اخلاق جنایت

d843cf999bb6c19ad473fdafebbb3939

جنایت چیست؟ شکل جمعی آن‌چه فرق‌های کیفی و کمی با شکل فردی آن دارد و وظیفه اخلاق در قبال جنایت و جلوگیری از آن چیست؟ آیا اخلاق جنایت‌پرور وجود دارد؟ چه سنت‌های اخلاقی‌ای می‌توانند جامعه را در مسیری هموار به دور از سدکردن غیرانسانی مسیر دیگران یا گرفتن جان آنها به پیش ببرند؟
سده بیستم سده‌ای است که نام آن بیش از هر چیز با دو جنگ جهانی، نسل‌کشی در ویتنام، کشتار کامبوج، انقلاب فرهنگی مائو و تصفیه‌های استالینیستی عجین شده است. آیا به‌راحتی می‌توان از آنها صرف‌نظر کرد و از شکل‌گیری صورت‌های نوین جنایت – که هم‌اکنون شاهد انواع گسترده‌ای از آن در قرن بیست‌ویکم هستیم – اجتناب کرد؟ کتاب «انسانیت: تاریخ اخلاقی سده بیستم» که چاپ چهارم خود را پشت‌سر می‌گذارد، گذری شبه‌ژورنالیستی بر وقایع مخاطره‌آمیز قرن بیستم دارد. «سخن‌گفتن از مقاومت‌های سده بیستم به‌نوعی گمراه‌کننده است، اینکه تنها در سده بیستم شاهد وحشیگری و بربریت هستیم، افسانه‌ای بیش نیست: کل تاریخ بشر سرشار از جنگ، قتل ‌عام، شکنجه و مقاومت است. می‌توان گفت که در بیشتر بخش‌های جهان، تغییرات صد سال گذشته فضایی روانی خلق کرده که انسانی‌تر از گذشته است». (ص٣٢) با وجود این نمی‌توان نام‌هایی چون هیتلر را به آسانی به ورطه فراموشی سپرد.
به گفته کانت، انسان غایتی است در خود. آنچه امروز می‌بینیم آن است که شکنجه غایتی در خود است، نه انسان و انسان‌ها برای کسب لذت و نه کشف اسرار نظامی یا سیاسی دست به شکنجه می‌زنند. در طول جنگ جهانی دوم، بریتانیایی‌ها به این نتیجه رسیده بودند که تمرکز حملات هوایی بر تأسیسات نفتی کارایی بیشتری دارد؛ اما شاید بر حسب همان احساسات انتقام‌جویانه به مراکز شهری حمله می‌برد. «در سال ١٩۴٢، لرد چاردل می‌گفت که اهداف اصلی باید خانه‌های کارگران باشد. خانه‌های افراد طبقه متوسط که تراکم کمتری دارند، بمب‌ها را هدر می‌دهند». (ص١۵٢) البته توجیهاتی نیز وجود داشت، مانند اینکه حملات هوایی به مراکز شهری روحیه مردم را در هم می‌شکند؛ اما همواره مواردی خلاف این نیز وجود داشت و ژرمن‌ها را بر ادامه جنگ مصمم‌تر می‌کرد. اما هیتلر چگونه به قدرت رسید؟ شاید اتفاقی نادر در تاریخ اروپا به وقوع پیوست که طی آن، هریک از طرفین تنازع – لیبرال‌ها و مارکسیست‌ها – در او چهره‌ای دیدند که قادر است حریفانشان را به زانو درآورد یا علی‌الاصول فرقی با این حریف شیطان‌صفت ندارد. استالین معتقد بود فرقی میان هیتلر و چمبرلین وجود ندارد و هر دو تباری امپریالیستی دارند؛ ازاین‌رو، جنگ میان آنها را به فال نیک می‌گرفت. از طرف دیگر «در بریتانیا و فرانسه، برخی از کسانی که راست‌گرا محسوب می‌شدند، به ظاهر پذیرفته بودند که هیتلر بهایی است که باید برای پرهیز از کمونیسم پرداخت». (صص٩-۴٨)
البته هیچ‌یک از طرفین دعوا پرونده پاکی نداشتند. از سویی بمباران‌های ساد و مازوخیستی بریتانیایی‌ها بود که شرح آن رفت و از طرف دیگر تصفیه‌های استالینی که نزدیک‌ترین افراد به خود حتی بوخارین را نیز از دم تیغ گذراند؛ اما هیتلر و اطرافیانش نیروی انتقام‌جو به‌وجود آورده بودند که بیش از هر جنایت دیگری بر طبل انتقام می‌کوبید و دشمنان خود را حشره، میکروب و بیماری می‌نامید و از ارائه هرگونه تخفیفی در مجازات نسبت به ایشان طفره می‌رفت. «تئودور آدورنو