آیا چیزی را می شناسیم؟

null

نویسنده: یوزف ماری بوخنسکی
مترجم: پرویز ضیاء شهابی

در اواخر قرن پنجم پیش از میلاد مسیح در سیسیل فیلسوفی یونانی زندگی می کرد به نام گرگیاس، که اهل لئون تینوی (۱) بود. می گویند که او سه جمله طرح و از آن سه جمله ماهرانه دفاع می کرده است: اول آنکه: هیچ چیز نیست، دوم آنکه: حتی اگر چیزی وجود داشته باشد آن را نمی توانیم بشناسیم، سوم آنکه: گیریم که چیزی هست و شناختنی هم هست، آن را به دیگران نمی توانیم بگوییم. مسلم نیست که گرگیاس خود این مدعاها را به جدّ گرفته باشد. علی ای حال این سه جمله را از او نقل کرده اند. و از همان روزگار “از بیست و چهار قرن پیش” تاکنون این جمله ها همه ی ما را به تفکر فرامی خواند. و من شخصاً معتقدم که ما باید این دعوت را جدی بگیریم، هر چه این جمله ها عجیب و غریب بنماید. از این هم پیشتر می روم و به نظرم می رسد که شاید هیچ کس نباشد که دست کم یکبار در زندگی پرسش هایی از این دست، به نحوی برایش پیش نیامده باشد. برای شما هم، اگر تاکنون پیش نیامده، شاید روزی پیش بیاید. بنابر این، به ضرس قاطع می توان گفت که جمله های گرگیاس جمله هایی است بسیار مهم.
البته می توان این قبیل تردیدهای شکاکانه را به بازی گرفت و آنها را در زندگی از هر گونه معنای محصل خالی انگاشت. اما چنین نیست. اگر می بود، می بایست در زندگی کسی که آنها را می پذیرد هیچ چیز جدی وجود نداشته باشد. همه چیزی برای او می شد نمود و فریب. پس می بایست برای چنین کسی زندگی از هر گونه معنا تهی شود و میان اصل و قلب، درست و نادرست، نیک و بد هیچ فرقی نباشد. مسأله مسأله ای است جدی. از این گذشته دلایلی که به سود گرگیاس است و به زیان اطمینان عادی ما به وجود چیزها و شناختی بودن آنها کم نیست. بهتر است یکبار هم شده در مورد این سه جمله به روشنی و وضوح طرح پرسش کنیم و بکوشیم به آن پرسش، پاسخ دهیم. امروز می خواهم شما را به تأملی در این باب دعوت کنم.
دو هزار سال پس از گرگیاس فیلسوف دیگری نیز، به نام رنه دکارت که فرانسوی بوده است، به چنین تأملاتی پرداخته. خوب است از پی دکارت برویم ببینیم در توجیه تشکیک چه دلیل ها دارد.
از پی دکارت که برویم می بینیم چه بسیار پیش آمده که حواس ما، ما را فریب داده است. برج چهارگوش از دور گرد می نماید. گاه گمان می بریم که چیزی نابوده را می بینیم و یا صدای آن را می شنویم. طعامهای شیرین به دهان بیمار تلخ می آید. با چنین واقعیت هایی هر کسی آشناست. از آن گذشته ما خواب می بینیم، و گاه خوابهایمان چنان است که به واقعیت داشتن آنها اطمینان داریم. از کجا بدانیم که هم اکنون آنچه می بینیم به خواب نیست؟ در این لحظه می گمان می برم که در پیرامون من از روی واقعیت میزی هست و میکروفونی و چراغهایی روشن. اما مگر نمی شود که همه ی اینها خواب باشد.
آری، شاید بتوان گفت که دست کم از آن مطمئن ام که دست و پا دارم. لکن بر خلاف ظاهر به این هم چندان اطمینانی نیست. بعضی ها که دست یا پایی را از دست داده اند حکایت کرده اند که تا مدتها پس از قطع عضو در عضوِ نداشته دردهایی حس می کرده اند. از علم جدید هم دلیل هایی از این دست می توانیم وام بگیریم. مثلاً از روان شناسی می آموزیم که می توان بیمار را با وارد آوردن ضربه ای به چشمش به دیدن نوری واداشت ــ نوری ناموجود. پس ظاهراً می توان نتیجه گرفت که امکان دارد هر چه در پیرامون ما هست می نماید و از آن جمله تن خود ما، جز خوابی و نمایشی نباشد.
