چگونه فلسفه بخوانیم؟


 چگونه فلسفه بخوانیم؟

نویسنده: لوئیس ون
مترجم: سیدمحسن اسلامی

اشاره:

نوشتار حاضر ترجمه ی فصل نخست کتاب: نوشتن فلسفه : راهنمای دانشجویان برای آنکه چگونه مقاله فلسفی بنویسند(Writing Philosophy: A Student's Guide to Writing Philosophy Essays) به قلم لئویس ون(Vaughn,Lewis)است که در سال ۲۰۰۶ از سوی دانشگاه آکسفورد منتشر شده است. مترجم در حال ترجمه تمامی کتاب است و بزودی آن را روانه ی بازار خواهد کرد.
***
شرط نوشتن فلسفه این است که بتوانید فلسفه بخوانید. برای خواندن فلسفه- برای اینکه واقعاً با فهم و ارزیابی بخوانید- باید برداشت های غلطی را که فلسفه را بی ثمر، غیرقابل فهم، و بی ارزش جلوه می دهد، دور بریزید؛ باید این موهومات را کنار بگذارید که فلسفه را جزیره ای دوردست و تاریک جلوه می دهند که از مسیر عادی کشتی ها دور است و ارزش ندارد که ساعتی به سمت آن برانیم.
باید مشتاق باشید تا فرصتی به فلسفه بدهید، بکوشید ببینید این همه آدم های مختلف در طول زمان چه در فلسفه دیده اند که به آن مشغول شده اند. ایده های فلسفی جهان را تغییر داده اند، زندگی آدمیان بی شماری( نه فقط زندگی فیلسوفان) را دگرگون کرده اند، الهام بخش فرهنگ ها بوده اند، و تاریخ را به پیش برده اند. باید بکوشید تا بفهمید این جار و جنجال درباره چیست.
فیلسوفان- آن ها که فلسفه را بهتر از هر کسی می شناسند- به شما می گویند فلسفه ارزش زحمت اش را دارد. البته، نباید فکر کنید که تعهدی به شما داده اند. شما باید بکوشید خودتان سرزمین مفاهیم را کاوش کنید. این فصل برای آن است که برای شروع به شما کمک کند.

فلسفه چیست؟

فلسفه، هر چه که باشد، یک رشته است، یک حوزه تحقیق. این رشته با آزمودن پایه ای ترین باورها سروکار دارد- باورهایی که زندگی مان را سامان می دهند، ‌جهان بینی مان را شکل می دهند،‌و زیربنای همه رشته های دانشگاهی اند. روانشناس می خواهد بداند مغز ما چه طور کار می کند، اما فیلسوف سؤال عمیق تری می پرسد آیا مغز همان ذهن است؟ حقوقدان ممکن است چگونگی کیفر مرگ در تگزاس را بررسی و مطالعه کند، اما فیلسوف می پرسد: اساساً آیا مجازات اعدام به لحاظ اخلاقی مجاز است؟ دانشمند علوم پزشکی می خواهد بداند جنین انسان چگونه رشد می کند، اما فیلسوف از جایگاه اخلاقی جنین سؤال می کند.دانشمند اخترفیزیک ممکن است انفجار بزرگ(مَه بانگ) را مطالعه کند، انفجار زیر و رو کننده ای که عالم را به وجود آورد. اما فیلسوف می پرسد: آیا انفجار بزرگ نشان می دهد که خدا، علت وجود عالم است؟ هر کسی ممکن است به این فکر کند که آیا دروغ گفتن برای حفظ یک دوست کار درستی است یا نه. اما فیلسوف می پرسد چه چیزی عمل را درست یا نادرست می کند؟ شما ممکن است در باب مصیبت های هولناک جنگ و قحطی تأمل کنید، اما فیلسوف می پرسد: آیا می توان این مصائب را با وجود خدایی که قادر مطلق، عالم مطلق، و خیرخواه مطلق است، سازگار کرد؟
این نکات دروغ بودن یک وهم رایج درباره فلسفه را نشان می دهند؛ وهمی که می گوید فلسفه کوششی بی ارزش و کاری متکلفانه درباره مسائل جزئی است که هیچ ربطی به مسائل زندگی واقعی ندارد. واضح است که اگر فلسفه با مسائل مذکور سروکار دارد، پس درباره مسائل واقعاً مهمی بحث می کند. فلسفه غالباً با سؤالات دشواری درگیر است. اما دشواری به معنای بی ارزشی نیست، و اینکه با جدیت سعی کنید به سؤالات جواب دهید، شما را متکلّف نمی کند.
حواستان باشد که فلسفه در وهله ی اول کاری ندارد که چه چیز علت آن است که باورهای خاصی که دارید،‌داشته باشید. فلسفه روی این متمرکز می شود که آیا یک باور خاص پذیرفتنی است؟ ممکن است احساسات شدید، فشار گروه همسالان، و تأثیرات فرهنگی باعث شوند عقیده خاصی را برگزینیم؟ اما سؤال مهمی که فلسفه به آن توجه دارد، این است که آیا آن عقاید شایسته باورند؟ باوری قابل باور یا پذیرش است که دلایل خوبی برای پذیرش آن داشته باشیم( در فصل دوم بیشتر به این مطلب می پردازیم). هرچه دلایل پذیرش بهتر باشند، احتمال درست بودن باور بیشتر است. فلسفه جستجوی انتقادی و همه جانبه فهم و درک است، و به همین دلیل کاملاً مناسب این نوع سنجش عمیق باورها است.
گاهی مردم واژه فلسفه را در معنایی محدودتر به کار می برند، مثلاً وقتی کسی می گوید من فلسفه زندگی متفاوتی دارم. در اینجا فلسفه یعنی جهان بینی. جهان بینی مجموعه ای از اندیشه های پایه ای است که کمک مان می کنند تا گستره وسیعی از مسائل مهم زندگی را معنا کنیم و بفهمیم. جهان بینی برای ما مشخص می کند که چه چیز وجود دارد، اوضاع باید چه طور باشد، و چه می توانیم بدانیم.
حقیقت جالب درباره ی جهان بینی ها این است که همه انسان ها جهان بینی دارند. همه ی ما اندیشه های خاصی درباره ی این موضوعات داریم: چه چیز وجود دارد و چه چیز وجود ندارد؟ چه نوع اعمالی درست یا نادرست اند؟ چه نوع مطالبی را می توانیم یا نمی توانیم بدانیم؟حتی انکار همه ی جهان بینی ها خودش یک جهان بینی است. از این رو سؤال مهم این نیست که آیا ما جهان بینی داریم یا نه؟ بلکه باید بپرسیم آیا جهان بینی ما ارزش پذیرفتن دارد؛ یعنی آیا باورهایی که جهان بینی ما را می سازند درست اند؟ حال، از آنجا که زندگی ما را فلسفه ی ما هدایت می کند و جهت می دهد، بهتر است که جهان بینی مان خوب باشد. استفاده از فلسفه در معنای گسترده اش بهترین راه برای ارزیابی و سنجش فلسفه در معنای محدودتر است.
هر کدام از ما در زمان و مکان خاصی پا به این جهان گذاشته ایم، در اندیشه ها و ارزش های فرهنگ خاصی غرق بوده ایم، تسلیم باورهای حاضر و آماده ای بوده ایم که می توانند درست یا نادرست باشند و شاید هیچ وقت هم به این فکر نکنیم که این باورها درست اند یا نادرست. فلسفه به ما کمک می کند تا از این وضع ناجور بیرون بیاییم، نظرگاه تنگ و کوته بین خود را تعالی ببخشیم تا از آن جا تقریباً به همه چیز اشراف داشته باشیم. فلسفه کمک می کند تا باورهای نسنجیده خود را در پرتو عقل بسنجیم، فراتر از تعصبات کورکننده خود را ببینم، و بفهمیم چه چیز حقیقی و درست است. با استفاده از روش فلسفه می توانیم بیاموزیم که بعضی از باورهای ما بر مبنای محکمی استوارند و برخی بنیاد سستی دارند. در هر صورت، از طریق فلسفه باورهای ما به درستی و با اصالت از آن خودمان می شوند، و تسلط و کنترل ما بر سمت و سوی زندگی خود بسیار بیشتر می شود.
همان طور که می بینید، فلسفه به عنوان یک رشته هم وسیع است، هم عمیق؛ اما راکد و بی تحرک نیست. بیش از هر چیز دیگری، فلسفه یک فرآیند است، فرایندی دقیق و کاوشی نظام مند درباره باورهای پایه ای. وقتی درگیر این فرآیند می شویم، داریم فلسفه می ورزیم. داریم کاری می کنیم که هم فیلسوفان بزرگ و هم مردم عادی هزاران سال است به آن مشغول اند. به تعبیر دقیق تر، عموماً فلسفه ورزی عبارت است از استفاده نظام مند از تفکر انتقادی برای سنجش جواب به سؤال های اساسی، وضوح بخشیدن به معنای مفاهیم، و صورت بندی یا سنجش استدلال های منطقی.
وضوح بخشیدن به معنای مفاهیم مهم است. زیرا تا وقتی ندانیم یک باور یا گزاره چه معنایی می دهد، نمی توانیم آن را بسنجیم و ببینیم آیا شایسته باور است یا نه. غالباً فکر می کنیم که معنای یک مفهوم را می فهمیم، اما وقتی دقیق تر به آن نظر می کنیم،‌متوجه می شویم که این طور نیست. فلسفه ابزاری به دست ما می دهد تا به مفاهیم نظر دقیق تر داشته باشیم. با این حال، بخش بزرگ تر و ویژگی خاص ترِ فلسفه ورزی سنجش استدلال ها است. در فلسفه اصطلاح استدلال(۱) به معنای جرّ و بحث از سر عصبانیت یا یکی به دو کردن احساساتی نیست. در فلسفه، استدلالْ یعنی گزاره یا مدعایی که با گزاره هایی دیگر- که به منظور تأیید آن مدعا آورده شده اند- به هم می پیوندند.[ به آن مدّعا و گزاره هایی که در تأیید آن اند، روی هم رفته، استدلال می گویند]. گزاره ای که تأیید می شود، نتیجه(۲) نامیده می شود و گزاره هایی که نتیجه را تأیید می کنند، مقدمات(۳)اند. مقدمه ها برای این منظورند که دلیلی برای باور کردن اینکه نتیجه درست(۴)است، فراهم کنند. استدلال خوب، دلایل خوبی برای پذیرش یک نتیجه بدست می دهد؛ استدلال بد از فراهم کردن دلایل خوب ناتوان است.

