حکومت آل بویه در دوران احمد بن بویه ملقب به معز الدوله



  حکومت آل بویه در دوران احمد بن بویه ملقب به معز الدوله :

 

نویسنده: سمانه حجار پور خلج (۱)
منبع:راسخون

 

احمد بن بویه، در زمان حکومت برادرش علی عماد الدوله، بر اهواز مستولی گشته بود. او یک بار واسط را تسخیر نموده بود ولی نتوانست در آن جا حکومتش را دوام بخشد. در آن هنگام، براى خلفای عباسی، سرزمینی جز بغداد و نواحى آن در میان دجله و فرات، باقی نمانده بود. با این حال، امراى ایشان، هم چنان مغرورانه، خود را امیر الامرا مى‌خواندند. این وضع ادامه داشت تا نوبت خلافت به المستکفى رسید. در زمان امیر الامرایى ابن شیرزاد، ینال کوشه، امیر واسط، از ابن شیرزاد روى گردان شد و با معز الدوله باب نامه نگاری گشود و در واسط به سود وی به دعوت پرداخت و او را براى تسخیر بغداد فرا خواند. معز الدوله نیز که از قبل در فکر تصرف بغداد بود، با سپاهیان دیلم روانه ی بغداد گردید. ابن شیرزاد و ترکان به مقابله با او برخاستند، ولى شکست خورده و به نزد ناصر الدوله بن حمدان به موصل گریختند. خلیفه مستکفى نیز پنهان گردید. معز الدوله کاتب خود، حسن بن محمد المهلبى را به بغداد فرستاد و با آمدن او، خلیفه مخفیگاه خود را آشکار ساخت. مهلبى با خلیفه دیدار کرد و از سوى احمد بن بویه و نیز برادرانش علی و حسن بن بویه، با او تجدید بیعت نمود. خلیفه نیز آنان را به القاب معز الدوله، عماد الدوله و رکن الدوله، مزین نمود و برای نواحی تحت حکومت آنان، منشور امارت صادر کرد.هم چنین فرمان داد تا القاب و کنیه‌هاى پسران بویه را بر سکه‌ها حک نمایند. پس از این، معز الدوله وارد بغداد شد و آن شهر را به تصرف در آورد و بر امر حکومت غلبه یافت. خلیفه نیز از اداره ی امور کنار زده شد و تنها اختیارات اندکی به وی واگذار گردید. چندین ماه به همین منوال گذشت تا این که به معز الدوله خبر رسید که مستکفی سرگرم توطئه علیه وی است. معز الدوله ناخشنود گشت و به فرمان او، در جلسه ای که امیر خراسان به حضور خلیفه آمده بود، دو تن از نقباى دیلم که پیش آمدند تا بر دست مستکفى بوسه زنند؛ به ناگاه دست‌های خلیفه را گرفته و او را از تخت خلافت فرو کشیدند. معز الدوله فرمان داد تا او و کاتبش ابو احمد الشیرازى را اسیر و زندانی کنند. این حادثه در سال سیصد و سی و چهار هجری و پس از خلافت یک سال و چهار ماهه ی مستکفی، رخ داد. پس از دستگیرى المستکفى بالله، با ابو القاسم فضل بن المقتدر با لقب المطیع لله بیعت گردید. مستکفى نیز در مجلس حاضر شد و به خلع خود شهادت داد و با خلیفه ی جدید، بیعت نمود. المطیع، از زمان به خلافت رسیدن مستکفی در پى دستیابى به خلافت بود، از این رو مستکفی می خواست وی را از میان بردارد، ولى او مخفى شده بود و چون معز الدوله به بغداد آمد، خود را به او رسانیده و در خانه‌اش پنهان گشته بود. البته با وجود معز الدوله، تغییر خلافت، چندان اهمیتی نداشت، چرا که وی بر تمام امورتسلط داشت. حتی انتخاب وزیر هم به عهده ی معز الدوله بود. گفته شده که معز الدوله قصد آن داشت که خلافت را از عباسیان به علویان منتقل کند اما یکى از نزدیکانش وی را منع نمود. به هر حال، سراسر عراق در اختیار معز الدوله و عمال و سرداران سپاه او قرار گرفته بود. قلمرو خلیفه، قطعه زمینى بود که معز الدوله به او داده بود و او با درآمد آن، برخى نیازهاى خود را برمى‌آورد.