بعضی می گویند که دست کم حقایق ریاضی را به قطع و یقین می توان شناخت. می گویند حواس شاید ما را بفریبند، ولی معقولات ــ که درک آنها کار عقل است ــ مُدرکاتی است یقینی. این گفته را هم آسان نقض توان کرد. چرا که در ریاضیات نیز خطاها پیش می آید. همه ی ما گاهگاهی در محاسبات به اشتباهات دچار می شویم. از این اشتباهات حتی ریاضیدانان بزرگ نیز مصون نیستند. می تواند بود که در عالم خواب و به خطا ــ خطایی که به آن التفات نداریم ــ محاسبه کنیم. حاصل آنکه شاید عقل نیز چنان فریبمان دهد که حواس.
پس بپرسیم: آیا هیچ چیز چنان قطعی و مسلم نیست که دیگر در آن شک روا نباشد؟ دکارت معتقد بود که چنین چیزی را در من خود یافته است. می گفت: من اگر خود را می فریبم، پس به ناگزیر هستم، چرا که انسان باید وجود داشته باشد تا بتواند بیندیشد. شک کردن و خود را فریفتن خود نحوی از اندیشیدن است. از این روست که می رسد به جمله ی معروفش: cogito ergo sum (می اندیشم پس هستم). سپس کوشیده است با پشتک و وارو زدنهایی (آکروباتی) پیچیده از “من هستم” به برهان استنتاج کند که چیزهای دیگر نیز هست.
اما بیشتر فیلسوفانی که در گذرگاه های تفکر او تحقیق کرده اند با این ورِ تفکرش موافق نیستند. می گویند، و من آن را سخنی می دانم درست، که دکارت دو چیز متباین را با هم خلط و اشتباه کرده است: محتوای تفکر [اندیشه] و خود تفکر [اندیشیدن] را. هر چند همه ی ما معتقدیم که متفکر باید هستی داشته باشد تا بتواند تفکر کند ولی اگر همه چیز و از جمله حقایق ریاضی را در شک بیاوریم، این حقیقت نیز خود مشکوک می شود. از موضع دکارتی حق چنین ادعایی نداریم. پس “می اندیشم” (Cogito) ثابت می کند که تفکری هست ــ و لفظ “هست” دلالت دارد بر تردد تفکر میان این و آن مضمون. دلیل انگیختن بر هستی، بر وجود، متفکر کلاً ناموجه است. فیلسوف دیگری به ریشخند گفته است نباید گفت “می اندیشم پس هستم”، باید گفت “می اندیشم پس نیستم”.
نتیجه آنکه ما اصلاً هیچ دلیلی نداریم که چیزی را چون موجودی قطعی و مسلّم بپذیریم. شاید، همچنان که گرگیاس می گفت، نه چیزی وجود داشته باشد و نه ما چیزی را بتوانیم بشناسیم. هر چه هست جز نمود محض نیست. هر چه هست، به گفته ی داستایوسکی، افسانه ای است که ابلهی آن را حکایت می کند. می دانم که این افسانه ی ابلهانه به نظر بیشتر ما نامأنوس می آید. اما سخن بر سر مأنوس یا نامأنوس بودن نیست. بر خلاف آنچه پاره ای از فیلسوفان شاعرمنش گفته اند بزرگترین عشق هم، معشوق آفرین نمی تواند بود. گره این مشکل را که آیا چیزی هست یا نیست به دست آرزو نمی توان گشود. باید در آن کوشید که دانست. باید با مسأله بخردانه برخورد کنیم.
اما چگونه؟ فیزیکدان، گیاه شناس و مورخ مثل همه ی ما در زندگی هر روزینه فرض و بنا را بر آن می گذارند که چیزها هست و ما می توانیم آنها را بشناسیم. اما در فلسفه همین فرض مسلّم خود مسأله می شود. اینجاست که طرح مسأله ای ورای حدّ علوم خاصه ضرورت می یابد و همین جاست که می توان نقش و اهمیت فلسفه را بی واسطه دید.
بسیار خوب، گام بعدی چیست؟ یک نکته روشن است. در این مقام هم هیچ برهان ــ که در آن از شناخته شده ها نتیجه ای می توان گرفت ــ نمی توان آورد. چرا که شکاکانی همچون گرگیاس در همه چیز، از جمله در درستی مقدمات مسلّم ما، نیز شک می آورند. همچنان که شک می آورند در استواری قاعده هایی که بنابر آنها به استنتاج می پردازیم. پس از این راه نمی توانیم رفت.
از کدام راه برویم دیگر؟ به نظر من سه راه دیگر پیش پایمان باز است:
اول آنکه ببینیم آیا شکاک خود خود را نقض نمی کند. اگر چنین باشد، او چیزی برخوردار از پیوستگی، چیزی فهم کردند، نمی گوید. در حقیقت، او اصلاً چیزی نمی گوید.
