فلسفه‌ی اخلاق کانت از دید هگل(۲)

null

نویسنده : محمدجواد موحدی

مقایسه‌ی نظام اخلاقی هگل با کانت

نظر هگل با نظر کانت درباره ی منشأ «غایی» اخلاق متفاوت است. برای کانت، منشأ غایی اخلاق، الهی است. هرچند، قانون اخلاقی فرمان عقل است، نهایتاً، قانون الهی و وظایف خاص، اوامر و فرامین خداوندند.[۱۹] هگل بر آن است که اخلاق چیزی نیست که خواسته شده باشد، بلکه چیزی است که در فرایند خودِ آگاهی بروز و ظهور می یابد.[۲۰]
اشکالی که در این مورد می توان به موضع هگل وارد آورد، این است که چگونه می توان معیاری کلّی برای درستی چیزها تعیین کرد؛ چون تکامل آگاهی نمی تواند در مرحله‌ی یکسانی برای همه‌ی مردم و در آن واحد در هر کجا ممکن باشد. موضع هگل، دالّ برآن است که در هر جامعه‌ای، اخلاقی خاص حکمفرماست. امّا، مسأله این است که جوامع یکدیگر را به خاطر تنزّل زندگی بشری سرزنش می کنند. چون هر جامعه‌ای می تواند قانوناً مرحله‌ی آگاهی اش را به‌عنوان مرحله‌ای درست و معتبر برای خود توجیه کند. از سوی دیگر، اگر هگل به آگاهی کلّی اشاره کند، واضح نیست که چگونه آگاهی کلّی ممکن است. علاوه براین، به نظر می رسد که نظر هگل مبنی بر بسط آگاهی پیشنهادی است که این بسط، به طور صعودی با مراحل بعدی، کامل تر و تمام تر از مرحله‌ی قبلی خواهد بود. به هر حال، این مطلبی است که اثبات آن مشکل است. بسط و توسعه‌ی فناوری ممکن است حاکی از پیشرفت باشد؛ جنگاوری مدرن ممکن است حاکی از پیشرفت باشد؛ امّا خیلی مشکل خواهد بود که بتوانیم قضاوت کنیم که آیا تکامل آگاهی، یک بسط (پیشرفت) است و یا یک پسرفت.
این دو اندیشمند (کانت و هگل) در بحث از رابطه‌ای که الوهیّت با انسان دارد، از هم جدا می‌شوند. باید توجّه شود که نزد هگل، انسان در الوهیّت است و الوهیّت در انسان. طبق نظر هیپلیت، «بشر قدم به آگاهی دیگری می گذارد که خود را خدا تصوّر می‌کند، آنچنان که الوهیّت و انسان اینهمان می شوند.»[۲۱]
نگرشی که هگل به اخلاق دارد علیه این ایده است که ارزش اخلاقیِ عمل در انگیزه و نیّت فاعل قرار دارد، آن چنان که وجدان فردی تعیین می کند که چگونه شخص باید با دیگران رفتار کند. از این نظر، اخلاق، به‌نظر می رسد بر حکم شخص فاعل مبتنی است، بدون توجه به قواعدِ موجود در جهان اجتماعی؛ امّا حق ایجاب می کند که با توجّه به حقوق دیگران و بدون توجّه به انگیزه، فاعل دست به عمل بزند.[۲۲] چنین ادّعاهایی که در «حق مجرّد» و «حق وجدان» آمده است، با اهمیّت هستند، ولی هگل اصرار دارد که آنها برای تحقّق یک جامعه‌ی پایدار و ماندنی که کانت در اصول اخلاقی اش به‌دنبال آن بود، کافی نیستند.
ممکن است تکیه و اعتماد صرف بر وجدان، برای این‌که تعیین کند چه چیزی درست است، خطرناک باشد؛ شرّهای زیادی را وجدان های پاک و صاف مرتکب شده‌اند. به‌هر حال، به‌نظر نمی‌رسد که کانت، از منظر یک وجدان در تحلیل از معیار اجتماعی آنچه درست است، استدلال می کند. مسأله این است که چگونه تعیین می شود که چیزی به‌طور کلّی درست است. نزد هگل، قوانین حکومت تعیین می کنند که چه چیزی اخلاقی است؛ در نظر کانت، عامل تعیین کننده، وجود انسان دیگری است که آزادی او، محدود کننده‌ی آزادی فرد است. مسأله‌ی اصلی مربوط است به این که چه چیزی می تواند تضمین کند که این اصل نقض نمی شود. آیا کنار گذاشتن وجدان فردی مهم است؟ و اگر نیست، چگونه می توان با این تناقض کنار آمد؟ نظریّه‌ی اخلاقی هگل با همه ی پیامدهایی که دارد، به‌سوی حل این مسأله رهسپار است. به عبارت دیگر، هدف هگل حفظ آزادی یکسان و برابر موجودات انسانی است، همان‌گونه که کانت از طریق امر مطلق انجام داد، امّا هگل از طریق مسیری متفاوت، یعنی «زندگی اخلاقی»، به این کار مبادرت می ورزد.