هنگامی که معز الدوله بر تخت خلافت مستولى گردید، سپاهیانش خواستار ارزاق خود شدند. معز الدوله قریه‌ها و املاک دولتى و غیر دولتى را به یاران خود اقطاع داد و حکام آنان را بیرون راند. اگر دیه‌هایى که سرداران در دست داشتند حاصل نمى‌داد، آن ها را پس مى‌دادند و جاى دیگری را به عوض آن طلب مى‌کردند. برای همین، دیگر کسى به تعمیر پل ها و به سامان آوردن جوى‌ها و تقسیم عادلانه ی آب براى زمین‌ها نمى‌پرداخت. از این رو، معز الدوله، به سرداران و یارانش دستور داد که به حمایت از اقطاع و املاک خود بپردازند و جمع‌آورى خراج زیر نظر آنان باشد. این طرح نیز به نتیجه نرسید و معز الدوله از ذخیره ی اموال براى روزهاى سختى و خطر عاجز ماند. وی براى این که از قدرت و نخوت سرداران خود بکاهد، به استخدام غلامان ترک پرداخت و برایشان ارزاق و حقوق تعیین کرد و بر اقطاعاتشان افزود. این امر سبب افروخته شدن آتش حسد در دل هاى مردان دیلم گردید و کم‌کم از او رمیدند. در این احوال، خبر خلع مستکفی و استیلای معز الدوله به ناصر الدوله بن حمدان رسید و او از موصل راهى بغداد شد. چون معز الدوله خبر یافت، سپاهى به سردارى ینال کوشه روانه ی موصل نمود. در ناحیه ی عکبری، ینال کوشه از فرمان معز الدوله خارج شد و به ناصر الدوله پیوست. معز الدوله با خلیفه از بغداد خارج گشت و به تکریت حمله کرده و آن جا را تاراج نمود، زیرا تکریت از نواحی حکومتی ناصر الدوله بود. سپس به همراهی المطیع للّ ه به عکبری رفت و در جانب غربى بغداد فرود آمد و با ناصر الدوله که در جانب شرقى بود، مشغول نبرد گردید. ناصر الدوله به اعراب بدوى که در جانب غربى بودند پیام داد که از رسانیدن آذوقه و خواربار و علوفه به معز الدوله دست بکشند و نام المطیع را از خطبه بیاندازند و با سکه‌هاى او معامله نکنند. این امر سبب نایابى و گرانى ارزاق شد. ناصر الدوله بارها بر سپاه معز الدوله شبیخون زد و او را به حدى در تنگنا افکند که از بغداد خارج شده و راهی اهواز گردید. در این هنگام، معز الدوله حیله‌اى اندیشید. او به ابو جعفر الصیمرى دستور داد تا با بیشتر سپاهیان از آب بگذرند و خودش با باقى سپاه، با مشعل‌هاى بسیار در ساحل دجله به حرکت در آمد. ناصر الدوله براى این که راه را بر معز الدوله ببندد تا از آب نگذرد، در سمت مقابل او به راه افتاد. این عمل موجب شد که صیمرى با سپاه از آب عبور کرده و از پشت سر ناصر الدوله را مورد حمله قرار دهد. بدین سان سپاه ناصر الدوله دچار شکست شد و اموال و غنایم بسیار به دست دیلمیان افتاد. معز الدوله همگان را امان داد و به همراه المطیع لله، در محرم سال سیصد و سی و پنج هجری، به خانه ی خود در بغداد بازگردید. ناصر الدوله حمدانی، بدون مشورت با ترکان توزونى، خواستار صلح با معز الدوله گردید،از این رو ترکان بر او شوریدند و تصمیم به قتلش گرفتند. وی نیز شب هنگام به همراه ابن شیرزاد، به موصل گریخت و از آن جا برای معز الدوله، پیغام صلح فرستاد. ترکان مجددا شورش کرده و بر نواحی حکومتی حمدانیان، دست تطاول گشودند. ناصر الدوله از معز الدوله یارى طلبید. ابو جعفر الصیمرى نیز به دستور معز الدوله به موصل رفته و آشوب ها را فرو نشانید.
