حکمت عملی در ساحت حکمت انسی



 حکمت عملی در ساحت حکمت انسی

نویسنده: حکیم سید عباس معارف

حکیمان انسی ضمن التزام به شرع، سلوک را نیز ضروری دانسته اند. سلوک سیر طریقی است که سالک را از ظاهر شریعت به باطن آن یعنی حقیقت می رساند، توضیح آنکه دیانت را سه مرتبت است: شریعت و طریقت و حقیقت.
حقیقت، نسبت حضوری انسان با حق است که اصل و اساس شریعت و طریقت به شمار می رود.
انسان، وجودی برزخی دارد. مراد از وجود برزخی که برخی متفکران معاصر از آن به Dasein تعبیر نموده اند آن است که نحو تحقق انسان به نوعی است که وجهی به سوی حق و وجهی به سوی خلق دارد. از این روی هرگاه نسبت او با حق متحول گردد، نفس این تحول، مستلزم تحول نسبت وی با خلق است. به عبارت دقیقتر، می توان گفت در مقام قرب فرائض، تغییر نسبت انسان با حق، مستلزم یا بلکه عین تغییر نسبت او با خلق است؛ و در مقام قرب نوافل، تغییر نسبت او با خلق – عالم و آدم – با تغییر نسبت او با حق، ملازمت دارد.
بدین سبب، انسانی که در ساحت سوم، معبود او الله است، پیداست که همه چیز را مملوک الله می داند وَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ و همه آدمیان را امتی واحد می شناسد.
إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّهً وَاحِدَهً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ‌. (1)
بنابراین، معتقد به چنین اصلی، هرگز بندگی جز خدا را نمی پذیرد و خود را نیز به مرتبت خدایگانی ارتقاء نمی دهد تا دیگران را به بندگی خود در آورد و به استثمار انسان های دیگر بپردازد.
بدین قرار، نسبت انسان با دیگر انسان ها در مناسبات توحیدی امت واحده، عین نسبتی است که انسان با الله دارد و آن چیزی نیست جز فنای در معبود و بقای به او.
به اعتقاد حکمای انسی مقام حقیقت کنه و باطن دیانت است و موقف شریعت، ظهور یا وجه ظاهر آن باطن؛ و طریقت نیز سیری است که سالک را از ظاهر دیانت (شریعت) به باطن، آن یعنی حقیقت، رهنمون می گردد.
در سرآغاز تاریخ که مردمان به صورت امتی واحد می زیستند و به دو گروه مستضعفان و مستکبران منقسم نگشته بودند، شریعت به صورت قوانین تفصیلی وجود نداشت و نبوت انبیا بیشتر به صورت نبوت تبیین بود تا نبوت تشریع.
مدار مناسبات، در امت واحده ی سرآغاز تاریخ بر توحید بود و مردمان با یکدیگر همدل بودند و به گروه های متخاصم مستکبر و مستضعف، منقسم نمی شدند. ولی اندک اندک توحید از میان مردم، رخت بربست و مستکبران و استثمارگران در تاریخ ظهور یافتند و بسی بدعت های ستمگرانه برقرار نمودند و سپس همین رویه های ستمگرانه را به صورت قانون درآوردند و کم کم تشکیلات اداری و قضائی و نظامی سرکوب گری را به وجود آوردند که بعدها به صورت دولت های وابسته به اشراف و توانگران مستقر گردید.
در این موقف بود که انبیاء الهی برای رهایی بخشیدن مستضعفان و آزاد ساختن آنها از یوغ مستکبران، مبعوث گردیدند تا قسط و عدل در جهان استقرار یابد.
(لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَ الْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ. (حدید / ۲۵): به راستی، پیامبران خویش را با دلایل روشن فرستادیم و با ایشان کتاب و میزان را نازل کردیم تا (نظام زندگی) مردم را بنابر قسط (عدالت حقیقی) برپای دارند.
پیدا است که در این مقام به احکام تفصیلی شرایع نیاز بود که بر اساس آن، مناسبات مبتنی بر قسط و عدل استقرار یابد. در کلام الله مجید اولین شریعت به حضرت نوح نسبت داده شده است.
شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَ مَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَى وَ عِیسَى (سوره ی شوری / ۱۳). از دین برای شما آنچه را که به نوح سفارش شده بود و آنچه را به تو (محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)) وحی کرده ایم و آنچه را به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نموده ایم، تشریع شده است.
حال این پرسش پیش می آید که پیش از حضرت نوح انبیای دیگر چون آدم و شیث و ادریس علیهم السلام می زیسته اند و آنان نیز چون دیگر انبیاء مهبط وحی بوده اند؛ پس به چه سبب اولین شریعت به نوح منسوب گشته است. شاید به این پرسش بتوان به این نحو پاسخ گفت که در ادوار مابین آدم و نوح انسانها به صورت امتی واحد می زیستند و طبقات مستکبر و مستضعف و اختصام میان آنها پدید نیامده بود و به همین جهت نیازی به احکام تفصیلی در خصوص مسائل مدنی و جزائی و تنظیم مناسبات سیاسی و اقتصادی نبود؛ چنانکه در کلام الله مجید آمده است:
وَ مَا کَانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّهً وَاحِدَهً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لاَ کَلِمَهٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ فِیمَا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ‌ (سوره یونس / ۱۹). مردمان جز اُمتی یگانه نبودند؛ پس اختلاف پیشه کردند و اگر از سوی پروردگارت کلمه ای – حکمی – پیشی نگرفته بود، حتماً در آنچه اختلاف کرده بودند، میان آنها داوری می شد.
این معنی در سوره ی بقره با وضوح بیشتری بیان گردیده است:
کَانَ النَّاسُ أُمَّهً وَاحِدَهً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ (سوره ی بقره / ۲۱۳): مردمان، امتی یگانه بودند؛ پس خداوند پیامبران را برای نوید و هشدار (به ایشان) برانگیخت و با آنان کتاب را بنابر حقیقت نازل نمود تا میان مردم در آنچه اختلاف کرده اند، داوری نمایند.
از آیه ی فوق استنباط می گردد پس از آنکه امت واحده زوال یافت و مردمان به دو گروه مستکبران و مستضعفان منقسم گردیدند، خداوند انبیاء را برانگیخت تا با کتاب و حکمت به دفاع از حقوق مستضعفان برخیزند و مناسبات ظالمانه را فسخ و قسط و عدل را استقرار بخشند. بنابراین جای شگفتی نیست که همواره مترفین و اشراف بر علیه انبیاء برخاستند و نه تنها با خود آنان بلکه با رسالت آنان خصومت ورزیدند.
وَ مَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَهٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاَّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ‌ * وَ قَالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوَالاً وَ أَوْلاَداً وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ‌ (سوره سبا / ۳۵و ۳۴):
و ما هیچ بیم دهنده ای را به سرزمینی نفرستادیم مگر آنکه مترفین – مرفهان بی قید و بند – آنجا گفتند: ما به آنچه شما بدان رسالت یافته اید کافریم؛ ما بیشتر (از دیگران) ثروت و فرزند داریم و هرگز گزندی به ما نخواهد رسید.
چنانکه در مورد حضرت نوح علیه السلام که اولین شریعت به وی منسوب است، در کلام الله مجید تصریح گردیده است، مستکبران و مترفان، پیروان او را اراذل و فرومایگان می خواندند و از آن پیامبر بزرگ می خواستند که پیروان مستضعف را از خود براند که به اقتضاء ماهیت توحیدی نهضت، پیامبر، با قاطعیت این امر را مردود می شمارد.
این معنی در سوره ی اعراف بیش از پیش ظهور می یابد؛ چرا که در این سوره خداوند از بسیاری پیامبران نام می برد و در آن آیات تصریح می شود که مخالفان انبیاء مذکور ملاء کفر و مترفان و مستکبران بوده اند و هواداران انبیاء مستضعفان و تهیدستان.
به هر تقدیر، مراد و مقصود نهایی از نبوت تبیین و نبوت تشریع یک امر است و آن چیزی نیست جز وصول به مرتبه ی حقیقت که کنه و باطن دین است و شریعت، پاسدار و حافظ آن. حقیقت، همان نسبت حضوری میان حق و عبد است که جز فنای در معبود و بقای به او نیست و تنها با مجاهدت و سلوک می توان بدان مرتبت دست یافت. برای رسوخ از ظواهر شریعت به باطن دیانت، یعنی حقیقت، نیز باید طی طریق کرد و مجاهدت ورزید که چنین جهد و سلوک را حکمای انسی طریقت نامیده اند.
طریقت، برخلاف تصور بعضی، تنها مختص خواص نیست و هر کس که بخواهد از مرتبه ی اسلام به مرتبه ی ایمان برود، یعنی از ظواهر دین به باطن آن رسوخ کند، ناچار از این طی طریق است. لکن راه بردن به طریق، جز با مجاهدت میسر نمی گردد؛ زیرا کسی که مجاهدت ورزد، بی تردید هدایت می شود و هادی طریق نیز جز خود حضرت معبود نیست.
وَ الَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا (عنکبوت / ۶۹: کسانی که (در راه رسیدن به ما) مجاهدت ورزند، حتماً راه هایمان را به ایشان خواهیم نمود.
مجاهدت به دو صورت است، یکی مبارزه با طاغوت برون و دیگری با طاغوت درون (نفس).
اما از آنجا که در دوره ی جدید طاغوت انگاری، مضاعف شده است و بت نفس انسان، اصل و اساس قرار گرفته و طاغوت برون نیز جز آفاقی شدن طاغوت نفس نیست، بیش از پیش این دو نحو از مجاهدت قرین یکدیگر شده اند. اقتضای چنین امری جز این نیست که اهل سلوک، مبانی فلسفی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و هنری موضوعیت نفسانی (سوبژکتیویته) را مورد مداقه قرار دهند و هرچه بیشتر برای مبارزه با نفسانیت و گذشت از موضوعیت نفسانی دوران حاضر، در نظر و عمل مهیّا گردند.

