اثبات واجب نزد ابن سینا و سهروردی



 اثبات واجب نزد ابن سینا و سهروردی

نویسنده: دکتر سید یحیی یثربی

ابن سینا پیش از اقامه ی برهان به وجود واجب الوجود، مقدمات لازم این امر را تدارک می بیند. او در این راستا حرکت ظریف و دقیقی دارد که متأسفانه از دید متفکران بعدی پنهان مانده است. نه تنها این حرکت ظریف را درنیافته اند، بلکه به سبب غفلت از عمق کار ابن سینا به استدلال او آسیب هم رسانده اند.
ابن سینا، در آخرین و منسجم ترین اثر فلسفی خود الأشارات و التنبیهات با روش مشائی دقیقی – که در حد امکان، به آن وفادار مانده است – نخست به ذکر مسائلی می پردازد که بدون تعیینِ تکلیفِ آنها نمی توان برهانی بر اثبات واجب تنظیم کرد. این مسائل عبارتند از:

۱٫ ردّ دیدگاه اصالت حسّ: اگر اصالت در قوای ادراکی خود را به حواس مان بدهیم، هرگز نمی توان به اثبات واجب رسید، چون یکی از مبانی عمده ی اثبات واجب، علیت و علت فاعلی است که با حواس قابل درک و اثبات نیست، زیرا با حواس فقط تعاقب پدیده ها را می توان درک نموده و اثبات کرد. و چون در حوادث متعاقبه، تسلسل و عدم تناهی، محال نیست هرگز به عله العلل پدیده ها نمی رسیم. بنابراین، نخست باید به اثبات واقعیت های نامحسوس بپردازیم، تا زمینه ی اثبات یک حقیقت ازلی، ابدی و نامحسوس را داشته باشیم. (۱)
۲٫ اثبات علت فاعلی: ابن سینا پس از بیان اقسام چهارگانه ی علت ها، سه قسم را وابسته به علت فاعلی دانسته و بدین سان به ضرورت مبناییِ علت فاعلی در اثبات واجب، توجه نموده است (۲) زیرا واجب به عنوان علت العلل، تنها براساس قبول علت فاعلی، قابل اثبات است. از طرف دیگر اگر نتوانیم علت فاعلی را اثبات کنیم هرگز مجموعه ای از علل را به صورت یک جا نخواهیم داشت، تا به بطلان عدم تناهی شان حکم کنیم، چون در علل مادی و مُعدّات که به صورت متعاقب اند، یعنی مجموعه ای از بین رفته، مجموعه ای دیگر پدید می آید، عدم تناهی محال نیست.
۳٫ تقسیم وجود به واجب و ممکن: ابن سینا، وجود و موجود را به حصر عقلی، دو قسم می داند: واجب یا ممکن.