در این دوران، ابو القاسم البریدى، در بصره سر به شورش برداشت. معز الدوله با سپاه خود و جماعتى از بزرگان دیلم، به سوى واسط لشکر کشید و بریدى نیز با سپاه خود به مقابله با او شتافت. درنهایت، سپاه بریدى شکست خورد و جماعتى از سرداران و سپاهیانش اسیر گردیدند. سپس معز الدوله در سال سیصد و سی و شش هجری، همراه با المطیع لله، عازم بصره شد. در حوالی شهر بصره، سپاهیان ابو القاسم البریدى از او امان خواستند و البریدی به میان قرمطیان گریخت و معز الدوله بصره را به تصرف در آورد و المطیع و ابو جعفر الصیمرى را در بصره نهاده و خودش از آن جا روانه ی اهواز شد، تا به برادرش عماد الدوله بپیوندد. او در ارجان با برادر دیدار کرد. معز الدوله پس از بازگشت به بغداد، آهنگ موصل نمود. ناصر الدوله پیام دوستی داد و مالى فرستاد؛ اما در سال سیصد و سی و هفت هجری، علیه خلافت، عصیان نمود. معز الدوله به موصل لشکر کشید و آن جا را به تصرف در آورد و ناصر الدوله به نصیبین گریخت. در این هنگام، رکن الدوله از اصفهان به معز الدوله پیغام داد که سپاه خراسان به سوی جرجان و رى می آید و از او یارى خواست. معز الدوله به ناچار پیشنهاد صلح ناصر الدوله را پذیرفت و به بغداد بازگشت. در این پیمان، چنان مقرر شد که موصل و جزیره و هر چه حمدانیان از شام و دمشق و حلب گرفته اند، از آن ایشان باشد و در عوض در هر سال، دو هزار هزار درهم، به دربار خلافت، بپردازند.
عمران بن شاهین، که یارانش جماعتى از صیادان و دزدان بودند، از ابو القاسم البریدى، فرمانروای بصره، امان خواسته و از او حکومت منطقه ی جامده و نواحى بطایح را طلب کرده بود و بریدی نیز موافقت نموده بود. عمران بن شاهین نیز، به جمع آورى نیرو و سلاح پرداخته و بر تپه‌هاى اطراف بطیحه مستولى گردیده بود. معز الدوله، در سال سیصد و سی و هشت هجری، ابو جعفر الصیمرى را به سرکوبى عمران فرستاد و عمران شکست خورد و بگریخت و براى اهل و عیالش امان طلبید. در این احوال عماد الدوله درگذشت و در فارس آشفتگی هایی پدید آمد. معز الدوله، به صیمرى فرمان داد که به شیراز رفته و اوضاع آشفته را به سامان آورد. با رفتن صیمری، عمران بن شاهین به بطیحه بازگشت و یارانش را گرد آورد و کارش بالا گرفت. معز الدوله، یکى از سرداران خود به نام روزبهان را به جنگ او فرستاد، ولى روزبهان شکست خورده و گریخت. با این شکست، قدرت عمران افزایش یافت و راه های بصره را در دست خود گرفت. در این میان، صیمرى، وزیر کاردان معز الدوله، وفات یافت و ابو محمد حسن بن محمد مهلبى جانشین او شد. معز الدوله مهلبى را از بصره به واسط فرا خواند و چند تن از سردارانش را در اختیار او گذاشت و سلاح و هزینه ی جنگی او را تامین نمود و او را به نبرد با عمران فرستاد. مهلبى به بطیحه رفت و عمران را در محاصره گرفت و به راه هاى پنهانى آنان دست یافت. روزبهان که بر مهلبی رشک می برد، موافق پیروزی او نبود. برای همین از درنگ مهلبی به معز الدوله شکای برد و معز الدوله دستور حمله داد و مهلبى به ناچار حمله را بدون آمادگی آغاز کرد و برای همین شکست خورد و بسیارى از یارانش کشته و اسیر شدند. معز الدوله ناچار شد با عمران بن شاهین مصالحه کند و بطایح را به او وا گذارد.
قرامطه ی حوالی بصره، از معز الدوله بیزار بودند. از این رو با کمک یوسف بن وجیه، در سال سیصد و چهل و یک هجری، به قصد تصرف بصره، روانه ی این شهر شدند. این خبر به مهلبى رسید و عازم بصره گردید. ابن وجیه در نبرد با مهلبى شکست خورد و گریخت و مهلبى کشتى‌هایش را به تصرف در آورد. لازم به ذکر است که مهلبی، در سال سیصد و پنجاه و دو هجری، در راه لشکر کشی به عمان بیمار شد و به سمت بغداد بازگشت، اما پیش از رسیدنش، پس از سه سال و سه ماه وزارت، وفات نمود. جسد او را به بغداد آوردند و به خاک سپردند. پس از او، ابو الفضل العباس بن الحسین الشیرازى و ابو الفرج محمد بن العباس بن فسانجس، بدون‌آن که عنوان وزارت داشته باشند، مشاوران معز الدوله در امر حکومت گردیدند.
