چرخ دنده های ماشین جهان

null

نویسنده: ولتر
مترجم: کامبیز گوتن

مقدمه
فرانکلین لوفان باومر:
تصوری که ولتر از انسان داشت نه یأس آلود بود و نه خوشباورانه. از یک طرف، او از شأن انسان در مقابله با نظریه «گناه بنیادین» دفاع می کرد. و از طرفی دیگر، انقلاب علمی او را ترغیب کرده بود که از اعتقاد انسانگرایانه اش به اراده آزاد چشم پوشی نماید( هر چند تمایل زیادی به این کار نداشت)، و اینکه به انسان بصورت«دستگاهی» بنگرد که همچو بقیه طبیعت از قوانین یکسانی تبعیت می کند. این جنبه دوگانه فکر ولتر را – که می توانیم آن را انسانگرایانه و علمی خطاب کنیم- در مطالبی که در زیر آمده است پهلو به پهلوی هم می بینیم؛ مطلب اولی بخش انتخاب شده از مقاله «خبیث یا شرور»«Mechant » در کتاب واژه نامه فلسفی است؛ و دومی از قطعه ای تصادفی تحت عنوان «اراده آزاد»«Franc arbitre ».

شرور(*)
افرادی هستند که قشقرق راه می اندازند که طبیعت انسانی از بیخ و بن خراب است، و اینکه انسان بچه شیطان است، و شرور به دنیا آمده است. هیچ یاوه ای بدتر از این پرت و پلا نیست؛ زیرا، ای رفیق، تو که برایم موعظه می کنی همه انسانها بد بدنیا آمده اند مرا متوجه می سازی که تو خودت خراب بدنیا آمده ای[ و احتمالاً هفت جدّت]، و اینکه به ناچار باید از تو حذر کنم و اعتماد به تو نداشته باشم، مثل حذر کردن از روباه و تمساح از روی بی اعتمادی به وجود نحس آنها.- هان! بمن می گوئی به هیچ وجه اینطور نیست! می گویی، از خر شیطان پایین آمده و آدم شده ام، و دیگر نه دین برگشته ام و نه کافر و بنابراین بهانه ای نیست که کسی اعتماد به من نکند.- ولی به این ترتیب پس تکلیف بقیه انسانها چیست که به قول تو یا دین برگشته اند و یا کافر؟ آیا آنها را می باید مجمعی از دیوان و ددان برشمرد؟ و هر بار که تو با یک پروتستان طرفدارِ لوتر، یا یک نفر تُرک صحبت می کنی باید حتم و یقین داشته باشی که چپاولت خواهد کرد و جانت را خواهند گرفت: چونکه آنها بچه های شیطان اند و خبیث بدنیا آمده اند؟ کجای این حرف درست است که یکی از خر شیطان پایین آمده و آدم شده و دیگران همگی فاسد؟ عاقلانه تر و شریفتر این خواهد بود که به انسانها گفته شود: شما همگی خوب به دنیا آمده اید؛ ببینید چه ناپسند خواهد بود که پاکی وجودتان را به فساد و تباهی بیالائید. ما باید با تمامی نوع بشر همان طور رفتار کنیم که با یکایک آدمیان بطور خاص. چنانچه راهبی با ننگ و رسوائی زندگی کند، باید او را گفت: «آیا درست است که شرافت رهبانیت را زیر پا نهی؟» به کسی که قبای رایزنی از طرف پادشاه را به تن کرده باید یادآور شد که موظف است سرمشقی برای دیگران باشد. برای تشویق و ترغیب یک سرباز باید به او گفت: «بخاطر داشته باش که تو در هنگ سلحشوران شامپ- آین Champagne خدمت می کنی.» به هر فردی باید گوشزد کرد: « شرف انسانی را هرگز از یاد مبر.»
در واقع، هر جا که باشیم باز با این حرف مواجه ایم که اغلب از دهان همگی اقوام جاری است: به خویشتن بازگرد. معنی این به خویشتن بازگشتن چیست؟ اگر شما فرزند شیطان بدنیا آمده باشید، اگر از همان آغاز جنایتکار زاده شده باشید، اگر خونتان از عصاره ای جهنمی درست شده باشد این حرف به خویشتن بازگرد مفهومش این خواهد بود که با طبیعت شیطانی خود مشورت کن و به آن تأسی جوی، متقلب باش و دزد و آدمکش- تکلیفی که پدرت [شیطان] مقرر کرده است.