و همکارانش به پژوهش روان‌شناسی فاشیست‌های بالقوه پرداختند. براساس این پژوهش چنین افرادی اغلب شخصیتی اقتدارگرا داشتند که ویژگی آن خشکی و انعطاف‌ناپذیری اندیشه و رفتار، تأکید بر قدرت و اراده به‌جای تخیل و نرمی، اندیشه‌های خرافی، پیروی دقیق از ارزش‌های متفاوت و حمله به ناقضان ارزش‌ها بود». (ص۵۴٨) در آلمان نازی «تفکر نقادانه بسیار دشوار بود، در‌حالی‌که برخی از استقلال و توانایی تردید اعجاب‌انگیزی برخوردار بودند، کفه ترازوی اندیشه اکثریت به سمت باورهایی سنگینی می‌کرد که پیرامون آنان را احاطه کرده بود. می‌توان در برابر این وضعیت مقاومت کرد؛ ولی هرچه این انبوه باورها عظیم‌تر باشد، مقاومت نیازمند قدرت بیشتری است». (ص۶٠٣) ناگفته نماند که گروهی از فاشیست‌های پیرو هیتلر خود را از طرفداران کانت می‌شمردند. «کانت عمل بر مبنای احساس همدردی با دیگران را به‌جای وظیفه، تمایل می‌دانست و چنین کاری را به‌لحاظ اخلاقی بی‌ارزش می‌شمرد. نازی‌ها نسخه ترسناکی از این اخلاق سختگیرانه و بسته را تولید کردند». (ص۵٩٢) شاید در اینجا بیش از هرچیز به یاد گفتار لکان در هم‌ارزخواندن کانت و ساد می‌افتیم، گرچه نمی‌توان فراموش کرد که این هم‌ارزی قابل فروکاست به تحلیل‌های سست نازی‌ها نیست و به‌آسانی نمی‌توان آنها را پیرو ساد یا نیچه دانست- آن‌گونه که نویسنده کتاب بارها تکرار می‌کند. شاید یکی از عبرت‌انگیزترین اتفاقاتی که در قرن بیستم افتاده، ماجرای کوبا باشد که دو ابرقدرت تا آستانه جنگ جهانی دیگری پیش رفتند. به گفته گلادر، از آنجا که کندی (رئیس‌جمهور آمریکا) در آن زمان کتاب تازه انتشار‌یافته باربارا تاکمن (توپ‌های ماه اوت) را درباره جنگ جهانی اول خوانده بود، سعی کرد از انجام رفتارهای پرخطر و عجولانه پرهیز کند. از طرف دیگر همتای او در شوروی (یعنی خروشچف) نیز از رفتارهای پرشتاب اجتناب کرد و هر دو طرف سعه ‌صدر از خود نشان دادند و ماجرا ختم‌به‌خیر شد. همه اینها نشان می‌دهد سازوکاری اخلاقی که نسبت به انسان حساس باشد، از رفتار جمعی انتقادجویانه تن بزند و سازوکاری انتقادی در پیش گیرد، می‌تواند از جنایت به در باشد و در برابر آن قد علم کند.
بعدها فوکو بر قدرت تخریبی فرد در گروه تأکید کرد و گفت قدرت تخریب یک ارتش‌ هزار نفری به‌مراتب بیشتر از‌ هزار تک نفر است و این‌گونه تأثیر مخرب جمع را دوباره بر سر زبان انداخت. فراموش نکنیم فرد علاوه بر آنکه در جمع قدرت تخریبی مضاعف می‌یابد، از خودش نیز سلب اراده می‌کند و تابع اراده جمع می‌شود، به‌طوری‌که اگر اکثریت قاطع افراد خواهان اعمال رفتارهای خشن باشند، اقلیت منتقد در برابر آنها سر خم می‌کنند و از ابراز مخالفت خودداری می‌کنند.
اما همواره رفتارهای انتقادی نسبت به جنایت وجود داشته است. در هلند تعداد زیادی از مردم با نازی‌ها همکاری نکردند و ارتش ایتالیا نیز در بسیاری از موارد با نازی‌ها هم‌داستان نشد. این مقاومت در دانمارک نیز به‌گونه‌ای گسترده دیده شد. اگرچه تمایل‌نداشتن جدی فیزیک‌دانان آلمانی مانند هایزنبرگ زمینه‌ای فراهم آورد تا بمب اتمی به دست آلمان‌ها ساخته نشود، سه ماه بعد همان بمب به دست لیبرال‌های آمریکایی و با کمک فیزیک‌دان‌هایی چون اپنهایمر ساخته شد تا جنایتی شگرف این‌بار در شرق آسیا به وقوع پیوندد.

منبع: روزنامه شرق

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.