دوم آنکه ببینیم که آیا به مفروضات خود پایبند هست یا نه، و اگر هست چگونه؟ ببینیم آن فرضیه ها با تجربه های ما همنوا می آید یا نه. در اینجا کار ما به کار فیزیکدانی می ماند که می خواهد درستی فرضیه ای را بررسی کند.
سوم آنکه ببینیم مگر نه بدیهی است آنچه گرگیاس انکار می کند ــ بدیهی است بدین معنا که به روشنی روز درست چنان است که ما می انگاریم.
از راه اول پیشینیان نیز رفته اند. اگر شکاک بگوید که هیچ چیز را نمی توان شناخت، از او می توان پرسید که خود چگونه مجاز به طرح چنین ادعایی است. آیا به درستی این گفته یقین دارد؟ اگر بگوید: “آری”، معلوم می شود قبول دارد که دست کم یک چیز را در خور اعتماد، یک چیز را شناختنی می داند. پس این گزاره که: هیچ چیز شناختنی نیست، گزاره است نادرست و چیزی که شناختنی است، هست که شناختنی است. می گویند یکی از شکاکان یونانی به نام کراتولوس (۲) چون به این نکته التفات یافته بود، هیچ نمی گفت. ولی با انگشتان خویش اشارتها می کرد. استاد بزرگ تفکر اورپایی، ارسطو بر این نکته انگشت گذاشت که وی حق همین کار را هم ندارد. چرا که به هر اشاره ی انگشت می خواهد عقیده ای اظهار کند و شکاک به داشتن هیچ عقیده ای مجاز نیست. به گفته ی ارسطو چنین کسی گیاه گونه است و با گیاه، که گوینده نیست، گفتگو نمی توان داشت.
نمی دانم شما این حجّت را تمام می دانید یا نه، ولی لازم می دانم که یادآور شوم در منطق ریاضی جدید، حجّت هایی از این دست را، از وجوهی، خدشه بردار می دانند. بنای این چنین استدلالها، نوعاً، بر نظریه ی سنخ ها (Typentheorie) است ــ که نظریه ای است پیچیده تر از آنکه در این مقام از آن سخنی بتوانیم داشت. عجالتاً فقط خواستم یادآور شوم که استدلالهایی چنین موجز و مختصر را از سر ساده لوحی خدشه ناپذیر نباید گرفت.
راه دوم، بر خلاف راه اول، مطمئن می نماید. اگر فرض و بنا را بر آن بگذاریم که در پیرامون ما واقعاً چیزهایی هست و آنها را تا حدودی می توانیم بشناسیم کمابیش همه ی آنچه می آزماییم با این فرض مطابقت دارد. فرق میان آنچه “بود” می نامیم و آنچه “نمود” در آن است که بود منظم است، بر آن قانونها حاکم است. حال آنکه نمود چنین نیست. حال گوییم در جهان، چنانکه به تجربه درمی یابیم، کمابیش همه جا واقعاً چنین نظمی حاکم هست. مثالی بیاوریم: به رختخواب می روم، و پیش از آنکه به خواب روم، به میز و ساعت شماطه دار نگاهی می اندازم. صبح که از خواب برمی خیزم، می بینم میز همان جاست که بود. ساعت نیز ناپدید نشده است. البته این هست که روی میز از شب پیش تاکنون گرد و غبار بیشتری نشسته است. اگر قبول داشته باشیم که واقعاً میزی هست و ساعتی و اتاقی و نیز چیزهای دیگری و من این چیزها را می شناسم به خوبی می توانیم این همه را توضیح دهیم. یا گربه ای هست طرف چپ من، بعد پشت من پنهان می شود و دوباره از سمت راست درمی آید. این را نیز بهتر می توانیم توضیح دهیم اگر بگوییم که واقعاً گربه پشت من پنهان و دوباره پیدا شد. البته شکاک می تواند بگوید این همه نمود است، ولی نمودی دارای نظم. اما ساده تر آن است که اذعان بیاوریم واقعیتی هست.
سرانجام به سادگی می توان گفت که ــ و من این را بهترین راه می دانم ــ نادرستی گفته های گرگیاس بدیهی است. به روشنی می بینیم که چیزهایی هست، چیزهایی را به یقین می شناسیم و با دیگران در میان می گذاریم. اگر کسی بگوید که هر چه هست خواب است و خیال صاف و ساده به او خواهیم گفت که خواب و خیال نیست. مواردی هست ــ و کم هم نیست ــ که دچار اشتباه می شویم. اما همه می دانند که مواردی هم هست که در آن موارد شک عاقلانه ممکن نیست. مثلاً من اکنون به یقین می دانم که نشسته ام نه ایستاده و پیش روی من چراغی است روشن. نیز به یقین می دانم که پنج بار هجده می شود نود. از اینکه هراز گاهی اشتباه می کنم نتیجه نمی توان گرفت که همیشه در اشتباه ام.
