null

نویسنده: کیت انسل پیرسون
مترجم: محسن حکیمی

اگر مارکس خواهان انقلابی اجتماعی بود که در آن ساختار اقتصادی جامعه ریشه دگرگون می شد، نیچه انقلابی فرهنگی را پیش بینی می کند که در آن درک ما از زبان و برداشت های ما از حقیقت و شناخت دستخوش دگرگونی اساسی می گردد. این تأکید بر اهمیت تعیین کننده ی زبان بدان معنی نیست که نیچه ایده آلیست است. برای او، زبان پدیده یی مادی است که در نیازهای جسمانی و حیوانی ما ریشه دارد و به گونه یی تاریخی به وجود آمده است. برای مثال، او در یکی از پاره متن های آغازین انسانی، بیش از حد انسانی فیلسوفان را به دلیل نداشتن درکی تاریخی که باعث ناتوانی آنان از فهم این واقعیت می شود که حیوان انسانی نه یک«حقیقت جاودان»(۱) بل آفریده یی «صیرورت یافته» است، مورد حمله قرار می دهد؛ همین نکته در مورد قوه ی شناخت انسان نیز صادق است. نیچه تأکید می کند که «همه ی چیزها صیرورت یافته اند. هیچ واقعیت جاودانی وجود ندارد، همان گونه که هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد» او می گوید، بنابراین«آنچه از این پس مورد نیاز است فلسفه پردازی تاریخی و در کنار آن فضیلت اعتدال است» (انسانی، ۲)
انسان، حیوانی نمادین است که شناختش از «واقعیت» وابسته به زبانی است که به کار می برد. تجربه ی او از جهان با وساطت زبان و مفاهیمی که او برای تسلط بر واقعیت به کار می برد، انجام می گیرد. تغییر مفاهیم به معنی تغییر شناخت مفهومی ما از جهان است. به نظر نیچه، آنچه فرصت را برای انقلاب در زبان و شناخت فراهم می کند- که به معنی ارزیابی دوباره ی ارزش های کهنه و آفریدن ارزش های نو است- پیدایش «هیچ انگاری» است. اما هیچ انگاری چیست؟ و علت های آن کدام اند؟
جان گانل در قطعه ی زیر از کتابش به نام فلسفه ی سیاسی و زمان تا اندازه یی تجربه یی هیچ انگاری و معنای آن را برای خودشناسی انسان در یافته است:
هنگامی که شیوه های اندیشه و کنشی که با سمت گیری یا آرایش خاصی از نمادها شکل گرفته اند یکباره با «نابهنجاری های» تجربه یا مسائلی رو به رو می شوند که نمادها و شکل های موجود شناخت نمی توانند آنها را توضیح دهند، «سرمشق ها» یا فرضیات رایج درباره ی واقعیت، که بر فعالیت ما فرمان می رانند، به ارزیابی دوباره نیاز پیدا می کنند. کنش اجتماعی آنگاه تغییر می کند که تصویرهایی که به آن، جهت و حقانیت می دهند دیگر پاسخگوی خواسته های زندگی نباشند و این خواسته ها تعهدهای نوینی بیافرینند یا آنگاه که بینش افراد خلاق رودرروی فرضیات عمل کننده قرار گیرد و نمادها و شکل های نوینی طرح کند که تصویرهای موجود را زیر و رو سازند.(۲)
هیچ انگاری اوضاعی را توصیف می کند که در آن بین تجربه ما از جهان و دستگاه مفاهیم در اختیار ما، که برای تفسیر جهان آن را به ارث برده ایم، شکاف به وجود می آید.(۳) در این معنا، تجربه ی بحران متافیزیکی- اخلاقی، که در آن عادت ها و سنت های ما دیگر تاب نگهداری ما را ندارند، ویژه ی عصر مدرن نیست، بل وجه مشخصه ی هر دورانی است که در آن خودشناسی انسان دچار دگرگونی اساسی می شود، مانند- برای مثال- دوران زوال بنیادهای اسطوره یی یونان باستان.
