مرگ خدا

null

نویسنده: فریدریش نیچه
مترجم: کامبیز گوتن

مقدمه:
فرانکلین لوفان باومر:
فیلسوف آلمانی فریدریش نیچه (۱۹۰۰- ۱۸۴۴) بهتر از هر کسی در میان همعصرانش تغییرات عمده ای که ذهن اروپایی را در اواخر قرن نوزدهم جَولانگه خود ساخته بود تشخیص داده و توصیف نموده است. او برخی از این تغییرات را می پسندید و بعضی دیگر، نظیر ناسیونالیسم جدید، را اسفناک تلقّی می کرد. در مورد «مرگ خدا»(*) که شرحش به تفصیل در کتاب دانش دلگشا Die Frohliche Wissenschaft (1882) آمده است او احساسی داشت که خشنودی و دلگیری در آن توأم بود. چه در عین شادرویی پیشاپیش می دید فرهنگی که بخواهد بدون دین و اخلاقِ وابسته به دین زندگی کند روزگاران بسیار سختی خواهد داشت. در سراسر قطعه های پرتوان کتاب دانش دلگشا اشارات فراوانی به «فلسفه قدرت» خود نیچه وجود دارند که او سال بعد آنها را در اثر فلسفی آهنگین و شعرگونه اش، تحت عنوان زرتشت اینچنین راند، بسط و تعمیم داده است.

۱۰۸
زور آزمایی های نو.- پس از مرگ بودا، همچنان به مدت صدها سال در غاری سایه اش را نشان می دادند، – سایه ای غول آسا و سهمگین. خدا مرده است: اما چون طبع آدمیان اقتضاء می کند، احتمالاً برای هزاران سال دیگر هنوز غارهایی وجود خواهند داشت تا در آنها سایه وی را نشان بدهند.- و ما- ما چاره نداریم مگر بر سایه اش نیز فائق آییم!

۱۲۴
در افق بی کرانگی.- ما خشکی را ترک کرده ایم و بر کشتی در آمده ایم! ما پل و گذرگاه پشت سر خود را در هم فرو شکسته ایم، – و از آن بیش، پهنه خاک و سرزمین را نیز در پس خود رها
نموده ایم! حال، ای سفینه کوچک! مواظب باش! اینک اقیانوس در بر و در کناره توست؛ درست است که او همواره نمی غرّد، و خروشان نیست، و گاهی همچو حریر و زر و رؤیای خوش آرمیده است آنجا. ولی فرا خواهد رسید لحظه هایی که دریابی او را کرانه و پایانی نیست و اینکه هیچ چیزی هولناکتر از بی کرانگی نیست. آه، ای پرنده واژگون بخت که خود را آزاد می پنداشتی و اکنون پرو بال بر دیواره های این قفس می کوبی! دردا، آنگاه که غم یاد وطن بر تو چیره می گردد، چندان که گویی در آنجا آزادی بیشتری وجود می داشته است، – و حال دیگر نه« خشکیِ خاکی» در میان است، و نه «سرزمین»!