تقسیم بندی های فلسفه

کار رشته فلسفه این است: کوشش برای پاسخ دادن به دشوارترین و پایه ای ترین سؤالاتی که می توان برای آنها تدبیری اندیشید. در معنای وسیع، قلمرو علاقه فلسفه واقعاً هر چیزی است که هست. فلسفه موضوعاتش را به چهار دسته اصلی تقسیم می کند که هر یک از آن ها خودش یک شاخه پژوهش است و زیرشاخه های زیادی دارد. اینک مختصری از هر یک از این چهار بخش و نمونه هایی از سؤالاتی که می پرسند، می آید.
مابعدالطبیعه(متافیزیک) بررسی واقعیت است، کاوشی در سرشتِ اساسیِ عالَم و چیزهای در آن. گر چه این امر باید بر اساس یافته های علوم تجربی صورت بگیرد، ما بعدالطبیعه عموماً روی سؤالاتی اساسی و پایه ای متمرکز می شود که علوم نمی توانند به آن ها بپردازند. سؤالات مورد علاقه: آیا ذهن همان بدن است؟ آیا انسان ها اراده آزاد دارند؟ آیا خدایی هست؟ سرشتِ علیّت چیست؟ آیا علم تجربی عینی است؟
ارزش شناسی(۵)، بررسی ارزش است، شامل ارزش های زیبایی شناختی و ارزش های اخلاقی. مطالعه و بررسی ارزش های اخلاقی را با عنوان فلسفه ی اخلاق(۶) می شناسد. بررسی اخلاق شامل کاوش در سرشتِ احکام اخلاقی، فضایل، وظایف، و نظریه های اخلاقی است. سؤالات موردعلاقه: چه چیز کاری را درست( یا نادرست) می کند؟ کدام اصول اخلاقی باید راهنمای عمل و انتخاب ما باشند؟ چه چیزهایی ذاتاً خوب اند؟ آیا هیچ گاه به لحاظ اخلاقی کشتن مجاز است؟ معیارهای اخلاقی عینی اند یا ذهنی؟
معرفت شناسی، بررسی معرفت است. سؤالات موردعلاقه: معرفت چیست؟ ‌آیا معرفت نیاز به یقین دارد؟ چه وقت موجّه است که بگوییم چیزی را می دانیم؟ آیا تجربه یکی از منابع معرفت است؟
منطق، بررسی استدلال صحیح است. سؤالات موردعلاقه: قواعد استخراج استنتاج های صحیح چیست؟ سرشت و ساختار استدلال های قیاسی چیست؟ چه طور می شود از منطق گزاره ها یا منطق محمولات در سنجش استدلال ها استفاده کرد؟ استنتاج و قیاس بر چه اصول منطقی ای استوار است؟
در فلسفه- و در همه دیگر کاوش های عقلانی- پذیرش نتیجه(گزاره)بدون دلایل خوب اشتباهی ابتدایی و اساسی در استدلال است. راه و روش اشتباه کردن این است که گزاره ای را بی آنکه دلایل خوبی داشته باشد باور کنیم؛ باور کردن گزاره با دلایل خوب فرصت ما را برای کشف حقیقت افزایش می دهد. از این رو، نیرویی که معرفت را در همه ی رشته ها جلو می برد استدلال است.
وقتی فلسفه می ورزیم، به نحوی داریم با استدلال ها دست و پنجه نرم می کنیم. می کوشیم(۱) استدلالی برای تأیید یک گزاره طرح کنیم، یا(۲)استدلالی را می سنجیم تا ببینیم آیا واقعاً برای پذیرش نتیجه ی آن دلیل خوبی است. البته، برخی از این فرایندها در جریان مباحث های جدی با دیگران یا در خلوت فکری کسانی که می کوشند جوابی برای سؤالات دشوار فلسفی بیابند، محقّق می شود. اما بخش گسترده ای از فلسفه روی کاغذ شکل می گیرد، جایی که نویسندگان تلاش می کنند در قالب جستار یا مقاله یا اشکال دیگر نوشته استلالی را بیافرینند یا بسنجند. هدف این کتاب این است که کمک تان کند تا بیاموزید چه طور به این کار دست بزنید یا حتی در این کار نمونه و شاخص باشید.
تلاش برای نوشتن مقالات فلسفی نتایج خوبی دارد:
نخست، نوشتن فلسفه می تواند به سوی بعضی کشف های جذاب رهنمون شود، بعضی ناراحت کننده هستند و بعضی خوشایند. طی فرآیند تدبیر کردن و سنجش استدلال ها ممکن است به این برسید که باوری مورد احترام قابل تأیید نیست، یا اینکه استدلال های دیگران مخدوش است، یا استدلالی که فکر می کردید مشکوک و غیرقابل اعتماد است، در واقع محکم و استوار است. شاید هم درباره ی موضوعی که پیش از این گیج کننده به نظر می آمد، به بصیرت های چشمگیری برسید. احتمالاً، برای بیشتر مردم، نوشتن فلسفه بهترین راه برای تفکر درباره فلسفه است.
دوم، نوشتن فلسفه می تواند به شما کمک کند تا متفکّر بهتری شوید. تفکر فلسفی تفکری نظام مند، تحلیلی، و خلّاقانه است که می توانید از آن در بسیاری از موقعیت های زندگی روزمرّه و دیگر زمینه های تحقیقی استفاده کنید.
سوم، می توانید در فهم و ارزیابی اندیشه های مهم متفکران بزرگ گذشته توانمندتر شوید. فهم معنا و مفهوم چنان اندیشه های نیرومندی می تواند عمیقاً رضایت بخش، و حتی رهایی بخش، باشد. اندیشه های بزرگ و عالی راهی است تا افراد از نظرگاه رایج درباره جهان فراتر بروند؛ آن ها می توانند از آن بالا افق های دورتری را ببینند که حتی تصورش را نمی کردند.

