فلسفه‌ی اخلاق کانت از دید هگل(۳)

null

آگاهی و وظیفه

هگل ادّعا می کند که وظیفه، اندیشه‌ی محض است، و بنابراین، فعلیّت (واقعیّت) پیدا نمی‌کند. به عبارت دیگر، او قصد دارد که بگوید وظیفه، اُبژه‌ی مستقیم آگاهی است. امّا این مطلب با «خود آگاهی اخلاقی»[۳۷] در تضاد است؛ زیرا اخلاق در عمل تحقّق می یابد؛ وظیفه‌ی محض، اندیشه‌ی صرف است و بنابراین، آگاهی فاعل، یک «خود آگاهی اخلاقی» نیست. به نظر او، فاعل و وظیفه، دو حقیقت مستقل از هم هستند.[۳۸]
از این رو، آگاهی مستقل از وظیفه است؛ آگاهی از وظیفه آزاد است و وظیفه نیز از آگاهی؛ همراه این نتیجه که هرکدام صرفاً مرتبط با خود هستند. برای هگل، این همان استقلال مطلقی است که بین اخلاق و طبیعت وجود دارد. این گفته نیز از جدایی کانتیِ اخلاق از طبیعت ناشی می‌شود. نتیجه‌ ی آن بی‌تفاوتی است، چون طبیعت، قوانین خودش را بدون ارتباط با اخلاق داراست؛ قوانین خالصی که مطلق هم هستند.[۳۹]
هگل به این موضع کانتی اشاره می کند که هر عمل، زمانی دارای ارزش اخلاقی است که «به‌خاطرِ وظیفه» انجام شود و نه به‌خاطر هر انگیزه ی دیگری، و سپس آن را نقد می کند. اگر وظیفه‌ی محض به معنی وظیفه‌ای ناآمیخته با طبیعت باشد، به راحتی می‌توان دریافت که چگونه این موضع مناقشه برانگیز است. بنابراین، انتقاد هگل از کانت قابل توجیه است؛ زیرا تفکیک اخلاق و نیازهای (احتیاجات) فردی، اقدام (عمل) غیرممکنی است. در انجام عمل، شخص باید به‌طور کامل درگیر باشد. هیپُلیت این استدلال را با اشاره به این که وظیفه‌ی ناآمیخته با طبیعت، وظیفه‌ای بدون فعّالیت به‌خاطر فعّالیت است که همچنین، آمیخته با تمایل است، پیش می برد. فهم هیپُلیت از هگل این است که عمل، انتقالی است از اندیشه ی محض وساطتِ آنچه حسی است؛ و ادامه می دهد که چون در هر عملی انگیزه‌ای اخلاقی رسوخ کرده است، بنابراین، باید با حس (احساس) سازگار باشد، چراکه باید بالفعل (واقعی) باشد.[۴۰]
هگل استدلال می کند که در موقع انجام عمل، اخلاق و طبیعت یگانه گشته‌اند و تفکیک وظیفه و طبیعت ناممکن گشته است؛ بنابراین، این ایده به بی‌خانمانی ایده‌ی وظیفه‌ی محض منجر می‌شود. طبق نظر او، طبیعتی که با آگاهی به‌خاطر آگاهی مرتبط شده است، همچنان طبیعت است؛ و این بدان معناست که تمایل، نیز آگاهی است. تمایل در انجام دادن عمل دخالت دارد، و بنابراین، تفکیک تمایل از اخلاق، نیز ناممکن و باطل است، و این نتیجه را به دنبال دارد که وظیفه را سازگار با احساس می سازد.[۴۱] هگل به تناقض موضع کانتی اشاره می کند که بنابر آن، فرد در صورتی باید به انجام عمل مبادرت ورزد که وظیفه، واقعی (بالفعل) باشد. به هر حال، وقتی که فاعل دست به عملی می زند، وظیفه با طبیعت در آمیخته است. در نتیجه، فرد نمی تواند اظهار کند که وظیفه‌ی فردی خود را بر حسب معنای واژگان کانتی انجام داده است (یعنی، وظیفه‌ای محض که با هرگونه احساس و عاطفه‌ای نامرتبط است و تنها از سرانجام وظیفه می‌باشد). در انتقاد از کانت، هگل نمی‌تواند تشخیص بدهد که نظریّه‌ی اخلاقی کانت، از طبیعت (احساس) جلوگیری نمی‌کند، بلکه استدلال کانت در اخلاق این است که فرد در هنگام قضاوت یا داوری در مورد درستی یا نادرستی یک عمل، نباید تمایلات شخصی خود را دخالت بدهد. در حقیقت، زمانی که فرد به انجام عمل مبادرت می ورزد، نباید تحت تأثیر تمایلات خود اقدام به عمل نماید.