به نظر نیچه، نکته ی مهم این است که عوارض یا تجربه ی هیچ انگاری را با علت های آن اشتباه نگیریم. برخی از عوارضی که او نام می برد این هایند: افسردگی اجتماعی، تباهی فیزیولوژیک، فساد، بدبین گسترده و غیره. تجربه ی کنونی ما از هیچ انگاری نتیجه ی تفسیر خاصی از جهان و وجود انسان است که حدود دو هزار سال بر افق فرهنگی انسان غربی حاکم بوده است : «تفسیر مسیحی- اخلاقی » جهان (خواست/ ۱) این تجربه در آغاز به شکست معنی و از دست رفتن خودشناسی می انجامد. هیچ انگاری بدین معنی است که «والاترین ارزش ها خود را ارزش زدایی می کنند» و پرسش«چرا؟ هیچ پاسخی نمی یابد» (خواست/ ۲). از یک نهایت تجربه به نهایت دیگر می رویم، از باور به ارزش های دینی و اخلاقی مطلق به باور به هیچ. با زوال جهان بینی مسیحی و نظام ارزش های جهانی آن، جهان بی معنی، بی هدف یا بی مقصد به نظر می رسد. از همین روست که نیچه هیچ انگاری را «مرحله ی گذرای بیمارگون» می نامد(خواست/ ۱۳) هیچ انگاری چیزی است که انسان باید آن را تجربه کند و از سر بگذراند.
به نظر نیچه، علت های هیچ انگاری ژرف و چندگانه اند. او می گوید تجربه ی مدرن هیچ انگاری را می توان یک سرنوشت یا تقدیر دانست، زیرا نتیجه ی منطقی ارزش ها و آرمان هایی است که انسان ها چندین قرن به آنها اعتقاد داشته اند. یکی از پیامدهای ایمان انسان به اخلاق، پرورش «حقیقت خواهی» یا خواست حقیقت است(مثلاً اعتراف مسیحی را در نظر بگیرید). به مرور زمان، این خواست حقیقت در مسیحیت به وجدانی فکری تغییر شکل داده است که زیربنای پژوهش علمی مدرن را می سازد. در نتیجه، خواست حقیقت بنیادهای خود مسیحیت را زیر سؤال می برد(برای مثال می توان به کشفیات داروین اشاره کرد). علم کشف می کند که اخلاق تنها یک چشم انداز جزئی از زندگی است که به نیازهای تکامل یابنده ی فیزیولوژیک و روانی حیوان انسانی وابسته است. حاصل آن که ما خود را گرفتار تنشی می یابیم که نیچه آن را این گونه بیان می کند:
اینک در خود نیازهایی کشف می کنیم که قرن ها تفسیر اخلاقی در ما به وجود آورده است- نیازهایی که اکنون به نظر ما نیاز به غیر حقیقت می آیند؛ از سوی دیگر، ارزشی که ما زندگی را به خاطر آن تحمل می کنیم بر پاشنه ی همین نیازها می چرخد. این تعارض به فروپاشی ما می انجامد. نه به آنچه می شناسیم ارج می گذاریم و نه مجازیم به دروغ هایی که دوست داریم به خود بگوئیم ارج گذاریم(خواست، ۵).