ابن سینا پس از این مقدمات، چنین استدلال می کند که: هر ممکنی وجودش را از غیر می گیرد، آن غیر هم اگر ممکن باشد وجودش را از علت دیگری می گیرد. این سلسله ی علل که همگی ممکن اند، متناهی باشند یا نامتناهی، باید در نهایت به واجب الوجود وابسته باشند. بیان ابن سینا چنین است:
هر سلسله ای که از علت ها و معلول ها تشکیل شود، خواه این سلسله ی مترتب، متناهی باشد یا نامتناهی، از آن جا که همگی این سلسله معلولند، باید علتی بیرون از این مجموعه داشته باشند. اما این علت بیرون از مجموعه، ناچار در انتهای مجموعه جای خواهد داشت. بنابراین هر مجموعه ی ممکن باید منتهی و متکی به حقیقتی واجبِ بالذات باشد . (۳)
متفکران بعدی از ظرافت کار ابن سینا غفلت کرده اند. شاید بیش از همه، شرح اشارات خواجه نصیرالدین طوسی زمینه ی برداشت نادرست از استدلال ابن سینا باشد، زیرا شرح ایشان از طرفی بیش از شرح امام فخر رازی مورد توجه بوده است و از طرف دیگر بعد از شرح رازی نوشته شده است.
لذا در مواردی که فخر رازی در فهم اشارات، اشتباه کرده خواجه به اصلاح آن پرداخته است. اما در موارد اندکی که خواجه به خطا رفته است، دیگران نیز تحت تأثیر شخصیت وی دچار اشتباه شده اند. نمونه ای از این اشتباهات را ضمن مقاله ای مطرح کرده ام، (۴) موارد دیگر را نیز به فرصت های بعدی گذاشته ام. اینک در این جا یکی دیگر از این اشتباهات را طرح می کنم. خواجه برهان ابن سینا را متکی به دور و تسلسل دانسته و بر این مبناست که حکمای بعدی، حذف دور و تسلسل را در اثبات واجب، جزء ابتکارات و افتخارات خود شمرده اند. غافل از این که ابن سینا پیش از آنان این ابتکار و افتخار را به خود اختصاص داده است.
ابن سینا، عملاً استدلال خود در اثبات واجب را از بطلان دور و تسلسل بی نیاز کرده است. مبنای استدلال ابن سینا این است که: ممکن باید منتهی و مستند به واجب باشد. این مبنا ربطی به بطلان دور و تسلسل ندارد، برای این که اصولاً فرض دور در مورد سلسله ی به اصطلاح مترتب، نوعی تناقض است؛ یعنی دور، قابل فرض نیست، اعم از این که دور باطل باشد یا نباشد. اما تسلسل یعنی فرض عدم تناهی سلسله با اصل مبنای ما در اثبات واجب منافاتی ندارد، چنان که ابن سینا نیز تصریح دارد بر این که سلسله ی ممکنات را متناهی فرض کنیم یا نامتناهی، فرق نمی کند. به هر حال باید این سلسله منتهی به واجب گردد. و چون واجب، جز در نهایت سلسله قابل فرض نیست، طبعاً با اثبات واجب تناهی سلسله نیز اثبات خواهد شد. نکته ی ظریفِ مبنای ابن سینا همین است که این مبنا نه تنها واجب را اثبات می کند، بلکه خود یکی از دلایل بطلان تسلسل نیز می باشد. این نکته ای است که تنها شیخ اشراق به آن توجه کرده او پس از ذکر مبنای ابن سینا یادآور می شود که با همین مبنا می توان تناهی سلسله ی علل را نیز در طرف صعود اثبات کرد؛ اگرچه تناهی در طرف نزول با این مبنا قابل اثبات نیست، بلکه باید با مبانی و دلایل دیگر اثبات شود. (۵)
