خواجه نصیرالدین توسی در میان مغولان

null

تردیدی در این که خواجه ـ به زور یا به خواست خود ـ با مغولان همراه بود نیست. آن زمان، بسیاری از چهره های برجسته ی ایرانی و مسلمان که در خراسان به مغول ملحق شده بودند، نظیر برادران جوینی ـ در کنار مغولان بودند. خواجه در طی سالهای پایانی عمر خود به کارهای علمی در این دولت اشتغال داشت و پس از او نیز دو فرزندش، کار پدر را ادامه دادند. (۱)
در انجا باید نکاتی چند مورد توجه قرار گیرد: نکته اول این که خواجه نصیر یک شیعه امامی بود که از جمله مهمترین میراث فرهنگی و تاریخیش ـ که شیعه را در گذرگاههای حساس تاریخ و در اوج تنگناههای ایجاد شده توسط زیاد، ابن زیاد، حجاج، منصور، رشید، متوکل و… حفظ کرده بود ـ تقیه بود، تقیه ای که هرکس نداشت دین نداشت، این امر سبب شده بود تا شیعه بتواند روحیه مسالمت آمیزی داشته باشد. از طرف دیگر زمانی که او در دست الموتیان گرفتار بود با چشم خود دید که مغولان حمله کرده و کاری را که در یک صد و هفتاد سال سلجوقیان و دیگران با آن همه عظمت نتوانسته بودند انجام دهند انجام داده و تمامی قلاع اسماعیلیه را منهدم کردند. این یک واقعیت بود که کمتر کسی در آن زمان باور داشت. در چنین شرایطی خواجه می دید که نزدیک ۳۰ سال است مهاجمان با کمال قساوت تمام شهرهای ایران را با خاک یکسان کرده و همه را از دم تیغ می گذرانند، تمامی آثار فرهنگی از جمله کتابخانه ها را از میان بر می دارند. او می دید که هیچکس نتوانست در برابر آنها بایستد، تاریخ نیز ثابت کرد که قضیه چنین بود.
نکته دیگر این بود که مغولان مانند اعراب نبودند که بر کشوری هجوم برند و قصد هدایت آن را داشته و برای نجاتشان از کفر و ضلالت اقدام کنند، بلکه قومی بی فرهنگ که هیچ قانونی و راهنمایی جز یاسای چنگیزی همراه صدها خرافه و اعتقاد پوچ با محتوای شرک آلود نداشتند.در چنین شرایطی اگر آنها به علما احترام می گذراند، آیا نباید از این موقعیت بهره برد و اسلام و مسلمانان را نجات داد؟ خواجه همانند بسیاری دیگر تصمیم خود را گرفت و در کنار هولاکو به راه افتاد. تشخیص او چنین بود که این تنها راه برای حفظ اسلام و مسلمانان و فرهنگ و تمدن اسلامی است. این سخن در ابتدا، چیزی جز ادعا به نظر نمی رسد، اما تاریخ، قضاوت و دور اندیشی خواجه را تأیید کرد و نشان داد که خواجه و امثال او از علمای شیعه و سنی کار خویش را بخوبی به ثمر رساندند. این عقل و خرد خواجه را کسان دیگری در بغداد نیز داشتند، اما خلیفه توجهی به آنها ننمود.
در جای خود خواهیم دید که ابن علقمی، وزیر آخرین خلیفه عباسی نیز همین پیشنهاد را داشت، اما فرد متعصبی چون دواتدار که در پی حفظ منصب خود بودند، همه را به ورطه هلاک انداخته و بغداد را غرق در خون کردند!