بررسی نظام اخلاقی هگل

طبق نظر هگل، آگاهی باید «لنفسه» باشد، برای این که وجود داشته باشد؛ یعنی، آگاهی باید به خودش وابسته باشد. از این رو، آگاهی با واسطه در دیگری است، اُبژه نمی تواند باعث این وساطت باشد. خودآگاهی[۲۳] به وسیله ی بازشناخت،[۲۴] یعنی، به¬وسیله‌ی سوژه‌ی دیگری ایجاد شده است. در نهایت، خودآگاهیِ می تواند تنها برای خودآگاهیِ دیگری وجود داشته باشد.[۲۵] استدلال هگل درصدد است تا نشان بدهد که خودآگاهی از روابط ذهنی متقابل[۲۶] ایجاد می شود و نه از روابط سوژه و اُبژه. طبق فلسفه‌ی هگل، سوژه به‌خاطر رابطه‌اش با خود، همان ابژه است، با این حال، او خود را یک اُبژه‌ی صرف نمی¬داند.
موضع هگل، موضع فیخته را تأیید می کند که یک شخص تنها در میان انسان های دیگر است که می تواند انسان باشد. حضور انسان های دیگر است که «روح» را ممکن می سازد. در دیدگاه هگل، روح در وحدت (اتّحاد) آگاهی های متفاوت و مختلف است که تحقّق می یابد. روح برای هگل چیزی است که تجربه‌ی آزادی را ممکن می سازد. در واژگان هگلی، «من ما می شود و ما، من می شود. در این اتّحاد است که حقیقت روح پدیدار می شود.»[۲۷] این مطلب دالّ بر آن است که جامعه در فرد منعکس شده است؛ زیرا بدون افراد، جامعه‌ای هم وجود ندارد. برعکس، فرد در جامعه منعکس شده است؛ زیرا، فرد نمی تواند بدون دیگران باشد؛ یعنی، خود تحقّق بخشی[۲۸] تنها از طریق اجتماع سایر انسان های دیگر ممکن می شود. بنابراین، یک واسطه‌ی خود فعلیّت بخش[۲۹] از طریق جامعه و جامعه از طریق فرد وجود دارد.
در حقِ مجرّد، اراده‌ی آزاد، یک اُبژه‌ی بی واسطه در مقابل جهان است. خود‌به‌خود، اراده با خودش به‌عنوان فردی دارای اهداف و خواسته‌ها، مرتبط می شود. بر اساس اصل وساطت، این همان آزادی راستین نیست؛ زیرا به ورای خود بسط پیدا نکرده است. بنابراین، آزادیِ وابسته به‌مفهوم حق، سلبی است.[۳۰]
در تحلیل هگل، حقِ مجرّد در اخلاق بسط پیدا می کند. در رابطه با اخلاق، ریبورن ادّعا می کند که نزد هگل ذهن صرفاً یک حوزه‌ی درونی نیست، بلکه یک حوزه‌ی بیرونی است؛ زیرا در فعالیّت عقلانی، ذهن خودش را در جهان عینی آشکار می کند. طبق نظر ریبورن، در اخلاق یک شخص به قلمرو یک فاعل به وسیله ی بازتاب اراده در خود، قدم می نهد.[۳۱]
تفسیر ریبورن از هگل این است که پیوستگی¬ای در صیانت از حق وجود دارد؛ آنچنان که هم حق مجرّد و هم اخلاق، هر دو بسط مفهوم آزادی هستند. بنابراین، حقِ دارایی به حقِ عقلانیّت در اعمال فردی گذر می¬کند. مضمون و معنی این انتقال آن است که هر فاعل خودش را به عنوان فاعلی خود آیین درک می¬کند و تنها اصولی که به‌عنوان اصول عقلانی تشخیص می¬دهد، اصول ذهنی هستند.[۳۲] این مطلب را می¬توان بدین معنی لحاظ کرد، که تسلّط فاعل بر اعمال شخصی‌اش برحسب مسؤولیّتی است که متعلّق به حق ذهنی خود سامان[۳۳] (قائم بالذّات) است. ریبورن استدلال می¬کند که این فهمی متفاوت از آزادی است که در دارایی فرد تجسّم می¬یابد. آزادی در این حوزه، خود آیینیِ اراده است؛ حقی برای خود سامان بودن.