دریغا که ذهن دقیق خواجه، از نکته ای که مورد توجه شیخ اشراق جوان، قرار گرفته غفلت کرده! برهان ابن سینا در شرح اشارات را مبتنی بر بطلان دور و تسلسل نموده و باعث اشتباه دیگران نیز شده است. او همین برهان را در تجرید العقائد مطابق درک خود، باز هم براساس بطلان دور و تسلسل استوار ساخته، می گوید:
الموجود ان کان واجباً فهو المطلوب و الا استلزمه، لاستحاله الدور و التسلسل؛ (۶)
اگر موجود، واجب باشد که مطلوب ماست، اگر واجب نباشد مستلزم واجب خواهد بود؛ زیرا دور و تسلسل باطل است.
بطلان دور و تسلسل در این استدلال مطرح نیست. این نکته را بعداً ملاصدرا و دیگران از ابتکارات خود شمرده اند، اما چنان که گذشت این استدلال نتیجه ی دقت و ابتکار ابن سیناست.
گفتنی است که تقریرات ملاصدرا و پیروانش مانند سبزواری و طباطبائی از برهان صدیقین، تقریری است متکی بر مبانی عرفا، از قبیل اصالت و وحدت وجود. نتیجه ی چنین تقریراتی هم اثبات وجوبِ طبیعتِ وجود است، نه اثبات واجب الوجود.
در واقع، آن جا که ملاصدرا و پیروانش خواسته اند از روش ابن سینا در اثبات واجب، صرف نظر کرده، روش جدیدی پیش گیرند، کارشان جز، تکرار براهین عرفا یا تعبیر جدید از آن براهین، نیست؛ (۷) مثلاً این که حقیقت وجود، عدم را نمی پذیرد یا واقعیت، لا واقعیت نمی شود مبنایی است که عرفا قبلاً، از جمله قیصری، آن را مطرح کرده اند. (۸) بنابراین نباید آن را از ابتکارات صدرا و پیروانش دانست.
اکنون باید دید که سهروردی در این باره چه کرده است؟
سهروردی، در این زمینه نیز به استقلال جویی و ابداع راه و روش جدید پرداخته، او به جای اثبات ترتّب علل و نیاز سه علت از علل چهارگانه به یکی که همان علت فاعلی است، از اثبات ترتب مقولات بهره می گیرد. چنان که گفتیم مقولات اصلی و کلی جهان هستی از دیدگاه وی عبارتند از چهار مقوله ی: نور جوهری مجرد، نور عارض، جوهر غاسق ( جسم ) و هیئت های ظلمانی ( مقولات عرضی ).
او سه مقوله از این چهار مقوله ( نور عارض، جوهر غاسق، هیئت ظلمانی ) را نیازمند مقوله ی نور جوهری مجرد دانسته و بر این مطلب استدلال کرده است. آن گاه نور مجرد را از نظر فقر و غنا ( امکان و وجوب ) مطرح می کند می گوید:
اگر نور مجرد، نیازمند بوده باشد، جسم بی جان نیاز او را برطرف نخواهد کرد، زیرا:
اولاً: جسم توان ایجاد نور مجرد را که از جهت های مختلف برتر از اویند، ندارد.
ثانیاً: اصولاً نور و ظلمت سنخیتی ندارند تا نور را معلول ظلمت بدانیم. بنابراین، اگر نورِ مجرد نیازمند باشد، نیازمند نور مجرد دیگر خواهد بود. و چون تسلسل در موجودات مترتب و مجتمع باطل است، پس این سلسله ی موجودات، اعم از نور مجرد، نور عارض، جوهر غاسق و هیئت های ظلمانی سرانجام باید به نوری برسد که ورای آن نوری نباشد و آن، همان نورالأنوار است، که غنی مطلق و قیوم است. (۹)
می بینیم که شیخ اشراق در اثبات واجب از روش بی سابقه ای بهره می جوید. به بیان ابن سینا، او در ترتب و وابستگی علل اربعه به هم و اثبات نیاز سه علت از آنها به علت فاعلی، در راستای اثبات واجب، دقیقاً توجه داشته است. اما شیخ ترتب در بین علل اربعه را مطرح نکرده، بلکه این کار را در میان مقولات خود ساخته اش انجام داده است.

