حکومت آل بویه در دوران ابو کالیجار مرزبان بن سلطان الدوله



  حکومت آل بویه در دوران ابو کالیجار مرزبان بن سلطان الدوله

 

نویسنده: سمانه حجار پور خلج (۱)
منبع:راسخون

 

پس از وفات سلطان الدوله در سال چهارصد و پانزده هجری، پسرش ابو کالیجار مرزبان به جاى او نشست، اما جمعى از لشکریان، به طرفداری قوام الدوله ابو الفوارس، عموی او که از جانب برادر بر کرمان حاکم بود برخاستند و او را به شیراز دعوت نمودند. ابو الفوارس دو بار به فارس لشکر کشید؛ دفعه ی اول با شکست مواجه شد ولی بار دوم، توانست تمام فارس را از دست برادرزاده اش بیرون آورد ولى پس از اندک مدتی مغلوب گشته و به کرمان بازگشت و بدین ترتیب ابو کالیجار در سال چهارصد و هفده هجری، بر حکومت شیراز مستقر گردید. سال بعد ابو کالیجار به کرمان حمله برد و ابو الفوارس گریخت، امّا به دلیل فشار گرمای هوا بر سپاهیان، ابو کالیجار به صلح با عمویش راضی شد و مقرّر گردید که حکومت کرمان برای ابو الفوارس و حکومت فارس از آن ابو کالیجار باشد و ابو کالیجار سالى بیست هزار دینار به عمویش پرداخت نماید. این مصالحه فقط یک سال دوام داشت چرا که قوام الدوله ابو الفوارس، همواره در خیال تصرف فارس بود. وی در سال چهارصد و نوزده هجری، سپاهی برای تسخیر شیراز فراهم نمود ولی ناگهان قبل از حرکت لشکرش، وفات یافت و چنین شایع شد کرد که اطرافیانش وی را به علت سوء رفتارو ستم‌پیشگى مسموم کرده اند. پس از فوت ابو الفوارس، رجال دربار و سران لشکرى وی، ابو کالیجار را به کرمان طلبیدند و ابو کالیجار به راحتی بر آن جا مسلط شد.
ابو کالیجار، در خوزستان و عراق، با جلال الدوله در نزاع بود. جلال الدّوله پس از فوت پدرش، دعوت مردم بغداد را برای رفتن به آن شهر نپذیرفته و در بصره مانده بود و اهالى بغداد به نام ابو کالیجار خطبه خوانده بودند، امّا ابو کالیجار به علت گرفتارى و جنگ با ابو الفوارس، نتوانست به سمت بغداد حرکت کند و بغداد تا دو سال از حضور امیر خالى ماند و جمعى از مردم طرفدار ابو کالیجار بودند و گروهى هواخواه جلال الدوله. عاقبت جلال الدوله به بغداد رفت و رسما به امارت برگزیده شد اما این انتصاب عاملی برای کاهش آشوب ها نگشت و غالبا بین سپاهیان دیلم و ترک، اختلاف رخ می داد تا آن که ترکان در سال چهارصد و نوزده هجری، در بصره بر پسر جلال الدوله الملک العزیز ابو منصور، شوریدند و ابو کالیجار را که در این تاریخ از جانب کرمان آسوده‌خاطر شده بود، به تصرف بصره فرا خواندند و جلال الدوله تا یک سال نتوانست آن جا را از ابو کالیجار باز پس بگیرد، امّا در سال بعد که ابو کالیجار به واسط تاخت، جلال الدوله شکست سختی به او داد و اهواز را تصرف نمود و در سال بعد از آن، ابو کالیجار را در جنگى دیگر منهزم ساخت و بصره را از او باز ستاند و این کشمکش ها بین دو امیر دیلمى بر سر تصرّف بصره و اهواز و سیادت در بغداد پا بر جا بود تا این که در سال چهارصد و بیست و هشت هجری، دو طرف مصالحه نمودند و براى آن که عهد شکنی نکنند، جلال الدوله دختر خود را به عقد پسر ابو کالیجار در آورد. ( پیر نیا، ۱۳۸۰: ۱۷۳-۱۷۴ ؛ خواند میر، ج‌، ۱۳۸۰: ۴۳۶ )
