تاج الملوک



 تاج الملوک

 

نویسنده: محمد قاسم زاده

 

روزی بود، روزگاری بود. در زمان های قدیم پادشاه عادلی بود به اسم ملک زیور که نمی گذاشت آب تو دل مردمش تکان بخورد. روزی که رو صندلی نشسته بود و سلمانی آمده بود تا به سر و صورتش صفایی بدهد، همین که سلمانی آینه را گرفت جلو و پادشاه نگاهی به خودش کرد، دید یک تار موی سفید تو ریشش پیدا شده. غم عالم نشست به دلش که دارد پیر می شود و هنوز صاحب اولادی نشده که تاج و تختش به دست غریبه نیفتد. از جا بلند شد و داشت قدم می زد که وزیرش رسید و تا دید سگرمه های پادشاه درهم رفته، پرسید چی شده و پادشاه موی سفید را نشانش داد و سر دلش را باز کرد. وزیر گفت باید چهل شب جمعه، از شب تا صبح عبادت کند. بعد از خدا هرچی بخواهد، به اش می دهد. پادشاه حرف وزیر را قبول کرد و مشغول شد. شب چهلم، بعد از عبادت خوابیده بود که تو خواب کسی به اش گفت امشب برود پیش یکی از زن هایش و همان کار اصل کاری را بکند که صاحب اولاد می شود.
پادشاه بیدار شد و معطل نکرد و سفارش آن مرد را به جا آورد. پس از نه ماه، خدا پسری به اش داد و اسمش را گذاشت تاج الملوک. پادشاه بیشتر وقتش را صرف این پسره می کرد تا هیچ بلایی به سرش نیاید و درست بزرگ شود. تاج الملوک هم بزرگ شد و رسید به سنی که باید زن می گرفت. هرچی پدره به گوشش خواند و وزیر و وکیل نصیحتش کردند، فایده نداشت و مرغ تاج الملوک یک پا داشت و نمی خواست زن بگیرد. روزی که پادشاه خیلی به اش پیله کرد، تاج الملوک هم از کوره دررفت و گفت اگر به آدم خرفت هم گفته بودند، تا به حال فهمید بود و به گوشش رفته بود که او نمی خواهد زن بگیرد. پادشاه از شنیدن حرف پسره ناراحت شد و با دوروبری هایش مشورت کرد که با این پسره چه کار کند. وزیر گفت یک ماهی تو برج اجنه، نزدیک شهر زندانی اش کنند تا سر عقل بیاید. پادشاه قبول کرد و دستور داد پسره را ببرند به برج اجنه.
تاج الملوک تو برج اجنه زندانی بود و از قضا شبی دو تا جن از نزدیکی برج رد می شدند و یکی به همراهش گفت: «ملک زیور از دست پسرش عصبانی شده و پسره را تو این برج زندانی کرده. پسری که تو خوشگلی لنگه اش پیدا نمی شود.»
جن دومی گفت: «هر چند تاج الملوک خوشگل است، اما خوشگلی اش به پای نزهت الزمان، دختر ملک غیور نمی رسد.»
جن ها با هم کُرکُری خواندند و عاقبت شرط بستند تا حرف شان را ثابت کنند. جن دومی رفت و نزهت الزمان را که تو خواب بود، آورد و گذاشت نزدیک تاج الملوک که خواب خواب بود. جن اولی زود خودش را به شکل کک درآورد و رفت تو تنبان تاج الملوک و بیدارش کرد. پسره تا چشم باز کرد و دختری به آن خوشگلی را کنارش دید، بند دلش لرزید و گرفتار دختره شد. اما هرچی دختره را صدا زد، او بیدار نشد. آخر سر گفت می داند کار پادشاه است، اما او سر عقل آمده و حاضر است زن بگیرد. باز دختره جواب نداد. تاج الملوک گفت باشد. فردا از این برج می رود و از پدرش خواستگاریش می کند. این را گفت و انگشترش را کرد به انگشت دختره و گرفت خوابید.
