حکومت آل بویه در دوران فنا خسرو بن حسن بن بویه ملقب به عضد الدوله



  حکومت آل بویه در دوران فنا خسرو بن حسن بن بویه ملقب به عضد الدوله

 

نویسنده: سمانه حجار پور خلج (۱)
منبع:راسخون

 

هنگامی که ابو على بن الیاس به خواسته ی سامانیان، بر کرمان مسلط شد، پس از مدتی به بیماری فلج دچار و زمینگیر گردید و پسرانش الیسع و سپس الیاس را جانشین خود قرار داد و برادر دیگرشان سلیمان را فرمان داد که به سرزمین اصلى‌شان‌ یعنی بلاد سغد بازگردد و اموالى را که در آن جا دارند به ضبط در آورد. قصد ابو علی آن بود که سلیمان را از الیسع دور دارد، زیرا میانشان اختلاف بسیار بود. ابو على بن الیاس در سال سیصد و پنجاه و شش هجری، وفات یافت و ناحیه ی کرمان همه از آن الیسع گردید. عضد الدوله همواره مزاحم الیسع بود و به برخى از نواحی حکومتی او دست اندازى مى‌کرد. این امر عاقبت به دشمنى کشید و برخى از یاران عضد الدوله به نزد الیسع گریختند. عضد الدوله براى گوشمالی دادن الیسع به کرمان لشکر کشید و الیسع به ناچار زن و فرزند و اموال خود را برگرفته و به بخارا رفت. عضد الدوله به کرمان آمد و آن جا را تصرف نموده و به پسرش ابو الفوارس که بعدها حاکم عراق گردید و شرف الدوله لقب گرفت، به اقطاع داد. شرف الدوله نیز گورتکین بن جستان را به نیابت از خودش در کرمان نهاد و به فارس بازگشت. الیسع در بخارا، به نکوهش سامانیان پرداخت چرا که به یارى او نیامده بودند. آنان نیز او را از بخارا به خوارزم تبعید کردند. الیسع در خوارزم به بیماری چشم دچار شد و مدتی پس از آن، وفات یافت. پس از مرگ او بنى الیاس به کلی در کرمان از بین رفتند.
مدتی بعد، ابو سعید بلوچى و فرزندانش، متحد شده و در کرمان بر ضد عضد الدوله شورش نمودند. به دستور عضد الدوله، گورتکین بن جستان به همراه عابدین على، با شورشگران در نبرد شدند و آنان را پراکنده ساختند و جمع کثیرى از دلیرانشان را کشتند. سپس عابدین على، به تعقیب آنان پرداخت تا به هرمز رسید و آن جا را به تصرف در آورد و بر سراسر بلاد تیز و مکران استیلا یافت و هزار تن را اسیر کرد. وی طوایف همدست سلیمان بن ابو على بن الیاس را هم تحت انقیاد در آورد و آن بلاد آرامش یافت.
در سال سیصد و شصت و دو هجری، بلوچ ها، مجددا در کرمان، آشوب بر پا کردند و عضد الدوله علیه ایشان لشکر برد. بلوچان گریخته و به کوه ها و دره‌ها پناه بردند و مى‌پنداشتند که کسی به آنان دست نخواهد یافت ولی چون خود را در محاصره ی لشکریان عضد الدوله دیدند، روى به گریز نهادند. جمعى از جنگجویانشان به قتل رسیدند و زن و فرزندشان به اسارت افتادند و جز اندکى از ایشان رهایى نیافتند. سپس ایشان امان خواستند و عضد الدوله، آنان را، به صورت مزدور، به کشاورزی فرا خواند و بدین ترتیب، زمین ها آباد گردید.
