تناسخ: اثبات یا رد؟



تناسخ: اثبات یا رد؟

نویسنده: مجتبی قزوینی خراسانی

تناسخی که جمعی از اتباع ارسطو مانند شیخ ابن سینا محال و جمعی از فلاسفه جائز یا لازم می دانند، چنان چه از کلمات شیخ اشراق تمایل به آن ظاهر می شود و نسبت به افلاطون داده اند، بر این اساس است که ارواح قدیم و ازلی یا از عقل افاضه شده مانند اشعه ی خورشید که به موجودات تابیده شده است و تغییر و تبدیل در مجردات محال است و ابدان و نطفه و مزاج مستند به عناصر اولیه وحرکات افلاک و اشعّه کواکب است (۱) چه دارای نفس مدبّر باشد یا صورت منطبعه و این تأثیر و تأثر که به نحو علیّت و معلولیت است و قابل تخلف نیست موجود شود، و به موجود شدنمادّه ی بدنی، بالضروره و لزوم روحی به آن ملحق شود و ارواحی که در این عالم آمدند بر سه قسمند. و ارواح اکثر بشر که در این عالم کسب کمال عقلی نکرده اند چون مجرد و باقی هستند و لذائذ و آلام جسمی ندارند ناچار باید برگردند. و اگر برنگردند البته به جرمی از اجرام تعلّق گیرند تا تعطیل لازم نیاید این رشته و ترتیب موجودات ازلی و ابدی غیر قابل تغییر است.
هیچ قدرتی و اراده ای حادث و مؤثّر در موجودات نیست و اگر اراده حادث باشد اراده ی جزافیه لازم آید. ادله ی طرفین بر اثبات و نفی تناسخ بر این اساس است. و براهین آنها قانع کننده نیست به این معنی که مقدمات ادله، یقینی نیست که نتیجه یقینی باشد. اساس معاد قرآن مجید و ملیین و رجعت، بر خلاف این اساس است بلکه برای ابطال این اساس و این خرافات است چنان چه از بیان امام (علیه السلام) دانستی خاصه ی مشرب قرآن مجید و اسلام در معارف، این است که خداوند متعال به قدرت و علم و حکمت و مشیت و اراده، عالم و آنچه در اوست خلق کرده و قدرت و اراده ی او در تبدیل و تغییر و ابقا و افنای موجودات ازلی و دائمی است و علیّت و معلولیت غیر قابل تخلف در افعال خداوند متعال باطل است.
(کل یوم هو فی شان)(۲) یقدم ما یشاء و یوخر ما یشاء و له الامر من قبل و من بعد. (لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون)(۳) (هو علی کل شیء قدیر)(۴) یقدم ما یشاء و یوخر ما یشاء اگر خواننده، مختصر استعدادی داشته باشد و مراجعه کند، می بیند تمام قرآن و سنّت به صدای رسا به این اساس فریاد می کند. و همین اساس را فلاسفه محال و موجب اراده ی جزافیه دانستند (خوانندگان به کتب ملاصدری رجوع کنند مخصوصاً شرح هدایت میبدی در باب صور توحید).
از این بیان واضح شد که تناسخ ربطی به معاد ندارد. حقیقت معاد و رجعت این است: چنان که خدای قادر دانا ابتداً ارواحی خلق فرموده پس از مراحلی از تشکیل نطفه و علقه و مضغه و تمام شدن خلقت بدن روح معینی را در بدنی معین وارد می فرماید تا اجل و وقت خاصّی زندگی می کند. سپس به امر و اراده ی ذات مقدّس روح از بدن خارج شده در عالم برزخ متنعّم یا معذّب می باشد و در روز رجعت و رستخیز هم به امر الهی موادّ اوّلیّه هر بدنی که در علم خدا محفوظ است جمع و ترکیب شده روح خاص به او بر می گردد.
