واکنش علیه پوزیتیویسم

null

نویسنده: آلفرد فوئیه
مترجم: کامبیز گوتن

مقدمه
فرانکلین لوفان باومر:
در کتابی که قطعات فشرده زیر از آن انتخاب شده، فیلسوف فرانسوی آلفرد فوئیّه(۱۹۱۲-۱۸۳۸) به گونه تحسین برانگیزی جوّ حاکم بر اواخر قرن نوزدهم، مخصوصاً واکنشی که علیه پوزیتیویسم برانگیخته شده بود، و دلیل آن را، توضیح می دهد. آنچه گزارش فوئیّه را بی اندازه ارزشمند می سازد این است که او شاهد ماجرا بود و در جنبشی که شرحش را می دهد خودش نیز شرکت داشت. در کاری که برعهده گرفته بود، فوئیّه می کوشید بین ایده آلیسم و پوزیتیویسم(*) وساطت نموده و آشتی برقرار سازد. در میان آثار مهم و مشهور وی می توان از la liberte et le determinisme (1872) یاد کرد، موضوعی که در آن روزگار مورد بحث فراوان قرار گرفته، و کتب متعددی درباره اندیشه مرکزی فوئیه یعنی ایده- فُرس idees- forces یا تأثیر ایده ها در تاریخ نگاشته می شد
هرگز(۱) آموزش فلسفی به اندازه عصر ما اینچنین علاقه شدیدی را در میان جوانان بر نیانگیخته بوده است… همچو ادبیات، فلسفه نیز نمادگرایان symbolists خود را داشته است و خامه فرسایان منحطdecadents خود را؛ ولی چنانچه کسی بخواهد گزافه پردازیهای و انحرافات را در مدنظر نیاورد و سعی کند به معنای واقعی جنبش امروزین پی ببرد، خواهد گفت این جنبش در عرصه فلسفه، و همچنین در هر عرصه دیگری، ایده آلیستی است… .
اگر به سرچشمه های جنبش معاصر، یعنی نیمه اول همین قرن نوزدهم خودمان، برگردیم. به پدیده بسیار قابل توجهی برمی خوریم و آن رشد فلسفه پوزیتیویست Postivist و انساندوستیhumanitarian است که خود زاده پیشرفتهای علمی و اجتماعی قرن هجدهم بود. پیشرفت سریع علم که به تازگی به روشهای درست خود دست یافته بود، و به موازات آن بی اعتبار شدن هر چه بیشتر الهیاتtheology و متافیزیک تجریدیabstract metaphysics ، این را نشان می داد که بشریت وارد عصری می شود که علم بر امور تسلط خواهد داشت و پیشرفت معرفت و پویش انسانی بی اینکه حد و مرزی را تصور بتوان کرد، ادامه خواهد یافت. در همان زمان انقلاب فرانسه شاهد کاربرد کم و بیش موفق فکرهایconceptions جدید بود. ایده« جامعه society » همزمان با ایده« علم» رشد پیدا کرده بود. و بنابراین طبیعی به نظر می رسید که امید داشت بتوان کاربرد علم را حتی به بازسازی و سازمان بخشی تازه جامعه تعمیم داد. در اینچنین وضعی دو نوع برداشت در پوزیتیویسم پیدا شده بود که بعد در یک اصل واحد با هم اتحاد حاصل نمود. پیش از آن، دکارت حیطه علم را به تمامی طبیعت گسترش داده بود، ولی نه به جامعه بشری؛ او موقتاً علوم اخلاقی و سیاسی را، همراه با الهیات، به حاشیه رانده بود. تعمیم علم به هر آنچه تا آن زمان از حیطه اش برکنار مانده بودند. ماهیت ویژه جنبش پوزیتیویست را می ساخت. جای تردید نیست که تئولوژی theology و اُنتولوژیontology در نیمه اول قرن نوزدهم همچنان به بقای خود، بی اینکه آینده ای درخشان داشته باشند، ادامه می دادند. تئولوژی هنوز هم با خیل طرفدارانی که دارد، شاتوبرییان ها، مترهاMaistres ، بُنال هاBonalds ، لامنه هاLamennais دست از مبارزه برنداشته است، ولی تأثیرش رو به کاهش است. فعالیت متافیزیکی به خصوص به آن شیوه ای که ویکتورکوزنV. Cousin و اِکلکتیک ها eclectics ( پیروان مرام التقاطی دینی و فلسفی) بدان مشغول اند عمق چندانی ندارد… .