خواندن فلسفه

به نحوی، خواندن فلسفه مثل خواندن متون بسیاری از رشته های دیگر است. این کار نیازمند حدی از تفکر انتزاعی است و اغلب با مفاهیمی پیچیده یا گزاره های غیرعادی همراه است که می تواند برای کسانی که اولین بار سراغ فلسفه می آیند ترسناک باشد. اما از جهت دیگر، خواندن فلسفه متمایز است. وقتی مقاله ای فلسفی می خوانید، مثل خواندن متنی علمی یا گزارشی حقوقی نیست که صرفاً بخواهید واقعیت هایی را از آن گردآوری کنید. خواندن فلسفه مثل دنبال کردن خط سیر داستان نیز نیست، مثلاً وقتی رمانی جنایی می خوانید( گرچه مقالات فلسفی گاه بهره ای از این رمان های جنایی هم دارند). در خواندن فلسفه، معمولاً، به دنبال مراحل استدلال می گردید، می کوشید بفهمید که نویسنده در پیِ اثبات چه نتیجه ای است،‌ و آیا در اثبات آن موفق می شود یا نه. در این مسیر، احتمالاً به مقدمه های زیادی برمی خورید که با تحلیل ها، توضیح ها، تبیین ها و مثال هایی همراه شده اند. حتی ممکن است میان زنجیره ای از استدلال ها بیافتید. آخر سر، اگر شما خوب بخوانید و نویسنده خوب نوشته باشد، این طور نیست که شما بمانید و مجموعه ای اطلاعات جدید یا پایان داستانی، بلکه با یک فهم و درک و حتی شاید یک انکشاف می مانید؛ اینکه آیا یک نتیجه ارزش باور دارد یا نه؟
بهترین راه برای یاد گرفتن اینکه چه طور فلسفه بخوانید این است که زیاد فلسفه بخوانید. احتمالاً در این دوره فلسفه ای که می گذرانید، فرصت زیادی برای این کار خواهید داشت. با این حال، داشتن تعدادی قاعده راهنمای خواندن می تواند کمک تان کند تا آموختن پیچ و خم مسیر را کوتاه کنید. وقتی می خوانید، این نکات را هم در ذهن داشته باشید.

قاعده ۱-۱- با ذهنی باز سراغ متن بروید

اگر اولین بار است که فلسفه می خوانید، احتمالاً- دست کم در آغاز- بخش قابل توجهی از مطالب را مشکل، عجیب، یا اعصاب خردکن- و گاهی همه این ها با هم- می یابید. تعجبی ندارد. فلسفه کاوش در مرزهای ناهموار معرفت ما درباره ی امروز اساسی و پایه ای است، به همین سبب بخش های زیادی از این قلمرو تازه در نظرتان رعب آور و ناآشنا می نماید. همچنین احتمال دارد اولین دیدارتان از این ناحیه ناراحت کننده یا حتی عصبانی کننده باشد، زیرا ممکن است گاهی با آن چه می خوانید، موافق نباشید.
تجربه کردن هیچ یک از این واکنش ها باعث خجالت نیست. این امور همراهِ این قلمرو هستند. اما اگر می خواهید در فلسفه پیشرفتی داشته باشید و مقاله های خوبی بنویسید، باید بکوشید تا با این تلقی ها و احساس ها مقابله کنید. به یاد داشته باشید که فلسفه، در بهترین حالت جستجوی حقیقت با ذهن باز و بدون ترس است. باید بر هر چیزی که در این جستجوی عالی و ناب اختلال ایجاد می کند، غالب شد و آن را کنار گذاشت. این ها توصیه هایی است که چگونه این کار را کنیم:
• قبل از آن که مقاله را کامل بفهمید و نسبتاً‌ برایتان جا بیفتد، از قضاوت کردن درباره ی ایده یا استدلال مقاله بپرهیزید. اطمینان حاصل کنید که با میل به اثبات نادرستی( یا درستی) نتایج نمی خوانید. در خودتان این آمادگی را ایجاد کنید که ممکن است مقاله به شما دلایلی بدهد تا نظرتان را درباره چیزی عوض کنید.
• سعی کنید نگرش بی طرفانه ای نسبت به نویسنده داشته باشید؛ پیشاپیش او را، به حق یا بر خطا، گناه کار یا قدیس ندانید. گمان نکنید که هر آن چه فیلسوفی صاحب نام بگوید باید درست باشد، و پیش فرض نگیرید که اگر فیلسوفی که شما او را خوش نمی دارید هر چه بگوید نادرست است. به نویسنده چنان توجه و احترام داشته باشید که گویی دوستی است که با شما مسأله مهمی را در میان می گذارد.
• اگر اثری از یک فیلسوف مشهور را می خوانید و فکر می کنید که نظر او به وضوح احمقانه و خنده دار است، دوباره فکر کنید. احتمال زیادی می رود که آن چه را خوانده اید، اشتباه فهمیده باشید. خردمندانه تر آن است که فرض کنید متن چیزی با ارزش عرضه می کند(حتی اگر شما با آن مخالف باشید) و شما نیاز دارید با دقت بیشتری بخوانید.
• هرگاه درباره ارزش نظر نویسنده ای قضاوتی کردید، از خودتان بپرسید چه دلایلی در دفاع از قضاوت خود دارید. اگر دلیلی به نظرتان نمی رسد، قضاوت تان مشکوک است. ارزیابی خود را دوباره بررسی کنید.