این است معاد و رجعت در اسلام، فلاسفه چون از وحی و علم الهی منقطع بوده اند به نفس نارسای خود خواستند تمام حقایق حتی احوال ربوبیات را بدانند، مطالب ناقصی گفتند و چون از انبیا پیروی نکردند گفته های آنها از تمام جهات با گفته های انبیا مخالف است. اما فلاسفه ی اسلام نظر به اینکه خواستند با اسلام و حقایق قرآن مخالفت صریح نکرده باشند و در حقیقت پیرو فلاسفه بودند باب تأویل و تطبیق و توجیه را باز کردند و به خرافات دچار گردیدند.
ای کاش به تقلید فلسفه ی ارسطو باقی می ماندند. ولی متأخّرین قدم بالاتر گذاشته اصول و اساس عرفان را که ربطی با فلسفه ی برهان نداشت و بر اساس کشف و شهود بود با فلسفه خلط کردند و خواستند مطالب عرفان را مطابق با برهان کنند تفصیل این بحث در مجلّدات بیان الفرقان بیان شده است.
از آنچه گفتیم کاملاً روشن شد که اشکال تناسخ به معاد قرآن وارد نیست علاوه چنان چه دانستی بطلان تناسخ بر اساس قرآن است و گر نه براهین طرفین نا تمام است بالاخره ابن سینا که تناسخ را باطل می داند می گوید: ارواح متوسّطین پس از مفارقت از بدن به اجرامی تعلّق گرفته و آن را مورد تخیّلات خود قرار می دهد.
این بود نقل سخنان فلاسفه و برهان در موضوع تناسخ و ابطال آن و اما متأخّرین چنان که گفتیم چون طریق قدمای فلاسفه در اغلب مسائل موافق با اصول عرفان نیست صدر المتالهین، برهانی مطابق خود بر امتناع تناسخ آورده و در باب هشتم از سفر نفس می فرماید: فصل فی ابطاله بوجه عرشی.
خلاصه ی ترجمه ی موافق با عبارت این است: که پس از چند سطر که نقل مرام بزرگان می کند، می گوید: ما به فضل و الهام خدا به برهان قوی به نفی تناسخ نزولی و صعودی عالِم شدیم و آن برهان این است: چنان که مکرّر گفته شد و دانستی که نفس تعلّق ذاتی به بدن دارد و ترکیب بین آن دو طبیعی و اتحادی است و از برای هر یک از آن دو با دیگری حرکت ذاتی جوهری است در بدو حدوث هر یک از نفس و بدن بالنّسبه به آنچه برای آن دو هست از احوال بالقوّه است و از برای نفس درهر وقتی به ازای جنین و طفولیت و شباب و شیخوخیّت شأنی است از شئون ذاتیه غیر وقت آخر و آن دو با یکدیگر از قوّه به فعل می رسند و درجات قوّه در هر نفس خاص به ازای درجات قوّه و فعل بدن خاص به اوست مادامی که تعلّق به بدن دارد و نسبت نفسی در مدّت حیات جسمانی او است، تا اینکه از قوّه به فعل خارج گردد. و از برای او به مقتضای اعمال چه خوب و چه بد، سعادت یا شقاوت است و آن مرتبه ی خاصی از فعلیّت است و وقتی که در نوعی از انواع بالفعل شد، برگشتن و باز گردیدن به حد و مرتبه ی قوّه، دوباره محال است. چنان که برگشتن حیوان پس از رسیدن به خلقت تام حیوانی به مرتبه ی علقه و مضغه محال است. زیرا که این حرکت، ذاتی و جوهری است و خلاف آن ممکن نیست، چه حرکت به قسر یا به طبع یا اراده یا اتّفاق باشد. بنابراین اگر نفس خارج شد از (بدن) دوباره به بدن دیگر جنینی یا غیر آن تعلّق گرفت، لازم آید قهراً که یکی از آن دو بدن بالقوّه و دیگری (روح) بالفعل باشد. و شیء واحد در حالی که بالفعل است بالقوّه شود محال است. چون که ترکیب بین آن دو اتحادی است و ترکیب میان دو شیء که یکی بالقوّه و دیگری بالفعل باشد محال است.
