صابئین



صابئین

 

 

سیدحسن تقی‌زاده از جمله رجال سیاسی تاریخ ایران است که فراز و فرودهای زیادی در زندگی شخصی و سیاسی او وجود دارد. تقی‌زاده بر جدایی دین از سیاست تأکید می‌کرد تا حدی که گروهی از علمای نجف از جمله آیت‌الله عبدالله مازندرانی و آخوند خراسانی فتوا به «فساد مسلک سیاسی» وی دادند. تقی‌زاده در سال ۱۳۲۵ه. ق عضو «لژ بیداری ایران» شد. وی پس از مدتی به بالاترین مقام فراماسونری؛ یعنی استاد اعظم می‌رسد. شاید برای شناخت تقی‌زاده هیچ‌چیز بهتر از سرمقاله‌ی خود او در شروع دوره‌ی جدید مجله‌ی کاوه در تاریخ ۲۲ژانویه۱۹۲۰ نباشد. او می‌نویسد: «امروز چیزی که به حدّ اعلا برای ایران لازم است و همه‌ی وطن‌دوستان ایران با تمام قوی باید در آن راه بکوشند و آن را بر هر چیز مقدم دارند سه چیز است که هرچه درباره شدت لزوم آنها مبالغه شود کمتر از حقیقت گفته شده: نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتیب و علوم و صنایع و زندگی و کلّ اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثنا… این است عقیده‌ی نگارنده‌ی این سطور در خط خدمت به ایران: ایران باید ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگی مآب شود و بس». سایت راسخون تصمیم دارد در راستای وظیفه‌ی اطلاع‌رسانی خود، تعداد محدودی از نوشته‌های وی را در موضوعات مختلف که دارای نکات قابل توجهی است و می‌تواند مورد استفاده‌ی محققان قرار بگیرد، منتشر کند. مقاله‌ی ذیل یکی از مقالات این مجموعه است.

صابئین(۱) که اسامی مختلف این قوم و فرقه‌ی دینی عبارت است از صابه‌‌البطایح- ماندائی- مغتسله‌ی ناصوری و ما از آن میان اصطلاح قرآن را اختیار کرده آنها را به اسم صابئین خواندیم امروز قومی است که به نام صبه نامیده می‌شود. در این موضوع باید به فرق بین قوم و دین توجه داشت. دین صابئی به شکل معروف فعلی و قرون بعد از قرن دوم مسیحی نوعی از انواع گنوستیک (عرفان مسیحی) بود که اشکال مختلف آن در عراق و شامات یعنی بابل و جزیره و سوریه (به معنی وسیع آن) و اردن و در بعضی ممالک مجاور و روم شرقی هم در قرون بلافصل بعد از مسیح انتشار داشت و معروف‌ترین آنها در نوشتجات مؤلفین اسلامی مرقیونی‌ها و باردیصانی‌ها بودند. انواع دیگر آن عبارت بود از اوفیت‌های مارپرست و الکسائی‌ها و ابیونی‌ها و از مهم‌ترین آنها بازیلیدی‌ها و والنتینی‌ها است و مخصوصاً اسنی‌ها که حالا به واسطه‌ی اکتشاف طومارهای بحر میت و قمران جلب توجه خاص محافل علمی را کرده است. اینجانب سی فرقه از این گنوستیک را در خطابه‌ی خود در باب مانی که منتشر شده شرح داده و شمرده‌ام.
قومی که به آنها صابئین بین‌النهرین سفلی اطلاق شده از نظر قومی و نژادی به ظن قوی از اوائل تاریخ مسیحی و شاید از قرن اول از شامات و مخصوصاً از حوران و سواحل اردن به سواحل جنوبی فرات و دجله و شط‌العرب و کارون و ناحیه‌ای که در تاریخ به اسم میسان معروف است و حالا نیز دشت میسان (که در السنه‌‌ی عامه میشان هم می‌گویند) در آن حوالی است مهاجرت کرده‌اند و باز به ظن قوی در اصل امت و پیروان حضرت یحیی و به قول مسیحیان یوحنای تعمید دهنده بوده‌اند. مظنون است که بر اثر منازعات مذهبی و سخت‌گیری‌های آن قسمت از قوم اسرائیلی که به دین عیسی گرویدند نسبت به این قسمت از همان قوم اسرائیلی (یا ممکن است بگوییم کنعانی) که تابع عیسی نشدند و فقط یحیی را مقتدای خود دانستند این اقلیت مذهبی مجبور به مهاجرت شدند و چون مهم‌ترین ارکان دین آنها تعمید و ارتماس در آب جاری بود سواحل نهرین یا رافدین را اختیار کرده و به آن خطه آمدند و مستقر شدند. اثری که در زبان ماندائیها ازین مهاجرت مانده شاید آن باشد که به تعمید اردن گویند.
