایی معتقد است، هرکس به اندازه بصیرت و فهمی که دارد، میتواند آن را کشف کند. (صیاد کوه، ۱۳۸۶: ۵۳)

حساسیت انسانهای بصیر و با دانش و ظریفی چون سعدی در برابر مظاهر و جلوههای جمال دوچندان است. هگل در تعریف خود از زیبایی «تناسب» را محور قرار داده است. ارسطو هم که یکی از قدیمیترین صاحبنظران است، تناسب را ملاک زیبایی قرار میدهد و همچنین شرط جمال را داشتن حد و اندازه معین میپندارد. ویل دورانت در این مورد میگوید: «پاسخ ارسطو به مسئله زیبایی، پاسخ نمونه یونانی است. زیبایی عبارت است از هماهنگی و تناسب و نظم آلی اجزای در کل به هم پیوسته. » (زریاب خویی، ۱۳۸۴: ۲۱۸)

زیباییشناسی از نظر مجد

نگریستن به زیباییها یکی از مهمترین وسایلی است که دل مجد و انسانهای هم فکر او را نسبت به آفریننده یقین بیشتری میبخشد و درواقع، آنها با واسطه به خدا مینگرند. موضوع شعر هر شاعری آن چیزی است که درباره آن ساده، محسوس و پرشور سخن بگوید.

از دیگر ویژگیهای زیبایی در دیدگاه زیباییشناسی مجد، حیرتآوری و زبانبندی زیبایی است که بیگمان نتیجه معرفت است؛ چون فردبصیر و عارف در پشت این زیباییهای ظاهری، معیارهای دیگری مییابد که او را بیشتر به خود مشغول میکند. مثل:

بیا کز جان ودل به درخوری تو

به قد سروی به بر نسرین به رخ گل

اگر نوری چرا از دیده دوری

مرا جانی که در جسمم نهانی

چومن سوزانم از هجر و گدازان

من خاکی نیم درخورد تو لیک

بهشتت کو اگر حور بهشتی

بیا کز زندگانی خوشتری تو

مگر باغ وبهاری دیگری تو

وگر ناری چرا جان پروری تو

مرا چشمی که درمن ننگری تو

چه سودم زانکه شمع وشکری تو

مرا چون جان شیرین درخوری تو

مقامت کو اگر هستی پری تو…

(مجد، ۱۳۷۵: ۴۵۹)

بیان معیارهای زیبایی در اشعار مجدهمگر

ابرو

ابروی زیبای یار همواره سیاه، کمانی، بلند و گاه، وسمه کشیده است و معمولاً نسبت به عاشق حالت اخم کرده دارد. از ویژگیهای آن کمانی، هلالی و محرابی شکل بودن است.

ابرو در شعر و ادب فارسی و به ویژه در دیوان مجد همگر، جایگاه ویژه ای دارد. معمولاً زیبایی های معشوق با اصطلاحات نظامی بیان می شود. چنان که ابرو کمان ونگاه تیر و زلف کمند است. در زیبایی شناسی قدیم ابروی پیوسته به هم یکی از نشانه های زیبایی بوده است وشاعران در این زمینه بسیار سخن رانده اند:

شاعر خم ابروی یار را به طاق تشبیه کرده است:

در عشق طاق ابروی آن جفت نرگست یک دل به من نمای که از صبر طاق نیست

(مجد: ۴۰۴)

شاعر در بیت زیر ابروی خمیده را به کمان تشبیه کرده است:

تا کمان تو بود ابرو و تیرت مژگان دلم از تیر غم آکنده چو ترکش باشد

(همان: ۴۱۸)

کمان ابرویت بر زه است و می ترسم که تیر غمزه در آن جا به قصد جان داری

(همان: ۴۸۰)

از چشم شوخ وابروی جادوی با کمانی وز زلف دزد هند ودلبند با کمندی

(همان: ۳۸۵)

مرا به یاری ابروت تیر زد چشمت هر آینه نتوان تیر درکمان انداخت

(همان: ۲۰۸)

شاعر در بیت زیر با رنگین کمان (قوس قزح) وابروی یار به لحاظ تشابه در شکل بازی کرده است:

ابروست یا قوس قزح یا عنبر تر بر قمر

چشم است یا تیر قدر یا غمزه جادوست آن

(همان: ۴۵۶)

مجد همگر نماز خواندن در دو محراب جایز نمی داند به جز ابروی محرابی یار:

نماز ار نیست جایز بر دو محراب چرا من رو در ابروی تو دارم

(همان: ۴۵۲)

پیکر/اندام

معشوق زیبای مطلق است و چهار چیز معشوق باید سفید باشد: دندان، بدن، سفیده چشم وناخن. اندامئ معشوق همچون سیم ونقره سفیداست واز این رو بدن معشوق را سیمین گفته اند. (شمیسا، ۱۳۷۸: ۴۷)

در ادبیات سنتی ما همواره معشوق سیم تن و سیم ساق بوده است. سیم تن بودن معشوق در موارد زیادی همراه با سرو قد بودن به کار رفته است.