[۳۴] به‌هر حال، فاعل، لنفسه است؛ یعنی فرد صرفاً مطابق با آنچه که در وجدان‌اش به‌عنوان عملِ درست تشخیص می¬دهد، عمل می¬کند. در نهایت، ذهنیّت در مقابل کلیّت قرار می¬گیرد. نزد هگل، تفاوت بین ذهنیّت و عینیّت، هنوز به شکل سنتزِ «زندگی اخلاقی» در نیامده است و همچنین کلیّت اخلاقی، هنوز روشن و واضح نیست. انتقاد هگل علیه اخلاق این است که اخلاق، ذهنی است و نمی¬تواند از هوس‌بازی اجتناب کند. هگل بعداً ادّعا می¬کند که هر چیزی می¬تواند به‌عنوان قاعده‌ی اخلاق قلمداد شود، با این نتیجه که حتّی یک رفتار غیراخلاقی می-تواند به‌عنوان وظیفه‌ای نسبت به دیگران توجیه یابد.[۳۵]
توصیف هگل از اخلاق این برداشت را به ذهن خواننده متبادر می¬کند که هر چیزی می‌تواند اخلاقی قلمداد شود. اگر این همان ذهنیتی باشد که کانت از اخلاق دارد، اخلاق به سختی مستحق این نام است. به‌هر حال، برای کانت، اخلاق، استعلایی است؛ چراکه از ایده‌ی آزادی سر برمی‌آورد؛ در نتیجه، معیارهای اخلاقی نمی¬توانند مبتنی بر هوس¬های فردی باشند. اخلاق، ایده‌ای در ذهن نیست، بلکه معیاری است که نشان می¬دهد چگونه یک شخص باید با دیگران رفتار کند. در روابط واقعی افراد هر چیزی نمی‌تواند اخلاقی قلمداد شود؛ زیرا بعضی از رفتارها با خیر جامعه در تناقض‌اند.
در اخلاق بر وجدان تأکید فراوان می¬شود، امّا وجدان مجوّزی برای انجام دادن هرآنچه فرد احساس می‌کند، نیست. وجدان هر فرد او را از درون آگاه می¬کند که او در اجتماعی می¬زید که با دیگران است و هیچ تقدّمی بر آنها ندارد. آنها در یک وضع اجتماعی می-اندیشند و قضاوت می¬کنند. در اجتماع، افراد نمی‌توانند به‌ هر رفتاری کلیّت ببخشند. به این دلیل که هوس و میل فرد، شخصی است و مکانی در اجتماع (جامعه) ندارد. به‌نظر می¬رسد، هگل جایگاه حیاتی اخلاق را در جامعه انکار می‌کند.
والش مدّعی است که هر فرد در اخلاق جایگاهی دارد؛ جایگاهی که تعهّد فرد را نسبت به وفادار ماندن به آنچه اخلاقی است، سبب می‌شود؛ چراکه هر عمل او در این جایگاه، ارادی است.[۳۶] جنبه‌ی ذهنی اخلاق، جنبه‌ای اصلی و اساسی است؛ زیرا فرد باید به‌طور آگاهانه و ارادی خواهان آن اصولی باشد که خیر جامعه را به دنبال دارند.

پی نوشت ها :

[۱۹]-Kant, 1956, P:130.
[۲۰]-Hegel, 1977, P:103.
[۲۱]-Hyppolite,1974, P: 482.
[۲۲]-Pelczynski,1984, P: 8.
[۲۳]-Self-Consciousness.
[۲۴]-Recognition.
[۲۵]-Hegel,1977, P:175.
[۲۶]-Intersubjective.
[۲۷]-Hegel,1977,P:177.
[۲۸]-Self-Realization.
[۲۹]-Self-Actualization.
[۳۰]-Hegel,1967, PP:35-36.
[۳۱]-Reyburn,1921, P:164.
[۳۲]-Reyburn,1921, P:163.
[۳۳]-Self-Determination.
[۳۴]-Reyburn, 1921, P: 163.
[۳۵]-Hegel, 1977, PP:645-646.
[۳۶]-Walsh,1969, P:16.

منبع:ماهنامه اخلاق شماره ۱۸

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.