۱۲۵
دیوانه، – نشنیده اید مگر حکایت دیوانه ای را که روزی، در روشنایی بامدادان دَمِ ظهر، فانوس افروخته به دست، به سوی میدان بازار شهر دوان دوان می رفت و فریادکشان پیاپی می گفت:« من در پی خدا می گردم! در پی خدا می گردم!». – و درست چون در آن میدان کسان زیادی گرد آمده بودند که به خدا باور نداشتند، حضور دیوانه خنده بسیار برانگیخت و بهانه ای به دست داد تا نیک به ریشخندش گیرند. یکی گفت: نکند ماییم که گُم کرده ایم او را؟ دیگری افزود: نکند اوست که چو کودکی ما را گُم نموده و در بیراهه فتاده؟ یا نکند او خود را در جایی قایم و پنهان ساخته است؟ آیا بیم و واهمه از ما دارد؟ یا اینکه بر کشتی نشسته است و اکنون بر پهنه دریاهاست که می کند سفر؟ و یا اینکه ترک خاک وطن گفته و به دیار دیگری برده است پناه؟- بدینسان بلند
می خروشیدند و همزمان به گونه ای در هم می خندیدند. لیک دیوانه به میانشان پرید، با نگاههای شکافنده اش ساکتشان کرد و فریاد بر آورد:« به کجا رفته است خدا؟ به شما می گویم من این را! او را کُشته ایم ما= شما و من! ما جملگی قاتلان او هستیم! اما چگونه توانستیم دست به این کار زنیم؟ چگنه توانستیم آب دریا را تا به آخر سر کشیم؟ اسفنجی را که با آن افق را ما سراسر برزدودیم کدامین کس به ما داد؟ بلا بر سَر چه آوردیم همانگاه که پیوند زمینی را که بر آنیم ز خورشیدش گسستیم؟ اکنون به کجا می رود این سیّاره خاکی؟ به کدامین جا ما روانیم؟ به جایی دور و دورتر از همه خورشیدها؟ آیا در سقوطی مستمر نگونسار نگشته ایم؟ آنهم چه به پیش، چه به پس، و چه به کناره، و یا که هر طرف؟ مگر هنوز بالایی هست و پایینی وجود دارد؟ آیا در یک هیچی بیکران آواره و در بدر نگشته ایم؟ مگر دَمِ سرد خلاء و تهی بودگی را احساس نمی کنیم؟ مگر هوایی که در آنیم سردی بیشتری نیافته است؟ مگر هماره در ظلمت شبانه ژرفتر و ژرفتری فرو نمی رویم؟ مگر ناچار نیستیم از سپیده دمان گرفته تا فرا رسیدن ظهر نیز فانوسها بر افروزیم؟ مگر هنوز هیچ نمی شنویم صدای گورکنانی را که به دفن خدا مشغولند؟ مگر بوی گندیدگی خدا هنوز هیچ نخورده است به مشاممان؟ چه، خدایان هم می گندند! خدا مرده است، و مرده همچنان باقی است! و این ماییم که کشته ایم او را! ولی مایی که جانی جانیان و سر آمدِ قاتلانیم چگونه توانیم که تسکین دل به خود دهیم؟ مقدسترین و مقتدرترین موجودی که دنیا تاکنون داشت در زیر دشنه های ما خونین شد و جان داد- این خون را ز دستهای ما چه کس خواهد شست؟ آن آبی که بپالایدمان هرگز، چگونه آبی خواهد بود؟ چه آیین های تطهیرگرانه و چه بازیهای مقدسانه ای را لازم است ابداع کنیم؟ آیا شگرفی این کرده برایمان بیش از اندازه شگرف نیست؟ آیا مجبور نیستیم خود به گونه خدایان در آییم تا در چشم همگان حداقل لایق این کرده بیاییم؟ هرگز کاری شگرف تر از این رخ نداده هنوز،- و هر آنکس که پس از ما به جهان آید، به سبب همین کارمان به تاریخ برتری تعلّق خواهد داشت تا تمامی تاریخی که تا به اکنون وجود می داشته است!» – در اینجا دیوانه ساکت شد و ار نو نگاهی به شنوندگانش انداخت: آنها نیز ساکت بودند و به او می نگریستند. سرانجام او فانوسش را بر زمین کوفت به طوری که در هم شکسته شد و کاملاً خاموش. سپس دیوانه چنین گفت: «بسی زود آمده ام من، زمان آمدنم فرا نرسیده است هنوز. این رویدادِ شگرف هنوز در سفر است و در راه،- به گوش آدمیان نرسیده و نخلیده است هنوز. تندر و آذرخش هر دو زمان می خواهند، نور ستارگان زمان می خواهد، کردارها زمان می خواهند، حتی پس از انجام پذیرفتنشان، تا بتوان آنها را دید و یا که شنیدشان. این کاری که انجام شده است آنان را از دورترین ستارگان هم هنوز دورتر
است، – با اینهمه، اینان خودشان هستند که دست بدان عمل یازیدند!» – باز حکایت شده است که دیوانه در همان روز به درون کلیساهای مختلف راه می گشاید و دعای میّت می خواند، دعایی که آن را خودش سروده و آغازش این بود: از سوی ما آرامش جاودانه بر خدا باد (Sein Requiem aeternam deo). و وقتی بیرونش کرده و بازخواست از او می کنند، پاسخش هر بار چنین است: این کلیساها اگر مکانهای دفن و مقبره های خدا نیستند، پس مگر دیگر چیستند؟».