هگل، همچنین به تناقض دیگری در رابطه‌ی سعادت با اخلاق اشاره می کند. طبق نظر او، آگاهی، دو وضعیت دارد؛ یکی اخلاقی و دیگری غیراخلاقی. در وضعیت اخلاقی، سازگاری اخلاق و سعادت جستجو می شود، در حالی که در وضعیت غیراخلاقی، خود فرهیختاری[۴۲] جستجو می‌شود. هگل معتقد است که چون طبیعت به خودی خود نسبت به سعادت بشری بی‌تفاوت است، آگاهی اخلاقی از وضعیت خود ناراضی است؛ زیرا وضعیت اخلاقی‌اش با سعادت سَرِ سازگاری ندارد. از سوی دیگر، آگاهی غیراخلاقی، فرهیختاری خود را در فعالیّت و ناشی شدن سعادت از آن، می یابد.[۴۳] در استدلال هگل واضح نیست که معنی و مراد او از آگاهی غیراخلاقی، دقیقاً چیست. اگر آگاهی غیراخلاقی می‌تواند سعادت را در هر نوع فعالیّت صرف بیابد، پس به نظر می رسد که حتّی یک سادیست (آزارگر) می تواند خرسند باشد؛ زیرا، عمل او نوعی آگاهی غیراخلاقی است.
طبق نظر هگل، اخلاق نمی تواند از سعادت مجزّا باشد. وظیفه، خودآگاهی فردی در انجام وظیفه است. وظیفه به خودی خود، در انجام دادن وظیفه است و در انجام وظیفه، سعادت تحقّق می یابد. برای هگل، این سعادت، احساس مستقیم نیست، بلکه از یک سطح عمیق‌تر ناشی می‌شود. سعادت آن است که نتیجه‌ی خود فعلیّت ‌بخشی (واقعیّت ‌بخشی) باشد.[۴۴] طبق این طرز تفکّر، وظیفه‌ی محض غیرممکن است و همچنین، اخلاق نمی تواند واقعی (بالفعل) باشد؛ به این دلیل، هگل تذکر می دهد که از خودآگاهی اخلاقی نباید ایراد گرفت، اگر از اخلاق، «وظیفه‌ی محض»- به‌معنای کانتی آن- مراد باشد.
اهمّیت استدلال هگل در اینجا، این است که او از شّرِ دوئالیسم در اخلاق خلاص می‌شود. به نظر هگل، فاعل نسبت به سعادت در فعالیّت اخلاقی ذی‌حق است. این موضع بر خلاف موضع کانتی است؛ موضعی که در آن سعادت راستین از انجام عمل به‌خاطر قانون اخلاقی، قانونی که کلّی و همگانی است، ناشی می‌شود. برای هگل، عملی که به‌سوی انجام وظیفه‌ی فردی معطوف است، یکسان است با عملی که از طریق آن، فاعل اهداف خود فعلیّت بخشی‌اش را تحقّق می بخشد.
مسأله‌ی واقعی به خیرِ فردی- که مقابل خیر کلّی و همگانی است- مربوط می‌شود. هگل ادّعا می‌کند که فاعل، عملی را انجام می‌دهد که به نفع خودش باشد. در نتیجه، محتوای معیّن و معلومی به تجسّم نیازها، رضایتی که سعادت است، تعلّق می‌گیرد.[۴۵]پس، تفکیک ذهنی از عینی، یک انتزاع صرف است. این مطلب به این ادّعا منجر می شود که حضور رضایت ذهنی، تنها هدف فاعل است. آن چنان‌که فهمیده شد، اهداف عینی تنها به‌عنوان اهدافی مد نظرند که وسیله‌ای برای اهداف شخصی هستند. هگل تأکید می کند که سوژه برون نمایی از اعمال است و اگر این اعمال بی ارزش هستند، پس، ذهنیّت اراده کردن نیز بی معنی است.[۴۶] به‌موازات این نوع اندیشیدن، خود رضایتمندی[۴۷] برای عینیّت عمل ضروری است. آنچه در اینجا هگل اشاره می کند این است که، هر اندازه که عینیّتِ یک عمل ممکن است به انجام رسانیدن عمل را مدّ نظر داشته باشد، آن عمل باید به نفع فاعل باشد وگرنه غیرممکن است.
