تعریف فلسفه در غرب



 تعریف فلسفه در غرب

نویسنده: دکتر سید یحیی یثربی

برای روشن شدن وضع فلسفه در تاریخ تفکر غرب، نگاهی به سیر فلسفه از ارسطو تا عصر جدید کافی است. ماجرای تفکر فلسفی در غرب، غم انگیزتر از سیر آن در جهان اسلام است. براتراند راسل می گوید:
ابن رشد در فلسفه اسلامی بن بستی بیش نیست و حال آنکه در فلسفه مسیحی مبدأ و آغاز محسوب می شود. (۱)
البته منظور برتراند راسل آن است که ابن رشد در جهان اسلام نقطه پایان بود و در غرب مسیحی، نقطه آغاز. یعنی فلسفه در جهان اسلام با ابن رشد، تمام شد، اما در غرب مسیحی با ابن رشد، آغاز گردید. باید توجه داشت که ابن رشد عامل پایان نبود، بلکه عوامل دیگری مانند اشعریت و تصوف، فلسفه را تخریب نموده و زمین گیر کردند. (۲) ابن رشد، آخرین تلاش برای بقای این گونه تفکر بود که ناکام ماند. (۳) برای جهان اسلام غم انگیز است که تفکر فلسفی ما با کسی پایان پذیرد که تمدن جدید غرب، تفکر فلسفی و روشن اندیشی او را در تحول و تکامل خود مؤثر می داند!
اما جریان فلسفه در غرب مسیحی، غم انگیزتر از شرق اسلامی بود. از آنجا که این جریان در برخورد روشن اندیشان جدید غرب با فلسفه، بسیار مؤثر می باشد، کمی درباره آن توضیح می دهیم.
در برابر سخن درست برتراند راسل که آن را بارها نقل کرده و تأیید کرده ام، می خواهم بگویم: ارسطو که در غرب، نقطه پایان تفکر فلسفی بود، در جهان اسلام نقطه آغاز آن شد! این سخن من نیز به گواهی تاریخ فلسفه ای که خود غربیان نوشته اند، سخنی است درست؛ چون در این نوشته بحث مفصل امکان ندارد، تنها به نگاهی گذرا به تاریخ تفکر فلسفی در غرب بسنده می کنیم.
انسان تا چشم باز کرده و خود را به عنوان یک موجود اندیشمند شناخته است، هرگز نتوانست که در سنین بلوغ خود با ذهن خالی و تنها براساس چشم و گوش و عقل و هوش به فهم جهان بپردازد. انسان متولد در جزیره که به مجرد تولد، پدر و مادر خود را از دست بدهد و تنها و بدون آموزش و تربیت دیگران بزرگ شود، مانند انسان معلق در فضای ابن سینا، فرض و افسانه ای بیش نیست. زیرا انسان همیشه با ذهنی انباشته از باورها، با جهان مواجه می شود. در این میان آن گونه باوری را ارج می نهیم که با سه ویژگی همراه باشد:
الف. تحقیق مستقل شخصی.
ب. تکیه بر قوای ادراکی همگانی انسان (حس و عقل).
ج. استناد به واقعیت.
در آغاز بحث خود، این گونه تفکر را تفکر فلسفی نامیدیم. سرزمین یونان در مغرب زمین، این افتخار را دارد که در تاریخ تفکر بشر، آغاز تفکر علمی و فلسفی به نام آنان ثبت شده است. یونانیان در زمانی که ذهن انسان ها با اسطوره و افسانه اشباع می شد، نخستین پرسش های علمی و فلسفی را درباره ماده اولیه جهان، معرفت شناسی، حرکت و تغییر مطرح کردند. و این کار بزرگی بود. نخستین فیلسوفان یونان در قرن ششم و پنجم قبل از میلاد کوشیدند تا بر پایه قوای ادراکی خود و براساس مشاهده طبیعت و تجربه، نظریه هایی درباره ماده نخستین و پیدایش پدیده ها ارائه کنند. انکسیمنس که هوا را ماده المواد می دانست، برای تبیین نظر خود از تخلخل و تکاشف بهره می جست. او می گفت: دم و بازدم ما با دهان باز گرم است و با دهان بسته سرد. (۴) بنابراین، هوا با انقباض خود، آب و خاک را پدید می آورد و با انبساط خود، آتش را. همین طور دموکریت و لوکیپ در اواسط قرن پنجم پیش از میلاد، نظریه اتم را مطرح کردند.