این دفعه جن دومی نزهت الزمان را بیدار کرد. دختره هم که مثل تاج الملوک از شوهر کردن فراری بود، تا چشمش به پسره افتاد، یک دل نه، صد دل عاشقش شد. اما نه او حرفی زد و نه تاج الملوک بیدار شد. نزدیک صبح، جنی که دختره را آورده بود، باز خوابش کرد و برش گرداند به قصر پدرش، از این طرف تاج الملوک هم بیدار شد و گفت آن دختر دیشبی را می خواهد. همه خیال کردند زده به سرش، نگهبان را گرفت و از دیوار برج آویزان کرد و آن بابا هم برای این که خودش را نجات بدهد، دروغی سر هم کرد و همین که از دست شاه زاده خلاص شد، فلنگ را بست و پشت سرش را نگاه نکرد. زود به پادشاه خبر دادند که عقل پسرش پاره سنگ برداشته و پرت و پلا می گوید.
پادشاه وزیر را خواست و گفت این دست پخت اوست. خودش پیشنهاد کرد پسره را ببرند برج اجنه و حالا هم باید برود و ببیند چه بلایی سرش آمده. وزیر ناچار رفت و با تاج الملوک حرف زد، اما پسره حرفش را تکرار کرد و وقتی فهمید وزیر به چشم دیوانه به اش نگاه می کند، از کوره در رفت. ولی وزیر که چشمش ترسیده بود، دو پا داشت، دو پا هم قرض کرد تا جانش را به در ببرد.
این بار پادشاه خودش رفت و تاج الملوک هم تا پدره را دید، زد زیر گریه و گفت شکنجه اش کافی است. حرف پادشاه را قبول می کند، اما باید همان دختری را برایش بگیرد که شب تو برج دیده. به دستور پادشاه تاج الملوک را بردند به قصر و او که دید دختره را نشانش نمی دهند، از غصه مریض شد و افتاد تو رختخواب.
تاج الملوک و ملک زیور را این جا داشته باشید و بشنوید از نزهت الزمان.
دختره هم عین تاج الملوک از غصه ی پسره مریض شد و همه خیال کردند دیوانه شده و دست و پاش را با زنجیر بستند. اما این دختره یک برادر شیری داشت به اسم فرامرز که کارش سیاحت دنیا بود و تازه دختره را حبس کرده بودند که برادره از سیاحت یک ساله برگشت و وقتی خبردار شد که چی پیش آمده، رفت سراغ خواهرش و دختره هم به دیدن فرامرز خوشحال شد و برایش تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده و چرا پادشاه و دوروبری هایش خیال می کنند او خل شده. این ها را گفت و انگشتر تاج الملوک را هم نشانش داد. فرامرز حرف نزهت الزمان را قبول کرد و گفت می رود تا تاج الملوک را پیدا کند و بیاورد. اما باید به کسی بروز ندهد که برای این کار رفته. دختره قبول کرد و فرامرز هم راه افتاد.
فرامرز پشت به شهر و رو به بیابان رفت. رفت و رفت تا پس از نه ماه رسید به کنار دریا و آنجا از مردم قصه ی پسر ملک زیور را شنید. زود سوار کشتی شد تا برود آن ور آب به قصر ملک زیور. اما کشتی اش در دریا شکست و او تخته پاره ای را گرفت تا خودش را برساند به ساحل. از قضا ملک زیور از بالای قصرش دریا را نگاه می کرد و دید کسی تو آب دست و پا می زند. دستور داد این بابا را از آب بگیرند و بیاورند بیرون. چند نفر رفتند و فرامرز را از آب گرفتند و او وقتی فهمید رسیده به قصر ملک زیور، خوشحال شد و گفت او را ببرند پیش پادشاه تا پسرش را علاج کند. به دستور پادشاه فرامرز را بردند پیش تاج الملوک. فرامرز همه را بیرون کرد و همین که با پسره تنها ماند، به اش گفت او دختری را که شاه زاده تو برج دیده، می شناسد و باید با او همراهی کند تا دست شان را تو دست هم بگذارد. تاج الملوک خوشحال شد و فرامرز هم سرگذشت نزهت الزمان را برای او تعریف کرد و گفت به دختره قول داده که شاه زاده را پیدا کند و برای این هم دنبالش آمده. حالا باید چند روزی صبر کند تا حالش بهتر شود. این را گفت و رفت خدمت پادشاه و گفت مرض پسرش را فهمیده و همین چند روزه حالش بهتر می شود.
یک هفته که گذشت، تاج الملوک بلند شد و سالم و تندرست از اتاقش زد بیرون. پادشاه هم خوشحال شد و دستور داد شهر را چراغانی کنند. مدتی که گذشت و خیال پادشاه راحت شد، فرامرز و تاج الملوک اجازه گرفتند که بروند شکار، پادشاه اجازه داد یک هفته بروند و هوایی تازه کنند. فرامرز و پسره راه افتادند و همین که رسیدند شکارگاه، گوسفندی کشته و خونش را ریختند به لباس تاج الملوک و لباس را هم انداختند رو زمین و تاختند تا بروند به دیدن نزهت الزمان.