واقعه ی استیلای عضد الدوله بر بغداد به این صورت بود که در آن ایام، عز الدوله بختیار پسر معز الدوله، بر بغداد حکومت می کرد. چون دولت او روى به گسترش نهاد، بر مبلغ عطاها و ارزاق سپاهیان افزوده شد و درآمد دولت تکافوى هزینه‌ها را نمى‌نمود و این امر سبب شورش لشکریان گردید. بختیار براى تأمین مخارج خویش، به موصل لشکر کشید ولى نتیجه ی چندانی نیافت. پس خود با جمعى از لشکریانش، روانه ی اهواز گردید تا شاید از آن جا چیزى حاصل کند. بختیار در این سفر سبکتکین را در بغداد به جاى خود نهاد. متولى امور اهواز، دو برابر اموال و هدایای معهود را تقدیم بختیار کرد اما بختیار دچار طمع گشته و مى‌خواست بهانه‌اى پیدا کند تا مبالغ گزافى از او مصادره نماید. در این احوال میان دو تن از غلامان که یکى ترک و یکى از دیلمان بود، نزاع در گرفت و کار به زد و خورد کشید و هر یک از قوم خود یارى خواست. ترکان و دیلمان بر اسب ها نشستند و بر روى یک دیگر شمشیر کشیدند و خون یکدیگر را بر زمین ریختند. بختیار برای آرامش بخشید ن به اوضاع و در پی درخواست دیلمان، سران ترک را احضار کرده و در بند کشید. ترکان به اطراف پراکنده شدند و یاران بختیار، اعلام کردند که ریختن خون ترکان مباح است. بختیار بدین وسیله بر اقطاع سبکتکین دست یافت و چنان توطئه کرد که به دروغ در بغداد شایعه کنند که بختیار مرده است و چون سبکتکین به مجلس عزاى او حاضر شد، دستگیرش نمایند. چون خبر مرگ بختیار در بغداد پیچید، سبکتکین به شک افتاد و متوجه شد که این خبر، حیله ای بیش نیست. سبکتکین و ترکان، دو روز سراى بختیار را در محاصره گرفتند و سپس آن را آتش زدند. آنگاه ابو اسحاق و ابو طاهر پسران معز الدوله را فرا خواندند و به واسط بردند و سبکتکین بر آن چه از بختیار باقى مانده بود، مستولى گردید. اهل سنت عراق، که دل خوشی از حکومت شیعی آل بویه نداشتند، به یارى سبکتکین برخاسته و دست به کشتار شیعیان زدند و محله ی کرخ را به آتش کشیدند و بلوای عظیمی به پا گردید. عز الدوله چون اوضاع را آشفته دید، از عمویش رکن الدوله و پسر عمویش عضد الدوله یارى طلبید. رکن الدوله سپاهى به سردارى ابو الفتح بن عمید روانه داشت و نیز پسر خود عضد الدوله را فرمان داد که به یارى پسر عمویش برود و به ابو الفتح بن عمید بپیوندد. عضد الدوله درنگ کرد، زیرا خود طمع در حکومت عراق بسته بود. سبکتکین با ترکان به واسط رفت و خلیفه الطائع لله و المطیع لله را با خود برد. بختیار در واسط، به مقابه با ترکان پرداخت ولی در همه حال پیروزى با ترکان بود. در گیر و دار این نبردها، المطیع لله و سبکتکین هر دو مردند و جنازه ی ایشان به بغداد منتقل شد و ترکان الپتکین را بر خود امیر ساختند. بختیار پى در پى رسولانى نزد عضد الدوله مى‌فرستاد و از او درخواست کمک می نمود تا این که ابو الفتح بن عمید، وزیر رکن الدوله، از اهواز با سپاهیان رى همراه عضد الدوله شد و اینان عزم واسط کردند. الپتکین و ترکان به بغداد بازگشتند. عضد الدوله نیز به بغداد وارد شد و به نبرد با ترکان پرداخت و در سال سیصد و شصت و چهار هجری، قوای آنان را درهم شکست و بسیارى از ایشان در نهر غرق شدند. عضد الدوله در سراى سلطنت بغداد جاى گرفت و خلیفه الطائع لله را از الپتکین و ترکان باز پس گرفت و خود را نامزد فرمانروایى عراق نمود. او پس از مدتی، بختیار و برادرانش را فراخواند و همه را به اسارت در آورد. سپس به لشکریان عز الدوله، وعده‌هاى نیکو داد و آنان آرامش یافتند. در این میان، مرزبان بن بختیار، ماجرای این وقایع را برای رکن الدوله نوشت و از عضد الدوله و ابو الفتح بن عمید شکایت کرد و رکن الدوله بسیار خشمگین گردید. عضد الدوله، ابو