معشوق اندام زیبایی دارد. مجد زیبایهای اندام معشوق را جزء به جزء برمیشمرد و در پایان هم بهطور کلی اندام معشوق را زیبا و نازک میپندارد و در یک کلام برای او حسن اندام قائل است.

کجاست آن صنم سرو قد سیم اندام کجاست آن بت خورشید روی ماه غلام

(مجد: ۲۶۶)

شاعر بر وپهلوی یار را به سیم خام تشبیه کرده است:

آن لب است یا شکر یا شهد یا آب حیات

آن بر است آن یا سمن یا یاسمین یا سیم خام

(همان: ۴۵۱)

چشم

چشم نیز در شعر وادب فارسی از ویژگی هایی برخوردار است که کمتر عضوی از دید جمال آرایی می تواند با آن مقابله و برابری نماید. در نظر تیز بین و زیبا پسند مجد، نرگس همه شیوه های مستی را از چشم محبوب به وام می گیرد. مجد هم چشم مست و میگون را می ستاید و هم چشم مخمور وبیمار را، هم چشم فتان وآهوانه وشیرگیر را می پسندد وهم چشم پرنیرنگ ودلفریب را.

درمیان اعضای چهره، عالی ترین و مهّم ترین عضو چشم است و به همین دلیل آخرین مرحله از مراحل نظر نیز لحظه ای است که چشم عاشق به چشم معشوق می افتد. چشم معشوق در حکمت معنوی شعر فارسی متضمّن عمیق ترین معانی و نکاتی است که شعرا درباره ی صفات معشوق از یک سو و حالات عاشق از سوی دیگر بیان کرده اند.

در ادبیات کلاسیک چشمها همه به رنگ سیاهاند؛ زیرا همانطور که قبلاً گفته شد، غزلسرایی سنت غالب این دوره است و اقتدار و جبر سنت باعث میشده است که شاعر از همان دریچهای به معشوق خود بنگرد که پیشینان نگریستهاند و اغلب توصیفات برگرفته از دیگر شاعران یا توصیف کنیزکان زیباروی درباری است؛ چراکه عرف جامعه به شاعر این اجازه را نمیدهد که به توصیف همسر یا معشوق خاص خود بپردازد. در شعر و نثر فارسی برای چشم معشوق ویژگیهایی از قبیل فتان بودن، سحار بودن، جادوفریبی، خوابآلودگی، سرمهکشیدگی و تشبیهاتی چون بادام چشم، نرگس چشم و آهوچشمی را برشمردهاند.

تشبیه چشم به نرگس در ادب فارسی سابقه طولانی دارد و شاعر چشم یار را به نرگس تشبیه کرده است:

نرگس و لاله به هم گرچه به غایت خوبند هم بدان خوبی چشم تو ورخسار تو نیست

(مجد: ۴۰۳۱)

تو را به ماه درخشنده نسبتی نکنم که ماه را رخ گلگون وچشم شهلا نیست

(همان: ۲۱۱)

چشم شوخ مورد نظر شاعران است وعاشقان را می کشد:

دل شهید مرا تیغ وتیر ایشان کشت به تیغ خشم رقیب وبه تیر چشم حبیب

(همان: ۱۸۱)

چشم آهو وشش به مخموری رنگ از خون شیر نر ریزد

(همان: ۴۳۶)

مرا به یاری ابروت تیر زد چشمت هر آینه نتوان تیر درکمان انداخت

(همان: ۲۰۸)

جایگاه چشم معشوق بسیار والا وارجمند است وحتی از چشم حور بالاتر است:

با خیال چشم تو رضوان که چشم جنّت است حور در چشمش نیاید چشمه کوثر ندید

(همان: ۴۲۰)

چشم معشوق ساحر است

از چشم شوخ و ابروی جادوی با کمانی وز زلف دزد هند ودلبند با کمندی

(همان: ۳۸۵)

خال

نقطه ی سیاه یا لکه ای که روی پوست بدن یا چیزی دیگر ظاهر شود جمع آن خیلان است. (معین، ذیل خال)در آثار شاعران و نویسندگان پارسی گو بسیار آمده و توجّهی خاص بدان شده است. خال اصطلاح عرفانی است وعبارت است از نقطه وحدت حقیقی و در اصطلاح صوفیان، اشارت به نقطه وحدت است که مبدا ومنتهای کثرت است و خال به واسطه ی سیاهی، مشابه به هویّت غیب است که از ادراک و شعور و محتجب و مخفی است و خال از روی لغت نقطه سیاه است که بر روی باشد، از این جهت آن را هندو گویند و از روی اصطلاح، اشارت است به نقطه وحدت، زیرا که نقطه خال، به سبب ظلمت یا نقطه ی ذات که مقام انتفای شعور و ظهور و ادراک است، مناسبت دارد، چه بی شعوری و عدم ظهور و ادراک، تعبیر به ظلمت می گردد، بدان که محب ملهوف مغلوب الحال را به اندک نسبتی با قدری مشابهتی تسلی خاطر می شود و خال سیاه، عالم وحدت و عالم اجسام را گویند. (ختمی لاهوری، ۱۳۷۶، ج۱: ۱۷)

در آثار ادبی گذشته، معشوق زیبا دارای خالی سیاه است که بر رخسار سفید او خودنمایی میکند و این خال بهسان دامی برای عاشق است.