پس از بیان این برهان عرشی می فرماید: هذا ما سنخ لنا بالباطل و بیانه علی الوجه المقرر عند القوم(۵)
همین برهان را بر طبق اصول فلسفه ی قدیم بیان می کند.
خلاصه ی بیان: نفس، نسبت به بدن به منزله ی صورت است به مادّه، و صورت یا نفس با طبیعت بدن حیوانی یا طبیعی یا غیر آن اتحاد خاصی دارد که زوال هر یک و بقای دیگری از جهت اینکه مرکب ازمادّه و صورت خاص است ممکن نیست؛ زیرا که نسبت مادّه به صورت نسبت نقض به کمال است چنان چه به بیانات علمیه و تعلیمات الهیه مبرهن گردیده است.
بنابراین وجود هرمادّه ای به صورت او است که به آن صورت از قوّه به فعل خارج است و شیئیت هر شیء و شخصیت هر صورتی از حیث ذات و ماهیت به مادّه او است که حامل تشخص و مخصّص احوال و افعال و افعال خاصه ی او است. پس تکون هرمادّه از مواد به تکون صورت آنمادّه است که با او است و از سنخ او است. و اگر صورت فاسد شد، آن مادّه که با او است فاسد خواهد شد، زیرا دانستی که صورت هر شیء تمام و کمال اوست و وجود ناقص محال است زیرا تمام کمال شیء متقوم و علت او است و اگر کمال شیء و مقوم و علت او زائل شد، آن شیء زائل خواهد شد.
لکن ممکن است صورتی نه از جهت آنکه صورت شیء و فعلیّت شیء است بلکه از جهت آنکه ذات مستقل و صورت ذات خود او است (یعنی دارای وجود تجردی است) برای او نحوی از وجود باشد که محتاج به وجود مادّه نباشد و همچنین ممکن است مادّه ی شیء نه از جهت آنکه مادّه آن شیء است به صورت دیگری غیر آن صورت تقوم پیدا کند و به وجود دیگر با آن صورت متّحد شود. زیرا که حقیقت مادّه، حقیقت مبهمه جنسی و از شئون مادّه جنسی اتحاد با مبادی فصول متنوعه است که پس از اتحاد با فصل نوعی خاص تعین پیدا می کند. و چنان چه هر حصّه ای از جنس که تحصل پیدا کرده با فصل، به انعدام فصل منعدم گردد. همچنین به انعدام آن فصل منعدم خواهد شد. و حالِ هر نفسی نسبت به بدن خاص از حیث ملازمه ی بین کون و فساد چنین است زیرا که نفس نسبت به بدن از جهت نفس بودن آن صورت نوعیه بدن، و علت صوریه ی مبهمه ی نوعیه ی متحصله است و بدن مادّه و علت مادی صورت است مبرهن است که نفس مادامی که ضعیف در جوهریت خود است محتاج به مادّه و بدن است پس نسبت بین نفس و بدن نسبت مادّه و صورت است و در بحث تلازم هیولا و صورت ثابت گردیده است که زوال هر یک موجب زوال دیگری است لکن از برای نفس وجودی است غیر وجود طبیعی نفسی تعلّقی انفعالی اعمّ از مجرد عقلی یا تخیّلی برزخی و از جهت تعلّق نفس به بدن فساد بدن موجب فساد ذات آن نشود، زیرا که ذات آن متشخص به مرتبه ای از وجود دیگر که وجود تجردی و مفارقی است و ثابت گردید که انتقال نفس از بدن به بدن دیگر از محالات است.