هنگام وفات جلال الدوله، پسر بزرگ او یعنی الملک العزیز ابو منصور در واسط بود. سپاهیان به او نامه نوشتند و اظهار فرمانبردارى کردند بدان شرط که مواجب آنان را هر چه زودتر بپردازد ولى او در پرداخت آن مال تأخیر کرد. ابو کالیجار بن سلطان الدوله فرمانرواى اهواز به سپاهیان نامه نوشت و تعهد کرد که اگر او را به پادشاهى برگزینند آن مال را بى درنگ پرداخت خواهد کرد. پس لشکریان از الملک العزیز دست کشیده و ابو کالیجار را طلبیدند و او از اهواز روى به بغداد آورد. در این هنگام،همزمان، الملک العزیز نیز از واسط به بغداد آمد. سپاهیانش در نعمانیه بر او خیانت کردند و او به ناچار به واسط بازگشت و سپاهیان در بغداد به نام ابو کالیجار خطبه خواندند. ملک عزیز به نزد نور الدین دبیس بن مزید رفت و از آن جا به قرواش بن مقلد، حاکم موصل پیوست. سپس او را ترک کرده و نزد ابو الشوک، پدر همسر خویش رفت؛ ولى ابو الشوک بر او خیانت کرد و او را وادار نمود تا دخترش را طلاق دهد. ملک عزیز به ناچار، به نزد ابراهیم ینال برادر طغرل بیک پناهنده شد و پس از مدتی با گروهى اندک به بغداد آمد تا شاید بتواند قلوب لشکریان را به خود متمایل سازد و بار دیگر پادشاهى از دست رفته را به دست آورد؛ ولى یاران ابو کالیجار به او حمله کردند و چند تن از یارانش کشته شدند. ملک عزیز مخفیانه از بغداد گریخت و بهسمت نصر الدوله بن مروان رفت و در میافارقین بود که دار فانی را وداع گفت. بدین ترتیب، ابو کالیجار در سال چهارصد و سی و شش هجری، بدون حضور رغبای دیلمی، به بغداد وارد شد و در بغداد به نام او خطبه خواندند و ارکان پادشاهى‌اش استوار گردید. او ده هزار دینار میان لشکریان تقسیم نمود و براى خلیفه نیز هدایایى با ارزش فرستاد. نصر الدوله بن مروان و دبیس بن مزید و ابو الشوک در نواحی حکومتی خود به نام ابو کالیجار خطبه خواندند و خلیفه او را محیى الدین لقب داد. در حالی که حکومت آل بویه در عراق عرب انسجام می یافت، حکومت ایشان در عراق عجم رو به زوال می رفت. علاء الدوله بن کاکویه که از سپاهیان غزنوی شکست خورده بود، به همراه فرهاد بن مرداویج، به بروجرد گریخت. على بن عمران سردار سپاه تاش فراش هم به تعقیبشان پرداخت و نیروهای ایشان را پراکنده ساخت. سپس به امیر تاش نامه نوشت و از او یارى خواست. در این هنگام، فرهاد و علاء الدوله تصمیم به تصرف همدان گرفتند. علاء الدوله به اصفهان رفت و از پسر برادرش در اصفهان خواست که به یارى‌اش برخیزد و او را با