چند ماهی تو راه بودند تا رسیدند نزدیک شهر. آنجا رمل و اسطرلابی خریدند و تاج الملوک خودش را زد به رمالی و همین که وارد شهر شدند، پسره رفت به قصر پادشاه و آنجا داد زد دختر درمان می کند. نگهبان ها رفتند و به پادشاه خبر دادند و تاج الملوک را هم بردند به قصر. پادشاه تا جوان را دید، گفت این سرهایی که آویزان شده، روزی رو گردن آدم هایی بود که آمده بودند برای درمان دخترش، حالا او بهتر است راهش را بگیرد و برود و به جوانی خودش رحم کند. تاج الملوک از جا درنرفت و گفت دختره را علاج می کند. پادشاه هم وقتی اصرارش را دید، قبول کرد و تاج الملوک را فرستاد پیش دختره. پسره همین که نزدیک شد، صداش را بلند و به دختره گفت می خواهد ندیده علاجش کند. دختره گفت این طوری بهتر است. تاج الملوک که خودش را از قبل آماده کرده بود، شروع کرد به خواندن شعری که سرگذشت خودش و نزهت الزمان بود. دختره تا حرف های تاج الملوک را شنید، طاقت نیاورد و زنجیرها را پاره کرد و از اتاق زد بیرون. تا چشمش به تاج الملوک افتاد، خودش را انداخت تو بغلش و هر دو از هوش رفتند. مأمورها رفتند و به پادشاه خبر دادند که این رمال تازه دخترش را ندیده علاج کرده. پادشاه دوید طرف اتاق دخترش و دید هر دو بی هوش و گوش رو زمین افتاده اند. به دستور پادشاه پسره و دختر را به هوش آوردند و نزهت الزمان همه چیز را برای پدره تعریف کرد. پادشاه خوشحال شد و شهر را آذین بستند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و دختره را برای تاج الملوک عقد کردند.

تاج الملوک که دیگر هیچ غمی نداشت، با نزهت الزمان به خیر و خوشی زندگی می کرد، اما شبی خواب دید که پدرش خبر مرگش را شنیده و سیاهپوش و عزادار است. از خواب بیدار شد و صبح ماجرا را برای زنش تعریف کرد و رفتند خدمت پادشاه و اجازه گرفتند که بروند سری به پدر تاج الملوک بزنند. پادشاه اجازه داد و آنها دم و دستگاهی آماده کردند و راه افتادند. زن و شوهر و سوارهای همراه شان رفتند و رفتند تا رسیدند به جنگلی، آنجا تاج الملوک دستور داد چادر بزنند و مدتی بمانند تا خستگی راه از تن شان برود. روزی تاج الملوک سرزده وارد چادر شد و دید نزهت الزمان لباس نازکی پوشیده و خوابیده. خوب که نگاهش کرد، نگینی را به بند زیر جامه اش دید. نگین را باز کرد و آمد بیرون چادر تا نوشته ی روی آن را بخواند که پرنده ای از راه رسید و نگین را قاپید و رفت. شاه زاده دوید دنبال پرنده، اما پرنده پرواز کرد و پسره به رد او رفت تا شب شد. تاج الملوک زیر درختی خوابید و صبح که شد، باز راه افتاد دنبال پرنده. سه روز رفت و رفت تا عاقبت رسید به باغی که پیرمردی جلو درش نشسته بود. همین که فهمید پیرمرد صاحب باغ است، شد شاگردش و آنجا کار می کرد و لقمه نانی می خورد.
تاج الملوک را همین جا داشته باشید و بشنوید از نزهت الزمان.