این خلاصه براهین بود که ذکر شد. پس از این بیان می فرماید: که فرق بین تناسخ و معاد جسمانی به دلیل مشرقی خواهد آمد و اما تحول نفس از صورت طبیعی جسمانی به صورت اخروی و متصوّر شدن آن به صور مختلفه حیوانی یا غیر حیوانی خوب یا بد به مقتضای ملکات حسنه یا قبیحه مکتسبه از اعمال و افعال، مخالف تحقیق نیست. بلکه به برهان ثابت است و مورد اتّفاق فلسفه و شرایع است. سپس اخبار و روایاتی ذکر می فرماید و در آخر فصل می گوید: این اختلاف و اقوال در غیر نفوسی است که به مرتبه ی کمال و عقل رسیده باشند و اما نفسی که به مرتبه ی عقل و سعادت خود رسیده باشد به اتّفاق از بدن متعلّق طبیعی یا اخروی (برزخی) خلاص و احتیاج به بدن ندارد. پس محال بودن عود آن ارواح به اجساد مورد اتّفاق کل است.
در فصل متصل به این فصل، برهان بطلان تناسخ را به طریق قوم مکرر می کند. و عمده همان دو برهان است که شیخ در مکتب خود بیان کرده است و نیز اشکالاتی بر برهان نقل می کند. و بالاخره طبق مذاق و مشرب خودش در حقیقت نفس که مبتنی بر اصول عرفان است و گمان فرموده که مطابق برهان می باشد جواب می دهد. و در آخر فصل می فرماید: گر چه این مطلب را هیچ یک از حکمای مشهور نیست و لیکن مطلبی است که به من الهام شده برهان و قرآن را تصدیق می کند و سپس به آیاتی مثل سایر موارد استشهاد می کند که ابداً ربطی به مدّعا ندارد.
و در فصول بعد در رد شبهات تناسخیّه می فرماید: و لیس لقائل ان یقول الخ.
خلاصه ی اشکال و جواب این است که نباید توهّم شود و کسی بگوید که همان اشکال تناسخ بر معاد و حشر اجساد که قرآن به آن ناطق است لازم آید و آنچه در مسأله ی معاد جواب گوئید ما در تناسخ خواهیم گفت.
در توضیح مطلب می فرماید: بدنِ معاد و محشور یوم القیمه، بدن مادّی نیست. بدن ظلّی خود نفس است و از لوازم و منشأت او است زیرا شیئیت شیء به صورت است نه به مادّه و ما بحمدالله و توفیقه مختار ایشان را با اصول هفتگانه و اشکالات آن، مفصل در جلد معاد بیان الفرقان بیان کردیم. مقصود ما از این بیانات این است که اشکال تناسخ در مسأله ی رجعت یکی از اشکالاتی است که بر معاد جسمانی وارد کرده اند. و حال آنکه تناسخ ابداً ربطی به مسأله ی معاد و رجعت ندارد- خلاصه کلام- قول و اشکال به تناسخ بر این اساس است که موجودات و مکونات از جمادیات و حیوان و انسان و اختلاف جنسی و نوعی و شخصی آن ها مستند به اوضاع و حرکات فلکی است. بر طبق علیّت و معلولیت غیر قابل تخلف و حرکات و اوضاع و ادوار فلکی دائم و ازلی و ابدی است. بر طبق علیّت و معلولیت، نفوس و عقول مستند به مبدء واجب الوجود و مستند به علم ذات است و علیّت ذات بالعنایه (یعنی بالعلم) است. و بالاخره مختار محقق شیرازی، فاعلیّت بالتجلی (یعنی تطور) است و اختلاف بین واجب و ممکن به اطلاق و تقیید و لا تعین و تعین است و برگشت مشیت و اراده به علم ذاتی است و نظام عالم کلاً و جزءاً غیر قابل تخلف و بدون مشیت و ارده و حریت و اختیار است.(هر یک از این مسائل را در کتب بیان الفرقان مستوفی بیان نموده ایم). بنابراین، اساس و اصول دیگری که در موضوع نفس در ضمن اشکال بیان گردیده است. معاد جسمانی قرآن (که مبتنی بر اصول پنجگانه قرآن است به طوری که در کتاب معاد بیان کردیم) محال است. لذا چون به حقائق معارف قرآن نرسیده اند خیال کرده اند که ناچار باید قائل به تناسخ شد یا معاد را تأویل کرد و آیات را مطابق با آرای مختلفه ی متشتته تفسیر کرد بنابراین خیال کرده اند که رجعت هم ممتنع خواهد بود زیرا که رجعت همان تناسخی است که بعضی از فلاسفه بر اصول فلسفه قائل شده اند.
