درباره ی طبیعت و هنر

null

نویسنده: یوزف فون شلینگ
مترجم: کامبیز گوتن

مقدمه
فرانکلین لوفان باومر:
فردریک ویلهلم فون شلینگ(۱۸۵۴-۱۷۷۵)«فیلسوف مکتب رمانتیسم» خوانده شده است. در اصل، او این شهرت را به یمن کتاب فلسفه طبیعت خود کسب نموده، کتابی که او در عنفوان جوانی در ردّ نظریه فیختهFichte که طبیعت را مانعی برای پیشرفت خویشتن آدمی ego می پنداشت نوشته است. مطالب زیرین از سخنرانی سال ۱۸۰۷ او در مونیخ تحت عنوان «فلسفه هنر» انتخاب شده است. او نخست نظریه خود را درباره طبیعت با برخی از عقاید پیشین مقایسه کرده است. سپس، ارتباط بین طبیعت و هنر را توضیح داده است، موضوعی که بدان علاقه داشت و با روحیه رمانتیک وی جور درمی آمد. کلریج از او بعنوان فیلسوف الهام بخش آلمانی یاد می کند. شلینگ در پنج دانشگاه، منجمله یِنا، مونیخ و برلین مقام استادی داشت و تدریس می کرد.
برای برخی، طبیعت چیزی بیشتر از مجموعه ای از اشیاء مرده و نامتعیّن نیست؛ یا گمان می برند طبیعت فضائی است همچو یک صندوق که چیزها در آن بسته بندی شده اند، برخی دیگر آن را صرفاً محیطی تصور می کنند برای تغذیه کردن و تأمین معیشت. فقط برای یک پژوهنده علاقمند است که طبیعت جنبه ای از تقدس دارد و از نیروی ازلی خلاقی برخوردار است که تکوین جهان و آفرینندگی همیشگی را میسر می کند، یعنی آن چیزی که توان زایش دارد و در عمل می تواند از خودش همه چیزهای دیگر را به وجود بیاورد.
چنان اصلی، بی تردید، اهمیت بیشتری پیدا می کرد چنانچه می توانست به هنر یاد بدهد که از این نیروی خلاق سرمشق بگیرد و همچو او عمل بکند. ولی با حاشا کردن آن چیزی که جزء سرشت تمامی زندگی در طبیعت است از هنر نمی توان انتظار داشت که به تقلید حیات بپردازد. وضع و شرایط کلی علوم در زمانی که آن اصل ارائه می شد به گونه ای نبود که بر آن صحه گذارد. از حرفهائی که علم پردازان می زدند، سخنِ آن انسان ژرف- اندیش صحیح جلوه می کرد که می گفت:- «فلسفه دروغ پردازانه شما طبیعت را نابود ساخته است؛ پس، از چه روی انتظار دارید که از طبیعت سرمشق بگیریم- آیا قصدتان نیل به این دلخوشی تازه است که بر مریدان طبیعت نیز همان استبدادی را اِعمال کنید که برخود طبیعت؟»
طبیعت برای این علم پردازان نه تنها تصویری گنگ، بلکه کاملاً مرده و بی جان بود که در بطنش هیچ کلام زنده ای جای نداشت، یک سرهم کردگی پوچ و توخالی اَشکال، که از آن می شد شکلی به همانقدر توخالی را بر بوم نقاشی یا سنگ مرمر انتقال داد. در واقع این نوع نظریه برای اقوام بدوی دورانهای کهن مناسب بود، که چون طبیعت را خدا گونه نمی دیدند، از آن بتها و بت وارگان برای خویش می ساختند؛ در حالی که برای یونانی ژرفا- بین، یعنی کسی که همه جا نشانه هائی از این نیروی خلاق زنده را تشخیص می داد، این طبیعت بود که خدایان را می ساخت و به وجودشان می آورد..
بنابراین، برای کسی که طبیعت به گمانش مرده می آید هرگز توفیق فهم آن جریان ربّانی را، که چونان کیمیاست، نخواهد یافت؛ جریانی که از آن، همچو از آتش پالاینده، زرِ ناب زیبائی جاری است.
جنبه کلی این ارتباط با طبیعت تغییری پیدا نکرد وقتی که ماهیت ابهام زای آن اصل بیشتر و گسترده تر احساس گردید؛ نه حتی وقتی هم که شالوده شکوهمند نظریه و معرفت نوین توسط وینکلمنWinkelman ریخته شد. در واقع، خود وینکلمن به روح، تمامی آزادی عمل در زمینه هنر را بازگرداند و آن را از حد یک وابستگی پست رهانید و تا آزادی فکریِ بیشتر ارتقاء داد.
او که از زیبائی فرم در کارهای هنری دوران باستان بی اندازه بر سر ذوق و شوق آمده بود توصیه می کرد که آفرینش هنری، به همراه درک فکری، می باید تا سر حد زیبائی آرمانی پیشروی کند، و بنابراین در حد وضع کنونی باقی نمانَد.