سفرهای چهارگانه

سلوک سالک دارای چهار مرحله است که به چهار سفر مشهور است:
سفر اول، سفر از خلق به حق است که در پی آن سالک از ماسوی اِعراض می کند و از حجابهای ظلمت و نور درمی گذرد و به مرحله ی قرب، قدم نهد و ناگزیر از خود فنا می گردد.
سفر دوم، سفر از حق به حق است “بالحق”؛ که در این سفر، سالک در اسماء و صفات حق سیر می کند و به مشاهده ی اسماء حُسنی نائل می گردد. پیداست در چنین سفری که جبریل گردد در این راه گم سالک به تنهایی نمی تواند طی طریق کند؛ بلکه از آنجا که فانی در حق است، به نحو بالحق یعنی به معیت حق این سفر را به انجام می رساند.
سفر سوم، از حق به خلق است بالحق؛ در این سفر، سلوک سالک در مراتب حقانی به اتمام می رسد و به مرحله ی بقاء بعد از فنا گام می نهد و به امر حق برای دستگیری و امداد خلق به نزد آنان بازمی گردد. در این سفر نیز سالک تنها نیست؛ زیرا چون فانی در حق و باقی به اوست، ناگزیر به معیت حق (بالحق) از حق به سوی خلق سیر می کند. سالک در این سفر، حضرات خمس یعنی اَعیان ثابته و عالم عقول و عالم مثال و عالم شهادت را شهود می کند و مراتب تجلی وجود را به عین الیقین درمی یابد.
سفر چهارم، سفر از خلق به خلق است بالحق: در سفر سوم نیز که سالک از حق به خلق سفر می کند، خلق، به شأن کلیت و اجمال برای وی متجلی است؛ ولی سالک در سفر چهارم از شأن اجمالی خلق به شأن تفصیلی آن سیر می کند و شئون گوناگون خلق به نحو تفصیلی بر وی منکشف می گردد؛ از آنجا که سالک در این سفر نیز فانی در معبود و باقی به اوست، این سفر نیز بالحق صورت می پذیرد. سیر تاریخی دوستان حق به سوی امت واحده ی پایان تاریخ (پس فردا) که از آن به انتظار آماده گر حضوری نیز می توان تعبیر نمود، وجهی از وجوه سفر چهارم است.
سلوک به دو نحو است: یکی سلوک حقیقی و فلاحی که سیر عبد است به معبود و از آن جهت به سلوک فلاحی تعبیر می گردد که سالک از خود می رهد و به دوست درمی پیوندد. اما نحو دیگر سلوکی نیز هست که سیری غیرحقیقی و یا به بیان دقیقتر “استدراجی” دارد که طی آن سالک به جای اینکه از خود برهد، هرچه بیشتر به سوی نفس خود سیر می کند و در خود و نفسانیت خود فانی می شود. کسانی که در موضوعیت نفسانی، بحث آنان صرفاً علمی نیست و نفس خود را نیز مورد مشاهده ی خودبنیادانه قرار داده اند، در چنین سلوک استدراجی بوده اند و در مرحله چهارم این سیر، به وضع قوانین پرداخته و مناسبات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی را متعین ساخته اند.
بدین قرار، کسی چون ارسطو در نگارش کتاب سیاست خود، در سفر چهارم چنین استدراجی قرار داشته است.
سالکان را در طریق سلوک، منازلی است که از آن به مقامات و احوال تعبیر می شود و بعضی از مقتدایان طریق چون پیرهرات و صدرالدین قونوی به بیان مراتب آن همت گماشته اند و کسانی چون عبدالرزاق کاشانی و عنیف الدین تلمسانی و محمد ابن حمزه فناری، به شرح و بسط آن پرداخته اند. اما حکمت عملی در طریقت انسی،‌ تنها ناظر به سالکان طریق و سفرهای معنوی آنان نیست؛ بلکه برای بهره مند نمودن عموم مردمان از نتایج سلوک و مقتضیات تفکر انسی، طریقتی را نیز برگزیده اند که بدان طریقت فتوت گویند. طریقت فتوت بیشتر ناظر بر تعالیم اجتماعی حکمت انسی است و بخش مهمی از این تعالیم در رسالاتی تحت عنوان فتوت نامه، تدوین یافته است. در این فتوت نامه ها بخصوص ارشاد کارگران و پیشه وران مورد نظر بوده است؛ تا آنجا که برای بسیاری از صنوف کار، فتوت نامه ی مختص به آنان تدوین گشته است.

پی نوشت ها :

۱٫ سوره ی انبیاء / ۹۲؛ به راستی که این امت شما امتی واحد است و من سرور شمایم؛ پس تنها مرا بندگی کنید.

منبع مقاله :
معارف، عباس؛ (۱۳۹۰)، نگاهی دوباره به مبادی حکمت اُنسی، آبادان: پرسش، چاپ اول



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.