انسان، خبیث به دنیا نیامده است؛ بعدهاست که می شود خبیث، بعدهاست که می شود مریض. طبیب باشیانی حضور می یابند که به او می گویند: «تو مریض به دنیا آمده ای.» کاملاً پیداست این طبیب باشیان هر چه بگویند و هر کاری که کنند او را شفا نخواهند داد اگر مرض ذاتی و یا جزء سرشت او باشد؛ و اینکه خود این استدلال گران بیمارند و بسیار بیمار.
تمامی کودکان جهان را جمع کنید؛ در آنها جز معصومیت، نرمش و حجب آمیخته به ترس نخواهید دید؛ اگر آنها خبیث به دنیا آمده بودند و شرور و سنگدل نشانه ای ارائه می دادند، مثل مارهای کوچکی که در پی گزیدن هستند و یا ببرهای تهاجمی بیشتری از آنچه به کبوتران و خرگوشان بخشیده نداده است، نمی توانسته به آنها غریزه ای بدهد که بهر کشتن است و ویرانی.
پس، انسان، پلید به دنیا نیامده است. اما از چه روی است که این همه انسانها به بلای شرارت مبتلا هستند؟ دلیلش این است که آنانی که بر انسانها حکومت می کنند دچار مرض اند و این مرض را به بقیه انسانها منتقل می سازند، مثل زنی که مبتلا به بیماری بود و کریستف کلمب او را از آمریکا آورده بود؛ مرض او از یک سر اروپا به سر دیگر شیوع پیدا کرد. اولین مردِ جاه جو بود که جهان را به فساد آلود.
به من خواهید گفت این اولین دیوِ بدسگال بود که تخم نخوت، چپاول و غارت، مکر و شقاوت را در دل آدمیان کاشت. من قبول دارم که به عنوان یک اصل کلی بسیاری از برادران ما قابلیت این را دارند که دارای چنین صفاتی بشوند؛ ولی آیا همه تب فسادآور دارند، آیا همه دچار سنگ مثانه اند و پاره رسوبات آهکی در کلیه، چون امکان ابتلا شدن دارند؟
اقوامی وجود دارند که تمامی از خباثت دوراند: فیلادلفیایی ها، براهمه بانیایی هند هرگز کسی را نکُشته اند؛ چینی ها، مردم تانکن، لائوس، سیام، حتی ژاپن بیش از صد سال است که اقدام به جنگی نکرده اند. ما حتی در شهرهای رم، وِنیز، پاریس، لندن، آمستردام به ندرت هر دهسال یکبار شاهد آن جنایات عظیم هستیم که خوی انسان گرایانه را به حیرت و یکه خوردن وا می دارد، شهرهایی که در آنها آزمندی، این مادر همه جنایات، به اوج خود می رسد.
اگر انسانها اساساً خبیث و پلید می بودند، اگر همگی به صورت بندگان سر سپرده موجودی پلید کردار و ناخشنود به دنیا می آمدند، موجودی که برای انتقام کشیدن از آلام دردآلوده خویش بندگانش را دُچار همه انواع خشم و جنون می کرد، در آن صورت هر بامدادان شاهد قتل شوهران به دست همسران شان و همچنین قتل پدران به دست فرزندان شان می گشتیم، به همان گونه که صبحگاهان می بینیم چطور ماکیان را سموری لئیم برای مکیدن خونشان کشتار نموده است.
پس، شری بسیار کمتر از آنچه مردم می گویند و باور می دارند بر روی زمین وجود دارد. یقیناً، همین اندازه هم که هست زیاد است: ما شاهد بدبختیها و جنایات بسیاری هستیم؛ ولی لذت شِکوه کردن و اغراق گویی آنچنان عظیم است که شما با کوچکترین زخمی که می خورید داد و فغان راه می اندازید که زمین غوطه در خون می خورد. آیا نسبت به شما نقض پیمان شده است و فریبتان داده اند؟ آیا همه مردم فریبکار و پیمان شکن اند؟ یک روح افسرده که به او بی عدالتی شده است تمام جهان را مملو از افراد ملعون می بینند؛ و در مقایسه با او، شهوتباره جوانی هم هست که بعد از تماشای یک اُپرا با رفیقه اش بر سر میز شام به سورچرانی می نشیند و هیچ به مخیله اش این فکر خطور نمی کند که کسان بی نوایی هم در دنیا وجود دارند.