نفوذ خواجه نصیر در هولاکو
گفتنی است که خواجه و امثال او در آغاز، آن اندازه نفوذ نداشتند که هولاکو را تحت سیطره ی خود در آورند؛ اما به مرور زمان نه تنها هولاکو از نظر سیاسی کنترل گردید، بلکه پس از آن وی، بسیاری از خان های مغول اسلام آورده و در بسط عدل و عدالت و فرهنگ اسلامی کوشش کردند. این به معنای آن نیست افرادی را که مقاومت کرده و دلیرانه جنگیدند تا به شهادت رسیدند خطا کار تلقی شوند، بلکه درک واقعیت و نشان دادن خرد و دور اندیشی برای شخصی چون خواجه که عالم بوده و می توانست در مغولان نفوذ کند امری است که قابل درک است. این شیوه ی شیعیان بود که در کنار مبارزات خویش توانستند خود را حفظ کرده و حتی اگر زمانی حاظر شدند خلفای عباسی را بپذیرند ـ چون سید رضی و سید مرتضی و سایر نقیبان علویان در بغداد ـ این موضع را در جهت گسترش تشیع بکار برند و عملا بغداد را که منصور عباسی بنیاد نهاد در طی قرون بعد تا در صد زیادی به سوی تشیع جذب کرده و بخش وسیعی از آن را شیعه کردند. در اینجا به بیان نمونه هایی از بهره گیری خواجه از نفوذ خویش برای بر پا داشتن اسلام و فرهنگ اسلامی و نیز حفظ عالمان و اندیشمندان ذکر می کنیم تا شاهدی بر درستی راهی باشد که خواجه در آن شرائط دشوار، پذیرفت. همانگونه که اشاره شد خواجه در ابتدا نفوذ چندانی در هولاکو نداشت. این حقیقتی است که بعضی از محققین نیز بدان اشاره کرده اند. (۲) چنانکه در هنگام حمله مغول به بغداد شیعی و سنی همگی مورد حمله قرار گرفته اند. (۳)
دکتر شیبی نیز بدین مطلب اشاره کرده که صدمه دیدن اماکن شیعیان و سنیان در واقعه بغداد اتهام توافقات قبلی را انکار می کند. (۴) چنانچه مشهد امام موسی کاظم ـ علیه السلام در آتش سوخت. (۵) اما به تدریج، پس از گذشت مدتی، خواجه نزد خان مغول محبوبیت یافت و کارهای چندی به او واگذار شد. از جمله آنها، سپردن امر اوقاف بدو بود. (۶) چنانکه امور شهر طوس نیز به او سپرده شد. (۷) زمانی نیز از طرف هولاکو به عنوان یارغوچی که تنها محکمه دستگاه کشور مغولان بود منصوب شد. (۸) در جریان فتح بغداد نیز یک بار خواجه از طرف هولاکو بعنوان سفیر نزد خلیفه رفت. (۹) بعدها نیز ساختن و اداره ی رصدخانه مراغه به او واگذار شد. (۱۰)
سرانجام این نفوذ به حدی رسید که بنا به گفته ابن شاکر: «خواجه نصیر حرمتی بسیار و منزلتی عالی نزد هولاکو داشته و آنچه را او بدان اشاره می کرد متابعت کرده و اموال را در آن صرف می نمود. (۱۱) از آنجا که خواجه مرد امینی بود طبعا اعتماد هولاکو نیز بدو زیاد گردید. شمس الدین بن مؤید العرضی می گوید: «خواجه بدون آنکه دستی در اموال برد کار وزارت برای هولاکو می کرد و به قدری بر عقل او غلبه یافت که خان جز در وقتی که او می گفت بر مرکب سوار نشده، مسافرت نمی کرد. » (۱۲)
از این پس کار خواجه آغاز شد، از مهمترین مسایل در نظر او کتابخانه ها، احیای علوم اسلامی و تربیت عالمان بود که به همت خواجه به حد مطلوبی رسید، به گونه ای که با آنهمه خرابی مغولان و حاکمیت آنها انتظار آن نمی رفت. از جمله این که او از میان کتابخانه هایی که در شهرهای بزرگ همچون بغداد و شام جزیره ویران و غارت شده بود، کتابها را جمع آوری کرده و کتابخانه ای مشتمل بر چهارصد هزار جلد کتاب برپا نمود. (۱۳) زمانی که اوقاف بلاد به دست او افتاد یک دهم آنها را صرف کار رصدخانه و علمایی که در آن مقیم بودند می کرد. اموال اوقاف به گونه ای خرج می شد که نفعش به تمامی مسلمین خصوصا علویان و شیعیان می رسید. (۱۴)
از جمله دیگر کارهای خواجه حفظ علما و اندیشمندان بود که گاه به عللی گرفتار خشم مغولان می شدند. نقل دو واقعه در اینجا مناسب است: نخجوانی که از مورخین درجه دوم حوادث آن عصر به حساب آمده و کتابش را به سال ۷۲۴ تألیف کرده می نویسد: «در واقعه بغداد عزالدین [ابن ابی الحدید] و برادرش موفق الدین را بیرون آوردند که بکشند… [ابن علقمی] چون حال عزالدین بشنید، دود بسر او در آمد، در حال به خدمت خواجه افضل العالم نصیر الدین طوسی قدس الله روحه رفت و دامن او را بگرفت و گفت دو کس از افاضل بغداد که بر بنده حقوق عظیم دارند گرفته اند و خواهند کشت و التماس دارم که خواجه ببندگی پادشاه بشتابد… خواجه بی توقف روان شد… وزیر برسم مغول زانو زد و گفت: دو کس را از شهر بیرون آورده اند و بر پادشاهان نافذ شده است که ایشان را به یاسا رسانند؛ بنده کمترین را آرزو آن است که پادشاه عوض ایشان مرا بکشد… پادشاه خندید و گفت: اگر می خواستمی تو را بکشم تا این غایت نگذاشتمی و در حال عاطفت بفرموده و هر دو را به او ببخشید». (۱۵)