قاعده ۱-۲-فعالانه و انتقادی بخوانید

خواندن فلسفی کاری جدی است. این کار را نمی توان با هول و عجله انجام داد. نمی توان آن را وقتی انجام داد که ذهن تان هشیار نیست. به بیان دیگر: وقتی که فلسفه می خوانید، معمولاً در تلاشید تا پیچ و خم های یک( یا چندین) استدلال را از مقدمات تا نتیجه دنبال کنید، مسیری که از میان تحلیل ها، توصیف ها، تبیین ها، حواشی، و گمانه زنی ها می گذرد. قصد شما این است که به نوعی اثر نویسنده را بفهمید و ارزیابی کنید. سرانجام، می خواهید بفهمید که نویسنده در پی اثبات چه چیزی است، و آیا آن را اثبات کرده است یا خیر. طی کردن این مسیر نیازمند تمرکز و پشتکار است.
خواندن فلسفی فعالانه است. به جای آن که صرفاً بخوانید تا نوشته ای را خوانده باشید، باید وقت بگذارید و از خودتان بپرسید که اصطلاحات کلیدی و متن چه معنایی دارند؟ ساختار استدلال چگونه است؟ مدعای اصلی چیست؟ مقدمات کجایند؟ اندیشه های کلیدی چه طور با هم در ارتباطند؟ آیا نتیجه اصلی با گزاره هایی که شما آن ها را درست می دانید تعارض دارند یا نه؟ و حتی اینکه این مطلب در قیاس با سایر نوشته های فلسفی در همان موضوع چه وضع و جایگاهی دارد؟
خواندن فلسفی انتقادی نیز هست. در خواندن انتقادی، شما از معنای مطلب سؤال نمی کنید، بلکه می پرسید آیا گزاره ای درست است یا نه؟ و آیا استدلال محکم و استوار است یا خیر؟ می پرسید: آیا نتیجه واقعاً از مقدمات منتج می شود؟ آیا مقدمات درست اند؟ آیا فلان تعبیر درست تحلیل شده است؟ آیا استدلالی نادیده گرفته نشده است؟ آیا فلان تمثیل ضعیف است؟ آیا مثال های نقضی برای مدعای اصلی هست؟ آیا مدعیات با اموری که دلیل خوبی برای اعتقاد به آنها دارید سازگارند؟
وقتی داستان می خوانید، عموماً باید برای دنبال کردن داستان به ناباوری تان مشکوک باشید. برای اینکه بیشتر از داستان لذت ببرید، باید هرگونه شکی را نسبت به واقعی بودن ماجرا کنار بگذارید؛ گویی داستان واقعاً می تواند اتفاق بیفتد. اما وقتی فلسفه می خوانید، اصلاً نباید به این شکل به ناباوری خود مشکوک باشید. مسأله اصلی این کار همین است که دریابید آیا مدعیات مختلف قابل قبول اند یا نه.
خواندن فعالانه و انتقادی فلسفه زمان بر است، بسیار زمان بر. مطلقاً نمی توانید با سرعت بالایی این کار را انجام دهید؛ باید آهسته و سنجیده بخوانید( و احتمالاً کلی هم یادداشت برداری کنید و علامت بزنید). تندخوانی اصلاً جای بحث ندارد. تورق کردن و خواندن مروری بیهوده است. حتی اگر با سرعت حلزون هم بخوانید، احتمالاً نیاز است که بعضی مطالب را دوباره بخوانید، شاید هم چندین بار. نیاز است هر اندازه که لازم باشد بخوانید و دوباره بخوانید تا اینکه متن را کاملاً بفهمید.

قاعده ۱-۳- اول نتیجه را شناسایی کنید، سپس مقدمه را

وقتی تازه شروع به خواندن متون فلسفی می کنید، ممکن است به نظرتان مثل بیشه زاری از گزاره ها برسد که نمی توان بدون گم کردن راه از آن گذر کرد. اما اوضاع آن قدرها هم بد نیست. همان طور که دیدیم، در نوشته های استدلالی( نوعی از نوشته که در فلسفه بیشتر با آن سروکار دارید)، می توانید روی این حساب کنید که استدلالی در کار است، یعنی نتیجه ای و مقدماتی که از آن پشتیبانی می کنند. البته ممکن است چند استدلال در میان باشند که از استدلال اصلی حمایت می کنند، و استدلال ها می توانند پیچیده باشند، با این حال این سلسله ی نتیجه همراه با مقدمات سمت و سوی مشخصی دارند و به هدف مشخصی راهنمایی می کنند. اگر می خواهید به بیشه زار نفوذ کنید، بایستی ابتدا استدلال(‌یا استدلال ها) را شناسایی کنید. کلید کار این است: اول نتیجه را شناسایی کنید، بعد دنبال مقدمات بگردید. (فصل ۲ قدم به قدم توضیح می دهد که چه طور انواع استدلال را شناسایی کنید، حتی اگر این استدلال ها در میان انبوهی از مطالب غیراستدلالی پنهان شده باشند).
هنگامی که نتیجه ی اصلی را پیدا کنید، با این کار نکته ی اصلی مقاله را شناسایی می کنید، و آن وقت شما سرِ نخ خوبی برای فهمیدن کارکرد قسمت های دیگر متن دارید. وقتی کشف کنید که نویسنده در پی اثبات چه نکته ای است، پیدا کردن مقدمه های حمایت کننده بسیار آسان تر می شود. و هنگامی که مقدمه ها را جدا کردید، مشخص کردن قسمت هایی از متن که مقدمه ها را توضیح و بسط می دهند آسان تر می شود. بنابراین، اولین و مهم ترین سؤالی که درباره ی یک مقاله فلسفی می توانید بپرسید، این است:نویسنده تلاش می کند چه مدعایی را ثابت کند؟