نه در تنش ز زحمت کسره است هیچ رنج نه بر رخش زمنت نقطه است هیچ خال

(مجد: ۲۹۳)

قد وخدّ وخط وخال البانش فتنه ی ماست زجان ودل دلم این فتنه دوست تر دارد

(همان: ۲۳۸)

خط

خط یا خط سبز یا خط زنگاری، کنایه از موهای تازه دمیده برصورت. (دهخدا: ذیل خط)

داشتن خط سبز، یکی از ویژگیهایی است که مجد برای معشوق زیبا میآورد، و این خط معمولاً همراه با خال است.

شاعر خط را همچون حضرت خضر تشبیه کرده که بر چشمه آب حیات (دهان یار) جای گرفته است.

گرخط تو خضر نیست از چه سبب چون خضر آبخور خویش را چشمه حیوان گرفت

(مجد: ۴۰۵)

شاعر سیاهی خط را به خسوف تشبیه کرده:

روی تو شد در کمال ماه شب چارده لیک خسوف خطت در مه تابان گرفت

(همان: ۴۰۶)

شاعر علت روییدن خط بر چهره ی یار را به خاطر ریزش اشک بر صورت می‌داند و می‌گوید:

گفت کاین سبزه ی خطم زچه پیدا شد زود گفتم از تربیت اشک چو باران من است

(همان: ۱۸۹)

گر شاهدی خطت بینند بر بناگوش واحسرتای عاشق از هر کران برآید

(همان: ۴۲۲)

از مهر سبزه ی خط دلجوی او دلم با آن که داشت مهر گیا شد گیاه دوست

گر برنخورد چشم من از سبزه ی خطش یارب که برخوراد ز روی چو ماه دوست

(همان: ۲۰۱)

شاعر روییدن موی های نورسته بر لب یار را به حضرت خضر در کنار چشمه آب حیات تشبیه نموده است:

جانم فدای آن خط سبزت که چون خضر خوش بر کنار چشمه ی حیوان نشسته است

(همان: ۲۰۲)

شاعر روییدن موی های نورسته بر لب یار را به مشک تشبیه نموده است:

هندوی آن خط و رخ خوبم که گوییا گردی زمشک بر گل خندان نشسته است

(همان: ۲۰۲)

خوشبویی

یکی از صفتهای خوب معشوق خوب، خوشبویی است. یار همواره سمن بو و عنبر بوست و از او بوی مشکین متصاعد میشود. مجد زلف، ابرو و زنخدان معشوق خود را عنبرین می داند:

سوگند می خورم به نسیم ریاض خلد یعنی به نکهت سر زلف معنبرت

(مجد: ۱۹۲)

به بوسه‌ای دل مسکین من بخر زان پیش که گویی سیم زنخدانت عنبرین گردد

(همان: ۴۲۰)

ابروست یا قوس قزح یا عنبر تر بر قمر چشم است یا تیر قدر یا غمزه جادوست آن

(همان: ۴۵۶)

یارب آن روی است یا صبح است یا ماه تمام

یارب آن زلف است یا شام است یا از مشک دام

(همان: ۴۵۱)

دندان

از دیگر ویژگیهای معشوق داشتن دندانهای زیبا و براق و درخشنده است که به دُر، لؤلؤ و مرجان تشبیه شدهاست، در سنت شعری شاعران دندان را به اعتبار سفید بودن به درّ و مروارید تشبیه می کنند.

مجد در بیت زیر دندان یار را به مروارید سفید تشبیه نموده است:

هرآن که رسته ی دندان چون درّ تو گزید زجزع دامن پر لعل های کانی یافت

(مجد: ۴۰۹)

ورتو صورت بسته ای کز عکس دندان ولبت

چشم من پر لعل ناب ودرّ مکنون نیست هست

(همان: ۴۰۰)

دندان سین ودیده ی عین است وزلف دال دردیده‌ها چو صورت محبوب در خیال

(همان: ۲۹۳)

شاعر دندان یار را به رشته ی پروین تشبیه نموده است:

درآوردی به دهن آب عقد پروین را

بدان دو رسته ی دندان که در دهان داری (همان: ۴۸۰)

عقیق در بیت ذیل استعاره از دندان می باشد:

به چشم من چو درآمد عقیق تو پس از آن حقیقتم که بیفتاد لعل ناب از چشم

(همان: ۵۰۴)

دهان

مجد برای دهان معشوق ویژگیهای زیادی برشمرده است؛ازجمله: شیرین دهانی، خوشبویی دهان، شکر افشانی، مستی، خندانی و بانمکی و تشبیهاتی چون دهان غنچهای، میگونی، پسته دهان و… . حتی او پا را فراتر نهاده و دهان یار را از جهت زندگی بخشی و سرچشمه فیض بودن به چشمه کوثر تشبیه کرده است.

