انجیل و اسطوره

null

نویسنده: رودولف بولتمان
مترجم: کامبیز گوتن

مقدمه :
فرانکلین لوفان باومر:
بعد از بارت، رودُلف بولتمان(۱۹۷۶-۱۸۸۴) شاید مشهورترین متأله پروتستان در دوره پس از جنگ جهانی اولی اروپا بود. با اینکه سنش دو سال بیشتر از بارت بود، تا سال ۱۹۴۱ که مقاله(عهد جدید و میتولوژی»(*) را به چاپ رساند جز در محافل مذهبی شهرت جهانگیر چندانی کسب نکرده بود. این مقاله بحث معروفی را برانگیخت که تا دهه ۱۹۶۰ ادامه یافت، بحث درباره «افسانه زدایی از مذهب» را. برخلاف بارت، بولتمان می کوشید کتاب عهد جدید را در بر فرهنگ مدرن جای دهد، بی اینکه از جنبه اساسی انجیل(«kerygma ») یا پیام آن چشم پوشی کند، پیامی که بولتمان برایش تفسیری اگزیستانسیالیستی می کرد و نه متافیزیکی و یا شناختی غیرشخصی و آبژکتیو.
کیهانشناسی عهد جدید(تورات و انجیل) ماهیتش اساساً افسانه ای است. به دنیا در آن به صورت ساختاری متشکل از سه طبقه نگاه می شود که زمین در وسط، آسمان در بالا، و دوزخ در زیر قرار دارد. آسمان جایگاه خداست و مأوای موجودات آسمانی فرشتگان. دوزخ جای عذاب است. زمین حتی چیزی مهمتر از محل رخدادهای طبیعی و روزمره می باشد، و در آن فقط امور کم اهمیت و معمولی اتفاق نمی افتد. صحنه ای است که در آن از یک سو فعالیت فوق طبیعی خداوند و فرشتگان او صورت می گیرد، و از طرف دیگر عرصه ای است برای خودنمایی شیطان و دستیاران اهریمنی او. این نیروهای فراسوی طبیعی در مسیری که طبیعت می پیماید و آنچه آدمیان می اندیشند، اراده می کنند، و انجام می دهند، دخالت می ورزند. معجزات به هیچ وجه امور نادری نمی باشند. آدمی در وضعی نیست که بر هستی خویش مسلط باشد. ارواح پلید ممکن است او را تحت اختیار خود گیرند. شیطان ممکن است او را به اندیشه های پلید وا دارد. برعکس، خدا نیز ممکن است الهام بخش فکر او شده و او را در نیل به مقاصدش یاری و راهنمایی بکند. او را ممکن است از الهامات آسمانی برخوردار کند. او را ممکن است از فیض شنیدن کلام نجاتبخش و دستورالهی بهره مند سازد. به او ممکن است قدرت فراسوی طبیعی روح خویش را عطاء بفرماید. تاریخ مسیری آرام و ناگسسته را دنبال می کند؛ تحرک و کنترل آن توسط این نیروهای فراسوی زمینی انجام می گیرد… .
همگی این همانا زبان میتولوژی می باشد، و نیز به سادگی می توان به منشاء تم های مختلف در میتولوژی اپوکالیپتیکApocolyplic ( به سرآمدن سهمگین عمر این جهان) بهبودی و افسانه های نجات و رستگاری در گنوستیسیسم Gnosticism پی برد. دامنه ناباوری به کریگما( پیام انجیل) برای انسان مدرن تا به این حد است، زیرا او اعتقاد راسخ پیدا نموده است که نگرش افسانه ایmythical به جهان دیگر کهنه شده است و هیچ به کار نمی آید. پس ناچاریم بپرسیم، وقتی به موعظه انجیل می پردازیم. آیا حق داریم انتظار داشته باشیم که دینداران نه تنها پیام انجیل را بپذیرند، بلکه باید بینش افسانه ای مندرج در آن را هم قبول داشته باشند. اگر اینچنین نباشد، آیا عهد جدید امروزه در بردارنده حقیقتی هست که کاملاً از زمینه افسانه ای اش مستقل باشد؟ اگر مستقل باشد، در آن صورت، تئولوژی باید این مسئولیت را برعهده بگیرد که کریگما (پیام انجیل) را از قالب افسانه ای اش درآورد، و یا «افسانه زدایی» از آن بکند.