متأسفانه، راسیونالیسمrationalism کوزن زیاده از حد تجریدی و بیش از اندازه خِردگرانه بود( یعنی اینکه، نمی دانست از پس جنبش پوزیتیویستی برآمده و توفیق به دست آورد].
وینییVigny [آلفرد دو وینیی، شاعر رمانتیک] راسیونالیسم سرد آن زمانه را به روشنایی ماه شبیه می داند که نورش گرمی ندارد. «آدمی در نور آن می تواند اشیاء را از هم تمیز بدهد، ولی تمامی قدرتش قادر نیست حتی جرقه ناچیزی را تولید بکند». فلسفه ای که اندک اندک، به رغم تلاشهای مکتب اکلکتیکeclectic school ، قوام می گرفت پوزیتیویستی بود که از موضع آگنوستیسیزمagnosticism به میدان تاخته بود. تقلیل مقولات معنوی والاtranscendental به امری که نمی توان از آن شناخت حاصل کرد، و اینکه هدفِ یگانه معرفت فقط امور قابل مشاهده را شامل می شود، این بود دست آورد نیمه قرن نوزدهم. نتیجه ای که به بار آمد، همانا چسبیدن به واقعیت های قابل مشاهدهobservable facts و قوانین ویژه شان شد؛ هر آنچه را که نمی شد با محک و معیار علمی سنجید بر آن انگ باطل می زدند و به قلمرو امور ناشناختنی واگذارش می کردند: به قلمرو x، به قلمرو مجهول.
در نیمه قرن نوزدهم، کوششی به عمل آمد تا این «تقلیل ناپذیرها» را با کوچیدن از دیدگاهی ایستاstatic به موضعی«پر جنبش و پویاتر»(«dynamic »)تقلیل بدهند… .
حال، زین پس، تکوین و تکامل چیزهاست که توجه را برمی انگیزد. اینک، نظریه لاپلاسLeplace تکامل پیدا کرده است: و به نظر چنین می رسد که ابخره گونگی ها nebulosities یا سحابی ها[nebuleuses ] لاینحل، جهانهایی باشند در حین تکوین؛ آنچه« سپهرِ برین» «firmament » خوانده می شود اینک تاریخی عیان دارد و چنین پیداست که جمود و سفتی آن را شالوده های سیال ساخته باشند. ستارگان عمرهایی متفاوت دارند، ستارگان و سیارات نشان دهنده مراحل متناوب تکوین های کیهانی می باشند. لایئل Lyell در سرگذشتی که زمین تا به حال می داشته است همان عللی را دخیل می داند که امروزه نیز ما آنها را به چشمانمان می بینیم. و بالاخره، در حیطه حیات، داروین نشان مان می دهد که چگونه نوعی از وجود می تواند از دیگری ناشی شود. ایده تازه که سروکله اش در علم پیدا شده بود نمی توانست در فلسفه ظاهر نشود و یا به ابراز وجود نیز نپردازد: ایده تحولevolution . از آن به بعد بود که می توان گفت پوزیتیویسم پویا dynamic positivism پوزیتیویسم سالدیده تر ایستا older static positivism را از مقر خود بیرون راند؛ یعنی، گسیختگی هایی را که اُگوست کُنت قطعی می پنداشت حال به نظر می رسند که گرایش به این دارند که به تداومی از تکامل development تبدیل شوند. نیمه دوم قرنی که ما در آن بسر می بریم به مرام تحوّل تمایل دارد(is evolutionist ).
اُگوست کُنت بر سر آن شده بود تا هر هیپوتز یا فرض درباره مبداء چیزها، ماهیتهای جوهری، علل اولیه و غایی، تقلیل پذیری پایان ناپذیر پدیده ها، تبدیل و تغییر نیروها، دگرگون شدگی انواع موجودات را از اعتبار ساقط نموده و از پهنه ذهن و اندیشه براندازد. او تنها درباره اینکه یک امر چگونه رخ می دهد تحقیق را مُجاز و روا می دانست، و برای پژوهشی که به چرا معطوف می شد هیچ ارزشی قائل نبود؛ ادعایش این بود که سنتز فلسفی وحدت طبیعت را، آن گونه که خود طبیعت واقعاً از آن برخوردار است، دربر نمی گیرد، ولی این سنتز فقط می تواند ترتیب بندی مشخصات لایتجزّ ای پدیده ها به آن گونه که ما می بینیم باشد. پذیرش اصل مربوط به تحول evolutionism، برعکس، امکان آن را فراهم می سازد که پرسشهای مربوط به خاستگاهorigin و حتی جوهرessence را، کاهش تعدد پدیده ها را، نیروها، انواع جانداران را، لااقل در سطحی که به پدیده ها مربوط می شود، جواب گوید؛ و در مورد انشعابات طبیعی آنها توضیح دهد که چگونه پدیده ها از سطحی بسیار ساده و همگون نشأت می یابند و به پیچیده ترین و ناهمگون ترین مرتبه تحول پیدا می کنند.