بنابراین، نیچه تأکید می کند که برای ما مدرن ها تجربه ی هیچ انگاری به ناچار به صورت ضرورت در می آید. ارزش هایی که تاکنون به آنها باور داشته ایم پیامد نهایی خود را نشان می دهند، و اکنون لازم می شود که تجربه ی هیچ انگاری را ز سر بگذرانیم تا دریابیم که این «ارزش ها» واقعاً چه ارزشی داشته اند. اما، سرانجام به ارزش های نوینی نیاز خواهیم داشت(خواست، پیشگفتار، ۴)
علت های نهایی هیچ انگاری در ژرفای تاریخ دین و فلسفه ی غرب(آنچه که نیچه اغلب آن را «متافیزیک» می نامد) ریشه دارند. دریافت دینی و فلسفی ما از جهان بر بیزاری از زندگی مبتنی است. برای مثال، همراه با مسیحیت، هم متافیزیک افلاطون و هم متافیزیک کانت بر اساس نظریه یی دو جهانی ساخته شده اند که در آن یک عرصه از واقعیت- «جهان حقیقی»- چون جهان واقعی ارزشمند شمرده می شود، و عرصه ی دیگر واقعیت- «جهان ظاهری»- چون جهان غیر اصیل و کمتر واقعی، چون نمود صرف، بی ارزش تلقی می شود(غروب، «چگونه ” جهان واقعی ” سرانجام به یک افسانه تبدیل شد») در متافیزیک غربی، «جان» به زبان «جسم» تعالی می یابد، و انسان ها به بدنام کردن وجود زمینی و جسمانی و جستجوی رهایی از رنج زندگی از طریق اعتقاد به حیات اخروی ترغیب می شوند. به نظر نیچه، مسیحیت در نهایت خیانت به آموزش مسیح، خیانت به معنا و مفهوم رنج او بر صلیب است. انسان باید مرگ را بپذیرد، اما نه چون درآمدی بر زندگی دیگر، بل چون تأیید نقطه ی پایان زندگی(سپیده دم، ۶۸؛ دجال، ۳۴-۳۷-۳۹) نیچه همچنین فلسفه ی بدبینی شوپنهاور را، که بر انکار خواست زندگی مبتنی است و در سال های شکل گیری اندیشه ی نیچه تأثیری زیادی بر او گذاشت، بیان دیگری از آرمان مسیحی می خواند(دانش، ۹۹؛ دجال، ۷)
نیچه، به رغم موضع ضد مسیحی استوارش، اهمیت فرهنگی دین مسیح را دست کم نمی گیرد. اخلاق مسیحی چون «پادزهر مهم هیچ انگاری نظری و عملی» شکل گرفت (خواست/ ۴). مسیحیت، در برابر سیلان زندگی و صیرورت(۴) جاودان، به انسان ارزش مطلق داد؛ با معادشناسی خود به وجود شر در جهان معنا بخشید، و با این اعتقاد که شناخت ارزشهای مطلق، تمیز روشن نیک از بد و بنابراین داوری درباره ی زندگی، و بدین سان شناخت درست مهم ترین چیزها برای «انسان» ممکن است، حیوان انسانی را حفظ کرد (همان). اما اکنون، پس از داروین و علم مدرن، انسان های مدرن بر این باورند که آنان دیگر مجاز نیستند به جهانی دیگر، جهانی والاتر و حقیقی تر، اعتقاد داشته باشند. پژوهش درباره ی خاستگاه اخلاق، پیدایش نیک و بد، نشان می دهد که بدیهی گرفتن آغازین ارزش ها هیچ انگارانه بوده، زیرا بر اعتقاد به «فراسو» یی مبتنی بوده که حدوث«صیرورت»، و تاریخ را نادیده می گیرد (از نظریه ی صور افلاطون گرفته تا واقعیت ذاتی شیء در خود کانت)، و زندگی زمینی، فانی و رنج آور را بدنام و بی ارزش می کند.
یکی از راه های شناخت توصیف نیچه از تجربه ی هیچ انگاری چون تجربه ی روانی خستگی، بدگمانی، دلمردگی و ناامیدی، اندیشیدن به برخی رویدادهای اخیر زمانه ی خود ما، مانند فروپاشی کمونیسم در اروپای شرقی و تأثیر وجودی آن بر سوسیالیست ها و مارکسیست های متعهد است. هیچ انگاری مستلزم دست شستن از باور به معنادار (غایتمند) بودن فراگرد تاریخ است.