نتیجه و نظر

شیخ اشراق در این جا کاری کرده است که تفاوت آشکاری با کار ابن سینا دارد؛ البته به متانت و دقت کار ابن سینا نیست، زیرا:
اولاً: به ابطال اصالت حس نپرداخته است. در صورتی که این موضوع چنان که گفتیم در اثبات واجب، بسیار مهم و ضروریست.
ثانیاً: چنان که گذشت شیخ اشراق متوجه شده است که برهان ابن سینا در عین اثبات واجب، به بطلان تسلسل نیز یاری می رساند؛ یعنی برهان ابن سینا نه تنها نیازمند بطلان تسلسل نیست، بلکه دلیلی است بر بطلان تسلسل. با این وصف، در اثبات واجب، برهان خود را بر بطلان تسلسل استوار ساخته است!
ثالثاً: ابن سینا که سه علت از علت های چهارگانه را در وجودشان به علت فاعلی وابسته می کرد، علت فاعلی را علت وجود و بخشنده ی وجود می دانست. اما شیخ اشراق، راهی برای اثبات این که نور حسی، عرضی، جوهر غاسق و هیئت های ظلمانی از نور جوهری مجرد، صادر می شوند و از نظر وجود وابسته به آن می باشند، ندارد. همین قدر می گوید که جسم نمی تواند علت نور باشد. اما با فرض ثبوت این گزاره، نمی توان نتیجه گرفت که نور علت جسم است! متأسفانه شیخ از آن مقدمه به این نتیجه رسیده و اثبات واجب را بر چنین پایه ی سستی بنا نهاده است.
ممکن است شیخ بگوید: در عالم هستی جز نور و ظلمت چیزی نیست. وقتی جسم که ظلمت است نمی تواند علت نور و علت خودش باشد، پس علت جسم همان نور خواهد بود! برای این که چیز دیگری نیست که آن را علت جسم بدانیم، البته این سخن متین است، ولی می تواند محل اشکال و تأمل باشد. از جمله این که حصر وجود در وجوب و امکان و علت و معلول، حصری عقلی است، در حالی که حصر در مقولات حصری استقرایی است.
گفتنی است که ابن سینا استدلال بر مبنای وجوب و امکان را ابداع نکرده است. این استدلال را نخست معتزله، سپس اشاعره به کار برده اند و در نهایت فارابی آن را به همان صورت که ابن سینا مطرح کرده به کار برده است.

پی‌نوشت‌ها:

۱٫ اشارات، نمط ۴٫ فصل ۱-۴٫
۲٫ همان، فصل ۵-۸٫
۳٫ عین عبارت ابن سینا چنین است: کلّ سلسله مترتبهٍ من علل و معلولات، کانت متناهیه او غیر متناهیه، فقد ظهر انّها اذا لم یکن فیها الا معلول، احتاجت الی عله خارجه عنها، لکنها تتصل بها لا محاله طرفاً. و ظهر انه ان کان فیها ما لیس بمعلول فهو طرف و نهایه، فکل سلسله تنتهی الی واجب الوجود بذاته .
ر.ک: اشارات، نمط، ۴، فصل ۹-۱۵ و سید یحیی، یثربی، فلسفه ی مشاء، گفتار ۲ فصل ۹-۱۵٫
۴٫ نشریه ی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز؛ دیدگاه ها در فهم اشارات ۲ و ۳ تابستان و پاییز ۱۳۶۹٫
۵٫ سهروردی، المشارع و المطارحات، علم ۳، مشرع ۴٫
۶٫ نصیرالدین، طوسی، تجرید العقاید، مقصد ۳، فصل ۱٫
۷٫ ر.ک: الاسفار الربعه، چاپ جدید، ج ۶، ص ۱۱ به بعد و راجع به تقریر سبزواری، همان جا، ص ۱۶، و نیز نهایه الحکمه، مرحله ی ۱۲٫
۸٫ شرح فصوص الحکم، ابن عربی، مقدمه، چاپ سنگی ص ۸٫ قیصری چنین می گوید: هر ممکنی قابل و پذیرای نیستی است و هیچ موجود مطلقی نیستی نمی پذیرد؛ پس وجود، واجب با لذات است . به تعبیر دیگر، چنین می توان گفت: حقیقت وجود ممتنع العدم است، وگرنه لازم آید یک چیز با نقیض خود یا با چیزی که مساوق با نقیض آن است متصف گردد. و این بدیهی البطلان است، و ضروری الفساد. و هرچه ممتنع العدم بوده باشد، بالضروره قدیم بودنش ثابت و آشکار می گردد، پس حقیقت وجود، قدیم است.
۹٫ حکمه الاشراق، قسم دوم، مقاله ی یک، فصل ۳-۹٫

منبع مقاله :
یثربی، سید یحیی؛ (۱۳۸۵)، حکمت اشراق سهروردی، قم: مؤسسه بوستان کتاب، چاپ هفتم



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.