جنبه بارزی که مشخصه این دوره می باشد تقلیل دادن جنبش تئولوژیکی به صفر، و یا لااقل نزدیک به صفر است، جنبشی که در نیمه اول قرن هنوز از اهمیت قابل توجهی برخوردار بود. «اَگنوستیسیزمagnosticism » تئولوژی را از تخت عزّتش به زیر کشیده است و حال به عنوان فاتحی واقعی جانشین آن شده است. مقاوم و اعتباری که لَمنه Lamennais در نیمه اول قرن داشت اکنون آن را اِرنست رُنان احراز نموده است، کسی که این روزها خاطرات شاعرانه و مذهبی دوران جوانیش را با هیگلیانیسم Hegelianism نامربوط و آشفته به هم می بافد، و هیچ بعید نیست که به زودی خدا را به سطح مقوله ای آرمانی و غیرواقعی تقلیل بدهد. مذهب کاتولیک دیگر، به اندازه ثمربخشی وافری که در آغاز قرن داشت، برای کسی مایه الهام نمی باشد. در اذهان اکثر مردم چیزی به غیر از«مذهب بی سر وته» یا گرایش به موجودی که نمی توان شناخت از آن حاصل کردthe Unknowable ، و هربرت اسپنسر کاهن اعظم آن است، باقی نمانده است. «دولت تئولوژیکی» به وضوح رو به زوال است. در مورد متافیزیک، که ظاهراً وارث چیزهایی است که تئولوژی از دست داده، وضع به گونه ای دیگر است. درگیری اخیر بین ناتورالیسم و ایده آلیسم را در مدنظر بیاورید و آن را بررسی کنید. با شتاب گرفتن جنبش ایده ها و یا افکار، نیمه دوم قرن نوزدهم نشانگر دو دوره متمایز است، دوره آغازین که ناتورالیسم سلطه بر امور دارد، و در حدود سال ۱۸۵۵ حتی بر ادبیات پنجه درمی اندازد، و دوره بعدی که در آن ایده آلیسم دست بالا را می گیرد. سال ۱۸۵۱، که برای فرانسه سالی پرتلاطم و بحرانی بود و نظیرش دیگر در آن قرن پیش نیامده است، تمامی رؤیاهای خوشی که سازماندهی دگرباره اجتماعی و مذهبی را نوید می دادند و آزادی و اخوّت جهانی را، شکست می خوردند و از هم فرو می پاشند. زور به پیروزی رسید؛ هزیمت ما واپسانه بود، واقعیت نشان داد فکری را که داشتیم دروغین بود… .