قبل از دخول در موضوع اصلی باید فوراً گفته شود که جمعی دیگر هم به غلط به اسم صابئین معروف شده و در همه‌ی کتب مسلمین از آنها به همین اسم صابئین سخن می رود و این تسمیه به صابئین اصلی جنوب بین‌النهرین غالب آمده و آنها را تحت‌الشعاع انداخته است و آنها صابئین حران است که دین قدیم یونانی‌ها را داشته و این دین را حتی بعد از انتشار مسیحیت و اسلام در تمام جوانب آنها مانند یک جزیره‌ی دینی با معابد و هیاکل ژوپیتر و ونوس (افرودیت) و هرکول و غیره نگاهداشته و علوم یونانی را هم خوشبختانه با وقوف به زبان یونانی قدیم با آنکه زبان خودشان سریانی یا از اقسام سریانی بود محفوظ داشته و غالباً به زبان خود ترجمه نمودند. این قوم اخیر یعنی حرانی‌ها هم به علت حادثه‌ای نام صابئی اختیار کرده و به این اسم معروف ماندند و آن حادثه آن بود که یکی از خلفای عباسی یعنی مأمون در طی سفر حج از آن ناحیه یعنی حران عبور می‌کرد و وقتی که آن جماعت را دید پرسید که چه دینی دارند. آنها جواب درستی نتوانستند بدهند. پس مأمون گفت که اگر اهل کتاب هستند باید تعیین کنند از کدام فرقه‌ی مقبول در اسلام هستند و اگر اهل کتاب نیستند که باید بین قبول اسلام و جزای مشرک و کافر بودن یکی اختیار کنند. چون آن جماعت جواب شافی نتوانستند بدهند جواب قطعی را موکول به عودت خودش از حج کرد و وقتی که برگشت آنها گفتند ما اهل کتاب و از صابئین مذکور در قرآن هستیم. پس بدین حیله از فنا رستند. از این طایفه‌ی حرانی معروف به صابئین در عهد اسلامی علما و حکمایی معروف شدند مانند ثابت بن قره و بتانی و غیرهما و چنانکه گفتیم این قوم صابئین حقیقی نبودند و صابئین واقعی همان ماندائیهای ساحل شط‌العرب بوده و هستند.
جماعتی هم که در ناحیه‌ی میسان از همان گنوستیک‌ها بودند که ابن‌الندیم آنها را مغتسله خوانده و پدر مانی پیش آنها رفته و در سلک آنان در آمده و بعداً مانی هم در میان آنها بزرگ شده و بار آمده بود، آنان نیز باز از اقسام همان فرقه‌های مذهبی بودند.
چنانکه گفتیم باید در بین نژاد و مذهب گنوستیکی این ماندائیها فرق گذاشت یعنی به این نکته توجه نمود که به سهولت ممکن است فرض کرد که قسمتی از این جماعت قبل از انتشار این عقاید عرفانی اشراقی در بین آنها هم در همان ناحیه بودند و به آنجا مهاجرت نموده و مستقر شده و بعدها طریقه و مذهب ماندائی کنونی را اختیار کرده‌اند و البته خیلی ممکن بلکه مظنون است که قبل از آن و حتی در موقع مهاجرت و بدو استقرارشان در میسان پیرو امت حضرت یحیی بوده‌اند چنانکه امروز هم هستند. و حتی بعضی از محققین (اگرچه خیلی نادرند) حدس زده‌اند (که البته این حدس با معتقدات مسلمین و مسیحیان موافقت ندارد) که اصلاً یحیی مؤسس دینی بود و عیسی هم از اصحاب و اتباع او بود و اساس و رکن آن دین تعمید یا آب تنی در آب جاری (مخصوصاً رود اردن که یحیی در ساحل آن می‌زیسته) بوده است و عیسی را هم او تعمید داده و اکثریت امت او پس از گرفتاری و قتل او به عیسی که دعوی استقلال و تأسیس دین جدید کرد گرویده و از او پیروی نمودند.