ترک من کان دهنش پسته ی خندان من است

در شکر خنده لبش تنگ به دندان من است (مجد: ۱۸۸)

درآوردی به دهن آب عقد پروین را بدان دو رسته ی دندان که در دهان داری

(همان: ۴۸۰)

گرلعل در آن لؤلؤ شهوار نگیری روی از مژه‌ام لؤلؤ شهوار نگیرد

(همان: ۲۱۸)

روی

جلوه های چهره در شعر مجد همگر بسیار فراوان، عجیب و استثنایی است شمایل معشوق و لطافت رخسار او به درجه ای است که از رخش داغی بر دل مشاهده می باشد.

مشاهده ی ماه رخسار معشوق ، کمال نظر است و این به دلیل برتری اعضای روی معشوق از اعضای دیگر اوست. خد وخال ولب و پیشانی و چشم وابرو عالی ترین و شریف ترین اعضای بدن است و دیدن آن‌ها نیز عاشق را به کمال معرفت می رساند. به همین دلیل است که شاعرانی که درعشق سخن گفته‌اند بیش از هر قسمت دیگر از بدن معشوق به چهره او و اجزای آن توجّه کرده اند.

به عقیده ی متفکّران، هر چند انسان خاک نشین، در تخته بند سراچه ترکیب شده است، ولی گه گاه با مشاهده لطافت‌ها و زیبایی ها، مرغ بی قرار روحش میل وطن می کند. شاید سبب این که دیدگاه های افلاطون به گستردگی در آثار عرفا و فلاسفه مشرق زمین انعکاس یافته و مطرح گردیده است. همین باشد که وی با جانی روشن و روانی آگاه، انسان را از خلوت نشین بزم حضرت حق می داند و ضمن این که در دام غربت اسیر شده با مرکب عشق در طلب اشراق یعنی روح پی برده و بی حجاب دیده است. سپس در این دنیا، حقیقت زیبایی و حسن مطلق، یعنی خیر را پی برده و بی حجاب دیده است. سپس در این دنیا حسن مجازی و ظاهری را می بیند، از آن زیبایی مطلق که پیش از این درک نموده، یاد می کند، غم هجران به او دست می دهد و هوای عشق او را بر می دارد ، فریفته ی جمال می شود و مانند مرغی که در قفس است، می خواهد به سوی او پرواز کند و عواطف و عوالم محبت، همه همان شوق لقای حق است، به اعتقاد افلاطون حسن و زیبایی چهره سلسله جنبان عشق است. (فروغی، ۱۳۸۰ج۱: ۲۱۴)

اگردل، برده ی صورت زیبا می شود در حقیقت به نیاز طبیعی خود پاسخ داده است در زمینه ی حسن و زیبایی چهره و رخسار که باعث جذابیت و عاشق شدن می شود شاعران و نویسندگان زیادی به این امر پرداخته اند.

معشوق همواره سرخرو است. مجد برای بیان این ویژگی صورت معشوق را از نظر قرمزی به لاله و آتش همانند کرده است. چهره معشوق در درخشندگی مثل آتش است و درخشش چهره او باعث سوزش وجود عاشق میشود:

به رنگ لاله برآید رخ تو با دل من زخون دیده دهد آب گلستان تو را

(مجد: ۱۷۱)

نرگس ولاله به هم گرچه به غایت خوبند هم بدان خوبی چشم تو ورخسار تو نیست

(همان: ۴۰۳۱)

بلبل به گلستان بخروشد چو دل من وز آرزوی آن رخ گلرنگ بنالد

(همان: ۴۲۷)

مجد رخ یار را در زیبایی به ماه وستاره مشتری تشبیه کرده است ؛رخی که همه طالب وخریدار آن می باشند.