دستاورد و نتایج تفکر علمی و فلسفی یونانیان اگرچه چندان مهم نبود، اما راهی که پیش گرفته بودند، بسیار مهم و با ارزش بود. به قول راسل: اهمیت مکتب ملطی در آنچه به دست آورد، نیست، بلکه در آن چیزهایی است که خواست به دست آورد. (۵)
ارسطو می گوید: فلسفه پیش از وی درباره همه چیز، گویی با لکنت سخن گفته است؛ زیرا هنوز جوان و در آغاز کار بوده است. (۶)
تعبیر لکنت زبان به ابهام و ناپختگی فلسفه های پیش از ارسطو درباره علیت اشاره می کند. آثار افلاطون نیز در این باره مبهم و خام است. ژان وال، نظریه افلاطون را صورت جنینی نظریه علیت می داند. او می گوید:
اولین بار در فلسفه ارسطو می توان نظریه منسجم درباره علیت را مشاهده کرد. (۷)
در ارسطو ویژگی های تفکر فلسفی، ظهور بیشتری دارد. اما تفکر فلسفی همیشه از طرف افکار عوام پسند و غالباً تقدیس شده افسانه ای و خرافی، مورد تهدید بوده است. اگر ارسطو را اوج تفکر فلسفی یونان بدانیم، حق داریم. اما، ارسطو که در حوزه فلسفه و تفکر منسجم فلسفی گام اول بود، متأسفانه به دو دلیل، گام آخر نیز شد:
یکی از این دو دلیل به طرفداران و شیفتگان ارسطو مربوط است که با دلبستگی و شیفتگی به شخصیت وی، به جای تفکر و نظریه پردازی، تنها به شرح و تعلیم مطالب او قناعت کردند.
و دیگر؛ مکتب های غیرعقلانی است که بعد از ارسطو به تدریج توسعه یافتند.
با ظهور اسکندر به عنوان فاتح بزرگ از نیمه دوم قرن چهارم پیش از میلاد، فکر و فرهنگ یونان، مانند سرزمین آن، جزئی از یک کل بزرگ تر گردید. فلسفه تحت تأثیر شرایط جدید و نیز در اثر هماهنگی با فکر و فرهنگ رومیان که بیشتر به دنبال قواعد زندگی بودند تا مسائل نظری، دو رویکرد جدید پیدا کرد:
– یکی رویکرد اخلاقی و تربیتی.
– دیگری رویکرد و گرایش دینی.
هر دوی این رویکردها و گرایش ها بیشتر به نیازهای فرد در دنیای یونانی رومی اهمیت می دادند. اگرچه این دو دیدگاه نیز گاهی به یکدیگر غلبه می کردند؛ مانند رواج تعالیم رواقی در دورانی و رواج آیین های اسرارآمیز دینی در دوران دیگر؛ اما سرانجام مکتب نوافلاطونی این دو رویکرد را با هم ترکیب کرد. (۸) کاپلستون تحولات فلسفه پس از ارسطو و در حوزه یونانی مآبی- رومی را در سه مرحله بررسی می کند:
۱٫ مرحله نخست، از اواخر قرن چهارم قبل از میلاد، تا نیمه اول قرن میلادی. در این دوره فلسفه های رواقی و اپیکوری بر رفتار و کسب سعادت شخصی تأکید می کردند. در برابر آنان، شکاکیت پورون و پیروانش به تضعیف خردورزی و فلسفه می پرداخت. تأثیر متقابل این ها به گونه ای مذهب التقاطی منجر شد که در گرایش رواقیان متوسط و حوزه مشائی و آکادمی با جذب نظریه های یکدیگر خودنمایی کرد.
۲٫ دوره دوم، از نیمه قرن اول پیش از میلاد تا نیمه قرن سوم میلادی ادامه داشت. در این دوره بازگشت به درست اندیشی فلسفه ملاحظه می شود که در نقطه مقابل مذهب التقاطی است. همچنین به تنظیم و نشر و تفسیر آثار فلاسفه قدیم، به خصوص از طرف متفکران اسکندرانی توجه می شود. البته در مقابل این تمایل علمی، تمایل به عرفان دینی را در این دوره مدام در گسترش می یابیم. علاقه شرقیان، از جمله فیلون اسکندرانی، به فلسفی کردن عقاید غیرفلسفی، این تمایل را تشدید می کرد.