من این عقیده را نمی‌توانم تأیید و تصدیق قطعی کنم. ولی رد آن هم محتاج به استقراء دلایل است. شاید این فقره را که در دین ماندائی و در کتب مقدسه‌ی آنها مانند گینزه عیسی را مردود و مطعون می‌شمارند علامتی برای حدوث این نوع اختلاف در اوایل امر شمرده شود و ظاهراً به واسطه‌ی همین خلاف و خصومت دینی بین آن قوم اسرائیلی‌الاصل و یهودیان مسیحی شده و حملات اینها به فرقه‌ی یحیائیها، این آخریها مجبور به ترک دار و دیار و مهاجرت شده‌اند و برحسب بعضی روایات کتب ماندائی تعقیب و اضطهاد شدید این فرقه از طرف هموطنان خودشان در شصت سال بعد از قتل یحیی به عمل آمد و پس از آن مهاجرت کلی پیش آمد. در قرون اخیره که تحقیقات علمی کامل نشده بود مسیحیان و مخصوصاً مبشرین آنها در مشرق به اصرار تمام و مسلم دانستن عقیده‌ی خود ماندائیان را مسیحی شمرده و به آنها اسم مسیحیان یوحنای تعمید دهنده می‌دادند و حتی در اوقاتی که دول مسیحی قدرتی در جنوب عراق و سواحل خلیج فارس داشته‌اند ماندائیهای محلی را جبراً به تظاهر به مسیحیت وا می‌داشته‌اند. مثلاً‌ در قرن یازدهم یعنی قریب سیصد سال قبل پرتگالی‌ها که در بصره تسلط داشتند همه‌ی ماندائیها یعنی صبه‌ها را مجبور به رفتن به کلیسا در روزهای یکشنبه می‌کردند.
از کتب دینی ماندائیان دیده می‌شود که آنها جداً برخلاف یهود و نصاری و مسلمین و معتقدات آنها هستند و فقط با دین زردشتی مخالفتی محسوس نیست. شباهت‌ها و توافق‌های زیادی از هر نوع بین دین آنها و مراسم دینی‌شان با عقاید و آداب زردشتی وجود دارد که شاید بیان کامل و تفصیلی آنها محتاج به یک خطابه‌ی جداگانه و مستقلی باشد و از عجایب موافقت‌ها و اتحاد منشأ رسوم بین این دو فرقه طریقه‌ی حساب زمان و سال و ماه ایرانی و ماندائی است که شاید به اصطلاح غلط فعلی متجددین ما آن را تقویم بگویند. سال و ماه یا تاریخ (به معنی حساب زمان)‌ ایرانیان از عهد قدیم و شاید از اوایل قرن پنجم قبل از مسیح تا غلبه‌ی مسلمین در اواسط قرن هفتم مسیحی مبنی بر ۳۶۵ روز بدون کسر اضافی شمردن سال شمسی بوده است که این حساب- یا به اصطلاح ابداعی بنده «گاه شماری»- به ظن قوی از مصر اتخاذ شده و مستمراً جاری بود و چون کسر اضافی سال شمسی حقیقی را که قریب یک ربع روز است علاوه نمی‌کردند و همین‌طور همه‌ی سالها را پی در پی ۳۶۵ روز و بس می‌شمردند لذا محل و موقع نجومی ایام سال در هر چهار سال یک روز عقب می‌رفت و اگر مثلاً روز اول سال وقتی در اول حمل واقع بود یا واقع می‌شد چهار سال بعد روز اول در ۲۹ حوت و هشت سال بعد در ۲۸ حوت و صد و بیست سال بعد در آخر دلو می‌افتاد و واضح است که اینکه عامه‌ی بی‌خبر در ایران تصور می‌کنند که نوروز ایرانی یعنی روز اول فروردین از قدیم همیشه در اعتدال ربیعی و اول حمل واقع بوده بی‌اساس است و وقوع نوروز در اول حمل فقط از زمان جلال‌الدوله ملکشاه سلجوقی است که در آن نقطه ثابت گردانیده شد. پس سال و ماه ایرانیان همیشه در گردش بوده مانند سال و ماه قمری که مثلاً اگر امسال اول محرم در نیمه‌ی