ایدئالیسم و تاریخ

null

نویسنده: مایکل استنفورد
ترجمه: دکتر مسعود صادقی

شاید بتوان ایدئالیسم را همچون این نظریه فلسفی تعریف کرد که تنها چیزی که وجود دارد اذهان یا حالات ذهنی و یا هر دو هستند. تنها برای آنکه بتوانیم تجربه گرایی را وارد این بحث کنیم، می توان ایدئالیسم را در مقابل رویکرد متعارف تر تجربه گرایی قرار داد. تجربه گرایی، عبارت است از این نظریه که همه دانش ما مبتنی بر تجربه و معمولاً تجربه حسی است. تقریباً می توان گفت که تجربه گرایان عقیده دارند که در وهله اول، یک جهان واقعی مادی را در زمان و مکان تجربه می کنیم و در وهله دوم و به واسطه آن تجربه، تصوّرات خود را شکل می دهیم. از سوی دیگر، ایدئالیستها اعتقاد دارند که اندیشه (یا تصورات)، واقعیت اولیه جهان است و جهان ظاهری زمانمند و مکانمند و مادی، ثانوی است و در درجه دوم اهمیت قرار دارد و به نحوی، محصول اولی است. شاید بپرسید چنین نظریه نامحتملی، چه ارتباطی با تاریخ دارد؟ در فرازی که پیش از این به نقل از یک پوزیتیویست پروپا قرص، یعنی اچ. تی. با کل ذکر کردیم، سرنخی برای پاسخ به این پرسش وجود دارد. او می گوید: تاریخ واقعی، تاریخ گرایشهایی است که ذهن ما آن را در می یابد. در عین اینکه واقعیت حوادثی را که ما با حواس خود در می یابیم، منکر نمی شود، باور دارد که آنچه در تاریخ مهم است، آن چیزی نیست که چشم ما می بیند و گوش ما می شوند، بلکه آن چیزی است که ذهن ما می تواند از آن بسازد. علی رغم این واقعیت که امروزه اکثر مورخان خود را تجربه گرا می دانند نه ایدئالیست، اما اکثر آنها هنوز دل مشغول این اند که دریابند مردم به چه می اندیشند، چه احساسی دارند و به چه باور دارند. این امر شامل تاریخ اندیشه ها، نقش باورها در اقتصاد و تاریخ اجتماعی و همچنین، مطالعه در باب نگرشهای رایج درباره اموری چون تولد، ازدواج، مرگ، سحر و جادو و غیره می شود. اما این دیدگاه از این هم ژرف تر می رود. زیرا اندیشه تقریباً در همه شواهدی که مورخان از آن بهره می گیرند، مندرج و بالفعل حاضر است. بسیاری از شواهد تاریخی، به شکل زبانی (گفتاری یا نوشتاری) هستند، که بر این دلالت دارد که تفسیر بر شواهد پیشی می گیرد. هدف مورخ تا اندازه ای این است که به درون موضوعات مورد نظر خود نفوذ کند و جهان را از دریچه چشمان آنها ببیند، اندیشه ها، احساسات و باورهای آنان را دریابد و افکار کسانی را که این مدارک تاریخی و دیگر شواهدی را که تاریخ بر آنها مبتنی است پدید آورده اند، مورد مطالعه قرار دهد. بنابراین، رویکرد ایدئالیستها به تاریخ، بیش از آنچه در نگاه نخست به نظر می آید، با تاریخ ارتباط دارد. اما رویکرد تجربه گرایان (که درباره قاصدکها و طوفان شن درست عمل می کند) با نظر به این واقعیت که مورخ نمی تواند هیچ تجربه حسی از گذشته داشته باشد، بلکه تنها می تواند شواهدی از آن به دست آورد، ظاهراً از پهنه تاریخ به کنار می رود.
فلسفه هگل
علاوه بر این، دو دلیل خوب برای آنکه ایدئالیسم را در ارتباط با تاریخ ملاحظه کنیم وجود دارد. زیرا بزرگ ترین ایدئولوژی، یعنی هگل، در اهمیتی که در فلسفه خود برای تاریخ قائل شده است، از همه فیلسوفان دیگر پیشی گرفته است. دلیل دوم آنکه کارل مارکس حجم زیادی از فلسفه تاریخ موفق‌تر خود را از هگل اخذ کرده است. بنابراین، خوب است نگاهی اجمالی به هگل بیندازیم.