در سال سیصد و چهل و هشت هجری، ناصر الدوله بر خلاف تعهدی که داشت؛ از ارسال مالی که بر سر آن پیمان بسته بود، سرباز زد و برای همین معز الدوله با وزیر خود مهلبى، روانه ی موصل گردید. ناصر الدوله از ترس به نصیبین گریخت و همه ی کاتبان و حواشى دربار را با خود برد. سپس به اعراب بدوى فرمان داد که از ورود آذوقه به موصل جلوگیری نمایند. این امر سپاه معز الدوله را به تنگنا افکند و معز الدوله از موصل به نصیبین رفت و حاجب کبیر، سبکتکین را به جاى خود در موصل نهاد. ناصر الدوله از نصیبین به میافارقین رفت و یارانش از معز الدوله امان خواستند. ناصر الدوله سپس به نزد برادر خود سیف الدوله، در حلب رفت. سیف الدوله به گرمى از او استقبال نمود و با معز الدوله باب مکاتبه گشود تا بار دیگر مصالحه نمودند مبنی بر این تعهد که در هر سال دو میلیون و نهصد هزار درهم بپردازند و اسیران سنجار را آزاد نماید. سیف الدوله از سوى برادر ضمانت کرد و پیمان صلح بسته شد و معز الدوله به عراق بازگشت.
در سال سیصد و پنجاه هجری، معز الدوله به شدت بیمار شد چنان که کارش به وصیت کشید، اما شفا یافت و چون هواى بغداد را براى تندرستى خویش مساعد نمى‌یافت، تصمیم گرفت که به اهواز برود. اصحابش، از او خواهش کردند که در ناحیه ی علیاى شهر، براى سکونت خویش کاخى بنا کند و در همان جا سکنی گزیند. او نیز چنان کرد و یک میلیون دینار هزینه ی ساخت کاخ نمود.
معز الدوله در سال سیصد و پنجاه و پنج هجری، براى نبرد با عمران بن شاهین که در بطایح بود، راهى واسط گردید و از آن جا سپاهى را به فرماندهی ابو الفضل عباس بن الحسن به بطایح روان داشت. معز الدوله خود راهی ابله شد و سپاهش را به عمان فرستاد، زیرا قرمطیان بر آن شهر مستولى شده و حاکم آن، نافع بن الاسود، از آن جا گریخته بود و کار عمان به هرج و مرج کشیده شده بود. قاضى و مردم شهر متفق شدند، که مردى از خود را بر خود امارت دهند و چنین کردند اما این عمل باعث آشفتگی بیشتر اوضاع گشت و هنگامی که زمان پرداخت مواجب سپاهیان فرا رسید، میان سفید پوستان و سیاه پوستان اختلاف درگرفت، زیرا مقرری سیاهان را نصف مواجب سفیدان معین کرده بودند. این عدم مساوات سبب فتنه گردید و میان دو گروه نبرد درگرفت و سیاهان پیروز شدند. هنگام حضور معز الدوله در واسط، نافع بن الاسود، حاکم عمان، نزد او آمده و از او یارى طلبید. معز الدوله چند کشتى براى حمل سپاهیان به او داد و نافع از ابله به سوى عمان حرکت کرد. سپاهیان معز الدوله به عمان رفتند و آن جا را به تصرف در آوردند و ثبات را به این منطقه باز گرداندند.