تیرماه یعنی اوایل تابستان می‌افتد ده سال دیگر در اوایل فروردین خواهد بود. چه در هر سال قریب یازده روز و در هر سه سال قریب یک ماه عقب می‌رود و در هر ۳۲ سال یک دوره‌ی سال را می‌گیرد. سال قمری قریب ۱۱ روز از سال شمسی کوتاه‌تر است. سال ایرانی هم نسبت به سال شمسی حقیقی (که فرنگیها آن را سال تروپیک گویند) چون ربع روز کوتاه‌تر است به تدریج عقب‌تر می‌رود و در هر صد و بیست سال مواقع ایام یک ماه عقب‌تر واقع می‌شود. چنانکه مثلاً اول سال زردشتی ایرانی که در اوایل عهد هخامنشیان مثلاً در اواخر سلطنت داریوش در حدود اوایل بهار بود (اگرچه ظاهراً در نزد سلاطین و دوائر دولتی هنوز معمول نبوده است)‌ در موقع جلوس یزدگرد آخری- آخرین پادشاه ساسانی- یعنی در سنه‌ی ۶۳۲ مسیحی یا سنه‌ی ۱۱ هجری در اواخر بهار و به طور تحقیق در روز ۱۶ ماه ژوئن رومی بود و در عهد غزنویان باز به اوایل بهار رسیده بود. این سال و ماه اگر استعمال آن منسوخ نشده یا وقفه در آن پیدا نشده بود و تا امروز بدون تغییر جریان آن مداومت داشت امسال اول سال مطابق ۱۰ ژویه رومی یا ۲۳ ژویه فرنگی می‌شد. سال و ماه زردشتیان ایران عیناً به همین ترتیب است و فقط اختلافی که با ترتیب قدیم اواخر عهد ساسانیان دارد بودن خمسه‌ی مسترقه یعنی پنج روز اضافی سال (یعنی اضافه بر ۳۶۰روز) در آخر سال و بعد از ۳۰ اسفندارمذ ماه یعنی ماه دوازدهم است برخلاف ترتیب سابق (یعنی از اواسط دوره‌ی ساسانیان تا اواخر قرن چهارم هجری) که آن خمسه در آخر ماه هشتم بود یعنی به آخر آبان ماه الحاق می‌شد. امروز ما سه نمونه از ترتیب گاه شماری زردشتی قدیمی ایرانی داریم که یکی سال و ماه قسمت اعظم زردشتیان هند یا پارسیان است معروف به «شاهنشاهی» که به همان ترتیب قدیم حساب می‌کنند، جز آن که حسابشان یک ماه جلوتر است به جهاتی که بیان آن محتاج تفصیل بیشتری است و البته این اختلاف ناشی از اشتباه خود آنان است. دوم حساب سال و ماه زردشتیان ایران و قسمتی از پارسیان هند موسوم به «قدیمی» است که حسابشان در همه چیز مطابق با حساب قدیم عهد ساسانی است جز در موقع خمسه‌ی مسترقه که چنانکه گفته شد در قدیم در آخر آبان بود و در نزد زردشتیان در آخر اسفندارمذ است. و سومی حساب سال و ماه در مازندران است که در هر چیز و از هر حیث و کاملاً و نقطه به نقطه مطابق دقیق ترتیب اواخر دوره‌ی ساسانیان است و هر روز از سال آنها در همان موقع نجومی و شمسی واقع است که اگر سلطنت ساسانی تا امروز بی‌وقفه و بی‌هیچ تغییری در ترتیب حساب سال جاری مانده بود در آن نقطه بود، یعنی عیناً بدون ذره‌ای کم و زیاد مطابق کامل حساب همین سال و ماه مازندرانی بود.
این همه جمله‌ی معترضه راجع به گاه‌شماری فقط برای عرض یک نکته که حالا موقع ذکر آن است لازم و ضروری آمد و آن این است که سال و ماه ماندائیها مانند سال و ماه مازندرانی عیناً و کاملاً و دقیقاً مطابق سال و ماه قدیم زردشتی ایرانی است و این فقره در واقع جای حیرت است و شاید غیرقابل توجیه به نظر می‌آمد اگر تفسیر ذیل بیان نمی‌شد.