تا به خوبی چو مه و مشتری آمد رویت کیست آن کو به دل وروح خریدار تو نیست

(همان: ۴۰۲۱)

به دو چشم تو که در ماه نظاره نکنم تا نظر گاه من آن عارض مهوش باشد

(همان: ۴۱۸)

شاعر صورت زیبای یار را به گل سرخ وخط های روی صورت را به سبزه تشبیه نموده ومی گوید همان طوری که سبزه‌ها در اطراف گل سرخ زیبا هستند، موهای نورسته در کنار چهره ی سرخ رنگ یار هم زیبا می باشند:

سبزه پیرامن گل گرچه لطیف است ولیک چون خط سبز تو بر روی چو گلنار تو نیست

(همان: ۴۰۳)

مجد در این بیت ابتدا چهره ی یار را به ماه وسپس موهای نورسته صورت را به خسوف همانند کرده:

روی تو شد در کمال ماه شب چارده لیک خسوف خطت در مه تابان گرفت

(همان: ۴۰۶)

تو را به ماه درخشنده نسبتی نکنم که ماه را رخ گلگون وچشم شهلا نیست

(همان: ۲۱۱)

رویت به طنز هر شب چون بر قمر بخندد احسنت ماه وپروین از آسمان بر آید

(همان: ۴۲۲)

رخش که ماه سخنگو است کی کنم صفتش که نور مشتری وطلعت قمر دارد

(همان: ۲۳۷)

مجد علت بی خوابی وبی تابی خود را به خاطر دوری از روی خورشیدگون یار می داند:

تا دورم از جمال ورخ روح پرورت بی خواب وبی خورم زغم روی چون خورت

(همان: ۱۹۱)

شاعر در ابیات ذیل چهره ی زیبای یار را به حور، آیینه، شمع، صبح وبهار تشبیه کرده است:

تشبیه رویت با حور کردم او خود کدام است تو خود کدامی

(همان: ۲۵۹)

رخسار توست آینه ی جان عاشقان زنگی است خط که بر طرف آن نشسته است

(همان: ۲۰۲)

گر پیش شمع روی تو ره باشدم شبی پروانه وار جان بسپارم برابرت

(همان: ۱۹۱)

نی نه صبح است ونه شام آن رخ زیبا وزلف روی وزلف او کدام و صبح وشام آخر کدام

(همان: ۴۵۱)

صبح از غم رخ تو گریبان دریده ای شب پیش تار زلف تو گیسو گشاده ای

(همان: ۴۶۴)

یارب آن روی است یا صبح است یا ماه تمام

یارب آن زلف است یا شام است یا از مشک دام (همان: ۴۵۱)

آن روی چون بهارت رشک نگار چینی جانم زمهر رویت شد لحظه درد چینی

(همان: ۴۶۹)

رخ تو باغ بهار است که نوباوه ی او پیش بزم ملک ملک پناه آوردی

(همان: ۴۷۲)

زلف

درباره ی ریشه لغوی «زلف» نظرات متفاوتی بیان شده است. زلف از ریشه زبان های ایرانی بوده و در اوستایی به صورت zafranبه کار می رفته است، این کلمه سپس به اشکال گوناگون زفرین، زوفرین، زورفرین و زلفین رواج یافته است. زرفین یا زلفین حلقه ای بوده است که بر چهار چوب در نصب می کرده‌اند و زنجیر در را بر آن می افکندند. (خلف تبریزی، ۱۳۷۹: ذیل زلف)

عده ای برآنند که زلف لفظی است عربی و به معنی پاره شب، چنان که در آیه ۱۱۴سوره ی هود آمده است:

«وَ اَقِم الصَلوه طَرفِی النَهار وَزُلفا مِنَ اللَیل… »به نظر می رسد عده ای از شاعران، زلف را در اشعار خود با نظر به همین معنا به ویژه با تأثیر از قرآن کریم به کار برده‌اند وگویا به مناسبت همین معناست که تعدادی از شاعران، زلف را به صورت«زلفین» به صورت تثنیه به کار برده‌اند و مراد آنان از زلفین دو طرف موی معشوق است که همچون شب سیاه اند..

زلف در کنار کاربرد حقیقی ولغوی آن در زبان و ادب فارسی دارای کاربرد مجازی و رمزی نیز است. معنای حقیقی و لغوی آن همان موی وگیسوی سر است. کاربرد لغوی وحقیقی زلف به مراتب کمتر از کاربرد مجازی و رمزی آن است. معنای رمزی و مجازی زلف در دو بخش عاشقانه و عارفانه قابل طرح و بررسی است. زلف را در این معنا یا باید از ملازمات معشوق مجازی دانست و یا از ملازمات معشوق حقیقی. اما چون از نظر وجود و جوهر یک نوع عشق بیشتر وجود ندارد و آن عشق حقیقی است و عشق مجازی نیز از سنخ عشق حقیقی است. به همین دلیل می توان تقریباً تمامی ویژگیها و صفات عشق مجازی را در عشق حقیقی نیز یافت و نیز از همین جهت است که دو گونه برداشت (مجازی وحقیقی) همزمان از چنین اصطلاحات رمزی، قابل استنباط است، این امر ناشی از وحدت وجودی عشق حقیقی و مجازی است.

صفاتی که اکثر شاعران ایرانی برای موی زیبا برشمردهاند، بلند، سیاه، خوشبو، طره عنبرافشان، موی آشفته و پریشان، گیسوی تابدار و تشبیهاتی مثل زلف هندو، چین زلف، زلف مشکین و… است.