آیا به هنگام موعظه دین مسیحی می توان انتظار داشت که انسان متمدن بینش افسانه ای مربوط به عالم را به عنوان امری حقیقی بپذیرد؟ چنین پذیرشی هم بی معنی است و هم ناممکن. بی معنی است، زیرا در بینش افسانه ای مربوط به عالم هیچ چیز ویژه ای که مسیحی باشد وجود ندارد. چنین بینشی صرفاً به کیهانشناسی ماقبل عصر علمی مربوط می شود… چه، همه طرز فکر ما امروزه به گونه ای برگشت ناپذیر به وسیله علم مدرن شکل گرفته است. پذیرش کور میتولوژی عهد جدید امری خودسرانه خواهد بود، و پافشاری در پذیرشش به عنوان اصلی از ایمان کاهش دادن خود ایمان است به تلاش و زحمتی کم حاصل. ویلهلم هرمانW. Herrmann اشارتی دارد که به همین موضوع است، و دلیلی که آورده است درست به نظر می آید. چه، قبول بینش افسانه ای مربوط به عالم به فدا شدن عقل منجر شده، و تنها نتیجه این نیز پیدایش جنونی خاص همراه با ریا خواهد بود. معنایش این خواهد بود که در ایمان و در دین مان بینشی را در مورد عالم بپذیریم که لازم ببینیم همه روزه آن را نفی نموده و انکار نماییم. اندیشه مدرن آنگونه که ما را به ارث رسیده است با خودش انتقادی را نسبت به بینشی که در مورد عالم در عهد جدید ارائه شده است به همراه دارد.
دانش انسان و تسلط او بر جهان از لحاظ علمی و تکنولوژی چنان پیشرفتی داشته است که دیگر برای کسی امکان ندارد بینش عهد جدید درباره جهان را به جد قبول داشته باشد، و کسی هم به این کار تن در نمی دهد. برای این آیه در انجیل که می گوید، « به جهنم فرو آمد» یا «به آسمان برشد» چه معنایی باید یافت؟ ما دیگر به عالم سه طبقه ای که مذاهب محرزشان می دانند باور نداریم. تنها طریق صادقانه برای قرائت آیه های انجیل آن است که قالب میتولوژیک را از حقیقتی که در کُنه خود دارند بزداییم یعنی، با پذیرش اینکه حقیقتی را در میان داشته باشند، و این در واقع سؤالی است که تئولوژی باید بپرسد… .
… تنها سؤالی که برای یک تئولوگ مورد دارد و بجاست همانا این فرض اساسی است که بر مبنای قبولش جهان بینی زیست شناسی و یا هر نوع جهان بینی Weltanschauung دیگری استوار است. و آن فرض مبتنی به نگرشی از جهان است که علم مدرن قالبش را ریخته و نیز مبتنی بر تصور مدرنی است که از سرشت آدمی داریم، چندان که آن را موجود خود- بقاء و مصون از مداخله نیروهای فراسوی طبیعی می پنداریم… .
اگر بنا باشد حقیقتی که عهد جدید آن را اعلان نموده حفظ بشود، تنها راه این است که از آن کتاب مقدس افسانه زدایی بشود. ولی انگیزه ما در انجام چنین کاری نباید این باشد که عهد جدید را به هر قیمتی همسو و همساز جهان مدرن بکنیم. سؤال این است که آیا عهد جدید منحصراً شامل میتولوژی است، و یا در واقع وضع اینک اقتضاء می کند که افسانه از آن حذف شود تا آن طور که شایسته است و بنا می بوده است درک و فهمیده شود… .
… آیا حقیقت کریگماKerygma را می توانیم برای آن کسانی که به جنبه های میتولوژیک وقعی نمی نهند آشکار کنیم بی اینکه به ماهیتش به عنوان پیام انجیلی صدمه ای بزنیم؟