تا آنجا که اطلاع دارم شاید حقیر اولین کسی باشم که به این مطابقت دو حساب سال و ماه یعنی ایرانی و ماندائی توجه یافته‌ام و آن مطلب را در یک مقاله‌ی مخصوصی که به انگلیسی در مجله‌ی مدرسه‌ی علوم شرقی لندن در سال ۱۹۴۰ مسیحی نشر کرده‌ام شرح دادم. در آن مقاله اینجانب از بعضی قرائن و آثار چنان حدس زده‌ام که چون در کتب دینی ماندائی‌ها در موقع ذکر ماه و سال ماه را به اسم فلان ماه میسان می‌نامند. پس گمان می‌رود که قوم اصلی ماندائیهای قدیم در موقع استقرار در میسان حساب سال و ماه آن محل را اقتباس کرده‌اند، منتهی اسم یعنی لغت ماه‌ها را به زبان خود نامیده‌اند. میسان در قدیم یک کشور آباد و معموری بود که سکنه‌ی آن آرامی‌ها بوده و شاید هم یک جماعت ایرانی هم داشت (چنانکه حتی مقدسی در قرن چهارم از کثرت و عدد عظیم زردشتیان در بطائح یعنی همان نواحی سخن می‌گوید). مرکز حکومت شهر خاراخس سپاسینس بود که آن شهر جانشین شهر اسکندریه بود که اسکندر مکدونی آن را در اوایل سال ۳۲۴ قبل از مسیح در مصب دجله بنا کرده بود. پس از آن که آن شهر به سبب طغیان رود دجله و رود الائوس (کارون حالیه) خراب شد دوباره از طرف انطیوخوس اپیفانس که بین سال‌های ۱۷۵ و ۱۶۴ سلطنت داشته و یا از طرف پدر او آنطیوخوس سوم در حدود سنه‌ی ۲۰۵ قبل از مسیح به اسم آنطیوخیا بنا شد و مجدداً پس از آنکه این شهر هم با سیل ویران گردید شخصی به نام هیسپااوسینا والی یا ساتراپ آن کشور که آنطیوخوس آن ایالت را به او داده بود آن شهر را روی تپه‌ی مصنوعی ساخت و با سدهای لازم مستحکم گردانیده و این شهر جدید را «خاراخس هیسپااوسینا» نامید. این شهر همان است که بعدها به نام استراباد اردشیر و نزد عربها به اسم کرخ میسان مشتهر گردید. این نقطه مرکز مهمی برای تجارت و انبار مال‌التجاره برای مشرق زمین شد. هیسپا اوسینا که ایرانی و محتملاً از باختر بوده و اسم اوستایی داشت یک سلسله‌ی سلاطین جدیدی تأسیس کرد و پس از مرگ انطیوخوس و یا شاید پس از شکست قطعی انطیوخوس هفتم سیدتس به دست اشکانیان در سال ۱۲۹ قبل از مسیح مملکت خود را مستقل نمود و از تحت تسلط سلوکیان خارج کرد و قدرت او به زودی تزاید گرفت به حدی که در سال ۱۲۷ (ق.م) قلمرو و حکومت او تا بابل انبساط یافته بود. قریب ۴۵۰ سال و بیشتر کشور میسان به شکل سلطنت مستقل پایدار بود تا آنکه به دست اردشیر بابکان به استقلال آن خاتمه داده شد. سکه های زیادی از میسان به دست آمده که از پانزده پادشاه است با خود مؤسس سلسله و از سنه‌ی ۱۲۴ قبل از مسیح تا ۱۸۸ مسیحی با نوشته‌ی یونانی و بعضی دیگر محتملاً بین ۱۳۸ و ۱۲۸ بانوشته ماندائی.
ماندائی‌ها که از نیمه‌ی اول قرن دوم مسیحی در همان خطه‌ی میسان مستقر شده بودند بسیاری از آداب و عادات بومیان مسکن جدید خود را اقتباس کردند قطعاً حساب سال و ماه نیز یکی از آن جمله بود و خود آنها آن را گاه‌شماری میسانی می‌نامند و در چندین جا از کتاب «گینزه» چنان آمده. ماه‌های ماندائی اسامی مرکب دارند یعنی اسم بروج دوازده گانه با اسامی کلدانی ( بابلی متأخر) یا یهودی برای ماه‌ها استعمال می‌شوند مثلاً اسم ماه اول «قم دول»‌یا شباط است و اسم ماه دوم «قم نون» یا ادار و ماه سوم امبر (حمل) یا نیسان. ماه اول مطابق فروردین ایرانی است و ماه دوم مطابق اردیبهشت و ماه هشتم شنبلت (سنبله) مطابق آبان است و خمسه‌ی مسترقه در آخر آن است.