در نظر مجد همگر که جمعیت خاطر از زلف پریشان دارد هم زلف آشفته و پریشان دلکش است هم زلف آراسته وعنبر افشان ودر شگردهای او زلف هم گره گیر است وهم گره گشای.

تا پریشانی زلف تو بدیده است دلم دل مانند دل من به پریشانی نیست

(مجد: ۴۰۷)

به یاد زلف پریشان او مرا در چشم خیال تیره ی آشفته ماند وخواب مهیب

(همان: ۱۸۲)

جولان زلف در شعر مجد همراه با ترکیبات وتوصیفات زیر همراه است:

دست صبا بر رخت زلف چو چوگانت زد

گوی زنخدانت را در خم چوگان گرفت (همان: ۴۰۵)

شاعران عارف زلف یار را همچون کمدی تصویر نموده‌اند که درتمامی مراتب افکنده شده و همچون دامی درتمامی مراتب پهن گشته است. دلبستگی وگرفتاری فطری کثرت در دام و رسن احدیّت موجب شده است این گرفتاری و اسارت نه مایه ی دلتنگی بلکه مایه ی قرار و خشنودی آن کثرات است. بنابر این کمند زلف برای عاشقان و سالکان به منزله ی وسیله ی نجات از وادیهای بی قراری و حیرت و سبب پیوستن به دریای قرار و سکون است.

در اشعار مجد همگر واژه زلف ومترادف های آن کاربرد فراوان یافته است. او با هنرمندی ویژه ای دست همه واژه‌ها را در گردن هم انداخته و چون زلف، بافته و پای آن‌ها را در هم پیچیده و آن‌ها را در به گزینی و پیوند واژگان به حمایت از یک دیگر وا داشته است:

معشوق موهایش را می بافته است و چون پیچ پیچ و بلند بوده است به کمند تشبیه شده است که خلاصی از آن ممکن نیست. طره و زلف یار همچون دزدی است که مرد پهلوان را زمین می زند:

از چشم شوخ و ابروی جادوی با کمانی وز زلف دزد هند ودلبند با کمندی

(مجد: ۳۸۵)

شاعر آشفتگی خود را به خاطر پریشانی زلف یار می داند:

تا سر زلف تو شوریده وسرکش باشد کار من چون سر زلف تو مشوّش باشد

(همان: ۴۱۸)

زلف از نظر خمیدگی در شبکه ی خیالی مجد نقش خاصی یافته است وهمچون دال وچوگان به نظر می رسد:

دندان سین و دیده ی عین است وزلف دال دردیده‌ها چو صورت محبوب در خیال

(همان: ۲۹۳)

دست صبا بر رخت زلف چو چوگانت زد گوی زنخدانت را در خم چوگان گرفت

(همان: ۴۰۵)

در ابیات ذیل، زلف را از نظر سیاهی به شب وروی را از نظر روشنی به روز وصبح تشبیه کرده است:

نی نه صبح است ونه شام آن رخ زیبا وزلف روی وزلف او کدام و صبح وشام آخر کدام (همان: ۴۵۱)

صبح از غم رخ تو گریبان دریده ای شب پیش تار زلف تو گیسو گشاده ای

(همان: ۴۶۴)

زنخدان

در گذشته یار زیبا دارای زنخدان بوده و داشتن زنخدان از ویژگی مثبت معشوق محسوب میشده است و از آن به عناوینی چون سیب زنخدان، چاه زنخدان و بِه زنخدان یاد شده است.

شادروان علی اکبر دهخدا در لغت نامه ذیل واژه زنخدان با نقل شواهدی معتقد است که گویا زنخدان با زنخ فرق دارد و به معنی فک یا فک اسفل است. (دهخدا، ذیل زنخدان)

شاعر زلف را به چوگان و زنخدان را به گوی تشبیه کرده است.

دست صبا بر رخت زلف چو چوگانت زد گوی زنخدانت را در خم چوگان گرفت (مجد: ۴۰۵)

مجد، زنخدان سفید یار را به نقره تشبیه کرده است:

به بوسه ای دل مسکین من بخر زان پیش که گویی سیم زنخدانت عنبرین گردد (همان: ۴۲۰)

قد

در سنت شعری و عرف عام و نظم و نثر فارسی آنچه رایج است این است که قد باید بلند و کشیده باشد. بنابراین، در اکثر قریب به اتّفاق موارد، قد معشوق به سرو تشبیه میشود و دلیل آن نشان دادن شکوه و تمامیت معشوق است. البتّه مجد در لابلای اشعارش در جاهایی قد معشوق را علاوه بر سرو، به صنوبر و شاخ طوبی هم تشبیه میکند

قد سرو درشعر مجدهمگر از جایگاه بلندی برخورداراست، چنان که بالیدن سرو را همچون بالیدن قد یار دانسته است:

به شکل سرو ببالد قد تو تا چشمم گلاب تازه دهد شاخ خیزران تو را

(مجد: ۱۷۰)