داستان شیرین تر از این نقشه ای است که خواجه برای حفظ یکی از عالمان طرح کرده و او را از مرگ حتمی نجات داد. ابن شاکر می نویسد: «به خواجه خبر رسید که خان قصد کشتن علاءالدین جوینی را کرده است. خواجه به برادر او گفت: خان وقتی حکمی می دهد حتما آن را انجام می دهد؛ باید حیله اندیشید. او سپس عصا و تسبیح و اسطر لابی گرفته و در حالی که در پشت سرش آتشی و بخوری حمل می کردند راه افتاد. نزدیکان هولاکو خواجه و همراهانش را بر در خیمه دیدند، در حالی که بخور می ریختند و خواجه در اسطر لاب نظر می کرد. به خان خبر دادند، خواجه نزدیک خاصان رفته گفت: آیا حال جناب خان خوب است؟ گفتند: آری. خواجه سجده شکر کرد و گفت: می خواهم به چشم ببینم؛ هولاکو که در آن حال هیچکس را نمی پذیرفت او را پذیرفت… خواجه گفت: قرار بوده حادثه ی بدی اتفاق افتد؛ من بخور داده و ادعیه ای خوانده ام. از خدا می خواهم آن را از خان دور کند. سزاوار است که خان نیز دستور آزادی کسانی که در همه مملکت زندان هستند را داده و آنها را عفو کند. سلطان نیز بدون آنکه خواجه آزادی شخص مورد نظر او را بخواهد دستور را صادر کرد. » (۱۶)
این حرکت خواجه به خوبی نشانگر ظرافت او در بهره گیری از نفوذش و نیز وادار کردن هولاکو به انجام خواسته هایش می باشد. ابن شاکر بعد از نقل این واقعه می نویسد «این نهایت زیرکی است که او به قصد خویش رسید و آزار آنان را از مردم دفع کرد آزادی آن مقدار زندانی که در بند مغولان در تمامی بلاد تحت سیطره هولاکو بوده اند امری است که با هیچ چیز نمی توان مقایسه کرد». از کسانی که از دست مغولان گریختند و سپس به جرگه یاران و شاگردان خواجه در آمدند، باید از ابن فوطی یاد کرد. (۱۷)
خواجه در فرصتهای مناسب با نقل مطالبی، هولاکو را به رعایت حال رعیت وا می داشته و با ذکر تجاوزاتی که سپاهیان جلال الدین خوارزمشاه بعد از شکستشان در حق مردم شمال عراق داشتند او را به جهانداری و مردمداری دعوت می کند. آن وقت هولاکو می گوید: ما بحمدالله تعالی، هم جهانگیریم و هم جهانداریم، با یاغی جهانگیریم و با ایل جهاندار، نه چون جلال الدین به ضعف و به عجز مبتلا. (۱۸)
از طرف دیگر خواجه می کوشید تا با دعوت مردم به تسلیم،آنها را از ورطه ی هلاکت قطعی نجات دهد و در این بین با ایجاد مصالحه مغولان را به رعایت عدل وا دارد. مقایسه دو دوره زندگی هولاکو این حقیقت را اثبات می کند که او تحت تأثیر خواجه و دیگران تعدیل شد. زمانی هولاکو خان شیخ شریف تبریزی را بعنوان جاسوس در میان سپاهیان دشمن مغولی خود بوقای فرستاد، اما او را دستگیر کرده نزد بوقای بردند. بوقای از او پرسید، از هولاکو خان چه خبر داری؟ آیا هنوز از سر خشم و غضب اشراف و اعیان و زهاد و عباد و بازرگانان ما را می کشد یا نه؟ گفت پادشاه پیش از این در خشم بود، از خلاف برادران خشک و تر می سوخت اما اکنون:
ز عدلش نمی سوزد آتش حریر
هم آهو همی دوشد از شیر، شیر
ز انصاف او، مردم آسوده اند
همه ظالمان زار و فرسوده اند (۱۹)
به یقین مغولان با آرام کردن خود می توانستند دوام بیاورند.
پس از مرگ هو لاکو (۱۹ ربیع الآخر ۶۶۳) اباقا آن با کوشش خواجه نصیر به جانشینی پدر رسید. در اینجا نیز نفوذ خواجه باعث حفظ عالمان گردیده و اباقا آن «… قریب صد دانشمند معتبر راکه از تلامذه استادالبشر خواجه نصر الدین طوسی رحمه الله که ملازم درگاه بودند از انعام بهره مند گردانید». (۲۰) در زمانی که اباقا آن به تخت پادشاهی نشست خواجه ضمن خطابه ای راهنمایی های گرانبهایی به او نمود که تنها چند جمله از آن نقل می کنیم: «… اول آنکه رضای خدای تعالی و تقدس نگاه دارد تا در هر دو جهان نیکویی بیند… دیگر آنکه عدل کند و کار ایشان بزودی و راستی بسازد تا مزید جاه و حشمت او از خدای مسئلت نماید… دیگر آنکه کم آزاری پیشه کند و نیکان و بی گناهان را نرنجاند تا دراز عمر باشد. دیگر در آبادانی سعی نماید تا مال بسیار، بی ظلم و رنج مردم حاصل آید… » (۲۱)***