اینجانب از همین ترتیب ماه‌ها و اسامی آنها حدسی پیشنهاد کردم مبنی بر آن که در موقع تأسیس گاه‌شماری میسانی که از روی گاه‌شماری ایرانی اقتباس شده و عیناً مطابق آن بود فروردین ایرانی مطابق با ماه نجومی دلو بوده است و این مطابقت اگر حقیقی بوده در اواسط قرن سوم و اگر تقریبی باشد به هر حال قبل از سال ۱۲۰ قبل از مسیح تواند شد. این حدس ابداً ارتباطی با ماندائیها و دین آنها که قطعاً به آغاز تاریخ مسیحی هم نمی‌رسد نداشته و ندارد بلکه مربوط به سال و ماه میسانی و ابتدای اتخاذ آن بود که بلاشک از ایرانی گرفته شده است. ولی پوئش از محققین فرانسه که در تحقیقات و مطالعات راجع به‌مانی عالم درجه‌ی اول امروز است در کتاب خود در فهم مطلب پیشنهادی من اشتباه کرده و گمان کرده که من ماندائیها را به آن قدیمی دانسته‌ام و گفته است که این غیر ممکن است.
ماندائیها از زمان قدیم در قسمت جنوبی یا سفلای بین‌النهرین بوده‌اند. آن جماعت در قرن چهارم هجری در همان اراضی باطلاقی بودند که ابن‌الندیم آنها را مغتسله و صابه‌البطایح بین واسط و بصره خوانده. همچنین در قرون اولای اسلامی در آنجاها بوده‌اند که کتیبه‌های «خوابیر» به آن عهد متعلق است. در قرن هفتم مسیحی نیز لابد در همان جوار عربستان بوده‌اند که ذکر آنها در قرآن آمده است. در یکی از کتب ماندائیان ذکر اختلاف شدید و انقسام مذهبی در شهر طیب در میسان که عده‌ی عظیمی از ماندائیان در آنجا بوده‌اند بین ماندائیان آمده که ۸۶ سال پیش از استیلای مسلمین واقع شده. نیز به قول میکائیل سیروس آنها فعالیت زیادی در عهد بلاش ساسانی در قرن پنجم مسیحی در مملکت ایران یعنی بین‌النهرین داشتند و البته در اوایل قرن سوم مسیحی هم در همانجا بوده‌اند که پدر مانی نظر به روایات میان آنها جای گزید و حتی در قرن دوم مسیحی هم باید نفوذ و تسلط و عده‌ای در میسان داشته باشند که سکه‌های پادشاهان اخیر میسان یا به اصطلاح خاراسن عبارات ماندائی به خط ماندائی دارد.
امروزه ماندائیها بیش از پنج هزار نفر نیستند و غالباً در عراق در کوت و سوق الشیوخ و بصره ساکن‌اند و همچنین در خوزستان ایران مخصوصاً در اهواز. یک دفتر ثبت اسناد نزد شیخ آنها برای امور شخصی و اجتماعی آنها است و آن شیخ به واسطه‌ی زحماتی که به او می‌رسید مکرر به من مراجعه کرده و به طهران هم می آمد.
زبان ماندائی یک قسمت از آرامی شرقی است که در جنوب عراق تکامل یافته و ظاهراً زبان قدیمی است محتملاً از عهد قبل از عیسی. بهترین فهرست راجع به کتاب و مقالات درباره‌ی ماندائیان از کرلینگ و پالی است که این آخری تا آنجا که در خاطر دارم قریب ۲۲۰ کتاب و رساله و مقاله در این باب ثبت نموده است.
عدد صبه‌ها سابقاً خیلی بیشتر بوده ولی حملات و تجاوزات مجاورین در قرون اخیر قسمت زیادی از آنها را فانی کرد، خصوصاً از طرف آل مشعشع.

پی‌نوشت‌:

۱٫نشریه‌ی دانشکده‌ی ادبیات علوم انسانی تبریز، سال یازدهم (۱۳۳۸).

منبع مقاله:
تقی‌زاده، سیدحسن، (۱۳۹۳)، مقالات تقی‌زاده (جلد دوازدهم) نوشته‌های تاریخی و نوروز، تهران: انتشارات توس، چاپ اول.

 

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.