دختره از خواب که بیدار شد و فهمید شوهرش آن را باز کرده، رفت بیرون و هر چه کشت، هیچ اثری از تاج الملوک نبود. چند روزی صبر کرد و وقتی دید شوهره سربه نیست شده، خودش را به صورت تاج الملوک درآورد و سوار شد و با همراه هاش راه افتاد. رفتند و رفتند تا رسیدند به شهری. پادشاه آن شهر تا سوارها را دید، آمد و رو به شاه زاده کرد و پرسید کی هست و کجا می رود. شاه زاده هم گفت پسر ملک زیور است و می خواهد برود شهر خودش، پادشاه او را برد به قصر خودش و آنجا دخترش را به عقد او درآورد. دختره هم چون نمی خواست رازش فاش شود، قبول کرد. چند روز بعد پادشاه که پیر شده بود، پادشاهی را داد به شاه زاده. نزهت الزمان هرشب که می رفت پیش دختر پادشاه، شروع می کرد به گفتن قصه تا سرش را گرم کند و خوابش ببرد. یک هفته ای که گذشت، پادشاه خبردار شد و به دخترش گفت اگر امشب شوهرش باز هم قصه بگوید، فردا سرش را از تن جدا می کند. دختره هم حرف پدرش را به شاه زاده گفت. شاه زاده کبوتری کشت و خونش را ریخت به دستمالی و فردا دختره دستمال را به پدرش نشان داد که شوهره کارش را کرده.
اما بشنوید از تاج الملوک که روزی تو باغ کار می کرد و بیلش را که به زمین زد، دریچه ای پیدا شد و او رفت پائین و دید خدا برکت بدهد. زیرزمین پر جواهر است. زود رفت و صاحب باغ را خبر کرد. پیرمرد گفت این همه سال این جا کار کرده و چنین چیزی ندیده. این را گفت و جواهر را به تاج الملوک بخشید. پسره برگشت تا جواهر را جمع و جور کند که دید دو تا پرنده با هم می جنگند. یکی از پرنده ها آن یکی را کشت و دل و روده اش را بیرون کشید. شاه زاده خوب نگاه کرد و دید چیزی وسط دل و روده برق می زند. رفت جلو و دید همان نگینی است که پرنده دزدیده بود. نگین را گرفت و زود بیست تا مشک خرید و همه را پر جواهر کرد و سرمشک ها را روغن ریخت و نگین را هم تو یکی از آنها گذاشت و مدتی صبر کرد تا کشتی برسد. اما همین که مشک ها را بار کشتی کرد و خواست برود، دید پیرمرد رو به مرگ است و دلش نیامد پیرمرد را این آخر عمری تنها بگذارد. ولی تا بجنبد، کشتی رفته بود. تاج الملوک دوروبر پیرمرد را گرفت و این بابا هم کارش به سه روز نکشید و سرش را گذاشت زمین و جان داد. پسره پیرمرد را غسل داد و کفن کرد و گذاشتش تو قبر و منتظر ماند که تا کشتی برسد.
از آن طرف کشتی رسید به شهری که نزهت الزمان شده بود پادشاهش و آن جا از کشتی ها باج می گرفتند. وقتی کشتی را خوب گشتند، بیست تا مشک روغن پیدا کردند و چون تو آن شهر روغن کم شده بود، هر بیست را بردند خدمت نزهت الزمان. در مشک ها که باز کردند، دیدند به جای روغن، طلا و جواهر است. تو یکی هم نگین خودش را پیدا کرد. زود ناخدا را خواست و گفت این مشک ها را از کجا آورده؟ ناخدا هم گفت جوانی صاحب این مشک هاست که تو فلان شهر زندگی می کند و دنبال کاری رفت و برنگشت و کشتی هم نمی توانست صبر کند تا او بیاید. نزهت الزمان گفت جواهر هایی را که گم کرده، حالا تو این مشک ها پیداش کرده. باید بروند و جوان صاحب جواهر را زود بیارند. ناخدا ناچار برگشت و گشت و تاج الملوک را تو باغ پیدا کرد و به کمک چند نفر دست و پاش را بست و گفت به جرم سرقت جواهرات پادشاه باید ببرد و تحویلش بدهد. بی چاره تاج الملوک مانده بود که چه دزدی و کدام پادشاه؟! حرفی نزد و سوار کشتی شدند و رفتند تا رسیدند خدمت نزهت الزمان. تاج الملوک را تحویل دادند و رفتند پی کار خودشان. اما دختره صورتش را پوشانده بود و از تاج الملوک دلبری می کرد، اما تاج الملوک که از سرنوشت خودش حیران مانده بود، جوابی نمی داد و بهانه می آورد که این کار از پادشاه بعید است. آخر سر پادشاه نقابش را برداشت و پسره تا زنش را دید، او را بغل کرد و هر دو به تخت نشستند.