۳٫ دوره سوم، از نیمه قرن سوم تا نیمه قرن هفتم میلادی، که دوره نوافلاطونی است ادامه دارد. این دوره عملاً به جمع و ترکیب حوزه های فکری و اعتقادی اختصاص داشت.
در این دوره با پیدایش فلوطین در قرن سوم میلادی، عرفان جای فلسفه را گرفت. اگرچه فلوطین تا حدودی از حال و هوای یونانی پاسداری می کرد، اما معرفت شناسی و هستی شناسی عرفانی را جانشین هستی شناسی و معرفت شناسی فلسفی کرد. رویکرد ارفه ای- افلاطونی- فیثاغوری در تعالیم فلوطین تکمیل شد. اینک ریاضت و زهد، جای اندیشه را گرفته و زمینه را برای غلبه این مکتب، نه به صورت یک فلسفه، بلکه به شکل یک دین فراهم کرد.
در حقیقت مسیحیت بشر ساخته غرب، محصول طبیعی این شرایط بود. فلوطین و شاگردان و پیروانش با مسحیت در افتادند. مانند فرفوریوس که پانزده کتاب بر ضد مسیحیت نوشته، (۹) با نقد اناجیل و روشن ساختن تناقضات آن ها، در راستای پرده برداری از بطلان الوهیت مسیح و نشان دادن ابهام و غیرعقلانی بودن الاهیات مسیحی و دروغ گویی و سوءاستفاده کشیشان، صادقانه کوشید. (۱۰) همچنین هیپاتیا که در سال ۴۱۵ میلادی به دست میسحیان کشته شد. (۱۱) اما در این درگیری، سرانجام غلبه با مسیحیت بود. در کمتر از سه قرن بعد از مرگ فلوطین، تعلیم فلسفه به وسیله امپراطور ژوستنین در سال ۵۲۵ میلادی ممنوع شده و نوافلاطونیان غیرمسیحی صحنه را ترک گفتند. بدین سان این گرایش دیرینه ارفه ای- افلاطونی- فیثاغوری، در مسیحیت به شکل عامه پسندی به حیات خود ادامه داد. (۱۲)
با توجه به نکات یاد شده، فلسفه قرون وسطای غرب، معجونی بود از دو تعلیم غیرعقلانی: دین تحریف شده مسیحیت و مکتب غیرعقلانی و مسیحی شده نوافلاطونیان. هپروت در هپروت! در قلمرو این معجون، طبیعی است که به تعبیر راسل، فلسفه کنیز و برده کلام می گردد. (۱۳)
به نظر من دنیای غرب در حوزه باورهایش، هنوز هم – ولو ناخودآگاه- به افکار غیرعقلانی وفادار است. روشن اندیشان غرب حق داشتند که خرافه، دین و فلسفه مسیحی را در یک سطح ارزیابی کرده و آن را مردود شمارند. زیرا آنان چیزی را که عقلانی نبود نمی توانستند بپذیرند. تفکر فلسفی در مغرب زمین با سابقه غیرعقلانی قرون وسطایی و لاحقه گرایش های غیرعقلانی معاصرش به چنان آشفته بازاری دچار شده است که دقیق ترین تعریف آن در دایره المعارف قرن بیستم چنین است:
فلسفه عبارت است از آنچه فیلسوفان ارائه می دهند! و درباره آن بیش از این نتوان گفت. زیرا برخلاف دانش های دیگر، کارکرد شناخته شده ای ندارد. (۱۴)
شاید بنیادی ترین و در عین حال شرم آورترین اشکال فلسفه به وسیله کانت مطرح شد؛ آن اشکال خودکامگی ذهن در حوزه فلسفه. با این بیان:
در مابعدالطبیعه می توان به طرق عدیده مرتکب خطا شد، بی آنکه ترسی از برملا شدن خطا در کار باشد. چون تنها چیزی که لازم است این است که ما با خود به تناقض نیفتیم. که این نیز در قضایای تألیفی- ولو به کلی موهوم- به سهولت ممکن است. (۱۵)

تعریف فلاسفه مسیحی و جدید غرب از فلسفه

اکنون مواردی از تعریف فلسفه را از نظر متفکران غرب نقل می کنیم:
تعریف فلسفه در آغاز و در طی بسیاری از قرون به شرح زیر بوده است:
فراگیرترین نوع دانش درباره طبیعت، جهان، جایگاه انسان در جهان (۱۶).