بلز پاسکال می نویسد:
«بشر تنها یک نی است، ضعیف ترین چیز در طبیعت، اما نی‌ای اندیشنده است». فلاسفه متعددی به این نکته اشاره کرده اند که جهان فیزیکی به سادگی می تواند شعله حیات انسان را خاموش کند؛ اما انسان، همواره این امتیاز را دارد که می تواند درباره جهان بیندیشد، اما جهان نمی تواند درباره او تفکر کند.
چنین باوری درباره تفوق ذهن، از عقاید بنیادین ایدئالیسم است. اما این باور چگونه می تواند با تاریخ ربط یابد؟ هگل این ارتباط را در یک تجربه آشنای بشری می یابد: شیوه ای که ما به اشیاء آگاهی پیدا می کنیم؛ زیرا شناخت، یعنی عمل آگاهی یافتن، در بن فلسفه تاریخ او قرار دارد. بی تردید ما همه چیز را نمی دانیم و آنچه می دانیم نیز در یک آن به دست نمی آید؛ یادگیری وقت گیر است. با وجود این، همه ما تقریباً فرض می گیریم که همه چیز، علی الاصول، دانستنی است. جالب توجه است که چطور دانشمندان و ریاضیدانانی که در زمینه های ژنتیک، فیزیک کوانتوم یا نظریه عدم قطعیت یا نجوم فعالیت می کنند این پیشفرض را در دوردست ترین حوزه ها و قلمرو امور تقریباً ناممکن وارد می کنند. آنها نمی پذیرفتند که هر چیزی فراتر از دسترس ذهن بشری باشد. ایدئالیستها نیز چنین فرض متعارفی را می پذیرند. اما از اکثر دانشمندان فراتر می روند. آنها چنین استدلال می کنند که اگر چیزی شناختی باشد، به این معناست که باید عقلانی باشد؛ زیرا اگر این گونه نبود، دیگر نمی توانستیم امیدی به شناختن آن داشته باشیم؛ و اگر آن امر عقلانی باشد، دست کم در یک ویژگی، یعنی عقلانیت، با اذهان ما مشترک است. این مطلب بیانگر آن است که کل جهان (که شناختی و معقول است)، به یک معنا، مانند یک ذهن جامع و عظیم است؛ اما به معنایی دیگر، به هیچ وجه شبیه یک ذهن نیست. وقتی نوک پای من به چیزی می خورد، یا انگشتم را می برم، در می‌یابم که جهان مملو از واقعیات سخت و ناخوشایند است. با وجود این، اگر به سنگها و چاقوها توجه بیشتری کنم (یعنی درباره آنها بدانم)، می‌توانم از برخی دردهای زندگی اجتناب کنم. فرایند یادگیری عبارت از این است که ذهن من رابطه ای عقلانی با وجوه شناختنی (معقول) بخشی از جهان شکل دهد.
جهان خویشتن را در می یابد
اینک هگل گام دیگری بر می دارد. این فرایند یادگیری (که چند سطر قبل توصیفش کردم)، نمونه نوعی فرایند جهان است. من و سنگ یکسان نیستیم، بلکه اجزائی مختلف از یک جهانیم، اما جهان همه چیز را در خود دارد. بنابراین، اگر جهان یک کل عقلانی باشد (مانند یک ذهن برتر)، همه دانندگان و دانسته های آنها را در خود خواهد داشت. در واقع، جهان همه دانندگان و همه دانستنیهاست، بنابراین، می توان جهان را (که هگل آن را مطلق یا روح جهان می نامد) اندیشه ای تلقی کرد که خود می اندیشد ـ چرا که دیگر چیزی وجود ندارد که او درباره آن بیندیشد. اندیشه ای که درباره اندیشه می اندیشد، آن قدر که به نظر می آید تصوری بعید و دور از ذهن نیست. این، همان تجربه روزمره ماست که آن را خودآگاهی می نامیم. اما خودآگاهی ما، مانند آگاهی ما از بقیه جهان، ناقص است. ما حتی درباره اندیشه های خودمان (همان طور که بعدها فروید نشان داد) همه چیز را نمی دانیم. برای آنکه همه چیز را بدانیم، باید فرایند یادگیری را طی کنیم. هگل فکر می کرد مطلق نیز چنین فرایندی را طی می کند. مطلق، تنها به نحو بالقوه واجد کل اندیشه است که به کل اندیشه می اندیشد. مطلق، به نحو بالفعل، تنها اندیشه ای است که درباره اندیشه ای می اندیشد: مطلق باید با گذر از یک فرایند عقلانی به دانش دست یابد. ممکن است وسوسه شویم که بگوییم مطلق، درست مانند ما، مجبور است که این کار را انجام دهد. اما این پنداری خطاست؛ مطلق مانند ما نیست. مطلق، دست کم از آن حیث که در فرایند یادگیری قرار می گیرد، عین ماست. هر چند مطلق حاوی همه چیز است، اما همه چیز را نمی داند. باید از درون فرایندی مستمر خود را بشناسد (تکرار می کنم، «خود را بشناسد»، چون چیز دیگری غیر از او برای شناختن وجود ندارد). بنابراین، سیر پیشرفت دانش بشری همان سیر مطلق است به سمت دستیابی به شناخت خویشتن. شاید اکنون بتوانیم دریابیم که چرا تاریخ برای نظریه هگل این قدر اهمیت دارد.