الفتح بن عمید را با نامه‌اى نزد پدرش فرستاد و از ناتوانى بختیار سخن گفت و نوشت که اگر چنین نکرده بود، سلطنت و خلافت هر دو از دست مى‌رفتند. او تضمین کرد که از خراج نواحی عراق، سى میلیون درهم در هر سال بفرستد و نیز از پدر خواست که بختیار را به رى فراخواند و گر نه او و برادران و متعلقاتش کشته خواهند شد. ابو الفتح بن عمید از بردن نامه ترسید و امتناع کرد و شخصی را مأمور این کار نمود. هنگامی که رکن الدوله نامه را خواند، بسیار خشمگین شد و پیک را همراه با نامه‌اى سراسر تهدید بازگردانید. آن گاه ابو الفتح بن عمید به فارس آمد و با شفاعت یارانش به حضور رکن الدوله رفت. ابو الفتح بن عمید تضمین کرد که عضد الدوله را به فارس بازگرداند و بختیار را از بند اسارت برهاند. آن گاه به نزد عضد الدوله رفت و او را از خشم پدرش آگاه نمود. عضد الدوله نیز، بختیار را از زندان آزاد کرد و به فرمانروایى‌ بغداد بازگردانید، بدان شرط که از جانب او سمت نیابت داشته باشد و به نام او خطبه بخواند و چون خود از اداره ی امور عاجز است، برادرش ابو اسحاق را سپهسالار گرداند. سپس عضد الدوله عازم فارس گردید.
پس از وفات معز الدوله، ابو الفرج بن العباس، امیر عمان، به بغداد آمد و شخصی نزد عضد الدوله فرستاد و از او خواست که عمان را به دیگرى واگذار کند. عضد الدوله نیز، امور آن سرزمین را بر عهده ی عمر بن نبهان الطائی نهاد و او به نام عضد الدوله دعوت کرد. پس از مدتی، سیاهان آن نواحی شورش کردند و عمر بن نبهان را به قتل رساندند. عضد الدوله، لشکرى به سردارى ابو حرب طغان، از کرمان به عمان فرستاد و این لشکر بر سیاهان ظفر یافت و طغان در سال سیصد و شصت و دو هجری، بر صحار مستولى شد.
دیر زمانی نگذشته بودکه خوارج عمان، به سرکردگی ورد بن زیاد خروج کردند و با حفص بن راشد از سران خود بیعت نمودند و صاحب قدرت و شوکت شدند. عضد الدوله، مطهر بن عبد الله را از راه دریا به نبرد با ایشان فرستاد. این لشکر، خوارج را منهزم نمود و امیرشان ورد بن زیاد و امامشان حفص گریختند و در دژی پناه گرفتند. از آن پس بلاد عمان و صحار، آرامش یافته و تحت تابعیت عضد الدوله در آمدند.
به هنگام حضور مطهر بن عبدالله در عمان و رفتن عضد الدوله به عراق، کرمان از لشکر خالی ماند و مردى از ناحیه ی جروم، یعنى گرمسیر کرمان، به نام طاهر ،طمع در تصرف کرمان بست و مردان جرومى را گرد آورده و لشکرى بسیج نمود. یکى از موالى ترک سامانیان به نام یوزتمر که از محمد بن ابراهیم بن سیمجور، سپهسالار خراسان رمیده بود و زمزمه ی عصیان داشت نیز به طاهر پیوست اما برخى از مردان ناحیه ی جروم بر یوزتمر شوریدند و اوضاع آشفته گردید. خبر این اغتشاش به حسین بن ابو على بن الیاس که در خراسان بود، رسید و به طمع تصرف کرمان، به سوی آن بلاد لشکر کشید. عضد الدوله به مطهر بن عبد الله که از کار عمان خلاصی یافته بود، فرمان داد که به کرمان برود. او نیز در سال سیصد و شصت و چهار هجری، راهى کرمان شد و در حوالى شهر بم، یوزتمر را شکست داد و شهر را در محاصره گرفت. مطهر، طاهر بن صمه را کشت و یوزتمر را در قلعه‌اى محبوس گردانید تا وفات یافت. آن گاه بر سر ابن الیاس لشکر کشید و در نزدیکی شهر جیرفت با او مصاف داد و اسیرش نمود. بدین ترتیب مطهر بن عبد الله، پیروزمندانه به کرمان بازگشت و کرمان مجددا تحت انقیاد عضد الدوله در آمد. پس از این پیروزی، رکن الدوله در سال سیصد و شصت و پنج هجری، بیمار شد و پسر خود عضد الدوله را به ولیعهدى خویش معرفی نمود و پسرانش را به اتحاد و همدلى و هم دوستى دعوت کرد و در محرم سال سیصد و شصت و شش هجری، وفات یافت و عضد الدوله پس از او به پادشاهى رسید.