[در آن زمان] اذهان اکثراً یا واگذار ایده آلیسم بی خون و رمق شده بودند و یا وانهاده در پوزیتیویسم مادّی گرایانهmaterialistic positivism . بر این ایده آلیسم بی رمق و پوزیتیویسم مادّی گرایانه، عملکرد جانفرسای تئوریهای داروین را هم بیافزایید، تئوریهایی که تعبیر بدی از آن شده، از حدود و ثغور درست و برحقشان تجاوز نموده و به حیطه های دیگر تعمیم یافته بودند، و چنین به نظر می آمد که دفاعیّه ای برای ستودن زور باشد، و نه حق، و بالاخره تئوریهای بدبینانه شوپنهاور Schopenhauer و هارتمن Hartmann که کارشان فقط این بود که بر یأس و دلتکیدگی جهان دامن بزنند. چنگ ۱۸۷۰ به نظر می رسید تأییدی بر برتری زور باشد و ذلت حقّ، چیرگی واقعیتfact بر اندیشه والاidea . در ادبیات، رئالیسم پوزیتیویستی positivist realism به سرمداری زولا Zola و برادران گُنکورthe Goncourts به پیروزی نایل آمد؛ با کور به Courbet و مَنه Manet نقاشی به رآلیسم رو کرد. تاریخ، سنتزهای گسترده خود را رها نمود تا همچو خودِ رُمان نویسانی(۲) که هم تجربه گرا و هم تاریخ نگار بودند در «اطلاعات زنده و یا سَنَدdocument » مفقود و سرگشته نگردند. جای سیاست و تدابیر فکریPolitics را سیاست پوزیتیویستی واقعیتها positivist politics of facts business گرفت، و یا بهتر بگوییم « داد و ستد و کاسبی»
در خلال این مدت جانشینان ویکتور کوزن از کشمکش در طرفداری از ایده آلیسم و معنویت گراییspritualism دست برنداشته بودند. مسیو پُل ژَنهp. Janet در آثار خوبی که در باره ماتریالیسم و بحران فلسفی نگاشته بود، و بعدها نیز کتابهای مهمی درباره منشهای اخلاقیmorals و علل غایی به چاپ رساند، از سال ۱۸۶۳ به بعد کوشش دیالکتیک خویش را در مبارزه با پوزیتیویسم و ماتریالیسم که در آن زمان طرفدارانی داشت به کار بست… مسیوکورنوcournot ، به نوبه خود، آثار اصیلی را درباره شالوده های معرفت به چاپ رساند که هم جنبه پوزیتیویستی داشته و هم جنبه کانتی. مسیورنوویهRenouvier و مسیوراوه سونRavaisson هر دو موفق شدند فخر و حُرمت فلسفه کانت، ارسطو، و لایب نیتز را دوباره احیاء کنند. در ربع پایانی قرن نوزدهم لااقل شاهد واکنش علیه سوء استفاده از راسیونالیستی می باشیم که با ایده آلیسم مبهمی در هم آمیخته و موجب اینهمه افتضاح شده است. مسیو رنوویه، این متفکر نکته سنج و عمیق، داشت از طریق مقالات Essays خود، اثری که جلد اول آن به سال ۱۸۵۴ و جلدهای بعدی از ۱۸۵۹ تا ۱۸۶۴ به چاپ رسید، و بخصوص کتاب دیگرش به نام critique philosophique ، اثر نو- کانتی که با هیچ مرام دیگری سرآشتی ندارد ولی از جنبه اخلاقی و اجتماعی والایی بهره مند است. تأثیر قاطعی می گذاشت. او که با سرسختی از افکار خویش دفاع می کرد و به ایده های دیگران عنایتی نشان نمی داد و همه چیز را با ملاک و معیار سیستم فلسفی خودش می سنجید و هر آنچه را که بوی پوزیتیویسم، تحول گراییevolutionism ، ودِترمینیسمdeterminism می داد بی رحمانه به نقد می کشید؛ سرانجام پس از هفته ها تکرار کردن مطالبی واحد، ولی به شکلهای مختلف، با نظریه اش درباره «پدیده- باوری از حتمیت بَری indeterminist phenomenalism که با «اَپری یوریسم apiorism » و اخلاق ناشی از «حکم تخطی ناپذیر و بنیادینcategorical imperative » آمیخته بود موفق شد تأثیر بارزی بگذارد. کُنتComte، تِنTaine ، رُنان Renan ، واسپنسرSpencer دشمنی نستوه از رنوویه هرگز نداشتند… .
گزارش مسیو فِلیکس راوه سون درباره فلسفه فرانسه در قرن نوزدهم، اثر بسیار پرارزشی که زمان چاپ آن با برگزاری نمایشگاه ۱۸۶۸ مصادف بود نیز موجب شد در سطح عالی غور ورزیهایی درباره متافیزیک صورت بگیرد. با بازگشودن دیدگاههای وسیع، مسیو راوه سون«معنویت گرایی مطلقabsolute spiritualism » را به عنوان مرکز آموزش و درسی که می داد برگزید، جایگاهی که ایده جوهر substance ، آن ته مانده بی حاصل ماده، به آن راه نداشت. همچو ارسطو، او نیز تمام عالَم را بر کُنش مطلق اندیشه درآمیخت. مسیو راوه سون به حمله هایی که به کانت می شد وقع چندانی نمی نهاد: متافیزیک به نظر او، چنانچه به نظر پیشینیان و جانشینان کانت نیز، «علم» بی همتا و اعلاءpar excellence می نمود. فلسفه وی، که همه آن را می دانند و در اینجا به بازنگری نیاز ندارد، بی شباهت به فلسفه اواخر عمری شلینگ schelling نبود… .