در حالی که استدلال هگل به این معنی که سعادت و اخلاق نمی‌توانند جدا در نظر گرفته شوند، استدلالی معقول می نماید؛ این پرسش باید پاسخ داده شود که اگر عملی، هم خیر ذهنی (مربوط به فرد) و هم خیرِ کلّی و همگانی را موجب شود، تا چه اندازه نارسایی ایجاد شده، به‌عنوان مسأله‌ای در جامعه‌ی مُدرن فراگیر می شود؟ به نظر می رسد به‌طور ضمنی، استدلال هگل وجود این نارسایی را قبول دارد، امّا در حقیقت، آن استدلال با ایجاد این نارسایی از هم فرو خواهد پاشید.
علاوه بر این، به نظر نمی رسد که هگل کل مسأله‌ی کانتی تقابل خیر فردی و همگانی را مدّ نظر قرار داده باشد. منظور کانت این است که بین داشتن حسِ خود فرهیختاری، به‌عنوان نتیجه‌ی انجام دادن یک عمل درست و انجام عمل شّر، آن گونه که با هم در تضاد هستند، تفاوتی وجود دارد؛ چراکه حتّی یک سادیست به‌دنبال خود فرهیختاری و سعادت است. تمایزی که کانت به آن قایل است، بین بعضی از منابع یا سرچشمه‌های ایجاد سعادت است که غیرقابل توجیه‌اند. این که وظیفه، به‌معنی کانتی کلمه محدود شده است، شک برانگیز است، امّا یقیناً، استدلال او از این منظر معتبر است.
هگل ادّعا می کند که وحدت اخلاق و طبیعت (احساس)، بدان معناست که اخلاق باید همواره به آینده‌ای دور دست نگاه بدوزد (به تعویق بیفتد)؛ زیرا در هنگام چنین اتّحادی، از طبیعت (احساس) متأثّر می شود، و بنابراین، اخلاق متوقّف می شود؛ زیرا اخلاق به‌معنی ستیز علیه تمایل است.[۴۸] در این استدلال، هگل به موضع کانت اشاره می‌کند مبنی بر این که موجودات عقلانی متناهی نمی توانند هرگز به اخلاق دست پیدا کنند؛ زیرا اخلاق به‌معنی اتّحاد کامل اراده با قانون اخلاقی است و این که برای موجودات انسانی غیرممکن است که با تمایلات خود مبارزه کنند. به نظر کانت، بهترین موجودات انسانی که می توانند اخلاقی باشند، در آنها اتّحاد اراده با قانون اخلاقی، تقریباً وجود دارد و این به‌معنی پیشرفت اخلاقی نامتناهی است.[۴۹]
هگل خاطر نشان می کند که تأکید بر وظیفه‌ی محض، نتایج متعدّدی دارد: نخست این که وظیفه‌ی محض، «خود آگاهی اخلاقی» را در آگاهیِ دیگری به‌جز فاعل اخلاقیِ واقعی قرار می‌دهد. او معتقد است زمانی که عمل در شُرف وقوع است، به وظایف متعدّدی تقسیم می شود که مقدّس نیستند؛ زیرا آنها تحت وظیفه‌ی محض قرار نمی گیرند. به‌هر حال، آنها ضروری هستند؛ زیرا اخلاق در عمل تحقّق می پذیرند؛ پس، رابطه‌ای بین اراده و جهان وجود دارد. از این رو، این وظایف در یک آگاهی اخلاقی می‌باشند، آنها در آگاهی الوهی وجود دارند که جدای از فاعل بشری است. هگل نتیجه می‌گیرد که وظایف جزئی و خاص در موجودات اخلاقی وجود دارند که آنها را به‌عنوان وظایف، مقدّس می گردانند. موجود الهی آنها را به‌عنوان وظایف می‌شناسد و اراده می کند. بر این اساس، وظیفه وجود دارد، امّا در آگاهی دیگری است که بین وظیفه‌ی محض و وظایف خاص، واسطه می باشد. هگل مدّعی است که در اعمال خاص و جزئی، خود، یک فرد است و اعمال باید جهان واقعی را به‌عنوان هدفشان در نظرگیرند. با این حال، آن گونه که بیان شد، وظیفه، در آگاهی دیگری قرار دارد؛ قانونگزار الهی. برای هگل این موضع مناقشه برانگیز است؛ زیرا آگاهی، مقدّس بودنِ تنها آنچه را که مقدّس می گرداند، می شناسد. به این دلیل، آگاهی خودش را ناقص می‌بیند؛ زیرا اخلاقش آکنده از احساس است. در نظر هگل، اخلاق برای آگاهی وجود دارد؛ زیرا آگاهی اهل عمل است، امّا اخلاقی مشابه وجود ندارد؛ زیرا اخلاق مشابه در غیر وجود دارد.[۵۰]
