دختر شهر هیچاهیچ



 دختر شهر هیچاهیچ

 

نویسنده: محمد قاسم زاده

 

روزی بود، روزگاری بود و شهری بود به اسم هیچاهیچ و تو این شهر دختری زندگی می کرد. دختره را ختنه کردند و پس از چند روز که زخمش کمی بهتر شد، رفت پیش عمه اش که کمی دوادرمان برای خودش بگیرد. عمه اش تا برادرزاده را دید، گفت دوایی ندارد، اما عوضش دو تا تخم مرغ به اش داد که ببرد پیش عطار و به جای تخم مرغ ها دوا درمان بگیرد. دختره تخم مرغ ها را گرفت و رفت بازار.

چند روز بعد برگشت پیش عمه اش و گفت: «وقتی رفتم بازار، تخم مرغ ها را گم کردم. به خاطر گم کردن شان خیلی غصه خوردم. دست کردم تو کیسه ام و یک دیناری پیدا کردم. یک دینار را دادم تا مناره ای سوزنی برایم بسازند تا تخم مرغ ها را پیدا کنم. رفتم رو کله ی مناره و چهار طرف مملکت را نگاه کردم. دیدم که یکی از تخم مرغ ها، شده مرغی و تو خانه ی پیرزنی دارد دانه ورمی چیند و آن یکی تخم مرغ هم شده خروسی و تو دهی خرمن می کوبد. با خودم گفتم اول می روم خروس را می گیرم. راه افتادم و رفتم به ده و به مرد دهاتی گفتم اول می روم خروس را می گیرم. راه افتادم و رفتم به ده و به مرد دهاتی گفتم این خروس مال من است. آن را با کرایه اش پس بده. حسابی که با هم جر و بحث کردیم، آخر سر کنار آمدیم و قرارمدار گذاشتیم که از محصول آبادی که برنج بود، سهم مرا بدهند. پس از برداشت خرمن، سهمم شد بیست و پنج من برنج. جوال همراهم نبود. از پیرهن آن دهاتی ککی گرفتم و کشتم و از پوستش جوالی درست کردم. برنج ها را ریختم تو پوست کک و گذاشتم پشت خروس و راه افتادم. خواستم با برنج تجارت کنم. از شهر خودم راه افتادم و رفتم و رفتم و خیلی دور شدم تا رسیدم به دو منزلی. اما پشت خروس زخم شد. پرسیدم درمانش چیست؟ گفتند مغز گردو را بسوزان و بمال به پشتش، خوب می شود. گردویی را نیم سوز کردم و گذاشتم روی پشت خروس، صبح که بیدار شدم، دیدم درخت گردویی به چه بزرگی، پشت خروس سبز شده. بچه ها دور درخت جمع شده بودند و سنگ به درخت می انداختند. رفتم رو شاخه ی درخت و دیدم به اندازه ی بیست و پنج جریب کلوخ و سنگ رو هم جمع شده است. کلوخ کوبی پیدا کردم و زمین را صاف کردم. دیدم جان می دهد که توش خیار و هندوانه بکارم. تو زمین خیار و هندوانه کاشتم. موقع بریدن هندوانه ای چاقوم توش گم شد. لنگ حمام بستم به کمرم و رفتم تو هندوانه تا چاقو را پیدا کنم. یکهو خودم را تو شهر خیلی بزرگی دیدم که شلوغ پلوغ و خرتوخر بود. رفتم در دکان آشپزی و یک دینار دادم و کمی حلیم خریدم و شروع کردم به خوردن. آن قدر خوشمزه بود که وقتی حلیم تمام شد، هی کاسه را لیس زدم که نزدیک بود سوراخ شود. یکهو دیدم مویی ته کاسه پیدا شد، دست بردم مو را بگیرم و از کاسه بیرون بیاورم که چشمت روز بد نبیند پشت سر مو، مهار شتری پیدا شد و هفت قطار شتر با اسباب و جهاز، از پشت سرش بیرون آمدند. چاقوم هم به دم شتر آخری بسته شده بود. چاقو را گرفتم و آمدم بیرون و حالا هم پیش تو نشسته ام.»

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.
بازنوشته ی افسانه ی دختر شهر هیچاهیچ، فرهنگ مردم کرمان، د. ل. لویمر، صص ۹۲ – ۹۴
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (۱۳۹۳)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.