تمام استادان دیگری که در Ecole Normale ، فلسفه تدریس می کردند می توانند مدعی این افتخار باشند که به نوبه خود به جنبش ایده آلیستی کمک نموده اند، هر چند ممکن است به شیوه های مختلف و نظریه های دیگری توسل جسته باشند. یکی از آنان [منظور در اینجا خود فوئیّه می باشد]- برای رعایت نظم و ترتیب تاریخی- امیدوار بود که با پایین آوردن ایده های افلاطون از عرش به زمین بین ایده آلیسم و ناتورالیسم naturalism آشتی برقرار سازد. او این تکلیف را برعهده گرفت که نشان بدهد چگونه در هر فکری یک نوع قدرت نهفته است[ایده- فُرس-idees-forces مشهور فوئیه] که به آن نسبتی تحقق می پذیرد که در جهت این تحقق پذیری خویش طراحی روشن داشته باشد و به آن رغبت نشان بدهد؛ به حتمیّت یا جبر علمی determinism ایده و تمایل به آزادی را بازگرداند؛ در روند تحولی طبیعت عوامل روانی و حالات وجدانی و ذهنی را دخالت بدهد؛ در تحولی که در جامعه صورت می گیرد نه تنها حقوق، بلکه عملکرد کارساز آرمان را نیز از نو مستقر سازد. اندکی بعد، فیلسوف دیگری [امیل بوترو E. Boutroux ] که به فلسفه تسلط کامل داشت و روندِ پیشرفت علوم را به خوبی دنبال می نمود بر آن شد که زره محافظ ضرورت مکانیکی را سفته و آن را بی اثر سازد. با این کار، او امیدوار بود جایی هم برای خودانگیختگی ناگهانیspontaneity باز کند که از «رخداد اجتماعی یا غیر محتمل قوانین طبیعت» خبر می داد. و باز کسان دیگری بودند که نقش اراده را در روند امور مورد بررسی قرار داده و به توجیهش می پرداختند، چه در «یقین قاطع اخلاقی» و چه در« خبط و اشتباه»… .
در این سالیان اخیر جریان تازه ای در فلسفه پیدا شده که به آن توجه زیادی می شود و پیشینه اش، با میانه داری مسیو رنوویه و مسیو بوترو، به لوتزهLotze می رسد. مسیر بوتر و درتز درخشانش تحت عنوان رخداد اجتماعی یا نامحتمل قوانین طبیعتDe la contingence des lois de la nature که اندکی پیش بدان اشاره نمودیم، و بعدها نیز در مطالب درسی عالمانه اش چه در اِکول نُرمال و چه در سوربون، به اصل جبر علمی یا حتمیتdeterminism ایراد گرفته و اعتبار آن را به زیر سؤال کشیده بود… در کار ارزشمند مسیوبرگسونBergson درباره حافظه و اراده آزاد[les donnees immediates de la conscience, 1889] ما تلاش مشابهی را می بینیم که در آن دنیای درونی دوام محض در تقابل با دنیای بیرونی امتداد و یا گستردگی قرار دارد. تمامی این فلسفه کُنتنژانس philosophy of conptingency [ که جبر علمی و حتمیت را قبول ندارد] به نظر می رسد آمیخته ای از نو- نقدیneocriticism [کانتی] و امپیریسیزم انگلیسیEnglish empiricism باشد… ادغام این دو فلسفه در یکدیگر جدال بین جبر علمیdeterminism و عدم حتمیت indeterminism را به عرصه تازه ای کشاند. تحول گرایی نوع خام اندیشانه ای جبر علمی را در معرض تهدید قرار داده بود تا آن را به یکی از فرمهای ویژه اش یعنی فرم ریاضی و مکانیکی به عقب راند، که همانا ماتریالیسم می باشد. هر آنچه را که ذهنی بود The mentel به نقش ساده رفلکس یا بازتابی سهل کاهش داد تا از این طریق بتواند همه چیز را از دیدگاه ماتریالیستی توجیه نماید. علیه این غصب و تصرف مکانیسمmechanism لازم می آمد که واکنش نشان داد. برای آن منظور دو راه باز بود. با اولی می شد امور ذهنی و حالات اساسی آن را در میان عوامل حقیقی دترمینیسم دگرباره سامان داد، که در این صورت ابعادش وسیعتر، انعطافش بیشتر می شد و به یمن برابریش با زندگی فعالانه و همطرازیش با اندیشه جان تازه می یافت. بدینسان با افزودن یک عامل ذهنی به همراه ایده ای از آزادی، به عنوان مکمل ضروری آن، می شد به آنانی که از تغییر و تبدیل حتمیتdetemminism به یک گریزناپذیری مکانیکی و وحشیانه سرنوشت می هراسیدند، و مثل تنTaine از آن بیمناک بودند، رضایت خاطر بیشتری داد… . ولی راه دیگری هم باقی مانده بود که به نظر می رسید به جاهای دورتری بیانجامد: و آن مخالفت با مکانیک گرایی و یا ستیزیدن با مکانیسمmechanism بود، نه صرفاً یک حتمیت روانی بلکه یک ناحتمی indeterminism روانی( و حتی جسمانی)، که نتیجه اش این بود در هر چیز حصه ای فهم ناشدنی و غیرقابل شناخت را بفهمند و ادعا کنند که همانا چشمه ژرف و همیشه جوشان واقعیت می باشد. فلسفه کُنتژانس The philosophy of Contingency این راه دوم را دنبال کرده است… .