تعبیری اگزیستانسیالیستی، راه حلی یگانه
تلاشی که در امر الهیات باید انجام گیرد تا زمینه چنین تعبیری را فراهم سازد فقط به اختصار و با آوردن مثالهای معدود می شود بیان شود. باید از این تصور بپرهیزیم که این امری ساده و آسان است، چندان که گویی فقط کافی است فورمول درستی را ارائه کرده و کار را در همانجا تمام کنیم. این کار به همتی عظیم نیاز دارد. بی یار و دست تنها کاری از پیش نتوان برد. لازم می آید وقتِ همت نسلی از متألهان مصروف آن شود.
میتولوژی عهد جدید در اساس با افسانه های اپوکالیپتیک (فرجام سهمگین جهان) و نجات و پالایش یافتگی از گناه از نقطه نظر گنوستیکی (عرفانی) یکی است. یک جنبه مشترک در آنها همانا دوگانگی بنیادینی است که هر دو از آن برخوردار می باشند، و آن این است که جهانی کنونی و آدمیان ساکن آن تحت سلطه قدرتهای دیوآسا و شیطانی می باشند و محتاج آن هستند که نجات پیدا کنند. انسان با تلاشهای خودش به تنهایی قادر نیست به نجات نایل آید، این تحفه و ارمغانی است که با دخالت خدا ممکن است به وی عطاء بشود. در هر دو نوع میتولوژی از مداخله پروردگار صحبت می شود: اپوکالیپس یهودی از فرا رسیدن بحرانی حتمی خبر می دهد که در پی آن دوران دیرپای کنونی به سر خواهد رسید و زمان دیرپای جدیدی به یمن ظهور مسیح رهایی بخش آغاز خواهد شد، و عرفان ملهم از دین عیسی حرف از پسر خدا می زند که به صورت یک انسان از قلمرو نور به این جهان فرود می آید تا با سرنوشت و تعالیم خویش، اُمّت برگزیده اش را رهایی بخشد و راه را باز کند تا آنان به خانه بهشتی خود بازگردند. معنای این دو میتولوژی در ایماژِ به ظاهر هدفمندش نهفته نیست بلکه در هستی آدمی جای گرفته است که هر دو سعی دارند آن را به ما تفهیم کنند. به عبارت دیگر، لازم است از آنها تعبیری اگزیستانسیالیستی نمود… .
تکلیف ما این است که تعبیری اگزیستانسیالیستی از میتولوژی دوگانه گرایِ عهد جدید ارائه دهیم… مثلاً، وقتی ما می خوانیم قدرتهای دیوآسایی بر جهان حکومت می کنند که انسان را در اسارت گرفته اند، در پس این بیان، آیا فهم ما از هستی انسانی راه حلی برای زندگی آدمی ارائه می دهد که قابل قبول بوده و حتی ذهن را که امروزه افسانه گرا نیست متقاعد سازد؟ البته این را نباید به آن معنا بگیریم که عهد جدید نوعی از انسان شناسیanthropology را ارائه می دهد که با دست آورد علم مدرن در این زمینه یکی است. انسان شناسی در عهد جدید از آن گونه ای نیست که بتوان آن را با منطق اثبات کرد و یا با توسل به شواهد واقعی توجیهش نمود. انسان شناسی های علمی همواره فهم معینی از هستی را بدیهی می گیرند که حاصل یک تصمیم عمدی دانشمند در آن زمینه است، فرقی نمی کند که این چنین فهمی هشیارانه باشد یا نه. و از همین رو باید دریابیم آیا عهد جدید به انسان فهمی را در مورد خود وی ارائه می دهد که او را بر آن دارد که به یک تصمیم اگزیستانسیالیستی واقعی تن دربدهد… .

پی نوشت ها :

* From “New Testament and Mythology” by Rudolf Bultmann, in Kerygma and Myth, edited by Hans-Werner Bartsch, trans. by Reginald H. Fuller, (London, SPCK, New York, Harper &Row).
منبع: فرانکلین، لوفان باومر؛ (۱۳۸۹)، جریان های اصلی اندیشه غربی جلد دوم، کامبیز گوتن، تهران، انتشارات حکمت، چاپ دوم، ۱۳۸۹٫

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.