قاعده ۱-۴-طرح کلی استدلال، باز تعبیر آن، یا خلاصه اش را بنویسید

فهم استدلال مقاله به اندازه ای مهم است که آزمودن اینکه آیا واقعاً آن را فهمیده اید حیاتی و جدی است. شما می توانید با نوشتن طرح کلی، یا بازتعبیر، یا خلاصه کردن مقاله فهم خود از آن را بیازمایید. اگر بتوانید به عنوان شکل کلی، مقدمه ها و طرح کلی استدلال را عرضه کنید، یا اگر بتوانید به درستی استدلال را بازتعبیر یا خلاصه کنید، احتمالاً فهم نسبتاً خوبی از آن داشته اید. بیشتر اوقات دانشجویانی که فکر می کنند استدلالی را عمیقاً فهمیده اند، وقتی می بینند نمی تواند طرح کلی یا خلاصه ای درست و دقیق از آن را به دست بدهند، متعجب می شوند. این ناکامی ها حاکی از آن است که اگرچه نوشتن طرح کلی، بازتعبیر یا خلاصه کردن ممکن است غیرضروری به نظر بیاید، این طور نیست؛ دست کم برای آن ها که تازه به فلسفه وارد شده اند، این طور نیست.
نوشتن طرح کلی استدلال بدین معناست که مقدمه ها و نتیجه را شناسایی کنیم و آن ها را در الگوی طرح کلی، که روابط شان را آشکار می کند، قرار دهیم. هر یک از این مؤلفه ها باید در یک جمله کامل بیان شود. در چنین الگویی، هر مقدمه فقط به خاطر آن چه در خط آخر آمده،‌ یعنی نتیجه، در لیست قرار می گیرد. مثل این:
مقدمه ۱
مقدمه ۲
مقدمه ۳
نتیجه
اگر خودِ مقدمه ها با استدلال هایی حمایت می شوند( در جاهایی که خودِ مقدمه ها نتیجه اند)، طرح کلی می تواند به این شکل باشد:
مقدمه اصلی ۱
مقدمه پشتیبان الف
مقدمه پشتیبان ب
مقدمه اصلی ۲
مقدمه پشتیبان الف
مقدمه پشتیبان ب
مقدمه پشتیبان پ
مقدمه اصلی ۳
نتیجه
می توانید هریک از این نکات را به همان زبانی که در مقاله استفاده شده، ‌یا با کلمات خودتان، بیان کنید. به یاد داشته باشید که این نوع طرح کلی، طرحی از کل مقاله نیست، بلکه فقط طرح خودِ استدلال است.(طرح کلی از مقاله نکات دیگری غیر از بخش های استدلال را نیز در برمی گیرد). با این حال، غالباً طرح کلی استدلال اساساً با طرح کلیِ مقاله یکسان است. در هر صورت، فقط در صورتی بخش های دیگر مقاله(مثل نکات مقدماتی و پیش زمینه ای یا جزئیات مفصل مربوط به نتیجه) را می فهمید که استدلال را به طور کامل فهمیده باشید.
برای بعضی دانشجویان نوشتن بازتعبیری از استدلال یا خلاصه کردن آن مفیدتر از نوشتن طرح کلی است. در باز تعبیر، شما رونوشتی درست از استدلال به دست می دهید، و آن را با واژه ها و تعبیرهای خودتان بازگو می کنید. در خلاصه کردن، شما به تعبیر دیگر درمی آورید و کوتاه می کنید، یعنی استدلال را در کلماتی کمتر از متن اصلی فشرده می کنید. با بازتعبیر یا خلاصه کردن موفق، ثابت می کنید که به واقع استدلال را فهمیده اید.( برای راهنمایی های بیشتر برای این مهارت ها بخش بعدی را ببینید،نوشتن بازتعریف یا چکیده).

پنج خطای رایج در خواندن فلسفه

۱٫خواندن فلسفه همانند خواندن گزارش حقوقی یا رمان
۲٫پیش داوری درباره استدلال متن یا مؤلف
۳٫ناتوانی در ارزیابی آن چه می خوانید.
۴٫سعی در تندخوانی یا نگاه اجمالی
۵٫فعالانه و انتقادی نخواندن

قاعده ۱-۵-استدلال را بسنجید و قضاوتی موقتی صورت دهید

وقتی فلسفه می خوانید، با فهم مطلب کار تمام نشده است. علاوه بر فهم، باید کار دیگری هم انجام دهید که خیلی از تازه کارها آن را سخت و غریب می یابند: باید درباره ی آنچه خوانده اید با آگاهی قضاوت کنید. بازگو کردن سخن نویسنده قضاوت نیست. در اینجا، آنچه اهمیت دارد، قضاوت شما است. در این قضاوت شما استدلال نویسنده را ارزیابی می کنید: بررسی اینکه(۱) آیا نتیجه از مقدمات به دست می آید؟ و(۲) آیا مقدمات درست اند؟ فقط در صورتی که جواب هر دو سؤال بله باشد می توانید بگویید که نتیجه ی این استدلال شایسته ی قبول است. وقتی استاد شما نقدی بر یک مقاله استدلالی را تکلیف می کند، دقیقاً انتظار این نوع ارزیابی را انتظار دارد.
البته، متن فلسفی علاوه بر اسکلت استدلال، مطالب دیگری را نیز شامل می شود. اغلب بخش قابل توجهی از نوشتار به توضیح پیش زمینه یا تاریخچه ی بحث، تدقیق و توضیح مقدمه ها، بحث از استلزامات نتیجه ی استدلال، و پاسخ به نقدهای ممکن به نکات اساسی مقاله اختصاص داده می شود. قطعاً هنگامی که متنی فلسفی را می خوانید و ارزیابی می کنید، باید اینها را در نظر داشته باشید. اما وظیفه ی اولی و اصلی شما این است که به بررسی مدللی از مدعای اصلیِ متن دست یابید.

نوشتن بازتعبیر یا خلاصه

به سه دلیل باید به خوبی یاد بگیرید که استدلال مقاله را بازتعبیر یا خلاصه کنید. اولین دلیل را خودتان هم می دانید: بازتعبیر یا خلاصه کردن فهم تان را از مطلب افزایش می دهد. دومین دلیل این است که شما برای گذراندن آزمون مقاله به این مهارت ها نیاز دارید؛ در آن آزمون معمولاً از شما می خواهند که اثری از یک فیلسوف را بازتعبیر یا خلاصه کنید. سومین دلیل این است که تقریباً در هر مقاله فلسفی که می نویسید، نیاز دارید که استدلال هایی را بازگو یا تلخیص کنید. بازتعبیر کردن و خلاصه کردن مورد نیازند.
در نوشته های خوب، معمولاً نویسندگان مطلب نویسندگان دیگر را بازتعبیر یا خلاصه می کنند، چرا که واژگان خودشان روشن تر از منبع اصلی است. نویسندگان گاهی قطعه ای را خلاصه می کنند، چون متن اصلی مؤلف طولانی تر از آن است که بتوان آن را به لفظ به لفظ نقل کرد، اما مطلب آن شایان ذکر است. نویسندگان، اگرچه بازتعبیر یا خلاصه ای در نوشته خود بیاورند، حواس شان جمع است که خواننده را به درستی از این امر آگاه کنند. چنانکه نقل قول ها در مقاله باید کاملاً معرفی شوند و روشن باشند، در مورد بازتعبیر و خلاصه ها نیز وضع به همین صورت است. نویسنده باید نکاتی را که لازم است به روشنی بیان کند تا نیاز باشد که خواننده حدس بزند که ایده ی چه کسی مطرح شده است، معنای یک بازتعبیر و خلاصه چیست یا چه طور به بقیه مقاله مربوط می شود.
اولین مرحله در بازتعبیر یا خلاصه کردن فهمیدنِ متن است. نوشتن را شروع نکنید مگر بعد از آنکه مقاله را خوانده باشید و فکر کنید که به خوبی آن را فهمیده اید. به تعبیر دیگر، اقدام به بازتعبیر یا خلاصه کردن نکنید تا وقتی که از قاعده ۱-۲ پیروی کنید؛ فعالانه و انتقادی بخوانید.
بازتعبیر کردن از مقوله ی بازنویسی متن است؛ بیان درستِ معنای متن البته در قالب کلمات خودتان، نه با اعمال تغییر شکل بر کلمات نویسنده. بازتعبیر تلخیص نیست، لذا، در بیشتر موارد،‌ بازتعبیرِ شما باید شامل تعداد کلمه ای نزدیک به متن اصلی باشد.
تلاش شما در بازتعبیر این است که روح متن را به چنگ آورید؛ شاید فقط آن پاراگرافی که لب لباب استدلال را دارد، یا بخشی از یک مقاله که نکته اصلی را بحث می کند، یا حتی نکته به نکته ی کل مقاله. اگر خواستار فهم عمقی از سخنان فیلسوفی هستید، راهی بهتر از بازتعبیر کل مقاله وجود ندارد.
این متن را که از مقاله ی بخش بعد گرفته شده ملاحظه کنید؛ سپس بازتعبیری را که بعد از آن آمده بخوانید.