معز الدوله پس از این به واسط بازگشت و عمران بن شاهین را در محاصره گرفت. در این هنگام عمران بیمار شد و خواستار صلح گردید. معز الدوله نیز خودش گرفتار بیماری اسهال گردید و این پیشنهاد را پذیرفت و با عمران مصالحه کرده و به بغداد بازگشت. در بغداد، بیماری معز الدوله شدت یافت. برای همین ولایتعهدى پسرش عز الدوله بختیار را اعلام نمود. سرانجام، احمد بن بویه، در ماه ربیع الاول سال سیصد و پنجاه و شش هجری، پس از حدود بیست و دو سال پادشاهى وفات یافت و پسرش عز الدوله به جایش نشست. معز الدوله او را به فرمانبردارى از عمویش، رکن الدوله، و پسر او عضد الدوله وصیت کرده بود، چرا که آن دو از او بزرگتر و از سیاست ملک آگاهتر بودند. ( ر.ک ابن خلدون، ج۲، ۱۳۶۳: ۶۵۱-۶۶۰ ؛ ابن اثیر جزری، ج۲۰،۱۳۷۱؛ معاضیدی، ۱۴۲۶ق: ۴۳-۴۸ ؛ پیرنیا، ۱۳۸۰: ۱۵۶-۱۶۱)
معز الدوله مردى آهنین ولی تندخو و بد زبان بود و به وزیران و بزرگان پیرامون خود ناسزا مى‌گفت و افترا مى‌بست. مخصوصا به وزیرش مهلبى، دشنام هایی می داد که هیچ کس را تاب تحمل آن نبود، ولى مهلبى آن را تحمل مى‌کرد و به خانه مى‌رفت. ابو العلاء صاعد بن ثابت که دوست و همکار مهلبی بود، به وى تذکر مى‌داد که اگر به گوش امیر برسد که تو این اندازه به پرخاش و خشم او بى‌توجه و در برابر دشنام هاى او بى‌تفاوت هستى، تو را به بى‌اعتنائى نسبت به خودش منسوب مى‌دارد و بیشتر در صدد آزار تو برخواهد آمد؛ اما اگر ناراحتی و دل شکستگى خود را نشان دهى که بفهمد چه اندازه دلگیر و درهم شده‌اى، شاید زود کوتاه بیاید و پشیمان شود و جلو عادت دشنام‌گوئى خشمگینانه ی خود را بگیرد. ابو محمد مهلبى پاسخ داده بود که این مرد، یعنی معز الدوله، فرمانروایى است دستپاچه که بر اعصاب خود کنترل ندارد. اگر من از آن هذیان هایش دلخورى نشان دهم، تصور خواهد کرد که من خیر خواه او نیستم، برای همین به تلافی، تهمتى به من خواهد زد که موجب آوارگى و بدبختى ام خواهد شد. پس چاره‌اى نیست جز این که، ناشنیده بگیرم و در ظاهر بخندم. ابو بکر بن ابو سعید نقل می کند هنگامى که معز الدوله، بریدى را در بصره شکست داد، روزى در حضور مافروخى، به مهلبى دشنام‌ داده و اشتباهاتش را برمى‌شمرد. پس هنگامی که ما از ایشان جدا شدیم، مافروخى به من گفت که با این وضعیت، ما چگونه رفتار کنیم که مهلبى ما را شماتت‌گر خود نپندارد، چرا که ما دیده‌ایم که امیر چگونه او را پیش چشم ما سبک کرده است؟! من به او گفتم که در چنین مواقعی، سکوت بهتر از سخن گفتن است. بنا بر این، مافروخى‌ هم چند روزى از مهلبی دورى کرده و جز هنگام بار عمومی با مردم، پیش او نرفت تا این که یک روز من به همراه مافروخى ، براى کارى نزد مهلبى رفتیم و او را دل‌گرفته و در خود فرو رفته دیدیم. مافروخى پرسید: وزیر را گرفته مى‌بینیم، آیا باز اتفاق تازه‌اى رخ داده است؟ او گفت: واى بر تو، چند روز است که مى‌بینم امیر از خوش زبانى معمولى و لطفش به من کاسته است، مى‌ترسم مسأله‌اى دل او را مشغول داشته باشد!! چون ما از نزد مهلبى بیرون آمدیم، مافروخى به من گفت: آیا از مهلبى با هوش‌تر و زرنگ تر کسى را دیده‌اى؟ من گفتم: نه! منظور این داستان این است که او برای حفظ موقعیت خود، حاضر به تحمل هر گونه شرایطی بوده است. ( ابن مسکویه، ج۶، ۱۳۶۹: ۱۸۷-۱۸۹)