کجاست آن صنم سرو قد سیم اندام کجاست آن بت خورشید روی ماه غلام

(همان: ۲۶۶)

به قد سروی به سر نسرین به رخ گل مگر باغ وبهاری دیگری تو

(همان: ۴۵۹)

قدش که جان روان است چون روا دارم که گویمش صفت سرو غاتفر دارد

(همان: ۲۳۷)

شاعر قد معشوق خود را به شمشاد تشبیه نموده است ولی قد معشوق را راست قامت تر وزیبا تر از شمشاد دانسته است:

نشنیدیم که در باغ جهان شمشادی راست چون قد لطیفت به دل آرایی هست

(همان: ۴۰۲۱)

شاعر در این بیت با استفاده از آرایه حسن تعلیل علت حرکت سرو را به خاطر راه رفتن معشوق می داند:

سرو میان چمن می کند آغاز رقص تا قد تو شیوه ی سرو خرامان گرفت

(همان: ۴۰۶)

مجد راستی قامت یار را به صنوبر تشبیه کرده:

سوگند می‌خورم به خدنگ ونهال سرو یعنی به راستی قد همچون صنوبرت

(همان: ۱۹۲)

شاعر صفت چست خیزی وخوشخرامی را برای قد آورده است به گونه ای که باعث حیرت عقل گردیده است:

از لطف قدت حیران شود عقل زآن چست خیزی زآن خوشخرامی

(همان: ۴۶۱)

کمر (میان)

شاعران پارسی گوی از دیرباز تاکنون کمرباریک را زیبا شمردهاند.

کمرت شبی بجستم تو در آن میانه گفتی کمر از کسی چه جویی که خود او میان ندارد (مجد: ۴۲۸)

میان ندیده تو را نیشکرچرا در توست میان پرستیش آن شکرّین میان تو را

(همان: ۱۷۰)

کمرت گرچه بسی در هوای تو پیچد هراینه نتوان تیر درکمان انداخت

(همان: ۲۰۸)

دهان ندارد وگویند کو سخن گوید میان ندارد و دیدند کو کمر دارد

(همان: ۲۳۷)

لب

در ادبیات سنتی ما برای معشوق، لب زیبا، سرخ و کوچک را به تصویر کشیدهاند و اشاره به شیرینی و جانبخشی آن نیز کردهاند. از دیگر ویژگیهایی که برای لب معشوق برشمردهاند، میتوان به نوشین بودن، ضحاک بودن و آب حیوان بودن اشاره کرد. همچنین زیبایی، سرخی و ارزشمندی آن را مدنظر داشتهاند و از این رو لب را به لعل و یاقوت تشبیه کردهاند.

لب جانبخش یار در شعر مجد آب حیات است که باعث طول عمر می گردد:

از جام لبت ما را بنواز به یک جرعه کآخر زنصیب ما در وی قدری مانده است (مجد: ۴۰۴)

کسی که بر لب لعل تو کامرانی یافت چو خضر تا به ابد عمر جاودانی یافت

(همان: ۴۰۹)

هرزمانم زلب خویش حیاتی بخشد شد حقیقت که لبش چشمه حیوان من است

(همان: ۱۸۹)

مجد لب یار را یک به عقیق سرخ رنگ تشبیه کرده وقطره اشک بر روی لب را به شبنمی تشبیه کرده که بر روی عناب افتاده است:

برآن لب چو عقیقش بماند باقی اشک چو قطره قطره ی شبنم نشسته بر عناب

(همان: ۱۷۳)

لب یار در جان بخشی چشمه ی خضر (آب حیات) است:

لب تو چشمه ی خضر است چند خواهی داد به وعده وعده خویش عشوه سراب مرا

(همان: ۳۹۹)

معشوق گر دهان باز کند چون لبهای شیرین دارد حرفهای شیرین می زند و به این دلیل است که شاعر چهره معشوقش را به ماه تشبیه نمی کند:

ماه را با رخ خوب تو برابر نکنم زآن که مه را شکر افشانی گفتار تو نیست (همان: ۴۰۳)

شاعر لب یار را دست نیافتنی می داند همان طور که اسکندر موفق به نوشیدن آب حیات نشد او هم نمی تواند به لب یار برسد.