دومین مسأله ی وظیفه‌ی محض این است که عمل را از نتایجش تجرید می کند. هگل مدّعی است که در «انجام عمل»، شناختن و اراده کردن وظیفه‌ی محض که هر دو با هم مرتبط‌اند، حقیقتی پیچیده است. در این پیچیدگی، مشکل بتوان تعیین کرد که وظیفه‌ی فرد در میان سایر وظایف چیست.[۵۱] هگل در کتاب فلسفه‌ی حق، این استدلال را این گونه ادامه می دهد:
«اراده‌ای که آزادانه عمل می‌کند، در جهت گیری هدفش به‌سوی اوضاع و احوالی که با آن مواجه است، ایده‌ای از شرایط وابسته و ملازم را دارد. امّا به‌خاطر این که اراده متناهی است- چون این اوضاع و احوال از قبل فرض شده است- پدیدار عینی، محتمل و ممکن است تا آنجا که با اراده مرتبط است، و ممکن است شامل چیزی به غیر از آنچه ایده‌ی اراده شامل آن می‌شود، بشود… .»[۵۲]
منظور هگل این است که در وظیفه‌ی محض، اراده‌ی فرد به‌سوی به انجام رسانیدن هدفی معیّن گام بر‌می دارد. به‌هر حال، موقعیتی که در آن فاعل به انجام عمل مبادرت می ورزد، از قبل مفروض است. به‌خاطر طبیعت (ماهیّت) محدود معرفت بشری، غیرممکن است که همه‌ی شرایط احاطه کننده‌ی یک موقعیت را دریابیم؛ بدین معنی که موقعیّت ممکن است آن گونه که فاعل آن را درمی یابد، نباشد. هگل توضیح می دهد که حقِ اراده، تشخیص دادن و پذیرفتن مسؤولیّت آن چیزی است که قصد کرده و آن را به انجام رسانیده است. پس، فاعل را نمی توان به سبب آنچه عمل او در پی داشته است و او آن را ندانسته قصد کرده است، سرزنش کرد. به نظر هگل، فاعل حق دارد که مسؤولیّت آن دسته از نتایجی را که قصد و نیّت فردی او نبوده است، انکار کند.[۵۳] او پافشاری می کند که اصول «غفلت از نتایج» و «توجّه صرف به نتایج»، به‌عنوان اصول درست یا نادرست، هر دو از فاهمه به عنوان قواعد مجرّد برآمده‌اند. برای هگل، نتایج، بخشی از عمل اند و از عمل، لایتجزّا می-باشند.[۵۴]
اشکالی که در براهین قبلی وجود دارد این است که نتایج یک عمل ممکن است در آینده ای بعید حاصل شوند. حال، مسأله این است که یک فاعل تا چه اندازه می‌تواند به‌خاطر چنین نتایجی مقصر یا گناهکار شناخته شود، در حالی که فاکتورهای متعدّدی علاوه بر فاعل در تغییر نتایج دخالت دارند. علاوه بر این، هگل این برداشت را به ما القا کرد که به‌خاطر محدودیّت معرفت بشری، هر موقعیتی ممکن است برای فاعل قابل شناسایی نباشد، و بنابراین، فرد نمی‌تواند نتایج را با دقّت و یقین تعیین کند. امّا این گفته صرفاً نسبت به‌گستره‌ای معین و محدود می توانست صحیح باشد؛ زیرا اکثر موجودات انسانی به‌خاطر فهم معیّنی که از موقعیّت دارند، دست به عمل می زنند و در این پروسه، ما شاهد اتّحاد اندیشه و عمل هستیم.

پی نوشت ها :

[۳۷]-Moral Self-Consciousness.
[۳۸]-Hegel,1977, P:599.
[۳۹]-Hegel,1977, P:600.
[۴۰]-Hyppolite,1974, P: 484.
[۴۱]-Hegel,1977, P: 603.
[۴۲]-Self-Fulfillment.
[۴۳]-Hegel,1977, P:601.
[۴۴]-Ibid, P:602.
[۴۵]-Ibid, P:123.
[۴۶]-Hegel,1977, P:124.
[۴۷]-Self-Satisfaction.
[۴۸]-Hegel, 1977, P:603.
[۴۹]-Kant, 1956, P:123.
[۵۰]-Hegel,1977, P:606.
[۵۱]-Hegel,1977, P:605.
[۵۲]-Hegel,1967, P:117.
[۵۳]-Hegel,1967, P:118.
[۵۴]-Hegel,1967, P:118

منبع:ماهنامه اخلاق شماره ۱۸

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.