۳۴۳
سرخوش بودنمان زاده چیست.- مهمترین واقعه اخیر،- اینکه «خدا مرده است»، اینکه ایمان به خدای مسیحیت دیگر ارزش ندارد- از هم اکنون نخستین شبح و سایه هایش را بر اروپا فرو افکنده است. برای کسان نادری، دست کم، که نگاهشان، نگاه نگرانشان برای این نمایش به اندازه کافی تیزبینانه است و قوی، اینچنین به نظر می آید که خورشیدی افول نموده است، اعتمادی ژرف و کهن به شک و شبهه تبدیل شده است: اینان را دنیای پیرمان را هر روزه تاریکتر، مشکوکتر، بیگانه تر، «سالخورده تر» به نظر می آید. در اصل، ولی، می توان گفت: خودِ این واقعه بسیار شگرف تر، دور دست تر، فراتر از ظرفیت ادراکی بسیاری کسان است که حتی خبرش به آنان رسیده باشد، تا چه رسد به اینکه شماری کثیر رُک و راست پی برده باشند چه بلا بر سرشان آمده است- و حتی از این گذشته متوجه باشند که به سبب این متلاشی شدن ایمان زین پس بر سرشان چه ها خراب خواهد
شد؛ زیرا چه ها نبوده که برگُرده آن بنا نشده، بر آن تکیه نکرده، هم پیوند با آن نبود و در بطنش رشد نیافته باشد: از برای مثال، تمامی اخلاق (Moral) اروپایی ما. این انبوه شدگی و پیامد دامنه دار ویرانی، از هم گسیختگی، انهدام، نگونساری که اینک وقوعش حتمی است، چه کسی را امروزه آگاهی به اندازه کافی است که خود را بر آن بیند چونان پیک و منادی یک چنین منطق دیو آسای ناشی از وحشت و ترس، همچو پیام آور این خورشید گرفتگی و حضیض پر ظلمت، که نظیرش هیچگاه نبوده است تا به کنون، قامت بر افرازد و سینه سپر سازد؟… حتی ما هم که معمّا گشایانِ مادرزادیم، مایی که منتظرانِ چشم به راهِ سرکوه هاییم، مایی که اندر میانه امروز و فردا به سر می بریم و بین تناقض امروز و فردا جای گرفته ایم، مایی که باوگان نخستین و زاده شدگان زودرسِ دوره صد سال آینده ایم، مایی که در پیشاپیش مان سایه های آن سده را که در سراسر اروپا را خواهد پوشاند
می بینیم: پس از چه روی است که به سبب این ظلمت محنت زا چندان که باید دل پریشان و غمناک نمی باشیم، و بیم به خود راه نمی دهیم. شاید هنوز تحت تأثیر نتایج آنی این واقعه می باشیم- و این نتایج آنی شاید در ما ثمره ای را به بار آورده باشد که هیچ انتظارش را نمی داشته ایم، ثمره ای کاملاً معکوس- که هم از غم بری است و هم از دلتکیدگی، و حتی از آن بالاتر همچو یک نوع روشنایی تازه، پرتوی از نور، سعادت، سبکبالی، شادی دل، شادابی، سرخی سحر که به سختی توصیف توان گفت… در حقیقت ما فیلسوفان و «آزاد روانان» از شنیدن این خبر که «خدای فرتوت» مرده است چننان دستپاچه ایم که گویی پگاهی نو بردمیده است؛ ما را دل از فرط حق شناسی، شگفتگی، شوق، انتظار به وجد آمده است، – سرانجام به نظرمان چنین می آید که افق از نو گشوده شده باشد، هر چند آن را روشنایی چندان نیست، ولی راه باز است و آزاد و کشتی ما می تواند دگرباره شراع برکشد و روانه کند، برای مقابله با هر خطری روانه شود: اینکه آن تهوّری می تواند انجام بپذیرد که جوینده معرفت را رواست. دریا، دریای ما، بار دگر باز است و آزاد، شاید تا بحال دریایی اینچنین «باز و آزاد» هیچ گاه وجود نمی داشته است.