لبش مجوی که کام سکندر است و چو زو نیافت کام سکندر تو چون توانی یافت

(همان: ۴۱۰)

لب یار از نظر سرخی همچون لعل می باشد:

به چشم من چو درآمد عقیق تو پس از آن حقیقتم که بیفتاد لعل ناب از چشم

(همان: ۵۰۴)

ورتو صورت بسته ای کز عکس دندان ولبت چشم من پر لعل ناب ودرّ مکنون نیست هست (همان: ۴۰۰)

معشوق اگر دهان باز کند چون لبهای شیرین دارد، حرفهایش شیرین است:

پیش شیرین لب تو گر پسر همگر مرد او در این راه به از خسرو فرهاد نبود (همان: ۴۳۳)

آن لب است یا شکر یا شهد یا آب حیات آن بر است آن یا سمن یا یاسمین یا سیم خام

(همان: ۴۵۱)

معین است که دارد لب تو طعم عسل که زخم نشتر زنبور در زبان دارد

(همان: ۴۸۰)

نه شکر گویم لبش را نه سمن خوانم برش کاین دو را با آن لب وبر نیست تشبیهی تمام

(همان: ۲۵۹)

درجام لبان چاشنی از قند فکندی تا لعل لبت تلخی گفتار نگیرد

(همان: ۲۱۸)

ناخن خضاب

در ادبیات سنتی داشتن سر انگشتان حنا بسته از زیباییهای معشوق است. شاعر سرانگشتان مخضوب یار را به دستان خونآلودی تشبیه میکند که عاشقانش را کشته و به آنها بیاعتناست و با دستان مخضوب به خود نمایی میپردازد.

کفش خضاب گرفت است از آن که چون گردون

بریخت خون دل من به کفّ خضیب (مجد: ۱۸۲)

ناز و غمزه

از دیگر ویژگیهای معشوق داشتن ناز و غمزه است. غمزه، ناز، دلبری، طنازی و کرشمه همواره مورد تأکید عاشقان بوده است.

آن ناز وغنج دلبری است یا شیوه ی حیلت گری است

یا نخوت طبع پری است یا نفرت آهوست آن (مجد: ۴۵۶)

کمان ابروی تو بر زه است ومی ترسم

که تیر غمزه در آنجا به قصد جان داری (همان: ۴۸۰)

نتیجه

ذائقه و سلیقه ایرانی برای هر یک از اعضا و اندام معشوق ویژگی خاصی را میپسندد و این مسئله از نظر زیباییشناسی بسیار حائز اهمیت است. عنصر ایرانی برای قد، چشم، زلف و… معیارهایی دارد و پسندهایی که توصیف آنها به خوبی در زبان فارسی آشکار است. شعر فارسی به ویژه نوع غنایی آن از نظر تصاویر معشوق و وصف شمایل او غنی است. مجد همگر که در قالبهای مختلف شعری ، استادی خویش را به اثبات رسانده است همانند دیگر شاعران فارسی گوی از حیث خلق تصاویر معشوق و وصف شمایل او سروده هایی دارد که از دل برخاسته و بر دل نشسته است.

مجد همگر از جمله غزل سرایانی است که خصوصیات جسمانی و اخلاقی معشوق را به زیبایی در شعرش ترسیم کرده و تصاویر زیبایی آفریده که در خور توجه فراوان است. در آثار مجد، بهویژه در غزلیات، نمادهایی که او برای زیبایی میآفریند متنوعاند؛ بهگونهای که کمتر غزلی را میتوان یافت که خالی از این نمادها باشد. نتیجه کار این است که از طریق همین نمادها میتوانیم دریابیم که به فرض در زمان مجد، قد، میبایست بلند و کشیده، موتافته و پریشان و عنبرین، صورت سفید و دارای خال سیاه، کمرباریک و لطیف، ناخن خضاب و… باشد و… .

در نهایت، از این طریق میتوانیم معیار کاملی از چهره یک فرد زیبا در زمان مجد به دیگران ارائه بدهیم و به این نتیجه برسیم که ذوقهای بشری از نظر تعیین معیارهای زیبایی در گذر ایام دستخوش تحولات و تغییرات اساسی میگردند که خود از تغییرات ریشهدار دیگری حکایت دارد.

دکترعلی محمدرضایی هفتادر

دکترغلامرضا هاتفی مجومرد

منابع و مآخذ

۱-تبریزی، محمد حسین ابن خلف تبریزی، (۱۳۷۹) برهان قاطع، به اهتمام محمد معین، تهران، امیرکبیر.

۲-ختمی لاهوری، عبدالرحمن (۱۳۷۶)شرح عرفانی غزلهای حافظ، به کوشش بهاءالدین خرمشاهی، تهران ، قطره.

۳- زرینکوب، عبدالحسین، (۱۳۷۹)، حدیث خوش سعدی، تهران، نشر سخن.

۴-شمیسا، سیروس، (۱۳۷۸) ، فرهنگ اشارات، ج۳، تهران، میترا.

۵-صیادکوه، اکبر، (۱۳۸۶)، مقدمهای بر نقد زیباشناسی سعدی، تهران، نشر روزگار.

۶-فروغی، محمد علی، (۱۳۸۰)سیرحکمت در اروپا، ج۱، تهران.

۷-معین، محمد (۱۳۸۲)، فرهنگ فارسی معین، کتابخانه ملی، تهران، سی گل.

۸-همگر، مجد، (۱۳۷۵)، دیوان اشعارمجد همگر، تهران ، انتشارات م

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.