و اما نزد کسانی که معتقد به توحید قرآن می باشند و خداوند متعال را عالم به علم غیر محدود و توانا به قدرت غیر متناهی و فاعل بالمشیه والاراده و حریت و اختیار می دانند. و خراب عالم ارضین و سماوات و تشکیل عالم آخر و معاد جسمانی و برگرداندن ارواح را به اجساد و تشکیل اجساد (کمابدئکم تعودون) و حساب و کتاب و جزا و عقاب و ثواب و جهنم و بهشت را ممکن می دانند بلکه آن را به مقتضای صریح قرآن و سنّت لازم می شمارند؛ جای شبهه ی تناسخ و تأویلات معاد و انکار رجعت و احیای اموات نمی ماند. و بر این اساس، تصدیق به معاد رجعت اسهل امور خواهد بود. و کاملاً واضح می شود که قول به تناسخ به کلی با مسأله ی معاد و رجعت مبائن و مخالف است و قول به تناسخ به واسطه ی انکار معاد است و دو برهان شیخ الرئیس ابن سینا و برهان عرشی ملاصدرا بر بطلان تناسخ مبتنی بر اصول فلسفه و عرفان است و بر اصول معاد قرآن، برهان تزاحم نفوس در تعلّق به ابدان و اقتضای هر بدنی نفسی را و تلازم در تشکیل شدن بدن و افاضه ی نفس و برهان فعل و قوّه اصلا موضوع ندارد. خداوند متعال، مادّه ی اصلی و اولی هر بدنی را ثانیاً خلقت می کند چنان چه در ابتدا خلقت فرموده و روح عاصی یا مطیع را به اراده و اختیار برای جزای خیر و شر ثانیاً به بدن خود بر می گرداند. و همچنین است مسأله ی رجعت که خداوند به قدرت کامله ی خود روح را بر می گرداند به آن بدنی که به آن تعلّق داشته باشد. و علاوه بر آنچه گفتیم براهین ثلاثه با هم مخالف و مصادم و هر یک دافع دیگری است.
توضیح: برهانی که شیخ اقامه فرموده مبتنی بر اصول فلسفه ی مشاء و مخالف با اصول فلسفه ی اشراق است. لذا شیخ اشراق اشکالات بر تناسخ را رد کرده و سخنان او الهاماتی از نظریات افلاطون است. بنابراین براهین شیخ در رد تناسخ بر اصول فلسفه اشراق ناتمام است.
و نیز براهین شیخ با اصول عرفان و مذاق ملاصدرا- محقق متأخرین- مخالف است و ابداً توافق ندارد. شیخ نفس را از اوّل تعلّق و حدوث و افاضه از عقل، مجرد می داند و ترقی و رسیدن به معارف را با اتصال به عقل فعال به غیر حرکت در جوهر و تجرد خیالی می داند و اصول عرفانیه ی آخوند را از حشویات می شمارد. آنچه اشکالات بر برهان تناسخ را با این اصول رفع نتوان کرد آخوند اشکالات را در این بحث و سایر موارد بالاخره با اصول خودش جواب می دهد لذا در مسأله ی معاد می گوید: معاد به غیر آنچه ما گفتیم و اختیار کردیم محال است و نمی توان رفع اشکالات کرد. بدیهی است بر اساس فلسفه ی حق همان است که شیخ در شفا فرموده که معاد جسمانی از فلسفه نیست و از طریق برهان نتوان ثابت کرد و بر اصول فلسفه صحیح فرموده ما از شیخ کمال امتنان را داریم که معارف و معاد قرآن را به حال خودش گذاشته، نصوص و ظواهر را تأویل و رد نکرده. ای کاش! متأخّرین هم همین رویّه را اتخاذ کرده بودند و حقائق قرآن را تأویل نمی کردند.