۳۴۷
ایمان ورزان و حاجتمندی آنان به ایمان.- آدمی را چه اندازه ایمان لازم است تا کامیاب و شکفته شود، به چند اصل «ثابت و استوار» نیاز دارد تا دستخوش هول و تکان و تزلزل نشود، – همان معیار و میزانی است که می توان با آن قدرت وی (یا، درست تر بگوییم، ضعف او را) سنجید. برخورداری از ایمان مسیحی، این طور که به نظرم می رسد، در اروپایی که به پیری گرائیده است حتی امروزه نیز برای بسیاری کسان امری لازم است و مفید: از همین رو باور و اعتقاد بدان همچنان بازارِ رو نقش گرم است. چه طبع و سرشت آدمی این چنین است که اگر هزار بار باوری را بر او ثابت کنی که بی اساس است و نادرست،- چنانچه او آن را لازم داشته باشد، باز همواره به عنوان «حقیقت» قبولش خواهد داشت،- همان چیزی که در انجیل «مبرهن قدرت» قلمداد شده است. متافیزیک را هنوز هم تنی چند لازم دارند؛ ولی همان طور نیز اشتیاق ناشکیبا به یقین را، که امروزه به شکل پوزیتیوستی- علمی در توده های انبوده مردم برجوشیده و خود را برون می ریزد، اشتیاق برای دست یازیدن به چیزی قرص و محکم به هر قیمت (در حالی که حدّت این اشتیاق باعث آن
می گردد که آدمی، در به ثبوت رساندن یقین، سبکسرانه عمل نموده و کوتاهی بیشتری نشان بدهد):- تازه حتی این نیز اشتیاق به چیزی است که بر آن پنجه در انداز، به آن تکیه کرده و خود را کَنَفِ حمایتش یابد؛ کوتاه سخن، این همان غریزه ضعف است که هر چند کارش دین، مذهب، متافیزیک و اعتقادات راسخ آفریدنِ گوناگون نیست، ولی- باقی نگه می داردشان، و راضی به فنایشان نمی شود. در واقع، تمامی این سیستمهای پوزیتیویستی positivistischen Systeme را نوعی بخار بویناک و دوده غلیظ و ظلمانی از بدبینی احاطه نموده است، چیزی از خستگی، خمودگی، وازدگی، تسلیم شدگی به مرگ، دلسردی، و ترس از سرخوردگی و دلسردی تازه- و از این هم بدتر، نمایشی هستند که از ددمنشی، دُژم خویی، عصیان ورزی آمیخته به نفرت و همگون و همساز آنارشی؛ و یا همچون نشانه های دیگر همگی از ضعف خبر می دهند، و یا به آن درماندگی و حال نزاری اشارت دارند که چهره در نقاب پوشانده است و لباس بدل به تن دارد… . ایمان همیشه در جایی طرفدار و هواخواه فراوان دارد و مورد نیاز مبرم می باشد که اراده ای در کار نباشد: چه، اراده به عنوان شور فرمانروایی، همانا نشانه تسلط داشتن برخویشتن است و درست به کار گرفتن قدرت. یعنی، هر چقدر آدمی کمتر قادر به فرمان دادن باشد تمایل وی به آن کسی که می داند چگونه فرمان بدهد، آمرانه تر فرمان بدهد، بیشتر می گردد؛ تمایلش به یک خدا، شهریار، مقام دولتی( Stand)، طبیب، سرپرست و یا صاحب مقام مذهبی(Beichtvater)، دُگم و یا مرام و عقیده جزمی، وجدانِ جزمی (partei- Gewissen) یا سرسپردگی به آن، شدیدتر شده و افزایش بیشتر می یابد. از همین رو شاید بتوان به این نتیجه رسید که دین های جهان گستر بودایی و مسیحی هر دو دلیل ظهور، و همچنین اشاعه سریع خود را در نوعی کرختی و کسالت خارق العاده اراده (Erkrankung des Willens) می داشته اند. و به راستی هم که واقعیت اینچنین
می بوده است: این دو دین با آن چیزی روبرو شدند که از فرط کرختی و کسالتِ اراده سر به جنون می سُود، به آرزویی برخوردند که برایش هیچ امیدی باقی نمانده و به احتیاجی مفرط به یک «باید که تو» («du sollst») تبدیل شده بود؛ هر دو دین در روزگاران خُماری و خمودگیِ اراده تعلیم گرانِ تعصّب Fanatismus بوده و با آن بیشماری کسان را تکیه گاهی، امکان جدیدی، برای اراده کردن ارائه می دادند، حظّ بردنی از اراده ورزی. در واقع، تعصّب، یگانه «توانمندیِ اراده» است که ضعیفان و نامصمّمان را می توان با آن بر انگیخت، چیزی که به یک هیپنوتیز کردن تمامی دستگاه ادراکی و قوای حسّی می مانَد تا در جهت یک نوع بینش ویژه تمرکز یافته و یا به احساس بخصوصی معطوف شود، نوعی پرخوری، فربگی، فراخ آدمگی، (هیپرتروفی Hypertpophie یا رشد نابهنجار) از غذایی واحد- که این را یک مسیحی، ایان خودش می نامد. هر کجا انسانی را این اعتقاد بنیادین و راسخ پیش آید که وی واجب است فرمان بگیرد از کسی، همو «دیندار و مؤمن» می شود؛ برعکس، لذّت و نیرویی را نیز می توان تصور کرد که از تصمیم گیریِ شخصی به بار آید، یک آزادیِ اراده، که به یُمنش روانی حیّ و حاضر هر اعتقادی را بدرود بگوید، هرگونه آرزو برای نیل به قطعیت را به کنار بنهد، چایک و ورزیده آنچنان باشد که بر روی ریسمانهای باریک و ممکنات ظریف خویشتن را نگه بدارد، و حتی در سرِپرتگاهها رقص کند و پای بکوبد. یک چنین روانی، روانی آزاد خواهد بود و تا حدّ اعلی کامل (Freie Geist par excellence).