همان روز پادشاه قبلی شهر را خبر کردند و او که به قصر آمد، تاج الملوک همه چیز را برای او تعریف کرد. پادشاه حیران ماند که این چند ماهه دختری فرمانروای کشورش بوده. زود دستور داد این ماجرا را بنویسند و در خزانه بگذارند تا عبرت آیندگان بشود.
تاج الملوک شد پادشاه شهر و دختر پادشاه را هم برای خودش عقد کرد. پس از مدتی هر دو تا زن حامله شدند و دو تا پسر زاییدند. اسمشان را گذاشتند سعد و اسعد. پسرها را دادند دست دایه ها تا بزرگ شان کنند. وقتی رسیدند به سنی که درس و مشق و جنگ و شکار را آموخته بودند، تاج الملوک هر دو را خواست و گفت می خواهد پادشاهی را به آن ها بدهد و خودش برود دنبال شکار و سیاحت. قرار شد یک روز سعد پادشاه باشد و یک روز اسعد.
از قضا روزی که نوبت سعد بود، به تخت نشسته بود که غلامی نامه ای آورد و داد دستش و سعد تا نامه را خواند، فهمید مادر اسعد دعوتش کرده که با هم عیشی بکنند. حیرت کرد که زن پدرش و این کارها؟ ناراحت شد و تا غروب صبر کرد و تا اسعد را دید، نامه داد به او. اسعد که از کار مادرش وارفته بود، گفت همین روزها سزای کارش را می بیند.
روز بعد که پادشاهی نوبت اسعد بود، باز غلامی آمد و این بار نامه ای به او داد و اسعد نامه را خواند و دید مادر سعد دعوتش کرده تا آبی با او گرم کند. اسعد هم ناراحت شد و رفت و نامه را به سعد نشان داد و با هم رفتند به حرمسرا و حسابی ناسزا بار مادرهاشان کردند که چرا به شوهرشان خیانت می کنند. زن ها حرفی نزدند. اما غروب که تاج الملوک از شکار برگشت، رفتند پیش شوهره و گفتند پادشاهی را داده دست دو تا ناخلف که چشم ناپاکی به مادر خودشان دارند. تاج الملوک از کوره در رفت و پدرزنش را خواست و ماجرا را برایش تعریف کرد. پدرزنه گفت چیزی بروز ندهد که آبروش پیش مردم می رود. بهتر است این دو تا جوان را بدهد دست نوکرها تا ببرند تو بیابان و آن جا سربه نیست شان کنند و خونشان را بریزند تو شیشه و برای او بیاورند. تاج الملوک نوکری را که رازدارش بود، خواست و پسرها را به او داد و گفت باید چه کار کند. نوکر و سعد و اسعد راه افتادند و رفتند بیابان. همین که رسیدند، سعد و اسعد پیاده شدند و نوکره همین که خواست از اسب بیاید پائین، اسبش رم کرد و رفت طرف جنگل، برادرها کمی صبر کردند. وقتی دیدند از قاتل شان خبری نشد، با هم راه افتادند تا بروند جنگل و پیداش کنند. وقتی به جنگل رسیدند، دیدند شیری دارد اسب نوکره را می خورد و این بابا هم رفته بالای درختی و آنجا قایم شده. جوان ها شیر را کشتند و به نوکره گفتند بیاید پائین و آنها را بکشد. نوکره گفت این کار را نمی کند. آن ها کمی از خونشان را تو شیشه بریزند و لباس شان را هم خونی کنند تا او برای تاج الملوک ببرد و خودشان هم از این ولایت بروند.
پسرها لباس شان را خونی کردند و شیشه ای را هم که پیش نوکره بود، پر کردند و راه شان را کشیدند و رفتند. رفتند و رفتند تا تنگ غروب رسیدند در دروازه ی شهری. اسعد رفت تو شهر تا چیزی بخرد و بیاورد و وصله ی شکم شان کنند. سر راهش پیرمردی را دید و ازش سراغ مغازه ای را گرفت. پیرمرد گفت با او بیاید تا چیزی که لازم دارد، به اش بدهد. اسعد با پیرمرد رفت و همین که وارد خانه شدند، عده ای ریختند سر اسعد و دست و پاش را بستند و انداختندش تو سیاه چال.