خلاصه براهین فلاسفه مشّاء بر ردّ تناسخ با اصول عرفانی نیز درست نیست و از این جهت است که آخوند ملاصدرا در غالب مسائل مذاق قوم را رد کرده و به گفته ی خود برهان عرشی و کشفی اقامه می کند.
اما برهان عرشی (قوّه و فعل) که بیان کردیم مبتنی بر اصول چندی است که آن اصول هر یک در مقام خود ناتمام و اثبات هر یک متوقف بر اثبات دیگر است. و مشتمل بر مصادره است که ما در بحث معاد جلد سوم از بیان الفرقان بیان کرده ایم و علاوه این برهان بنابر این است که نفس جسمانیه الحدوث و در بدو تعلّق صورت نوعیه باشد و متحداً با بدن به حرکت جوهری متحرک شود تا به مرتبه ی تجرد خیالی برسد و محتاج به بدن نباشد. و اگر ثانیاً بخواهد تعلّق به بدن بگیرد، باید بدن مانند بدن اوّل در مرتبه ی قوّه و صورت نوعیه باشد. و مستلزم آن است که نفس هم به مرتبه ی قوت و صورت نوعیه بر گردد.
لکن اگر نفس در بدو تعلّق به بدن مجرد باشد آنگاه چنان چه در اوّل به جهت استکمال متعلّق به بدن شده ثانیاً هم به جهت استکمال بیشتری تعلّق به بدن گیرد (چنان چه تناسخیّه گفتند) و برگشت قوّه به فعل لازم نیاید، و اگر گفته شود که مادّه اولیه (نطفه) استعداد و قوّه ای که روح خارج شده از بدن دوباره به آن تعلّق بگیرد ندارد زیرا که این روح مرتبه ای از کمال را تحصیل کرده و این بدن جنینی قابل از برای تصرفات این روح نیست.
گوئیم: اولاً- این اشکال نفس مدّعا است. چرا قابل برای تعلّق آن روح نباشد؟ اگر روح کودک نتواند مانند روح جوان کار کند و افعال جوان از او صادر نشود ممکن است به جهت نقصان استعمال روح در این عالم باشد، نه به واسطه ی عدم قابلیت جسم و نطفه شاهد بر این مطلب این است که تصرف ارواح در ابدان، مختلف است. از بعضی اطفال یا جوانان افعالی صادر می شود که در اغلب اطفال و جوانان دیگر ممکن نیست ادراک و عقل بعضی از ارواح در مرتبه ی صباوت، بیشتر از کسانی است که عمر زیاد کرده اند.