در دایره المعارفی دیگر، تحقیق خوبی در تعریف و واژه شناسی فلسفه انجام پذیرفته است که به نکاتی از آن اشاره می شود.
در دوره های نخستین، مرز بین فلسفه و قلمرو دانش های بشری دیگر، به دقت معلوم نشده بود. فلسفه عبارت بود از هرگونه تلاش برای کسب معرفت. (۱۷)
در قرن نوزدهم آلکوین واژه فلسفه را پژوهش در طبیعت معنی می کند. فلسفه به معنای جامع همه علوم بشری نیست، بلکه دانش کلی از موجودات جهان یا شناخت علل و اسباب کلی پدیده ها و یا معرفتی عمیق به نظم جهانی است. (۱۸) سپس گزیده ای از تعریف ها را به شرح زیر ارائه می کند که ما نیز آن ها را به اختصار بیان می کنیم:
افلاطون آن را تحصیل معرفت می داند.
ارسطو: دانش مبادی و علل نخستین.
این مفاهیم بعد از ارسطو در مکاتب مختلف به کار می رفت. آباء کلیسا و فیلسوفان قرون وسطی تصور روشنی از فلسفه نداشتند. اما فیلسوفان عرب (مسلمان) در اواخر قرن دوازدهم و اساتید حکمت مدرسی (۱۹) در قرن سیزدهم میلادی، بارها به معنای اصلی فلسفه اشاره کرده اند. توماس اکویناس تعریف ارسطو را می پذیرد: (۲۰) دانش علل اولیه.
دکارت آن را به معنی شناخت حقیقت از راه علل اولیه می داند. جان لاک نیز فلسفه را دانش حقیقی اشیا می داند. کانت آن را به شناخت اصول کلی معرفت تقلیل می دهد. غالب فلاسفه آلمان بعد از کانت، فلسفه را آموزه های کلی مربوط به دانش می دانند.
بسیاری از معاصران، فلسفه را یک نظریه تألیفی از دانش های جزئی می شمارند. برخی نیز آن را به سوی ارزش ها سوق می دهند. (۲۱) در همه این تعریف ها، ویژگی تألیفی فلسفه مطرح است. به نظر می رسد که در تعریف فلسفه به همان چیزی تأکید کنیم که ارسطو تأکید داشت: جست و جوی علل و مبادی جزئیات تا دستیابی به اصول و مبادی نخستین و کلی جهان هستی، برای رسیدن به یک فهم فراگیر از مبادی هستی و نظم جهانی و جایگاه انسان. (۲۲)
بحث تاریخ فلسفه ها و دایره المعارف های غربی درباره تعریف حکمت در همین حدود است. بنابراین ما نیز به همین اندازه قناعت کرده و مسائل را پی می گیریم.
بسیار طبیعی است که آباء کلیسا و فیلسوفان قرون وسطی، تعریف روشنی از فلسفه نداشته باشند. زیرا فلسفه آنان، ترکیبی از دو مکتب غیرعقلانی مسیحیت و نوافلاطونیان بود. چنان که مطرح شدن فیلسوفان مسلمان در بازگشت غرب مسیحی به معنا و اهداف اصلی فلسفه، کاملاً طبیعی است. برای اینکه ارسطو، دموکریت و به طور کلی تفکر علمی و فلسفی در سایه نوافلاطونیان و مسیحیت، به کلی از یاد غرب رفته بود. تا آنکه با ترجمه آثار ابن سینا و ابن رشد، در آن دنیای غیرعقلانی، با عقلانیت و تفکر فلسفی آشنا شدند. با همین عقلانیت بود که چند قرن بعد توانستند دنیای جدیدی پدید آورند که ارسطو در خواب هم نمی دید.