متن

برای روشن شدن امر، مطلب متفاوتی را در نظر بگیرید. در بعضی جوامع، مردم باور دارند که زمین مسطح است. در بعضی جوامع دیگر مثل جوامع خودمان، مردم باور دارند که زمین(کمابیش)کروی است. آیا از صرفِ این واقعیت که آدمیان اختلاف نظر دارند، می توان نتیجه گرفت که هیچ حقیقت عینی در جغرافیا وجود ندارد؟ البته که نه؛ ما هرگز نباید چنین نتیجه بگیریم. زیرا می دانیم که ممکن است اعضای جامعه ای ممکن است در باورهایشان درباره ی جهان صرفاً بر خطا باشند. هیچ دلیلی ندارد که فکر کنیم اگر زمین گرد باشد، همه باید این را بدانند. به طور مشابه، هیچ دلیلی نیست که فکر کنیم اگر حقیقتی اخلاقی در کار است، همه باید آن را بدانند. اشتباه مبنایی در استدلال تفاوت های فرهنگی [ که می گوید چون جوامع مختلف درباره ی اخلاقیات توافق ندارند، پس لابد اخلاقیات عینی هم نداریم](۷) این است که این استدلال می کوشد از صرفِ این واقعیت که مردم درباره ی موضوعی توافق ندارند، نتیجه ای حقیقی درباره ی آن موضوع بگیرد.(۸)

بازتعبیر۱

ریچلز تلاش می کند نشان دهد که عدم توافق میان جوامع درباره ی ارزش های اخلاقی به خودیِ خود نشان نمی دهد که اخلاقیات عینی وجود ندارد. در بعضی جوامع مردم باور دارند که زمین مسطح است. در جامعه ما، ما باور داریم که زمین کروی است. با این حال، این موردِ تضارب آرا، نشانگر آن نیست که هیچ حقیقت عینی درباره ی جغرافیا وجود ندارد. ممکن است که این عدم توافق بدان خاطر باشد که برخی از آدمیان باورهای نادرستی دارند. چرا باید فکر کنیم که اگر زمین گرد باشد همه باید آن را دریابند؟ برعکس، اگر چیزهایی به عنوان حقایق عینی اخلاقی وجود دارند، ما هیچ قرینه ای نداریم که فکر کنیم همه باید این حقایق را بدانند. باید نتیجه بگیریم که اشتباه در استدلال تفاوت فرهنگی این است که فکر می کند که ما می توانیم از صرفِ این واقعیت که آدمیان درباره ی موضوعی اختلاف نظر دارند، درباره ی آن نتیجه ای بگیریم.
این بازتعبیر مقبول نیست؛ نسبتاً دقیق و درست است، اما تقلیدی از کلمات و تعابیر متن اصلی است. مثلاً بعضی از قسمت ها کلمه به کلمه نقل شده اند: مردم باور دارند که زمین مسطح است، باور دارند که زمین… کروی است، اگر زمین گرد باشد، همه بایدو از صرف این واقعیت که آدمیان درباره موضوعی اختلاف نظر دارند. همچنین، بعضی جملات اگرچه کلمه به کلمه از ریچلز نیست، ولی آشکارا قدم جای پای ریچلز می گذارد. تقلید زیاد این قطعه به دو دلیل اشکال دارد. اول، فرصت های فهم بهتر متن را کم می کند زیرا به جای آنکه از سر اندیشه و در قالب نو باشد، صرفاً تکرار است. دوم، این بازتعبیر دارای انتحال( سرقت علمی)است. این نوشته بسیاری از کلمات ریچلز را لفظ به لفظ تکرار می کند بی آنکه آنها را میان علامت نقل قول بگذارد، و ایده ها و الگوی جملات را از کاملاً ریچلز تقلید می کند بدون آنکه از او به عنوان منبع یاد کند.(قواعد ۶-۲ و ۶-۳ را ببینید).
این بازتعبیر بهتری است:
ریچلز نشان می دهد که استدلال تفاوت های فرهنگی بی پایه، و در واقع، مبتنی بر یک اشتباه است. او استدلال می کند که ما نمی توانیم از این واقعیت که جوامع دیدگاه های متعارضی درباره احکام اخلاقی دارند، استنتاج کنیم که اخلاقیات عینی وجود ندارد. او برای دفاع از نظرش از فضایی متفاوت، یعنی جغرافیا، مثالی می آورد. بعضی جوامع فکر می کنند که زمین مسطح است؛ بعضی دیگر فکر می کنند کروی است. از این اختلاف نظر چه نتیجه ای می توان گرفت؟ غیرمنطقی خواهد بود اگر اینطور نتیجه بگیریم که چون مردم درباره واقعیت های جغرافیایی اختلاف نظر دارند پس هیچ حقیقت جغرافیایی وجود ندارد. در آخر، ریچلز می گوید مردم در بعضی جوامع ممکن است… صرفاً بر خطا باشند. به همین صورت، اختلاف نظرهای اخلاقی ممکن است صرفاً بیانگر این باشد که برخی از مردم در اشتباه هستند. بنابراین، هیچ دلیل خوبی برای پذیرفتن استدلال تفاوت های فرهنگی در دست نداریم.
این بازتعبیر دقیق است و کلمات یا الگوی جملات ریچلز را به شکل نامناسبی به کار نمی گیرد. به علاوه، دارای ارجاع است و هر کجا که ایده ای را از ریچلز گرفته، اشاره کرده است.
خلاصه، باید ایده ی اصلی متن را با دقت، فقط در چند کلمه، جا بدهید. باید قادر باشید نکات اصلی یک مقاله ی کامل(یعنی، مقدمات و نتیجه) را در کمتر ۱۵۰ کلمه خلاصه کنید. البته، آن کلمات باید از خودتان باشد.
این قطعه بلندتر، از همان مقاله، را در نظر بگیرید:
نسبی گرایی فرهنگی نظریه ای درباره سرشت اخلاقیات است. این نظریه در نگاه اول کاملاً پذیرفتنی به نظر می آید. در حالی که، مثل همه نظریه هایی از این دست، می توان آن را در معرض تحلیل های عقلانی گذاشت و سنجید؛ و هنگامی که نسبی گرایی فرهنگی را تحلیل می کنیم، درمی یابیم که آن قدری که در ابتدا به نظر می رسید، پذیرفتنی نیست.
اولین چیزی که نیاز است به آن توجه کنیم، صورت استدلالی خاصی است که در قلب نسبی گرایی فرهنگی قرار دارد. راهبرد نسبی گرایی فرهنگی این است که از امور واقع درباره ی تفاوت دیدگاه های فرهنگی برای نتیجه ای درباره ی جایگاه اخلاقیات استدلال کند. پس، از ما خواسته شده است که این دلیل را بپذیریم:
(۱)یونانی ها معتقد بودند خوردن جسد انسان نادرست است، در حالی که کلتی ها معتقد بودند خوردن جسد انسان درست است.
(۲)بنابراین، خوردن جسد انسان به لحاظ عینی، نه درست است و نه نادرست. این امر صرفاً به عقیده ی افراد بستگی دارد که از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می کند.
خلاصه ای مناسب از این متن باید نکات اصلی آن را، به شکلی دقیق، کپسولی کند، مثل این:
ریچلز می گوید آن نظریه اخلاقی که با عنوان نسبی گرایی فرهنگی شناخته می شود، ممکن است در ابتدا موثق به نظر بیاید، اما سنجش انتقادی را تاب نمی آورد. استدلال اصلی برای نظریه این است که چون دیدگاه های اخلاقی از فرهنگی به فرهنگ دیگر متغیر است، هیچ معیار اخلاقی عینی وجود ندارد که بر اساس آن بتوان درباره هر کسی داوری کرد. فقط بی شمار باورهای اخلاقی وجود دارد که از جامعه ای به جامعه دیگر متغیرند.
توجه کنید که در اینجا به اثر ریچلز ارجاع داده شده و منبع مستند شده است.