ثانیاً- احتیاج روح مستنسخه به بدن، در تخیّلات است نه در امورات حسیه و قوای مربوط به احساس و افعال حسی که مربوط به بدن است. یا به قول تناسخیّه بتواند بدن جنینی را در مورد تخیّلات خود قرار دهد تا اینکه قابلیت بدن برای استکمال روح به حد کمال برسد. پس واضح شد که این اشکال و برهان رد تناسخ مبتنی بر این اصل است و چون این اصل بر خلاف فلسفه ی برهان است، شیخ و بزرگان امثال او متعرض نشده اند. و نیز می گوئیم بر تقدیری که نفس جسمانیه الحدوث باشد و به حرکت در جوهر حرکت کند تعلّق روحی که به اتحاد با بدن اوّل به مرتبه ی خیال و تجرد خیالی رسیده چه امتناعی دارد به جهت استکمال به بدن جنین تعلّق بگیرد؟ اشکال همان اشکال اوّل و جواب همان جواب است. بلی اشکال توارد دو روح بر بدن واحد لازم می آید زیرا که مادّه ی اولیه مستعد برای افاضه ی نفس صورت جسمانی است و روح مجرد خیالی هم اگر تعلّق پیدا کند دو روح خواهد بود. این همان اشکال مشهور تناسخ است و جواب بر این مبنا اسهل است زیرا که نفس جنین که صورت نوعیه است در مرتبه ی قوّه صرفه با نفس مجرد خیالی تزاحم نمی کند و تعلّق روح اوّل به این بدن اوّلی است؛ زیرا بدن مستعدتر است برای قبول این روح. خلاصه این اشکالات، تصوّراتی است که ایجاب ظنّ و گمان نکند، چه رسد که موجب یقین باشد. از این بیانات ظاهر شده این سخنان که در تناسخ و رجعت گفته اند و اشکالاتی که بر رجعت وارد کرده اند همه بر خلاف اساس قرآن و اسلام است، و تخیّلاتی است که اساس محکمی ندارد. و چون اساس قرآن و معارف آن مطابق با اصول فلسفه ی عرفان نبوده و نیست، دسته ای از مقلدین فلسفه، خیال کرده اند که ظواهر یا نصوص قرآن مخالف با براهین عقلیّه و احکام عقل است و باید تأویل شود و اگر قابل تأویل نباشد باید رد شود. چنان چه صریح کلام عدّه ای از نویسنده های عصر ما است. گویند: قرآن اگر چه قطعی الصدور باشد ظنی الدلاله است و اخذ به ظهور با مخالفت احکام عقلیه جایز نیست و باید تأویل یا رد شود. شبهه و یا تخیل برهان در مسائل فلسفی ایجاب کرده، که معاد جسمانی و جهنم و بهشت و برزخ و غیر آن از معارف حقه ی قرآن و سنّت را انکار کردند. اما کسی که معتقد به قرآن و معارف نبی خاتم است تصدیق کند که قرآن کتاب الهی و علم به معارف الهیه است و علم پیغمبر علم الهی است و متخذ از علوم بشریه و فلسفه ی یونان و فرس و غیره نیست. و بنای قرآن به تربیت بشر و رساندن به سعادت و معارف حقیقی می باشد. و بنای آن اغراء به جهل و پرده پوشی روی حقائق و معارف نبوده است کسی که به این جهات توجه داشته باشد کاملاً می فهمد و می داند که این توجیهات و تأویلات و تطبیقات آرای مختلفه عجیبه و غریبه با قرآن مجید و سنّت سیدالمرسلین- صلوات الله علیه وآله- از سیصد سال قبل تاکنون فهمیده و دانسته یا از روی تقلید و تعصب یا جهل تقصیراً یا قصوراً مساوق انکار قرآن و متواترات مستفیضه از سنّت مقدّسه و ضرورت مذهب و در بعضی از مسائل بر خلاف اساس فلسفه و عرفان یونان و خیالات بشری است. در تمام مسائل فلسفه از بحث هیولی و صورت تا معاد یا از بحث اصالت و وحدت وجود تا آخر مباحث نفس برهان منطقی محصل یقین و بر خلاف معارف قرآن باشد نیست. طالبین معارف قرآن، باید به خود قرآن و روایات و خطب آل عصمت (علیهم السّلام) با دقت و وجدان خالی از تقلید و عصبیت رجوع کنند. مقدار مختصری از روایات و آیات و خطب را در مجلدات بیان الفرقان بیان کرده ایم و لله الحجّه البالغه.