عضد الدوله از ارتباط نزدیک ابو الفتح بن عمید و عز الدوله ناخرسند بود و می دانست که وی برای بختیار خبر می برد. برای همین پس از وفات رکن الدوله، به برادرش فخر الدوله که در رى بود نامه نوشت که ابو الفتح بن عمید را با همه ی زن و فرزند و اصحابش دستگیر و اموالش را ضبط کند و آثارش بزداید. بدین ترتیب، کار ابوالفتح به دست عضد الدوله خاتمه یافت.
در این زمان، عز الدوله، سران را به اتحاد علیه عضد الدوله بر مى‌انگیخت. چون این خبر به عضد الدوله رسید، به عزم تصرف عراق، راهی گردید و میان دو سپاه نبرد در گرفت. بعضى از سپاهیان بختیار به عضد الدوله پیوستند و بختیار منهزم شده به واسط عقب نشینی کرد. در میانه ی جنگ، مردم بصره دو دسته شدند: قبایل مضر به عضد الدوله گرویدند و قبایل ربیعه به بختیار. چون بختیار شکست خورد، مضریان شادمان شدند و به عضد الدوله نامه نوشتند و سپاهى به یارى‌اش گسیل داشتند و بر بصره مستولى گردیدند. عضد الدوله به بصره رفت و پس از صد و بیست سال اختلاف، میان قبایل ربیعه و مضر آشتى افکند. بختیار در واسط ماند و میان او و عضد الدوله، رسولان به آمد و شد پرداختند ولى عز الدوله در امضاى عقد صلح تردید می نمود ولی سرانجام تصمیمش را گرفته و به بغداد رفت. عضد الدوله در سال سیصد و شصت و هفت، نزد عز الدوله پیکی فرستاد و او را به اطاعت خود فرا خواند و به او گفت می تواند به هر جایی از عراق که خواست، برود و تضمین کرد که او را با مال و سلاح مساعدت خواهد کرد. بختیار این پیشنهاد را پذیرفت و از بغداد بیرون آمده و به سوى شام رفت. عضد الدوله از بصره وارد بغداد شد و به نام او خطبه خواندند. او فرمان داد هر روز سه بار بر در سراى او طبل بزنند و پیش از این، براى کسى چنین نکرده بودند.
هنگامی که بختیار در میانه ی راه شام به عکبرا رسید، حمدان بن ناصر الدوله بن حمدان، وى را وا داشت که به موصل برود و از رفتن به شام منصرف شود و این در حالی بود که عضد الدوله سفارش کرده بود که عز الدوله به موصل نرود. بختیار هشدار عضد الدوله را جدی نگرفته و راهی موصل گردید. چون به تکریت رسید، ابو تغلب رسولى نزد او فرستاد و وعده داد که به همراه او به بغداد رفته و با عضد الدوله جنگ خواهد کرد و ملک از دست رفته‌اش را باز خواهد گرفت. شرط این کار این است که بختیار، حمدان را اسیر کرده و به نزد او فرستد. عز الدوله نیز چنین کرد و ابو تغلب با ده هزار مرد جنگى به استقبال وی آمد و با او عازم عراق گردید. عضد الدوله در نواحى تکریت، به مقابله با لشکر ابوتغلب پرداخت و لشکر منهزم و بختیار اسیر گردید و ابو تغلب بن حمدان به موصل گریخت. عضد الدوله بنا به صلاحدید برخی بزرگان، عز الدوله بختیار را به همراه بسیارى از یارانش به قتل رسانید و از وجود او آسوده گشت.