در مقابل گرگیاس من سه جمله ی دیگر عنوان می کنم: اول آنکه یقیناً چیزهایی هست. دوم آنکه ما به یقین تمام از آن چیزهایی را می شناسیم. از شناخته ها چیزهایی را می توانیم به دیگران بگوییم؛ و مادام که کسی برهانهایی نیاورده است بهتر از دکارت من لزومی نمی بینم که عقیده ی خود را تغییر دهم.
آنچه تا اینجا دستیاب شد گرچه کم نیست، آنقدرها هم که در بادی نظر می نماید نیست. چرا که هنوز هیچ دلیلی در دستمان نیست که ورای آگاهی ما واقعیتی هست. مسأله ی وجود واقعیتی ورای آگاهی مسأله ای است بسیار دشوارتر از آن مسأله که در تأمل پیشین بررسی کردیم. می تواند بود که واقعیتی باشد و چیزهایی ــ ولیک بالتمامه موجود در اندیشه ی ما. در آن صورت بود را از نمود می توانیم تمیز دهیم، ولی ذهنی را از عینی نمی توانیم. در این باب پس از این سخن خواهیم داشت.
از آنچه گفتیم هرگز این نتیجه نمی توانیم گرفت که همه ی دیده انگاشته های خود را درست چنان پیش روی خود داریم که می بینیم. شک نیست که چیزها هست. اما اینکه آنچه در جهان هست چگونه است مسأله ای دیگر است. خیلی ها شکاک نیستند ولی مثلاً گمان می برند که چیزی به نام رنگ در دنیا وجود ندارد. این مسأله نیز از دهگذر بحث حاضر به دور است. تحقیقات نیز تاکنون حقیقت مسأله را روشن نساخته است.
سوم ــ که نکته ای است خود بدیهی ــ آنکه آنچه هست بیشتر از آن است که ما می دانیم و آنچه می دانیم بیشتر از آن است که با دیگران در میان می توانیم نهاد.
آنچه گفتیم پیشگیری از کژفهمی ها را کافی است.
حال که سخن به اینجا رسید بی مناسبت نمی دانم به دو رویکرد فلسفی اشاره کنم که این روزها رواج و گسترش یافته است ولی من، شخصاً با هیچ یک از آنها موافق نیستم. رویکرد اول قول به اولویت من است و رویکرد دوم قول به ضرورت گریز زدن به تجربه های زیستی عاطفی (emotionale Erlebnisse) است در مقام حل مسأله ی مورد بحث.
امروز بسیارند متفکرانی که برآنند اطمینان من به وجود خودم از اطمینانم به هر چیز دگر بیشتر است ــ تا بدانجا که حتی بعضی می گویند این تنها چیزی است که به آن اطمینانی تمام حاصل است. البته کسی نیست که در وجود خود شک کند مگر شکاک. اما بر من واضح نیست که چرا باید علم من به وجود خودم قطعی تر باشد از علمم به این واقعیت که در جهان چیزها هست. به نزدیک من این گزاره که چیزها هست بر آن گزاره که من هستم پیشی دارد، چرا که من خویشتن را از رهگذر گشت و چرخشی می شناسم که در شناخت چیزها پیش می آید. من نخست ملتفت به چیزها می شوم، چیزهایی را در جهان درمی یابم ــ که شاید بد باشد، شاید سطحی ولی هر چه باشد آنها را با قاطعیت بیشتری درمی یابم. اینکه چیزی هست ــ و آن چیزی است که پیش روی من است و به قول فیلسوفان جز من است ــ حقیقتی می نماید قطعی تر.
برخی دیگر از فیلسوفان ــ که من آنان را پیروان یوآنس دونس اسکوتوس (۳) می دانم ــ برآنند که یقین تام و تمام به وجود دنیا و مافیها از راه شناخت حاصل نمی شود، بل برای این کار تجربه های زیستی دربایست است ــ احوالی همچون هول، هراس، عشق، نفرت و جز آن. به این مناسبت گاه به توصیف فیلسوف مشهور آمریکایی ویلیام جیمز (۴) از یک زلزله استشهاد می کنند و می گویند از رهگذر چنین احوالی است که آدمی یقین می یابد دنیایی هست. این نظریه را نخست فیلسوف آلمانی ویلهلم دیلتای (۵) مطرح کرده است. اکنون جمعی از فیلسوفان پیرو اویند.