کاربست قواعد

بیایید قواعد گفته شده را بر کل مقاله ریچلز(۹) اعمال کنیم. مقاله را بخوانید و نکاتی را که در پی می آید مطالعه کنید.

نسبی گرایی فرهنگی

جیمز ریچلز
۱٫دیدگاهی که به نسبی گرایی فرهنگی نامیده می شود، باورهای رایج ما را درباره ی عینیت و جهان شمولی حقایق اخلاقی به چالش می کشد. در واقع، نسبی گرایی فرهنگی می گوید چیزی به عنوان حقیقت جهان شمول در اخلاق وجود ندارد؛ فقط آداب و رسوم فرهنگی مختلف وجود دارد و بس. افزون بر این، آداب و رسوم ما هم جایگاه خاصی ندارد؛ صرفاً یکی در میان بسیار است…
۲٫نسبی گرایی فرهنگی نظریه ای درباره سرشت اخلاقیات است. این نظریه در نگاه اول کاملاً پذیرفتنی به نظر می آید. اما، مثل همه نظریه هایی از این دست، می توان آن را در معرض تحلیل های عقلانی گذاشت و سنجید؛ و هنگامی که نسبی گرایی فرهنگی را تحلیل می کنیم،‌ درمی یابیم که آن قدری هم که در ابتدا به نظر می رسید، پذیرفتنی نیست.
۳٫اولین چیزی که نیاز است به آن توجه کنیم، صورت استدلالی خاصی است که در قلب نسبی گرایی فرهنگی قرار دارد. راهبرد نسبی گرایی فرهنگی این است که از امور واقع درباره تفاوت دیدگاه های فرهنگی برای نتیجه ای درباره ی جایگاه اخلاقیات استدلال کند. پس، از ما خواسته شده است که این دلیل را بپذیریم:
۴٫(۱)یونانی ها معتقد بودند خوردن جسد انسان نادرست است، در حالی که کلتی ها معتقد بودند خوردن جسد انسان درست است.
(۲)بنابراین، خوردن جسد انسان به لحاظ عینی نه درست است و نه نادرست. این امر صرفاً به عقیده افراد بستگی دارد که از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می کند.
۵٫یا، بدیل آن:
۶٫(۱)اسکیموها نوزادکشی را نادرست نمی دانند، در حالی که آمریکایی ها نوزادکشی را غیراخلاقی می دانند.
(۲)بنابراین، نوزادکشی به لحاظ عینی نه درست است و نه نادرست. این امر صرفاً به عقیده افراد بستگی دارد که از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می کند.
۷٫واضح است که این استدلال ها شکل های مختلف از یک ایده اصلی اند. هر دو نمونه هایی از یک استدلال کلی ترند که می گوید:
۸٫(۱)فرهنگ های مختلف آداب و ضوابط اخلاقی متفاوتی دارند.
(۲)بنابراین، هیچ حقیقت عینی در اخلاقیات وجود ندارد. درست و نادرست صرفاً به عقیده ی افراد بستگی دارد و عقاید از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می کنند.
۹٫می توانیم این استدلال را استدلال تفاوت های فرهنگی بنامیم. برای بسیاری از افراد این استدلال قانع کننده است. اما، آیا این استدلال از نظر منطقی درست است؟
۱۰٫این استدلال درست نیست. مشکل این استدلال آن است که نتیجه از مقدمه به دست نمی آید- یعنی، حتی اگر مقدمه صادق باشد، همچنان ممکن است نتیجه کاذب باشد. مقدمه مربوط به این است که مردم به چه چیز عقیده دارند- در جوامعی مردم به چیزی معتقدند و در جوامع دیگری مردم عقیده دیگری دارند. در حالی که نتیجه مربوط به این است که واقعاً وضع چگونه است. مشکل این است که نتیجه ای از این سنخ به لحاظ منطقی از چنین مقدمه ای به دست نمی آید.
۱۱٫دوباره مثال یونانی ها و کلتی ها را در نظر بگیرید. یونانی ها معتقد بودند خوردن جسد انسان اشتباه است؛ کلتی ها معتقد بودند خوردن جسد انسان درست است. آیا از صرف اینکه آنها با هم اختلاف نظر داشتند، نتیجه می شود که هیچ حقیقت عینی در این مورد در کار نیست؟ خیر، چنین چیزی نتیجه نمی شود؛ به این خاطر که می شد این کار به لحاظ عینی درست(یا نادرست) باشد و صرفاً یکی از آنها اشتباه کرده باشد.
۱۲٫برای روشن شدن امر، مطلب متفاوتی را در نظر بگیرید. در بعضی جوامع، مردم باور دارند که زمین مسطح است. در بعضی جوامع دیگر مثل جوامع خودمان، مردم باور دارند که زمین(کمابیش) کروی است. آیا از صرف این واقعیت که آدمیان اختلاف نظر دارند، می توان نتیجه گرفت که هیچ حقیقت عینی در جغرافیا وجود ندارد؟ البته که نه؛ ما هرگز نباید چنین نتیجه بگیریم. زیرا می دانیم که ممکن است اعضای جامعه ای در باورهایشان درباره جهان صرفاً بر خطا باشند. هیچ دلیل ندارد که فکر کنیم اگر زمین گرد باشد، همه باید این را بدانند. به طور مشابه، هیچ دلیلی نیست که فکر کنیم اگر حقیقتی اخلاقی در کار است، همه باید آن را بدانند. اشتباه مبنایی در استدلال تفاوت های فرهنگی این است که این استدلال می کوشد از صرف این واقعیت که مردم درباره موضوعی توافق ندارند، نتیجه ای حقیقی درباره آن موضوع بگیرد.
۱۳٫این مطلب نکته ای ساده از منطق است، و مهم است که آن را اشتباه نفهمیم. ما به هیچ وجه نمی گوییم که نتیجه ی استدلال کاذب است. کاذب بودن یا نبودن نتیجه بحثی گشوده است. نکته ی منطقی این است که نتیجه از مقدمات منتج نمی شود. این مطلب مهم است، زیرا برای اینکه مشخص کنیم که نتیجه صادق است، به استدلالی در حمایت آن نیاز داریم. نسبی گرایی فرهنگی این استدلال را پیش می نهد، ولی متأسفانه مغالطی از کار در می آید. بنابراین هیچ چیز را ثابت نمی کند.
اگر در حین خواندن قواعدی را که گفتیم آگاهانه دنبال کنید، نتیجه چیست؟ این نمونه ای مختصر است:

قاعده ۱-۱

این متن کوتاه،‌ به ویژه، برای سنجیدن توانایی دانشجویان برای برخورد با فکر باز با متنی فلسفی مناسب است. موضوع مقاله استدلال رایج برای نسبی گرایی فرهنگی است که نویسنده آن را استدلال تفاوت های فرهنگی می خواند. نسبی گرایی فرهنگی این دیدگاه است که چیزی به عنوان اخلاقیات عینی وجود ندارد، بلکه اخلاقیات بسته به فرهنگ افراد است. به تعبیر دیگر، چیزی که باعث می شود عمل فرد درست باشد، این است که فرهنگ فرد آن عمل را روا بدارد. استدلال تفاوت های فرهنگی استدلالی پرطرفدار برای طرفداری از نسبی گرایی فرهنگی است- استدلالی که خیلی دانشجویان گمان می کنند که کاملاً درست است. بنابراین، ‌فرصت خوبی است تا با زمینه سازی له استدلال و علیه هرگونه انتقادی از آن، به سراغ مقاله بیایید.
با این حال، برای پیروی از قاعده ۱-۱، باید هرگونه تمایلی برای انکار استدلال نویسنده را کنار بگذارید و تلاش کنید تا وقتی استدلال را نخوانده و نفهمیده اید، درباره چند و چون آن پیش داوری نکنید. یعنی نسبت به اینکه ممکن است استدلال تفاوت های فرهنگی واقعاً معیوب باشد، با فکر باز باشید.
از طرف دیگر، نباید بخواهید خود به خودی فرض بگیرید که نویسنده برحق است. جیمز ریچلز از نام های آشنا در فلسفه است، و فیلسوف شاخصی است. این واقعیت نباید پیشاپیش ارزیابی شما را از استدلال او تعیین کند.

قاعده ۱-۲ و ۱-۳

خوانش انتقادی و فعالانه(و چندباره ی) متن، به شما کمک می کند تا از میان چیزهای دیگر، ببینید که:
۱)مدعای اصلی(نتیجه ی استدلال نویسنده) در بند ۱۰ است:[استدلال تفاوت های فرهنگی] نادرست است.
۲)نُه بندِ آغازین مقاله بخشی از استدلال مقاله را تشکیل نمی دهند، بلکه صرفاً مقدمه و توضیح استدلالی اند که قرار است نقد شود. ۳)مدعای اصلی یک مقدمه ی آشکار دارد(مشکل این استدلال آن است که نتیجه از مقدمه به دست نمی آید؛ یعنی، حتی اگر مقدمه درست باشد، همچنان ممکن است نتیجه غلط باشد)، که نخست در بند ۱۰ ظاهر می شود و در بندهای ۱۱-۱۳ به دقت شرح داده شده است.
۴)و توصیف نویسنده از استدلال تفاوت های فرهنگی به نظر منصفانه و دقیق می آید.

قاعده ۱-۴

طرح اجمالی استدلال مقاله می تواند چنین باشد: مقدمه: نتیجه استدلال تفاوت های فرهنگی از مقدمه اش به دست نمی آید.
نتیجه: استدلال تفاوت های فرهنگی صحیح نیست.

قاعده ۱-۵

همانطور که می بینید، مقاله استدلال ساده ای را پیش می نهد. سنجش استدلال باید آسان باشد، به خصوص اگر مبانی استدلال را درک کنید. در ارزیابی خود، اولویت اساسی تان باید این باشد که معین کنید آیا نتیجه ی مقاله از مقدمه اش به دست می آید و آیا مقدمه درست است یا نه؟ نتیجه ی مقاله واقعاً از مقدمه اش به دست می آید: از مقدمه ای که بیان می کند نتیجه ی استدلال تفاوت های فرهنگی از مقدمه اش به دست نمی آید، به سادگی نتیجه می گیریم که استدلال تفاوت های فرهنگی درست نیست. مقدمه ۱ درست است؛ از این واقعیت که فرهنگ های مختلف آداب و رسوم مختلفی دارند، نمی توانیم نتیجه بگیریم که هیچ حقیقت عینی در اخلاقیات وجود ندارد.

مرور سریع: خواندن فلسفه

• فلسفه، در وهله ی اول، کاری به این ندارد که علت باورهای خاصی که دارید چیست؛ فلسفه روی این متمرکز می شود که آیا آن باورها شایسته ی باورند یا نه.
• فلسفه به شما کمک می کند تا جهان بینی خود را ارزیابی کنید.
• از طریق فلسفه باورهایتان به حق و با اصالت از آن خودتان می شوند، و مهار زندگی تان را محکم تر به دست می گیرید.
• در فلسفه، استدلال یک جمله یا ادعا است، که با جملات دیگری که برای حمایت از آن هستند، به هم وصل شده اند.
• خواندن ثمربخش فلسفی نیازمند فکری باز، رویکردی فعالانه و انتقادی، و شناسایی نتیجه و مقدمات است.
• نوشتن طرح کلی، بازتعبیر، یا خلاصه کردن می تواند فهم شما را از مقاله ای فلسفی بالا ببرد.

پی نوشت ها :

۱٫Argument
2.Conclusion
3.Premises
4.True
5.Axiology
6.Ethics
7.افزوده هایی که در نقل قول ها از ریچلز دیده می شود، از متن اصلی است.(م)
۸٫برگرفته از فصل دوم کتاب زیر:
James Rachels,The Elements of Moral Philosophy (New York:McGraw-Hill Higher 21-Education,2003),20
[ویرایش قدیمی ترِ این کتاب(یعنی ویرایش دوم، ۱۹۹۳) با این مشخصات به فارسی ترجمه شده است: جیمز ریچلز، فلسفه اخلاق، ترجمه آرش اخگری، تهران: حکمت، ۱۳۸۷٫(م)]
۹٫برگرفته از:
James Rachels,The Elements of Moral Philosophy,McGraw-Hill Higher 21-Education,2003
در اینجا با اجازه ی کمپانی مگرو هیل این قطعه را بازچاپ کرده ایم.

منبع مقاله: نشریه کتاب ماه فلسفه، شماره ۶۸



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.