هگل نظریه ای هم در این باره دارد که این پیشرفت چگونه اتفاق می افتد. این پیشرفت شبیه الگوی سه مرحله ای یک والس است: چپ ـ راست ـ با هم. (آیا صرفاً برحسب اتفاق این رقص در زمان حیات او ابداع شد؟) زیرا در فرایند دانستن، شما ابتدا ذهنی پژوهنده دارید، سپس موضوعی پرسش انگیز و در مرحله سوم (اگر یادگیری موفقیت آمیز بود) شما دانش کاملی را در اختیار دارید که مرحله اول و دوم را به هم می پیوندد. این الگو آشناست: (ذهن پرسش گر می پرسد) این (موضوع پرسش انگیز) چیست؟ هان! حالا فهمیدم (معرفت). این فرایند به حقیقت رسیدن با پرسش و پاسخ، در آغاز فلسفه غرب، یعنی در روش سقراطی به چشم می آید و با نام دیالکتیک شناخته می شود. از نظر هگل، دیالکتیک چگونگی حرکت مطلق برای شناخت خود از طریق «انکشاف خود» یا «خود آشکارگی» است.
تاریخ فرایند جهان است
تصور دیگری نیز در اینجا وجود دارد که به دلیل بهره زیادی که مارکس از آن می برد، شایان ذکر است. پیش از این گفتیم که معرفت آنگاه حاصل می آید که یادگیری موفقیت آمیز باشد. اما پیش از اینکه یادگیری انجام گیرد، یا اگر تلاشها قرین موفقیت نباشند، در آن صورت، موضوعی که ذهن با آن روبرو می شود یک معما باقی می ماند و اغلب معمایی ترسناک؛ زیرا معمولاً از ناشناخته ها می ترسیم. این امر «از خود بیگانگی» نامیده می شود، این احساس که آنچه با آن مواجه می شویم، عجیب، غیرقابل فهم، دیگری و بیگانه است. در ادامه، بار دیگر با این واژه مواجه خواهیم شد. در کل، این واژه یادآور می شود که فرایند کلی کیهانی ذهن مطلق که در پی شناخت خود است، هنوز کامل نشده است. این فرایند کیهانی به نحو شگفت آوری، در تاریخ بشری اتفاق می افتد. در واقع، به تعبیر دقیق تر، این فرایند کیهانی همان تاریخ بشر است.
بنابراین، تاریخ در درجه اول اهمیت قرار دارد. تاریخ، همان گونه که هم اکنون دیدیم، محور فلسفه هگل است و به همین دلیل است که او فلسفه تاریخ را بسط داد و پروراند تا شرح دهد که چگونه خودشناسی مطلق در جریان امور انسانی و طی اعصار رخ دهد. در اینجا ضرورتی ندارد که این بسط را پی گیری کنیم ـ کتاب درس گفتارهایی در باب فلسفه تاریخ جهانی (Hegel; 1975; 1956) ساده و رون است و با وجود بسیاری از پیش داوریها و بی دقتیها، ارزش خواندن دارد. تنها چیزی که در اینجا ضرورت دارد، اشاره به این مطلب است که او با این جمله آغاز می کند که «تاریخ جهان، چیزی جز بسط و گسترش آگاهی از آزادی نیست» و اینکه دولت اساساً برای دستیابی به آزادی ضروری است. از این رو است که می گوید دولت، ایده الهی است که بر روی زمین وجود یافته است (Hegel, 1956, pp. 9, 19, 39).
منبع: استنفورد، مایکل؛ (۱۳۸۴)، درآمدی بر تاریخ پژوهی، مسعود صادقی، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی، دانشگاه امام صادق (ع) معاونت پژوهشی، ۱۳۸۵٫

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.