پس هیچ انگاری یعنی به رسمیت شناختن اتلاف طولانی نیرو، رنج «بیهوده» ناامنی، و فقدان هرگونه فرصت بهبود و دستیابی به آرامش- گویی انسان به خاطر یک عمر فریب خویش شرمنده ی خود می شود- این معنا ممکن است حاصل«تحقق» نوعی اصل اخلاقی والا در تمام رویدادها، یعنی نظم جهانی اخلاقی، یا رشد عشق و هماهنگی در معاشرت انسان ها، یا نزدیکی تدریحی به نیکبختی جهانی، یا حتی پیشروی به سوی نابودی جهانی باشد- هر هدفی دست کم نوعی معنی دارد. وجه مشترک همه ی این مفاهیم این است که انسان می خواهد از طریق فراشد آنها به چیزی دست یابد- و اینک در می یابد که هدف شدن هیچ است و به هیچ دست می یابد .(خواست، ۱۲الف)
به نظر نیچه، از آرمان اخلاقی، که ما را به این باور می کشاند که تاریخ به قصد پیشرفت و بهبود نژاد انسان طراحی شده است، باید دست شست.
هیچ انگاری برای اندیشه ی خود نیچه دشواری های مهمی پیش می آورد .
این نظریه به حالتی می انجامد که در آن هیچ قضیه یی حقیقی نیست(اکنون «حقیقی» چه معنایی می تواند داشته باشد؟) و همه ی ساختارهای سیاسی و شیوه های اندیشه ی سیاسی(اسطوره ی اشرافی افلاطون، داستان وضع طبیعی هابز، مفهوم«هستی والا» ی روسو، باور دموکراسی مدرن به برابری همه ی افراد و غیره) چون دروغ یا اسطوره نشان داده می شوند.(۵) حتی شعار هیچ انگار مدرن- «هیچ چیزی حقیقی نیست، هر چیزی مجاز است» (تبارشناسی،۳، ۲۴) به یک تناقض عملی می انجامد (آیا«هیچ چیزی حقیقی نیست»، «حقیقی» است؟) به نظر نیچه، همه ی ارزش ها و آرمان ها فراگردی را طی می کنند که در آن ابتدا زندگی آنها چون «دروغ» آغاز می شود، سپس به «اعتقاد» تبدیل می شوند و سرانجام «فضیلت» نامیده می شوند.(انسانی، ۹۹)
اما، در عصر مدرن هیچ انگاری این فراگرد دچار وقفه شده است و دروغ چون دروغ و «غیر حقیقت» شرط زندگی شناخته می شود. بنابراین، پرسشی که اندیشه ی نیچه با آن رو به رو می شود این است: وضع آموزش و آموزه های دیونوسوسی خود او، مانند ابر انسان، خواست قدرت، و «بازگشت جاودان» چه می شود؟ وانگهی، پس از تجربه ی ما از هیچ انگاری، بر سر سیاست چه می آید؟ من هم اینک به مسأله ی نخست پرداختم(تا آنجا که به نیچه مربوط می شود باید شیوه ی برخورد خود را به این پرسش تغییر دهیم، یعنی از پرسش درباره ی حقیقی یا دروغین بودن چیزها صرف نظر کنیم و بپرسیم که آیا آنها زندگی بخش (۶)اند یا زندگی فرسا(۷)).

پی نوشت ها :

۱- aterna veritas
۲-John Gunnell,Political Philosophy and Time(Connecticu:Wesleyan University Press,1968)P.8
۳- برای آگاهی بیشتر در مورد خصلت نمایی هیچ انگاری نگاه کنید به بررسی اصیل زیر:
Mark Warren,Nietzsche and Political Thought(Cambridge,Massachusetts:MIT Press,1988)especially pp.15-17
۴- becoming
۵-یکی از برداشت های اندیشه انگیز درباره ی استلزم های سیاسی هیچ انگاری در خلال این سطور، در مقاله یی به نام « نیچه و سیاست» از ر.ج.هالینگ دال، که در مارس ۱۹۹۲ در سمینار دانشجویان دوره ی لیسانس در بخش پژوهش های سیاسی دانشگاه کووین ماری و کالج و ستفیلد ایراد گردید، ارائه شده است(این مقاله منتشر نشده است).
۶- life- enhancing
۷- life- depressing
منبع مقاله: انسل، پیرسون، کیت، (۱۳۷۵)، هیچ انگار تمام عیار: مقدمه ای بر اندیشه ی سیاسی نیچه، محسن حکیمی، تهران: نشر خجسته، چاپ دوم(۱۳۸۶).

منبع: راسخون

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.