از آن طرف سعد تا صبح صبر کرد و وقتی از برادرش خبری نشد، راه افتاد و رفت تو شهر و همین طور که می گشت، دختری سر راهش سبز شد به چه خوشگلی. دختر از سعد پرسید کجا می رود؟ او گفت می خواهد برود خانه اش. دختره همراهش راه افتاد و گفت می آید تا در خانه اش خستگی راه را در کند و آب و نانی بخورد. سعد ناچار با دختره رفت تا رسیدند به خانه ای که به قصر پهلو می زد. سعد گفت این جا خانه ی اوست، اما کلید خانه دست نوکرش است. دختره در خانه را از جا کند و هر دو رفتند تو و سعد دید میوه و خوردنی تازه آماده است. هر دو شروع کردند به خوردن، اما سعد دو به شک مانده بود که این خانه مال کیست. حتماً دختره خبر دارد، والا درش را از جا نمی کند. از قضا آنجا خانه ی داروغه بود و این بابا شب آمد و دید در خانه اش کنده شده. رفت تو و دید پسر و دختر غریبه ای نشسته اند و با هم حرف می زنند. کناری ایستاد. اما دختره داروغه را دید و بلند به پسره گفت نوکرش آمد. داروغه قایم شد، ولی دختره رفت و او را کشان کشان آورد و گفت از امروز زندگی تو این خانه عوض شده و حالا باید حساب کار دستش بیاید. این را گفت و شروع کرد به زدن داروغه. آن قدر زد تا حالت جنون به او دست داد و کاردش را کشید که سر داروغه را ببرد. سعد طاقت نیاورد و کارد را از دست دختره گرفت و سرش را برید. داروغه که حیران و مات مانده بود، گفت چرا این کار را کرد؟ سعد جواب داد که بی اجازه وارد خانه ی او شده اند و این دختر دیوانه به جای قدرشناسی و پاداش جوانمردی او، می خواست سرش را ببرد. داروغه وقتی دید سعد او را نمی شناسد، گفت او داروغه شهر است و تنها در این شهر زندگی می کند. حالا جنازه ی دختره را می برد تا تو چاهی بیندازد. اگر گرفتار شد، این خانه و اسباب و اثاثیه اش مال او. اگر گرفتار نشد، برمی گردد و با هم زندگی می کنند.
داروغه جنازه را پیچید تو گلیمی و انداختش رو کول و زد بیرون. از قضا خیلی زود با کسی روبه رو شد که هیچ چشم دیدن داروغه را نداشت و مرد ازش پرسید این وقت شب چی رو دوشش گذاشته و می برد؟ داروغه جواب سربالا داد و با هم دست به یقه شدند. جنازه افتاد رو زمین و عده ای جمع شدند و جنازه و داروغه را بردند خدمت پادشاه. پادشاه هر چه از داروغه پرسید، او جواب نداد. پادشاه هم دستور داد او را فردا تو میدان شهر دار بزنند. سعد تو خانه نشسته بود که صدای جارچی ها را شنید و فهمید چه بلایی سر داروغه آمده. زود زد بیرون و وقتی به میدان رسید که داشتند طناب را می بستند به گردن داروغه. دلش نیامد که سر این بی چاره، بی گناه برود بالای دار. داد زد کاری به داروغه نداشته باشند. او دختره را کشته. مأمورها سعد را گرفتند و بردند خدمت پادشاه و سعد هم همه چیز را از سیر تا پیاز برای پادشاه تعریف کرد. پادشاه از جوانمردی داروغه خوشش آمد و او را بخشید تا برود و به کار داروغگی اش برسد. اما از سعد بیشتر خوشش آمد و پسره را به دامادی خودش قبول کرد و چون پیر و ضعیف شده بود و پسری هم نداشت، سعد را به جای خودش پادشاه کرد.
سعد را این جا داشته باشید و بشنوید از اسعد.