گاهی می شنویم که در مقام ردّ شکاکیّت عامیانه می گویند: بر سر شکاک مشت بکوبید، درخواهد یافت که در جهان جز او هم چیزی هست و آن مشت شماست. بدیهی است که هیچ کس در وجود مشتی که بر سرش فرومی کوبند شک نخواهد کرد. من هم در این مورد شک ندارم. ولی بر من روشن نیست که این کار، یا زلزله، یا نفرت یا عشق به حل مشکل ما چه کمک خواهد کرد. به تجربه ی زیستی چه درخواهم یافت. اگر کسی بر سرم مشتی بکوبد؟ از یک طرف به حسّ لامسه دستی را احساس خواهم کرد. و از طرف دیگر دردی خشم انگیز را و قس علی هذا. اگر مثل شکاک مسلم بگیریم که حواس همواره ما را فریب می دهد باید بگوییم که احساس اول به هیچ وجه وجود مشت را اثبات نمی کند. درد یا خشم نیز هم چنین، حتی کمتر. زیرا گاهی انسان احساس درد می کند یا خشمگین می شود ــ بی آنکه چیزی از خارج بر او اثری گذاشته باشد. پس مطلب از این قرار است که به هستیِ چیزها از روی شناخت است که واقف می توانیم شد وگرنه آن را از رهگذر هرگز نخواهیم آزمود ــ احوالی که خود مسبوق است به معتبر بودن شناخت. اگر این شناخت نباشد، از آن احوال هیچ برنمی آید.
پس حق آن است که با شکاکیّت به هیچ روی موافقت نشان نمی توان داد. اگر با شکاکیّت کمی کنار بیاییم، زود بند را آب می دهیم. و چنین کنند کسانی که منکر بداهت وجود چیزهایند و نیز کسانی که در یقینی بودن شناخت ما شک می کنند و از هول و هراس و اشکوفه (غثیان) و خشم و جز آن مدد می جویند. در هر دو حال شکاکیّت دامنگیر می شود و کسی را که به آن رویِ خوش نشان داده است به ورطه ی خوبی فرومی کشد.
با اینهمه واقعیت آن است که ورطه ی هست و گرگیاسی بوده است با سه جمله ــ سه جمله ای که اهمیت و فایده ی آنها را در تفکر فلسفی جدی انکار نمی توان کرد. البته آنچه شکاک می گوید مبالغه آمیز است و از همین روی، فی الجمله خطاست. اما در این مبالغه از حقیقت هم هسته ای هست. حقیقت آن است که شناخت هایی که مقدور ما است، می خواهم بگویم به نحوی دریغ آمیز، محدود است. آنچه می دانیم بسیار اندک است. همین اندک هم، بیشتر، سطحی است و از قطع و یقین عاری. درست است که در علم ما ــ که بیشتر احتمال صدق هست تا یقینِ مطلقِ بی اگر و مگر ــ یقین مطلق هم هست. اما یقینی چنین به درستی شناخت بسیار کم است. انسان در جهان چنان پیش می رود که گویی نابینایی است که آهسته آهسته از راه بساویدن و کوشیدن راه می سپرد، بینش روشن و کامیابیِ قطعی کم نصیب می افتد. کسی که بگوید که ما همه چیز می شناسیم و هر چه بشناسیم تمام می شناسیم و تمامت شناخت خود را می توانیم به دیگران برسانیم به همان اندازه بر خطاست که شکاک.
آخر، در پرسش های فلسفی ــ آنجا که پای تفکر در مسائل بزرگ در میان است ــ هیچ چیز ساده نیست. پاسخ های ساده که قرین است با تنبلی که درست مثل پاسخ های شکاکان از کار پُررنج پژوهش ما را خلاص می دهند بدان دلیل که اصلاً چیزی نیست تا پژوهیدنی باشد، اما واقعیت سخت پیچیده و غامض است. حقیقت نیز باید که چنین باشد. انسان نمی تواند به چیزی از حقیقت ــ چیزی نه چندان زیاد ــ برسد مگر بر اثر کار بسیار توأم با صبر و دقت.

پی‌نوشت‌ها:

۱٫Leontinoi.
۲٫Kratylos.
۳٫Joanes Duns Scotus.
۴٫William James.
۵٫Wilhelm Dilthey.
منبع:یوخنسکی، یوزف ماری، (۱۹۰۲-۱۹۹۵)، راه هایی به تفکر فلسفی (درآمدی بر مفاهیم بنیادین)، پرویز ضیاء شهابی، آبادان: پرسش، چاپ دوم ۱۳۸۹٫

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.