اموال و سلاح یارى دهد و او نیز پذیرفت. چون این خبر به على بن عمران رسید، از همدان به راه افتاد و راه را بر سپاهیان برادر زاده ی علاء الدوله بست و او را به سمت گلپایگان (جرباذقان) عقب نشاند و اموالش را تسخیر و خودش را اسیر نمود. هنگامی که على بن عمران در پی سپاهیان مغلوب، از همدان بیرون رفت، علاء الدوله به همدان داخل شد، چرا که می پنداشت على بن عمران شکست خورده و گریخته است، اما با شنیدن خبر اسارت برادر زاده اش به کرج رفت. على بن عمران پس از خالی دیدن اصفهان، به طمع استیلا بر اصفهان و اموال و اولاد علاء الدوله به آن جا لشکر برد ولى نتوانست بر آن جا حاکم شود و در راه بازگشت از اصفهان، با سپاهیان علاء الدوله و فرهاد بن مرداویج روبه رو شد و از آن دو شکست خورد و همه ی اسیران، به جز ابو منصور برادرزاده ی علاء الدوله را که نزد تاش فراش فرستاده بودند، آزاد نمود. على بن عمران از میدان نبرد گریخت و در کرج به تاش فراش پیوست. آن دو متحد شده و بار دیگر از دو سو بر علاء الدوله و فرهاد تاختند. این بار علاء الدوله و فرهاد منهزم گردیدند و علاء الدوله به اصفهان رفت و فرهاد به دژ سلیموه پناه برد. در این هنگام، سلطان مسعود غزنوی که در پی عصیان یکی از نایبانش در هند، مجبور شد به آن کشور برود، شخصی را نزد علاء الدوله بن کاکویه فرستاد و او را با تعهد مبلغى که برای پرداخت به غزنویان به گردن گرفت، در حکومت اصفهان ابقا کرد. در سال بعد، علاء الدوله بن کاکویه و فرهاد بن مرداویج، متحد شده و لشکرى بسیج نمودند وآماده ی نبرد با لشکر مسعود غزنوی که به سردارى ابو سهل حمدونى از خراسان بیرون آمده بود، گردیدند. در این نبرد سخت، فرهاد بن مرداویج کشته شد و علاء الدوله به کوه هاى میان اصفهان و گلپایگان گریخت و از آن جا به ایذج که تحت حکومت ابو کالیجار بود، رفت. ابو سهل بر اصفهان غلبه یافت و خزاین علاء الدوله را به غارت برد و کتاب هاى او را به غزنه حمل نمود و این کتاب ها در غزنه بود تا آن گاه که حسین بن حسین غورى آن ها را به آتش کشید. علاء الدوله مدتی بعد تلاش نمود تا اصفهان را باز پس گیرد ولی با خیانت لشکریانش مواجه گشت و مجبور شد به بروجرد بگریزد. در این اوان بود که طغرل بیک سلجوقی به خراسان حمله نمود و مسعود غزنوی مشغول دفع فتنه ی او گردید. علاء الدوله نیز از فرصت استفاده کرده و توانست به اصفهان باز گردد و حکومت آن جا را مجددا به دست بگیرد، اما این حکومت مدت چندانی با وی وفا نکرد و ابو جعفر علاء الدوله ابن کاکویه در محرم سال چهارصد و سی و سه هجری، زندگى را بدرود گفت. چون علاء الدوله دیده از جهان فرو بست، پسر بزرگش ظهیر الدین ابو منصور فرامرز در اصفهان به جاى او نشست و پسر دیگرش ابو حرب گرشاسب به نهاوند رفت و آن جا را و همه ی نواحی جبل را به تصرف خویش در