همچو هر واکنشی، جنبش ایده آلیستی سر از جایی درآورد که جزء حیطه قدرتش نبود. برخی از فیلسوفان جوان می پنداشتند با انکار علمscience و یا با تقلیل دادنش به نقش فرعی و کم ارزش، کاری مقدس می کنند، و اینکه ایمان و عمل را به خطه های والایی برمی کشانند به طوری که دیگر آماج انتقاد نخواهند شد. آنان در ابتدا به شکاکیت شدید گرویده بودند، تنها از این روی که سرانجام باورمندان پرشورتری بشوند… .
فشرده کلام اینکه، یک عصر و کشور را برحسب تکامل فلسفه و علمش است که می توان قضاوت کرد، و نه با تنش افروزیها و هیجان زایی های سطحی که جریان دارند. چنانچه به بی تفاوتی نسبت به مذهب در فرانسه، که به صورت امر ذهنی مُزمنی درآمده است، ناروا نمی دانستیم که بی اعتنایی نسبت به فلسفه را هم بیافزاییم، در آن صورت چه بسا وضع و حال فاسدی را می داشتیم. در آن صورت نه علم محض و نه ادبیات ناب قادر می بود نجات مان دهد، چه این دو نه توان آن را دارند که انحطاط فکری را به سلامت باز آوردند و نه آشفتگی و فروپاشی اخلاقی را چاره کنند. ولی همان طور که ملاحظه کردیم هم جنبش فلسفی در کشورمان قوی است و هم جنبش علمی. از لحاظ فعالیت و باروری فکری امروزه فقط انگلستان و آلمان است که می تواند با فرانسه برابری بکند، چه این در زمینه فلسفه ایده آلیستی باشد( که موضوع عمده در این کتاب به آن اختصاص دارد) و یا در زمینه فلسفه پوزیتیویست. افزوده بر این، شاهد آنیم که این دو جریان ایده آلیستی و ناتورالیستی همپیوندی هر چه بیشتر و بیشتری می یابند.

پی نوشت ها :

* Alfred Fouillee: Le mouvement idealiste et la reaction contre la science positive, franklin Le Van Baumer (trans.) (Paris: Ancienne Librairie Gremer Bailliere et Cie, 1895), pp. vi, x-xi, xiii-xv, xix, xxvi, xxix.
۱- این بخش را بدون مراجعه به متن فرانسه ترجمه کرده ام: ترجمه لو-فان- باومر به انگلیسی نمونه ای است از یک ترجمه خوب و روان که به آن از هر جهت می توان اعتماد کرد.(مترجم).
۲٫ کنایه به زولا و برادران گُنکور است. به نوشته زولا« رُمان تجربی» در همین کتاب رجوع کنید. برادران گنکور که تاریخنگاری هم می کردند(تاریخ هنر) به سه چیز اصرار می ورزیدند، اینکه« رئالیست» باشند، یعنی هیچ جنبه زندگی را نادیده نگیرید، اینکه مُدرن باشند، یعنی از رَوند زمانه مترقّی دور نیافتند، و سرانجام « هنرمند» و «هنرشناس» باشند.(مترجم).
منبع: فرانکلین، لوفان باومر؛ (۱۳۸۹)، جریان های اصلی اندیشه غربی جلد دوم، کامبیز گوتن، تهران، انتشارات حکمت، چاپ دوم، ۱۳۸۹٫

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.