عضد الدوله به تلافی حمله ی ابو تغلب بن حمدان، به موصل لشکر کشید و این منطقه را تصرف نمود. وی از بیم آن که مبادا به سرنوشت پیشینیان خود دچار گردد، علوفه و خواربار بسیار با خود حمل کرد و با دلى مطمئن به تعقیب ابو تغلب مشغول گشت. ابو تغلب نخست به نصیبین و سپس به میافارقین رفت و زن و فرزند در میافارقین نهاد و به بدلیس گریخت و پس از آن عازم قلاع خود گشت. عضد الدوله در این ایام تمام نواحی دیار بکر را گشوده بود و بر اموال ابو تغلب دست یافته بود. از این رو، ابو الوفاء را بر موصل و جمیع نواحی آن امارت داد و به بغداد بازگردید. ابو تغلب نیز راهی شام شد و در این سفر، به دیار باقی شتافت.
در این احوال، بنى شیبان، در میان کوه هاى شهرزور موضع گرفته و به غارت کاروان ها مشغول بودند و حکام اطراف از دفع آنان عاجز گشته بودند. عضد الدوله در سال سیصد و شصت و نه هجری، لشکرى بر سر ایشان فرستاد. شهرزور تصاحب گردید و رئیس بنى شیبان اسیر گشت. بنى شیبان به دشت گریختند و توسط لشکر عضد الدوله تار و مار گشتند و اموالشان به غارت رفت و سیصد تن از آنان به اسارت، به بغداد برده شدند. پس بنی شیبان بود سر به اطاعت فرود آوردند و ریشه ی فساد آنان کنده شد.
از دیگر حوادث دوران پادشاهی عضد الدوله، شورش کردان بنی حسنویه بود. حسنویه بن حسین کرد برزیگانى، از سران کرد بود و در دوران آل بویه بر اطراف دینور و همدان و نهاوند و برخى نواحى آذربایجان غلبه یافت و تا حدود شهرزور پیش رفت. او مردى با سیاست و نیک سیرت بود. یارانش را از دزدى منع می نمود و قلعه ی سرماج را با صخره‌ها بر اصول هندسه بنا نمود و در دینور هم بدان شیوه مسجد بزرگى ساخت. همچنین برای حرمین مکه و مدینه صدقات بسیاری می فرستاد. حسنویه در سال سیصد و شصت و نه هجری، وفات یافت و پس از او فرزندانش پراکنده شدند. از پسران او بختیار در قلعه ی سرماج بود و اموال و ذخایر بسیارداشت. وی برخلاف اظهار اطاعت به عضد الدوله، علیه او عصیان ورزید. عضد الدوله نیز لشکری فرستاد و بختیار حسنویه را در محاصره گرفت و قلعه اش را تسخیر نمود. سپس عضد الدوله، بر همه ی متصرفات بنی حسنویه، مستولی گردید و مردی از ایشان را به زمامداری کردان گماشت. بدین ترتیب مخالفان کرد عضد الدوله، تحت انقیاد در آمدند.