آورد. ابو منصور فرامرز، نزد نگهبان قلعه ی نطنز، که ذخایر پدرش در آن بود کسی را فرستاد ولى او عصیان ورزید و در آن قلعه تحصن گزید. ابو منصور به محاصره ی آن قلعه پرداخت و برادرش ابو حرب نیز با او بود. اما ابو حرب به نگهبان قلعه پیوست و ابو منصور فرامرز به ناچار به اصفهان بازگشت. ابو حرب گرشاسب از ترکان سلجوقى که در رى بودند، یارى طلبید. جماعتى از ایشان به قاجان رفتند و آن جا را تاراج کردند و به ابو حرب تسلیم نمودند. ابو منصور لشکری فرستاد تا شهر تاراج شده را باز پس گیرد ولى ابو حرب سپاهى از کردان گرد آورد و لشکریان برادر را منهزم نمود. ابو منصور بار دیگر قلعه ی طنز را در محاصره گرفت. این بار ابو حرب گرشاسب، شب هنگام گریخت و نزد ابو کالیجار پادشاه فارس و عراق رفت و از او در برابر برادر خویش یارى خواست و او را به تصرف اصفهان تشویق نمود. ابو کالیجار نیز لشکری فراهم کرده و عازم اصفهان شد و آن جا را در محاصره گرفت‌. چندین بار میان سپاه ابو منصور و ابو کالیجار نبرد صورت گرفت تا این که سرانجام تصمیم به مصالحه گرفتند و قرار بر این شد که ابو منصور در اصفهان بماند و در عوض هر ساله، مالى به ابو کالیجار بپردازد. ابو حرب نیز به قلعه ی نطنز بازگشت و آن جا را محاصره نمود و کسی را نزد برادر فرستاد که با او مصالحه کند و چنان مصالحه کردند که برادرش بعضى از چیزهایى را که در قلعه است به او دهد و او را به حال خود وا گذارد. در این هنگام، ابراهیم ینال به رى لشکر کشید و از ابو منصور فرامرز خواستار صلح شد ولى ابو منصور نپذیرفت و به همدان و بروجرد لشکر برده و آن دو شهر را تسخیر نمود و همدان را به اقطاع به برادرش ابو حرب گرشاسب داد. در این زمان، طغرل بیک سلجوقی، برخى بلاد سلطان مسعود غزنوی را به تصرف در آورد و بر خوارزم و جرجان‌ و طبرستان مستولى گردید. همزمان با استیلای طغرل بیک بر خراسان و نواحی دیگر، ابراهیم ینال، برادر مادرى او، لشکریان سلجوقى را به رى آورده و بر این شهر مستولى شد. سپس به بروجرد لشکر برد و پس از تسخیر بروجرد، در سال چهارصد و سی و چهار هجری، تصمیم به تصرف همدان کرد. در آن هنگام، ابو حرب گرشاسب پسر علاء الدوله کاکویه، در همدان بود. وی از همدان به شاپور خواست رفت و میدان را خالی نمود. هنگامی که ابراهیم ینال خواست به همدان داخل شود و مردم را به اطاعت خود فرا خواند، مردم همدان گفتند به این شرط به اطاعت او در خواهند آمد که بر سپاه گرشاسب غلبه یابد تا او دیگر نتواند به این شهر بازگردد و بر آنان ستم کند. بنا بر این، ابراهیم ینال، لشکرش را در پی گرشاسب فرستاد. گرشاسب در قلعه ی شاپور خواست تحصن کرده بود. ابراهیم نواحی اطراف آن بلاد را تصرف کرد و تاراج نمود ولی گرشاسب هم چنان در قلعه مانده بود. ابراهیم که نتوانست برای دستگیری گرشاسب کاری از