اسعد با دل بریان و چشم گریان تو سیاه چال پیرمرد نشسته بود که روزی در باز شد و دختری آمد تو و تا چشمش به اسعد افتاد، یک دل نه، صد عاشقش شد و گفت او را از این زندان نجات می دهد، اما باید صبر داشته باشد و چون دوستش دارد، او باید به عشقش جواب بدهد. اسعد قبول کرد. دختر چند ماهی غذای درست و حسابی بست به ناف اسعد تا حال و جانی گرفت. از طرفی جارچی ها تو شهر جار می زدند که هرکی جوانی به این نام و نشانی را دیده، به پادشاه خبر بدهد و مشتلق بگیرد. عاشق اسعد که دختر پیرمرد بود، رفت پیش پدرش و خواهش کرد اختیار این زندانی را بدهد دست او. پدره قبول کرد و کلید زندان را به دخترش داد. روزی که دختره پیش اسعد رفته بود، ازش پرسید چه آشنایی با پادشاه دارد؟ اسعد که خبر نداشت تو شهر چه اتفاقی افتاده، گفت نه پادشاه را می شناسد و نه با او آشنایی دارد. دختره گفت جارچی ها تو شهر این طور جار می زنند. بعد برای اسعد تعریف کرد که دختر جمشید گبر است، همان پیرمردی که او را به سیاه چال انداخته. پدرش مسلمان ها را به خانه می آورد و یک سال عذاب شان می دهد و بعد سربه نیست شان می کند. اما او نمی گذارد چنین بلایی سرش بیاید، چون عاشقش شده. امشب هم می خواهد درش ببرد و برساند دست پادشاه تا ببیند چی پیش می آید.
نصفه شب که شد، دختره اسعد را از سیاه چال برد بیرون و تند و تیز رساندش به در قصر پادشاه و آن جا به نگهبان ها گفت به پادشاه خبر بدهند آن جوانی را که دنبالش می گردد، آورده. نگهبان ها به سعد خبر دادند و او سر و پا برهنه دوید و تا برادرش را دید، بغلش کرد و هر دو از هوش رفتند. دوروبری ها زود هر دو جوان را به هوش آوردند و هر سه خوش و خندان رفتند به قصر.
مدتی که گذشت، به سعد خبر دادند لشکری مثل مور و ملخ دارد به طرف شهر می آید. سعد به کمک اسعد لشکری جمع کرد و آماده ی جنگ شدند. همین که لشکر رسید بیرون دروازه، برای این که سر از کار دشمن در بیاورند، لباس شبروی تن شان کردند و تو تاریکی رفتند به اردوی دشمن. آنجا پی بردند که دشمنی تو کار نیست و این لشکر پدرشان، تاج الملوک است. چرا که تاج الملوک وقتی لباس خونی سعد و اسعد را برایش برده بودند، جیب هر دو را گشت و نامه ها را پیدا کرد و فهمید زن ها سرش کلاه گذاشته اند و هر دو پسرش را بی گناه به دست خونی داده. زود نوکره را خواست و به اش گفت با سعد و اسعد چه کار کرده، که هر دو پسر بی گناه اند. نوکره خوشحال شد و همه چیز را مو به مو برای تاج الملوک تعریف کرد و گفت پسرها حالا تو فلان شهرند. تاج الملوک زود لشکری جمع کرد و راه افتاد تا پسرهاش را پیدا کند. سعد و اسعد وقتی از همه چیز باخبر شدند، رفتند پیش پدرشان. پدر و پسرها تا به هم رسیدند، دست انداختند گردن همدیگر و حالا نبوس، کی ببوس. بعد هم به خیر و خوشی وارد شهر شدند. اما هنوز آب خوش از گلوشان پائین نرفته بود که باز خبر آوردند که لشکر دیگری به طرف شهر آمده. سعد چند نفر را فرستاد تا سر و گوشی آب بدهند و ببینند این لشکر تازه مال کدام پادشاه است و چی می خواهد. جاسوس ها رفتند و خبر آوردند که لشکر ملک زیور است که دنبال پسرش، تاج الملوک می گردد. تاج الملوک تا این را شنید، بلند شد و رفت خدمت پدر و او را با سلام و صلوات به شهر آورد و همه دور هم جمع شدند و سعد هم دستور داد شهر را چراغانی کنند و هفت شب و هفت روز جشن بگیرند.
بزن و بکوب جشن که تمام شد، سعد در همان شهر ماند و اسعد و دختر جمشید گیر و تاج الملوک و ملک زیور لشکرشان را برداشتند و رفتند به شهری که تاج الملوک پادشاهش بود. وقتی رسیدند، جشنی گرفتند و بعد از چند روز، تاج الملوک پادشاهی آنجا را داد به اسعد و خودش به همراه ملک زیور برگشت به شهر زادگاهش. آن جا ملک زیور تاج و تختش را داد به تاج الملوک و خودش رفت گوشه ای و مشغول عبادت شد.
باز نوشته ی افسانه ی ملک زیور، فرهنگ عامیانه ی اردکان، سیدمحمود طباطبایی اردکانی، صص ۵۴۷ – ۵۵۷
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (۱۳۹۳)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.