هنگامی که عضد الدوله از کار بختیار و ابو تغلب و حسنویه فارغ و بر بیشتر بلاد مستولى گردید، در صدد برآمد تا اختلافى را که میان او و برادرش فخر الدوله و نیز میان او و قابوس بن وشمگیر بود، بر طرف سازد. پس نامه‌اى به فخر الدوله نوشت و در ضمن سرزنش و عتاب برادرش، کوشید تا او را به سمت خود جلب کند. فرستاده ی عضد الدوله، با اصحاب فخر الدوله گفتگو کرد و از ایشان دلجویی نمود و تضمین کرد که اقطاعاتی به آنان بدهد و از همه ی آنان پیمان مودت و اطاعت گرفت. سپس عضد الدوله تصمیم به تسخیر رى و همدان گرفت و پى در پى به آن جا لشکر مى‌فرستاد. با شروع نبرد، بسیارى از سران لشکر فخر الدوله و حسنویه امان خواستند و ابو الحسن عبید الله بن محمد بن حمدویه، وزیر فخر الدوله، به عضد الدوله پیوست. فخر الدوله به ناچار به بلاد دیلم و سپس به جرجان رفت و به شمس المعالى قابوس بن وشمگیر پناه برد. قابوس در حق او نیکى کرد و او را در ملک و دیگر امور خویش شریک گردانید. عضد الدوله، همدان و رى و سرزمین هاى میان این دو ناحیه را گرفت و همه را به قلمرو برادر دیگرش، مؤید الدوله که حاکم اصفهان بود، افزود. سپس شخصی نزد قابوس بن وشمگیر فرستاد و فخر الدوله را طلب نمود؛ اما قابوس از تسلیم او امتناع ورزید. عضد الدوله نیز، برادر خود مؤید الدوله را با سپاه و اموال و اسلحه به جرجان فرستاد و قابوس به مقابله برخاست و در اواسط سال سیصد و هفتاد و یک هجری، منهزم گردید و به همراه فخر الدوله به نیشابور گریخت. آنان از ابو القاسم نوح بن منصور سامانى یارى خواستند. امیر نوح نیز به حسام الدوله ابو العباس تاش، فرمانروای خراسان دستور داد که آنان را یاری رساند. ابو العباس نیز، با سپاهی به جرجان رفت و دو ماه مؤید الدوله را در محاصره گرفت تا آن گاه که او و یارانش در تنگنا افتادند ولی موید الدوله نیرنگی به کار بست و سبب پراکندگی لشکریان خراسان گردید و همین سبب شکست ابو العباس تاش گردید و آنان به نیشابور بازگشتند. مدتی بعد، فنا خسرو عضد الدوله، در هشتم ماه شوال سال سیصد و هفتاد و دو هجری، پس از پنج سال و نیم حکومت قدرتمند، در سن چهل و هفت سالگی، عطای دنیا را به لقایش واگذارد و به سرای باقی شتافت و بدن وی در کنار مرقد مطهر علی بن ابی طالب علیه السلام، در نجف اشرف، مدفون گردید. چون عضد الدوله چشم از جهان فرو بست، سرداران و امرا، پسرش ابو کالیجار مرزبان را به جاى او به تخت پادشاهى نشاندند و او را صمصام الدوله لقب دادند. ( ر.ک ابن خلدون، ج۳، ۱۳۶۳: ۶۴۱-۶۵۸ ؛ ابن اثیر جزری، ج ۲۱، ۱۳۷۱: ۸۳-۱۳۹ ؛ پیر نیا: ۱۳۸۰: ۱۶۵-۱۶۸) در کتاب ” یتیمه الدهر” ثعالبى چنین آمده است که هنگامى که مرگ عضد الدوله‌ فرا رسید، زبانش جز به تلاوت این آیه حرکت نمى‌کرد: ” ما أَغْنى‌ عَنِّی مالِیَهْ هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَهْ‌ ” . ( مکارم شیرازی، ج‌۲۴، ۱۳۷۴: ۴۶۶)

پی‌نوشت‌ها:

۱- کارشناس ارشد تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی

منابع و مأخذ :
ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد ( ۱۳۶۳)، تاریخ ابن خلدون، انتشارات موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، تهران.
ابن اثیر جزری ( ۱۳۷۱)، تاریخ کامل بزرگ اسلام و ایران، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، انتشارات مؤسسه مطبوعات علمی، تهران.
پیرنیا، حسن ؛ عباس اقبال آشتیانی ( ۱۳۸۰)، تاریخ ایران از آغاز تا انقراض سلسه قاجاریه، انتشارات خیام، تهران.
مکارم شیرازی، ناصر ( ۱۳۷۴)، تفسیر نمونه، ج۲، نشر دارالکتب اسلامیه، تهران.

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.