پیش ببرد، با اموالى که به غارت گرفته و تاراج نموده بود، به رى بازگشت. در آن زمان مشاهده کرد که طغرل بیک در پی او به رى آمده است، بنا بر این، لشکریانش را از شاپور خواست و همدان به ری فرا خواند. گرشاسب نیز از فرصت استفاده کرده و به همدان بازگشت. ابراهیم ینال به ناچار رى را به برادرش تسلیم کرد و راهى سیستان شد. طغرل بیک قلعه ی طبرک را از مجد الدوله بویه‌اى گرفت و او را با احترام نزد خود نگاه داشت و فرمان داد تا تمام ویرانى هایی که در رى پدید آمده بود را، بازسازی کنند. وی پس از تسخیر قزوین و نیز اعلام اطاعت حاکمان زنجان و طارم، تصمیم به تصرف اصفهان گرفت. در این هنگام، حاکم اصفهان یعنی فرامرز پسر علاء الدوله کاکویه، با پرداخت مالى او را راضی و از تحمله منصرف نمود. طغرل از آن جا بازگشت و به همدان رفت و گرشاسب پسر علاء الدوله را از آن جا بیرون راند و بر همدان مستولی شد. گرشاسب نیز به نزد طغرل رفته و اظهار اطاعت نمود و با او راهى ابهر و زنجان گردید. طغرل ابهر و زنجان را نیز تصرف کرد. یاران گرشاسب پس از آن که همدان به دست طغرل افتاده بود، از گرد او پراکنده شده بودند. طغرل خواستار تسخیر قلعه ی کنگور بود. نزد نگهبانان قلعه کسی را فرستاد تا فرود آیند و قلعه را تسلیم کنند، اما گرشاسب به قلعه رفت و در آن جا تحصن گرفت. طغرل که موفق به تسخیر قلعه نگشته بود، از آن جا به رى بازگشت و از ناصر الدین العلوى خواست که در همدان نایب او باشد. گرشاسب در سال چهارصد و سی و شش هجری، از قلعه ی کنگور فرود آمد و به همدان رفت و آن جا را از دست عمال سلجوقی خارج ساخت و به نام ملک ابو کالیجار خطبه خواند. طغرل که خشمگین گشته بود، برادر خود ابراهیم ینال را در سال چهارصد و سی و هفت هجری به همدان فرستاد. گرشاسب نیز گریخت و به شهاب الدوله ابو الفوارس منصور بن الحسین صاحب جزیره ی بنى دبیس پیوست و ابراهیم به تعقیب او برآمد. مردم عراق از نزدیک شدن ابراهیم ینال به حلوان به وحشت افتادند. این خبر به ابو کالیجار نیز رسید وتصمیم گرفت که براى نبرد با ابراهیم ینال نیرویى گرد آورد، ولى به اندازه ی کافی، سلاح و مرد جنگی نداشت. در این حال، میان طغرل و برادرش ابراهیم ینال، اختلاف افتاد و طغرل رى و بلاد جبال را از دست او خارج ساخت. سپس به اصفهان رفت و آن جا را در محاصره گرفت و از آن جا لشکرى به فارس روانه نمود. مردم اصفهان از محاصره به سختی در رنج افتادند و آذوقه ی ایشان به پایان رسید. در نهایت امان خواستند و از شهر بیرون آمدند و طغرل شهر اصفهان را در سال چهارصد و چهل و سه هجری، به تصرف سلاجقه در آورد و آن جا را پایتخت خویش ساخت. بدین ترتیب، حکومت کاکوئیان آل بویه در رى و همدان و اصفهان برافتاد و از میان حکمرانان آل بویه تنها حکومت ابو کالیجار در عراق و فارس باقى مانده بود.