ما به بررسی این خواهیم پرداخت که این فراتر رفتن از وضع کنونی و تعالی یافتن را چگونه بسیاری از کسان تعبیر کردند؛ پیداست که با این نظریه نیز مثل گذشته به طبیعت همچنان به صورت یک مصنوع نگریسته می شد، و به چیزها به صورت حضورهایی بی جان؛ و از همین رو فکر یک طبیعت زنده و خلاق به هیچ وجه به بیداری نیانجامید.
بدینسان آن فرمهای آرمانی هم امکان آنرا نیافتند که با برداشتهایی مثبت از ماهیت و سرشتشان احیاء گشته و جان تازه ای پیدا کند.
اگر آن مظاهر عادی هستی برای مُرده- بینان مرده به حساب می آمدند، این فرمهای آرمانی نیز برای این آقایان، جانی نداشته و سرزنده نمی نمودند. اگر نمی شد پیشرفتی شخصی در مورد شقّ اول حاصل کرد، در مورد شقّ دوم نیز راه به جایی نمی شد برد.
هدف از سرمشق گیری و تقلید تغییر پیدا کرد، اما تقلیدگری بر سر جای خود ماند؛ کارهای هنری شکوهمند دوران باستان جای طبیعت را گرفت، با تقلید از این آثار باستانی شاگرد نوآموز خود را با فرم بیرونی و ظاهری مشغول نمود بدون آنکه بداند درونمایه آن چیست. نزدیک شدن به این آثار کهن، در واقع، میسر نیست- آنها دورتر از ما قرار دارند تا آثار طبیعت؛ آنها سردی بیشتر برایمان دارند تا طبیعت، مگر آنکه نگاهی اندیشه گر با خود داشته باشیم، نگاهی که بتواند از نقاب ظاهری آنها عبور نموده و ره به درونشان باز کند و نیروی زنده را در آنها درک کرده و تشخیص دهد.
ولی، از طرف دیگر، هنرمندان از همین زمان به بعد متوجه هدفی آرمانی گشته و تصوراتی در ذهن بپروراندند که از حد زیبایی مادی بالاتر می رفت؛ ولی این تصورات همه در مرحله حرف بودند و نه در زمره عمل. اگر هنرپردازیهای پیشین به آفرینش پیکره های عادی از روح می انجامید، این تئوری نیز فقط راز روح را تعلیم می داد، و نه راز بدن را. تئوری ارائه شده، چنانچه اغلب اتفاق می افتد، با گامهای شتابزده به آنسوی دگر رفت. نقطه تعادل و حد وسط زنده ای که به افراط نیانجامد هنوز به دست نیامده بود… .
طبیعت در همه جا به پیشوازمان می آید؛ ابتدا، به صورتهای کم و بیش خشن و خام و ناکامل؛ همانند آن زیبایی عبوس و ساکت که توجه زیادی جلب نمی کند و چشم آدمی هیچ فریبایی و یا جذابیتی در آن نمی بیند.
حال باید دید چگونه می توان به کمک عقل این فرمهای سخت و خشن را ذوب کرد تا نیروی مفرّح و ناب اشیاء یا نیروی که در جانهای خود داریم همراه شوند و در جویبار واحدی با هم برجوشند؟…
بدینسان، ماده خام و خشن، چندانکه گوئی کورکورانه، در پی شکل گیری منظم در تلاش بوده، و ناآگاهانه شکلهایی بخود می گیرد که اندازه هاشان مشخص است و قابل سنجش: در واقع این امری است که به شکل گیری نطفه در رحم می ماند و یا به تصوری که در ذهن نقش می بندد. پس در جریان این شکل گیریها می توان گمان برد که ماده عاری از نیرویی زنده و تهی از روح جنبنده نیست. در نظم و ترتیب ستارگان، علم ارقام و اندازه ها در بالاترین حد دخالت دارد؛ و ستارگان بی اینکه از ارقام و اندازه ها تصوری داشته باشند با گردش های خود نشان می دهند حکم قوانین ریاضی چیست. روشنتر از آن، هر چند نه خود- آگاهانه، تصور زنده ای است که در حیوانات مشاهده می گردد، و ما می بینیم که کارهای بی شماری را که بی اندازه ارزشمند هستند انجام می دهند، ارزشمندتر از خودشان، بی اینکه خود قصد آنها را داشته باشند: پرنده ای که شیفته نغمه و آهنگ است، خود چنان نغمه سرائی می کند که روح آدمی را لبریز از شادی می سازد، جانور کوچک صنعتگر، بی اینکه تمرینی کرده و تعلیمی دیده باشد، کارهای معماری نه چندان سنگینی را تا حد تکامل انجام می دهد. هادی همه اینها روح قدرتمندی است که در واقع به صورت بارقه های پراکنده معرفت نور می افشاند، ولی هرگز همانند خورشید کاملی که بر انسان ظاهر می شود، بر آنان آشکار نمی شود.