۳۵۷
… به طبیعت به گونه ای نگریستن که گویی مرهون لطف و مرحمت یک خداست؛ تاریخ را به گونه ای تفسیر نمودن که گویی ادای حرمت به یک حکمت خداوندی است، حکمتی که به صورت تاریخ تحقق یافته است و گواه پاینده ای بر یک نظم جهانی اخلاقی sittlichen Weltordnung و قصد غایی اخلاقی sittlicher Schlussabsichten است؛ به شرح تجارب و ماجراهای زندگی خویشتن پرداختن به آن گونه ای که از دیرباز شیوه آدمیان پارسا می بوده است، چندان که گویی همه از جانب پروردگار مهربان مقدّر شده بوده اند، و اینکه طرحی در کار می بوده است تا روح رستگار بشود: اینها را همگی عمر بسر آمده است دیگر؛ چه، وجدان علیه همه آنهاست، و آن دل آگاهیهایی که ظریفتراند آنها را شرم آور و ناشایسته تلقّی کرده، و با دروغ بافی، زن صفتی Feminismus، ضعف و بزدلی برابر می دانند،- به یُمن اینچنین سختگیری و پویش پیگیر است که ما خودمان را اروپاییانِ صاحبدل و وارثان خویشتن- چیرگی selbstuberwindung دراز این مدت و متهورانه نفس می دانیم. همزمان وقتی که ما تفسیر نوع مسیحی را ردّ نموده و به دورش می اندازیم، وقتی محکومش می کنیم که «معنا»یش در حدّ سکّه ای تقلّبی بی ارزش است، ناگهان با این سؤال شوپنهاوری رو برو می گردیم که تکان دهنده است: هستی Dasein یا باشندگی را هیچ مگر معنای هست؟- سؤالی که با ژرفنای درونیش دو صد سال طول خواهد کشید تا که، حتی، نپوشیده شود… .