اراده آزاد(**)
از همان آغاز و زمانی که انسان به تعقل پرداخت، فیلسوفان این سؤال را[ که اراده آزاد چیست] پیوسته مطرح ساخته اند؛ اما الهیون با نظرپردازیهای مضحک خود و ربط دادنش به آمرزش الهی آن را به امری نامفهوم تقلیل داده اند. لاکLocke شاید اولین کسی باشد که، بی هیچ تکبری در ارائه نمودن اصلی جامع، سرشت انسانی را با روشی تحلیلی مورد بررسی قرار داده است. سه هزار سال بود که جرّ و بحث می شد آیا اراده آزاد است یا نه، لاک نشان می دهد که این سؤال بی معنا است، و اینکه آزادی نمی تواند وابسته بوده و به اراده تعلق داشته باشد، به همان گونه که رنگ و یا حرکت هم نمی تواند به اراده متعلق باشد. منظور از آزاد بودن چیست؟ این اصطلاح دارای چه معنایی است؟ اشارتی است به قدرت، و یا بهتر بگوییم عاری از هر نوع منظور و یا معنا، گفتن این که اراده قادر است و یا می تواند، ذاتاً همان قدر مضحک است که می گفتیم [اراده] زرد است، یا آبی است، یا گِرد و قلمبه و یا چهارگوش. اراده اراده است، و آزادی همانا قدرت. بگذارید قدم به قدم تسلسل آنچه را که در درون مان می گذرد بررسی کنیم، بی اینکه ذهنمان را با اصطلاحات مدرسی، و یا اصل پیش ساخته ای مغشوش سازیم.
به شما پیشنهاد می شود که اسب سواری بکنید، برای شما کاملاً ضروری است که انتخاب کنید، چه خیلی واضح است که شما باید یا بروید و یا نروید؛ حد وسط وجود ندارد، شما باید مطلقاً یکی از آن دو را برگزینید. تا اینجا نشان داده شده که اراده آزاد نیست. شما بر اسب سوار خواهید شد؟ چرا؟ برای اینکه اراده کرده ام چنین بکنم، حرفی که یک احمق می زند. اینچنین جوابی یک حرف مزخرف است و مُفت، هیچ چیزی بدون دلیل یا علت انجام نمی پذیرد. پس، اراده شما توسط چه عاملی انگیخته شده؟ توسط اندیشه مطلوبی که به مغزتان راه یافته است؛ اندیشه حاکم، و یا جازم؛ ولی خواهید گفت، مگر نمی توانیم در برابر اندیشه ای که بر من مسلط می شود مقاومت ورزم؟ نه، زیرا دلیل مقاومت ورزیدنت چه خواهد بود؟ اندیشه ای که با استبداد بیشتری اراده ات را هادی است.
شما افکارتان را دریافت می دارید، بنابراین، پذیرای اراده تان می گردید. پس، از روی ناچاری است که اراده می فرمائید؛ در نتیجه، کلمه آزادی به هیچ مفهومی به اراده تعلق ندارد.
از من می پرسید، فکر و اراده تان چگونه در درونتان شکل می گیرد؟ جوابم این است که در این مورد هیچ نمی دانم. حتی نمی دانم چگونه افکار ساخته می شوند، همانقدر هم نمی دانم که جهان چگونه آفریده شده است. فقط می دانم اطلاعات ما در مورد آن چیزی که دستگاه عجیب و غریب مان را به واکنش وامی دارد بسیار ناقص است و اینکه ما کورمالی کنان در ظلمت پیش می خرامیم.
بنابراین، اراده، قوه ای نیست که بتوان آزادش خطاب کرد.
اراده، آزاد، کلامی است که هیچ گونه معنایی ندارد؛ و آنچه را که دانشوران بی- تفاوتی و یا خونسردی محض خوانده اند، یعنی، اراده بدون علت، وَهمِ باطلی است که حتی ارزش ندارد درگیر آن شد و به کلنجار پرداخت.