نیز در سایه همین عقلانیت است که غرب جدید، توان عقل را زیر پرسش برده و همه تلاش فلسفی خود را در بررسی توان و اعتبار عقل و فاهمه به کار گرفته و به نوعی نسبیت و شکاکیت روی آورده است. در غوغای این نسبیت و شکاکیت، معرفت بشری و در رأس آن، فلسفه و مابعدالطبیعه، رنگ باخته است.
اما اطمینان دارم که غرب فلسفه را رها نخواهد کرد. زیرا فلسفه در جست و جوی یقین است. و ما اگر نتوانیم به یقین و اطمینان برسیم، به تعبیر راسل، مثل این است که در بیابانی تنها و سرگردان مانده ایم؛ چنان که گویی عالم خارج چیزی جز سراب و رؤیا نیست. چنین چیزی بسیار آزار دهنده می باشد. (۲۳) اگرچه بر هگل به خاطر آنکه غایت سراسر کائنات را وصول به فلسفه می داند خرده گرفته اند، (۲۴) اما تردیدی نیست که بشر در سیر تکاملی خود، همیشه معرفت را برترین هدف و غایت شناخته است.
پیش از ورود به مسائل مختلف شناخت فلسفه، از آنجا که کانت در دو قرن اخیر بیشترین اثر را در آشفتگی بحث های جدی فلسفی بر جای گذاشته است، باید مختصری به دیدگاه او پرداخت. او به طور کلی، امکان مابعدالطبیعه را مورد تردید قرار می دهد و می گوید:
اگر مابعدالطبیعه واقعاً به صورت یک علم درآمده بود؛ اگر ما می توانستیم بگوییم: این است مابعدالطبیعه و شما راست آموختن آن، و حقیقت آن از خود آن بر شما به نحوی قاطع و پایدار ثابت خواهد شد، در آن صورت چنین پرسشی لازم نبود. و تنها پرسشی که باقی می ماند این بود که مابعدالطبیعه چگونه ممکن شده است؟ و عقل چگونه باید آن را تحصیل کند؟ اما… هیچ کتاب واحدی وجود ندارد که بتوان آن را آن گونه که می توان کتاب اقلیدس را عرضه کرد، نشان داد و گفت: این مابعدالطبیعه است! و اینجا است که می توانید به غایت قصوای این علم، یعنی به شناخت وجود اعلی و عالم عقبی که با اصول عقل محض مبرهن گشته است نائل آیید. (۲۵)
کانت می گوید:
این سرنوشت هر فن کاذب و حکمت باطلی است که در نهایت، خود موجب فنای خود گردد. و لذا بشریت را به رها کردن مابعدالطبیعه فرا می خواند:
قصد من آن است که همه کسانی را که مابعدالطبیعه را در خور تحقیق و اعتنا می دانند، به این حقیقت معتقد سازم که قطعاً واجب است کار خویش را موقتاً متوقف سازند و هر آنچه تاکنون شده، ناشده انگارند. و مقدم بر هر امری ببینند که آیا اصولاً ممکن است علمی چون مابعدالطبیعه وجود داشته باشد؟
اگر مابعدالطبیعه، خود علم است، چرا مانند علوم دیگر قبول عام و دائم نیافته است؟ و اگر علم نیست، چه شده است که همواره به صورت علم متظاهر بوده و ذهن آدمی را با امیدهایی که هرگز نه قطع می گردد و نه برآورده می شود، معطل ساخته است؟ … در حالی که همه علوم دیگر بی وقفه قدم در راه توسعه و پیشرفت دارند. اما علمی که خود را حکمت محض می داند و همگان حل معمای خویش را از آن می طلبند، گرد یک نقطه می چرخد و قدمی، نمی تواند بردارد. (۲۶)
مشکل کانت، مشکل معرفت شناسی است. و کم و بیش، همیشه مطرح بوده؛ اما کانت آن را مشکل حل نشدنی تلقی کرده است. او در برداشت خود از مابعدالطبیعه و فلسفه، دچار یک خطای بنیادی است. این خطای بنیادی، متأسفانه براساس یک توهم، دامنگیر فیلسوفان مسلمان معاصر ما نیز شده است. او مابعدالطبیعه را چنین تعریف می کند:
مابعدالطبیعه، علم عقلی نظری کاملاً مستقلی است که از همه تعلیمات تجربی فراتر می رود و صرفاً مبتنی بر مفاهیم است. (۲۷)
با این پیش فرض که بنیاد فلسفه تنها بر مفاهیم ذهنی استوار است و کاملاً از دانش های دیگر مستقل است، داوری کانت درباره فلسفه، کاملاً منطقی و درست است. اما این پیش فرض اگرچه تا حدودی مورد تأیید متفکران معاصر ما نیز می باشد، درست و منطقی نیست.