خلاصه، تناسخ که مبتنی بر امتناع خراب عالم و تشکیل عالم دیگر و مجرد و قدیم بودن نفوس است مخالف و ضد معاد و رجعت است. کسی که می گوید: دسته ای از تناسخیّه در اسلام قائل به رجعت شدند و رجعت در معتقدات اسلامی نیست (تفصیل کلام خواهد آمد) بیچاره حقیقت تناسخ و منشأ قول به تناسخ و براهین و اشکالات آن را ندیده و نفهمیده و فرق میان تناسخ و معاد و احیای اموات نگذاشته است چنان چه آخوند ملاصدرا می گوید: اشکال تناسخ بر معاد ناشی از نرسیدن به معاد اسلام و قرآن است. اگر چه در جلد معاد بیان کردیم که معاد آخوند ربطی به معاد قرآن ندارد. چون مقصود رفع شبهات در رجعت است شبهاتی که اخیرا در عصر ما گفته و نوشته اند مفصل بیان می کنیم و من الله التوفیق و التایید.
امری که بسیار مورد تعجب است این است که همین برهان بر امتناع تناسخ را که توضیح آن گذشت و بزرگ ترین اشکال بر معاد جسمی است در عصر ما برهان بر امتناع رجعت قرار داده اند. و از کسانی که قسمتی از اصول اسلامی را منکر بوده همین اشکال را به عنوان برهان بر امتناع رجعت بیان کرد است. و بعضی از مقلدین آن گوینده بیانات خطابی او را بیان کرده و لسان و قلم بی ادبانه و جسورانه ای نسبت به بزرگان اسلام و معتقدین به رجعت گشوده و خیال کرده که به قرآن و اسلام خدمت کرده است. و می گوید: فساد عالم اسلام از اعتقاد به رجعت و امثال آن است. جاهل، از این مطلب غفلت کرده که معتقدات حقه از قبیل رجعت، و شفاعت، و قیامت و زنده نمودن خداوند مردگان را، خاتمیت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و امثال این عقائد حقه ی مؤید در حفظ دین و عمل به قوانین اسلام است نه مخرب آن، باعث فساد عوامل خارجی و سیاسی و دسته بندی ها و القای اختلاف در معتقدات مسلمین و بدگفتن و توهین به بزرگان و تأویل قرآن مجید و سنت خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله) با آرا و اهواء است و این روش باعث سلب عقائد مسلمین و تمایل به کفر و لا مذهبی و هواپرستی شده است. و در این عصر چنین تخیل شده که هر مطلبی از مطالب دینی را که با قول ناقص نسازد باید منکر شد و گفت: از مذهب اسلام و قرآن نیست برای این که بشر را به اسلام نزدیک کنند. غافل از اینکه حقائق و معارف و فرامین اسلام بالاتر از عقول بشر است. و هیهات که عقول بشر بتواند به تمام حقائق در جهان علی ماهمی علیها برسد. آن قدری که عقول بشر بتواند درک کند و مکلف به درک آن می باشد تصدیق انبیا است. بلی مکرر به این نکته اشاره نموده ایم که یک قسمت از اصول معارف قرآن تذکر به فطرت و وجدان است. اما انتظار اینکه معارف و احکام دین باید با میل و عقل هر کسی مطابق باشد باطل است. در حدود پانصد روایت رسیده که قیاس و رأی و عقل در حقائق احکام و بیانات دین ممنوع است. الدین اذا قیست محقت.

پی نوشت ها :

۱- به نظر می رسد که در این عبارات به هنگام حروف چینی کلماتی افتاده باشد که عبارت را نامفهوم ساخته است. ن- الف
۲- سوره ی الرحمن، آیه:۲۹
۳- سوره ی انبیاء، آیه:۲۳
۴- سوره ی مائده، آیه:۱۲۰
۵- اسفار اربعه، ج:۹، ص:۳

منبع: قزوینی خراسانی، مجتبی؛ (۱۳۸۷) بیان الفرقان: در بیان اصول اعتقادی شیعه، قزوین: حدیث امروز



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.