معز الدوله و اتباعش در ترویج مذهب شیعه اثنى عشرى بسیار تلاش نمودند. به دستور معز الدوله، در سال سیصد و پنجاه و یک هجری، نوشته ای بر در مسجد جامع شهر نصب گردید که در آن معاویه و کسى که فدک فاطمه سلام الله علیها را غصب کرد و آن که مانع به خاک سپردن جسد شریف امام حسن علیه السلام در کنار قبر جدش شد و آن کس که ابوذر غفاری را تبعید نمود و آن که عباس را از شورای انتخاب خلافت اخراج کرد، همگی لعنت شده بودند. شب بعد این نوشته را پاک کردند. معز الدوله خواست آن را بار دیگر نصب کند. وزیرش مهلبى به او گفت که برای این که بلوا بر پا نشود؛ به جاى نوشته های پیشین، فقط معاویه و کسانى را که به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ستم کرده‌اند، لعنت شوند. پس در کتیبه به جای نوشته های قبلی نوشتند: لعن اللّ ه الظالمین لآل رسول الله صلى الله علیه و سلم‌. در هجدهم ماه ذی الحجه همان سال، معزا الدوله به مردم فرمان داد که شهر بغداد را زینت کرده و لباس نو به تن کنند و خود را به زیورها بیارایند و به سبب فرا رسیدن عید غدیر، که از اعیاد شیعه است، شادمانى کنند. او در سال بعد به مردم فرمان داد که در روز عاشورا دکان‌ها را ببندند و از خرید و فروش باز ایستند و لباس عزا بپوشند و نوحه‌گرى کنند و مردم پریشان موى و آشفته بیرون آیند و گریبان‌های خود را چاک دهند و بر سر و روى خود بزنند و همگان در عزاى حسین علیه السلام غمگین باشند. در سال سیصد و پنجاه و چهار هجری، شریف ابو احمد حسین بن موسى، پدر شریف سید مرتضى و سید رضى، رضى الله عنهم، نقیب تمام سادات علوی بغداد گردید و به امارت حجاج بیت الله الحرام منصوب گشت. اهل سنت به دلیل برتری قدرت شیعیان، یارای مخالفت با این امور را نداشتند ولی این کارها سرانجام سبب ایجاد فتنه میان سنى و شیعه و شعله ور شدن اختلافات ایشان گردید. ( حسینی فسایی، ج۱‌، ۱۳۸۲: ۲۱۸-۲۱۹ ؛ محلاتی، ج‌۱، ۱۳۸۴: ۳۲۲-۳۲۳ ) در سال سیصد و سی وشش هجری، به دستور معز الدوله، ضریح و صحن وعمارت با شکوهی برای قبور شریف امام کاظم و امام جواد علیهما السلام، در کاظمین فعلی، بنا گردید و داخل مقبره با زینت هایی تزیین گردید . عده ای از سپاهیان دیالمه نیز، در کنار این مشهد مبارک، به خدمت و محافظت و کمک رسانی به زائرین، مشغول گشتند و شیعیان با امنیت کامل، گروه گروه به زیارت این مکان شریف می آمدند. خود معز الدوله و ارکان دولت وی نیز، هر شب جمعه به زیارت این مکان نایل می شدند. ( خلیلی، ج‌۹، ۱۴۰۷ق: ۱۶۳ )

پی‌نوشت‌ها:

۱- کارشناس ارشد تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی

منبع مقاله :
منابع و مآخذ :
ابن اثیر جزری ( ۱۳۷۱)، تاریخ کامل بزرگ اسلام و ایران، ترجمه عباس خلیلی و ابوالقاسم حالت، انتشارات مؤسسه مطبوعات علمی، تهران.
ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد ( ۱۳۶۳)، تاریخ ابن خلدون، انتشارات موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، تهران.
ابن مسکویه، احمد بن علی ( ۱۳۶۹)، تجارب الامم، ترجمه ابوالقاسم امامی و علی نقی منزوی، انتشارات سروش، تهران.
پیرنیا، حسن ؛ عباس اقبال آشتیانی ( ۱۳۸۰)، تاریخ ایران از آغاز تا انقراض سلسه قاجاریه، انتشارات خیام، تهران.
حسینی فسایی، حسن ( ۱۳۸۲)، فارسنامه ناصری، انتشارات امیر کبیر، تهران.
خلیلی، جعفر ( ۱۴۰۷ق)، موسوعه العتبات المقدسه، انتشارات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت.
محلاتی، ذبیح الله ( ۱۳۸۴)، مآثر الکبراء فی تاریخ السامراء، انتشارات المکتبه الحیدریه، قم.

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.