در طبیعت و در هنر، این علم کارگشا و مؤثر، آن پیوندی است که بین تصور و فرم، بین پیکر و روح برقرار است. هر چیز واحدی در پس خود باروری جاودانه ای دارد که نطفه اش در فهم بیکران بسته شده است؛ ولی با چه وسیله ای است که این باروری صورت تحقق به خود گرفته و تجسم می یابد؟ تنها از طریق هشیاری خلاق، که الزاماً با فهم بیکران پیوند دارد، به صورت آن گوهری که زیبائی معنوی یا غیر مادی را درک کرده، و با آن چیزی که در ذهن هنرمند تجسم می یابد درآمیخته و وصلت می کند.
خوشکام و سربلند هنرمندی است که خدایان به او این روح خلاق را بخشیده باشند، و بنابراین اثر هنری او نیز عالی خواهد بود و در آن ما این نیروی پاک و نیالوده آفرینش و فعالیت طبیعت را به گونه خلاصه شده اش خواهیم دید.
از مدتها پیش چنین ملاحظه شده که در هنر همه ریزه کاریها با وقوف کامل انجام نمی پذیرند؛ و اینکه فعالیت آگاهانه هنرمند را باید نیروی ناآگاهانه او تقویت کرده و همراهی اش کند؛ و اینکه اتحاد کامل و تعبیر متقابل آن دو است که در یک کار هنری بالاترین نتیجه را به بار می آورد. آثاری که این نیروی ناآگاهانه در آنها دخالتی نداشته و مُهر تأییدش را بر آنها نزده است از خود -بسائی حیاتی بی بهره اند و قدرت باروری را هم ندارند. برعکس، به هنگام شرکت این نیروی ناآگاهانه، هنر فرآورده هائی را ارائه می دهد، که همراه با بالاترین حد صافی و روشنائی فهم، ما را متوجه این واقعیت انکارناپذیر می سازند که آنها تا چه حد و اندازه به کارهای طبیعت شبیه اند.
موقعیت هنرمند، در ارتباط با طبیعت، باید پیوسته یادآور این حکم باشد که هنر، برای اینکه واقعاً هنر باقی بماند، می بایست نخست خود را از طبیعت بیرون کشانده، و فقط وقتی به آخرین حد موفقیت و تکامل خود رسید دوباره بدان بازگردد. معنای حقیقی این گفته فقط این است که:- در تمامی پدیده های طبیعت، اصل زنده ای که در کار است به نظر می رسد که فقط کورکورانه دخالت کرده و تأثیر می گذارد؛- اگر این امر در مورد هنرمند هم صدق می کرد دیگر امکان نمی داشت که او را از طبیعت تمیزش داد. اگر آرزوی هنرمند آگاهانه به این محدود می شد که خود را پیوسته زیر- دستِ طبیعت گردانده، و با صداقت چاکرانه ای به تکرار چیزهای موجود بپردازد، در آن صورت فقط یک صنعتگر صورتک ساز می شد و دیگر آثار هنری از زیردستش بیرون نمی آمد، از همین روست که هنرمند باید از کاری که صورت پذیرفته، از آنچه که خلق گردیده، از مخلوق، فاصله بگیرد تا بتواند خود را به حد نیروی خلاق بالا کشاند، و از لحاظ معنوی دست بدان یازد.
از همین طریق است که او راه والائی در پیش گرفته و خود را به خطه ایده های پاک می رساند؛ او مخلوق را ترک گفته و آن را وامی گذارد تا مگر دوباره آن را با نفعی هزار برابر بازیابد، و مسلماً از این لحاظ به طبیعت بازگردد.
هنرمند، بالاتر از هر چیز دیگر، باید در واقع روح طبیعت را تقلید کند که، با کار کردن در بطن و ذات اشیاء، با شکل و فرم و صورت با ما صحبت می کند چندانکه گوئی با نمادها و نشانه ها؛ و تنها وقتی هنرمند به این روح خلاق دستیابی حاصل کرد و توانست با جان تقلیدش کند قادر خواهد شد که خودش نیز حقیقتی را بیافریند!… .

پی نوشت ها :

F. W. J. von Schelling: The Philosophy of Art, trans. by. A. gohnson(London: john chapman: 1845), pp. 3-5, 9-10.
منبع: فرانکلین، لوفان باومر؛ (۱۳۸۹)، جریان های اصلی اندیشه غربی جلد دوم، کامبیز گوتن، تهران، انتشارات حکمت، چاپ دوم، ۱۳۸۹٫

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.