پس، آزادی متضمّن چیست؟ توانایی در انجام دادن آن چیزی که اراده می کنیم؟ من می خواهم به دفتر کارم بروم، در باز است، آزادم که داخل شوم. ولی اگر بنا باشد در بسته باشد و من همان جائی که هستم بمانم، آیا این ماندنم آزادانه است؟ بگذارید این موضوع را توجیه کنیم؛- پس شما قدرتی را که عبارت از بر سر جا تمرگیدن باشد اعمال می کنید، شما صاحب این قدرتید، ولی نه قدرت بیرون رفتن.
بنابراین، آزادی، که اینهمه درباره اش مطلب نوشته اند، وقتی به معنای درستش خلاصه شود، فقط قدرت انجام دادن کاری و یا مبادرت به عملی است.
این جمله را که «این مرد آزاد است» باید به چه مفهومی گرفت؟ به همان مفهومی که کلمه سلامت، قوت، و سعادت را بکار می بریم. انسان همیشه قوی، سالم، یا سعادتمند نیست. یک شور عظیم، یک مانع بزرگ ممکن است او را از آزادی، یا قدرت عمل، ساقط سازد.
بنابراین کلمات آزادی و اختیار و اراده آزاد مفاهیمی انتزاعی داشته و واژگانی عام هستند، مثل زیبایی، خوبی، عدالت. این واژگان مبیّن این نیستند که آدمیان همگی همیشه خوش قیافه، خوب، و عادل هستند و یا اینکه آنان همیشه آزادند.
بعلاوه، از آنجایی که آزادی فقط قدرتِ عمل کردن است، – این قدرت چیست؟ آن تاثیر بُنیه و یا قدرت جسمانی است، وضع و موقعیتی که اندام ما در حالت فعلی دارند. لایب نیتزLeibnitz میل دارد یک مسئله هندسی را حل کند، ولی به حالت غش و ضعف می افتد: بی شک او آزادی ندارد که این مسئله را حل کند. مرد پرشور و توانی با احساس آتشین عاشق است، او محبوب خود را که کاملاً راضی است در آغوش می فشارد، آیا او آزاد است که بر شور و احساس خود غلبه کند؟ بی شک نه. او قدرت آن را دارد که کام گیرد، و نه قدرت آنرا که خودداری نموده و یا امتناع ورزد. پس، لاک کاملاً حق دارد که آزادی را قدرت بخواند. چه هنگامی این مرد جوان می تواند، به رغم شدت شور و احساسش، خویشتن داری نماید؟ هنگامی که اندیشه قوی تری پیچ و فنر روح و جسمش را به ضد آن کار وادارد.
ولی چطور؟ آیا حیوانات دیگر هم همان آزادی، همان قدرت، را دارند؟ چرا که نه؟ آنها هم قوه ادراکه، حافظه، حسّ، و دریافتهایی همچو ما دارند؛ آنها هم مثل ما بی اینکه اجباری در کار باشد خود انگیخته عمل می کنند. آنها هم باید، مثل ما، به یمن دریافتهای خود، و بازی اندامهایشان قدرت عمل کردن داشته باشند.
ما اعلام می داریم،- اگر آنچه گفتیم درست باشد، موجودات همگی صرفاً ماشین هستند؛ هر چیزی در جهان تابع قوانین ازلی است. خُب، آیا ترجیح می دهید همه چیز تابع هزاران هزار هوی و هوس کور باشد؟ یا همه نتیجه سرشت و طبیعت چیزهاست، یا، همه تحت تأثیر نظم جاودان سَروری است مطلق؛ در هر دو حال ما فقط چرخ و دنده های ماشین و یا دستگاه جهان هستیم.

پی نوشت ها :

* Voltaire: philosohpical Dictionary, trans. peter Gay, Vol. II, PP. 377-80. Copyright 1962 by Basic Biiks, Inc.
** Voltaire: A Philosophical Dictionary t (London: J. Humt, 1824), Vol. III, PP. 254-56.
ناشر از روی اشتباه این قطعه را در کتاب واژه نامه فلسفی گنجانده است.
منبع: فرانکلین، لوفان باومر؛ (۱۳۸۹)، جریان های اصلی اندیشه غربی جلد دوم، کامبیز گوتن، تهران، انتشارات حکمت، چاپ دوم، ۱۳۸۹٫

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.