۳۳۷
ما بی وطنان.- در میان آنانی که امروزه در اروپا بسر می برد، هستند کسانی که، به مفهومی والا و افتخار آمیز، این حقّ را داشته باشند که خو د را به بی وطن Heimatlos خوانند. درست آنان را است که خوش دارم دانایی و دانش دل گشای پنهانی من راه به دل یابد!، چه، سرنوشتشان سخت است، امیدشان نامعلوم، و اینکه هنر می خواهد تا برایشان بتوان موجب آرامش خاطر شد- ولی از این کار چه سود مایی که فرزندان آینده ایم چگونه می توانیم در یک اینچنین امروزی بپنداریم که در خانه و در کاشانه خود می باشیم! ما را با هیچ و ایده آلی که بتواند، حتی در این روزگار زار و فروشکسته گذران، پناه مان دهد و مأوای امنی برایمان باشد سرسازش نیست؛ در خصوص هر آنچه هم که «واقعیتهای» این زمانه خوانده می شود، ما را باور به این نیست که آنها پایدار خواهند ماند. یخی که امروزه هنوز حامل ماست، بسی نازک شده است و بی ثبات: بادگدازنده و توفنده وزان می باشد، و ما خودمان، ما بی وطنان، همان چیزی می باشیم که یخ و هر «واقعیت» بسیار نحیف و نازک را در هم فرو می شکند… . ما، در یک کلام- کلامی که آبروی ماست پیشتوانه آن!- اروپاییانِ خوب می باشیم، وارثانِ اروپا، وارثانِ توانگر و بی اندازه غنی، عهده دارانِ میراث هزاران ساله روح اروپایی، که همان قدر هم رهین منّتِ پرتوانش می باشیم: با روحیه و بینشی اینچنین است که از مسیحیت بیرون رُسته ایم و به آن روی خوش نشان نمی دهیم؛ و درست چون از آن برون رسته ایم و از آنجایی که پیشینیانمان با صداقت تند و افراطی پیرو دین عیسوی بودند، کسانی که به خاطر اعتقاد خود داوطلبانه مال و مقام، جان و وطن، را فدا می کردند،- ما نیز برآنیم که کاری به همان سان کنیم. اما به خاطر چه؟ آیا به خاطر بی اعتقادی خود؟ به خاطر هر نوع بی اعتقادی و بی ایمانی؟ نه، و شما، ای دوستان این را، خیلی خوب تر از من می دانید! آن آریِ پنهانی که در وجودتان دارید قوی تر از هر نوع نه و شاید می باشد، و نه شایدی که هم خودتان نا خوش از آن هستید و هم عصرتان بیمار از آن است؛ و اگر ناچار باشید راه دریا را در پیش گرفته و جلای وطن کنید، آن چیزی که شما مهاجران را وادار بدان نخواهد کرد، باز هم- یک اعتقاد است و یا ایمان! … .

پی نوشت ها :

* From The Complete Works of Friedrich Nietzsche, Dr. Oscar Levy (ed.) (NewYork: The Macmillan Company: 1924) nol. X, pp. 151, 167-69, 345-46، ۳۴۲-۴۳، ۳۰۸-۰۹، ۲۸۵-۸۷،
منبع: فرانکلین، لوفان باومر؛ (۱۳۸۹)، جریان های اصلی اندیشه غربی جلد دوم، کامبیز گوتن، تهران، انتشارات حکمت، چاپ دوم، ۱۳۸۹٫
منبع: فرانکلین، لوفان باومر؛ (۱۳۸۹)، جریان های اصلی اندیشه غربی جلد دوم، کامبیز گوتن، تهران، انتشارات حکمت، چاپ دوم، ۱۳۸۹٫

منبع: راسخون

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.