پی نوشت ها :

۱- برتراند راسل، تاریخ فلسفه غرب، کتاب دوم، فصل۱۰٫
۲- ر.ک: یحیی یثربی، نقد غزالی، بخش اول و سوم.
۳- در جهان اسلام واقعاً فلسفه به ابن رشد ختم شد، اگرچه در میان شیعیان که کمتر تحت تأثیر غزالی و سایر پهلوانان ضد فلسفه بودند، ادامه یافت، اما در جهان تشیع نیز در حکمت متعالیه صدرا، با عرفان در هم آمیخت و از تکامل لازم بازماند.
۴- فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، ج۱، فصل۳، بند۳ .
۵- برتراند راسل، تاریخ فلسفه غرب، کتاب اول، فصل دوم.
۶- ارسطو، طبیعیات، ۲، ۳، ۱۹۴ ب و ۲، ۷، ۱۹۸ آ و متافیزیک، ۱، ۱۰-۳، ۹۸۳ آ تا ۹۹۳ آ.
۷- ژان وال، مابعدالطبیعه، صص ۳۱۶-۳۱۵ .
۸- فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، بخش۵، فصل۳۵، و تئودور گمپرتس، متفکران یونانی، کتاب ششم، فصل ۴۴، و برتراند راسل، تاریخ فلسفه غرب، کتاب اول، فصل ۲۵ و تاریخ فلسفه های دیگر.
۹- فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، فصل۴۵، این کتاب ها در سال ۴۴۸ میلادی سوزانده شدند و اطلاع ما از آن ها بیشتر از راه ردیه های مسیحیان است.
۱۰- برای نمونه ر.ک: پیردولابریول، عکس العمل مشرکان، ص۲۸۶، ۱۹۳۴؛ اوزیبیوس، تاریخ کلیسایی، صص۵، ۶، ۱۹٫
۱۱- فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، فصل ۴۶ .
۱۲- برای اطلاعات بیشتر، ر.ک: فردریک کاپلستون، تاریخ فلسفه، فصل ۳۵ تا ۴۶ .
۱۳- فردریک کاپلستون، اندیشه های بزرگ فلسفی، ص۳۲۹ .
۱۴- Chambers’s Encuclopedia, Volume 10, Pegamon Press, 1967-
عین عبارت دایره المعارف یاد شده (ص۶۷۸):
It is not easy to say what philosophy is because unlike other branches of learning it does not have a defined or definable sphere of operations; most accurate, but unfortunately unilluminating answer would be that it is what philosophers do.
۱۵- ایمانوئل کانت، تمهیدات، ص۲۲۳، و نیز برای نمونه از معاصران: راسل، عرفان و منطق، صص ۳۶-۲۲ .
۱۶- Chambers’s Encuclopaedia.
پیشین
۱۷- Meta – Encuclopedia of Philosophy, (www.ditext. Com/encyc/Frame.html)
۱۸- همان.
۱۹- تعبیر مدرسی (Scholasticism) مفهوم تحقیرآمیزی نسبت به فلسفه بی محتوا و غیرعقلانی بیش از تجدد غرب است.
۲۰- همان.
۲۱- همان.
۲۲- همان.
۲۳- برتراند راسل، مسائل فلسفه، فصل۲ .
۲۴- استیس. و. ت. فلسفه هگل، کتاب چهارم، بخش سوم، فصل سوم.
۲۵- ایمانوئل کانت، تمهیدات، بند چهارم.
۲۶- همان، ص۱ .
۲۷- ایمانوئل کانت، نقد عقل محض، پیشگفتار چاپ دوم، ب XV.

منبع مقاله :
یثربی، سید یحیی؛ (۱۳۸۸)، تاریخ تحلیلی- انتقادی فلسفه اسلامی، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.