نقش ابن علقمی در واقعه بغداد
درباره ی نقش وزیر آخرین خلیفه عباسی یعنی مؤید الدین بن العلقمی که شیعه ی امامی بوده است مطالب زیادی گفته شده است. این مطالب، بسیار بیش از مقداری است که درباره ی خواجه نصیر در مورد تأثیرش در واقعه بغداد گفته اند. حتی بعضی از کسانی که خواجه نصیر را مبرا دانسته اند ـ بدون تحقیق ـ نقش ابن علقمی را پذیرفته اند. (۲۲)
درباره ی نقش ابن علقمی تعداد بیشتری از مورخین اظهار نظر کرده، گر چه بیشتری آنها به تقلید از یکدیگر، مطالب یکسانی را در باره ی ابن علقمی آورده اند. در این میان، برخی از آنها دروغ خود را بزرگتر کرده و برای بزرگ جلوه دادن نقش ابن علقمی داستان سرایی کرده اند. ابن علقمی یکی از وزرایی است که حتی کسانی که حتی کسانی که او را متهم به دست داشتن در

پی نوشت ها:

۱٫ سرگذشت و عقائد خواجه نصیرالدین طوسی، صص ۷۸، ۷۹؛ تاریخ مغول در ایران، ص ۲۹۷
۲٫ الفخری ، ص ۴۴۸؛ تاریخ مختصر الدول، صص ۲۷۰، ۲۶۹
۳٫ تحقیق من وجهه نظرالتاریخ ، ص ۹۲
۴٫ تاریخ ابن الوردی، ج ۲، ص ۲۸۰؛ تاریخ الخمیس، ج ۲، ص ۳۷۷
۵٫تصوف و تشیع، ص ۵۲
۶٫ جامع التواریخ، ج ۲، ص ۷۱۳
۷٫ فوات الوفیات، ج ۳، ص ۲۵۰
۸٫تاریخ مغول در ایران، اشپولر، ص ۳۴۱
۹٫ تاریخ مغول در ایران، اشپولر، ص ۳۸۳ از ابن فوطی.
۱۰٫ جامع التواریخ، ج ۲، ص ۷۱۱
۱۱٫ فوات الوفیات، ج ۳، ص ۲۴۷
۱۲٫ همان ج ۳، ص ۲۴۷
۱۳٫ همان ، ج ۳، ص ۲۵۰
۱۴٫ همان، ج ۳، ص ۲۴۷
۱۵٫ همان، ج ۳، ص ۲۵۰
۱۶٫ تجارب السلف، ص ۳۵۹
۱۷٫ فوات الوفیات، ج ۳، صص ۲۴۸ – ۲۴۷
۱۸٫ مجمع الاداب، ج ۱، ص ۱۹
۱۹٫ جامع التواریخ، ج ۲، ص ۷۱۷
۲۰٫ همان، ج ۲، ص ۷۳۳
۲۱٫ همان، ج ۲، ص ۷۳۳٫
۲۲٫ از جمله آنها دکتر حائری در مقاله تحقیق من وجهه نظر التاریخ است که دکتر حسن الامین در شماره بعد پاسخی به آن داده است. و نیز نک: دین و دولت در ایران عهد مغول، ج ۱، صص ۳۱۵- ۳۱۶٫

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.