هنگامی که ابو کالیجار قدرت گیری طغرل سلجوقی را مشاهده کرد و دانست که دوران حکومت آل بویه در عراق عجم به سر آمده است، شخصی را به نزد او فرستاد و تقاضای صلح نمود. طبق این صلح نامه، در سال چهارصد و سی ونه هجری، طغرل بیک با دختر ابو کالیجار ازدواج کرد و امیر ابو منصور پسر ابو کالیجار نیز با دختر داود برادر طغرل بیک وصلت نمود. یک سال پس از این مصالحه، ابو کالیجار برای سرکوبی بهرام‌ بن لشکرستان دیلمى که در حکومت کرمان تعلل ورزیده و شهر را رو به ویرانی برده بود، به کرمان لشکر کشید؛ اما در این سفر بیمار شد چنان که نمى‌توانست سوار بر اسب شود. یارانش او را به منطقه ی جناب کرمان بردند و بیماری او شدت یافت و سرانجام ابو کالیجار مرزبان بن سلطان الدوله بن بهاء الدوله بن عضد الدوله در سال چهارصد و چهل هجری، ، پس از چهار سال و سه ماه که از پادشاهى‌اش در عراق می گذشت، در شهر جناب کرمان، بدرود حیات گفت. یکی از وقایع مهمی که در این دوران شایان ذکر است، اوج گیر ی درگیری های میان اهل سنت و شیعیان در بغداد است. در این زمان شیعیان، هم چون گذشته که آل بویه در اوج قدرت بود و آنان آزادانه عقاید خود را ابراز می کردند، به تظاهر عقاید خود پرداختند. اهل سنت که اکنون حکومت آل بویه را رو به زوال می دیدند، از جولان عقاید تشیع راضی نبودند و به مخالفت و انکار برخاستند و میان دو فرقه نبرد آغاز شد. خلیفه القائم بامر الله، دو نقیب عباسى و علوى را فرستاد تا آشوب را بخوابانند ولی آنان کاری از پیش نبردند. در این درگیری ها، مردى هاشمى از اهل سنت کشته شد. خانواده‌اش جنازه ی او را بر دوش حمل کردند و به سوى باب البصره بردند. آن گاه هر چه در محلات شیعه بود غارت کردند و ضریح امام موسى کاظم و نواده ی او امام محمد تقى علیهما السلام و قبور آل بویه و بعضى از خلفاى بنى عباس را که در آن جا بود، آتش زدند و حتی مى‌خواستند پیکر مطهر امام موسى کاظم را از مقبره ی خود بیرون آورده به مقبره ی احمد بن حنبل منتقل کنند ولى در این حال نقیب عباسیان سر رسید و مانع آن کارها شد.
شیعیان محله ی کرخ بغداد نیز به تلافی، ابو سعد سرخسى، مدرس حنفى را کشتند و محله‌هاى فقهاى اهل سنت را آتش زدند و دامنه ی اغتشاشات به جانب شرقى بغداد نیز کشیده شد. این فتنه ی شدید، در سال چهارصد و چهل و پنج هجری نیز تکرار شد و بار دیگر میان دو فرقه اختلاف افتاد. این بار گروهى از ترکان نیز در ماجرا شرکت کردند و بعضى از علویان را کشتند. زنان گیسوها گشودند و صدا به ناله و مویه بلند کردند و خواستار انتقام شدند. سرداران سپاه بر اسب نشستند تا فتنه را فرونشانند. میان آنان و مردم محله ی کرخ زد و خوردى سخت رخ داد و بازارهاى کرخ طعمه ی حریق شد. پس ترکان از دخالت در ماجرا سرباز زدند و اندکى آرامش برقرار گردید. ( اشپولر، ج۱، ۱۳۷۳: ۲۰۹-۲۳۰ ؛ معاضیدی، ۱۴۲۶ق، ۶۳-۶۷ ؛ ابن خلدون، ج۳، ۱۳۶۳: ۷۰۳-۷۰۹)

پی‌نوشت‌ها:

۱- کارشناس ارشد تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی

منابع و مأخذ :
ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد ( ۱۳۶۳)، تاریخ ابن خلدون، انتشارات موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، تهران.
اشپولر، برتولد ( ۱۳۷۳)، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ترجمه جواد فلاطوری و مریم میر احمدی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران.
پیرنیا، حسن ؛ عباس اقبال آشتیانی ( ۱۳۸۰)، تاریخ ایران از آغاز تا انقراض سلسه قاجاریه، انتشارات خیام، تهران.
خواند میر، غیاث الدین بن همام الدین ( ۱۳۸۰)، تاریخ حبیب السیر از حمله مغول تا مرگ شاه اسماعیل اول، انتشارات خیام، تهران.
معاضیدی، عبدالقادر سلمان ( ۱۴۲۶ق)، واسط فی العصر العباسی، انتشارات الدار العربیه للموسوعات، بیروت.

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.