قیمت فلسفه



 قیمت فلسفه

 

مترجم: زهرا هدایت منش
منبع:راسخون

 

چارلز تنفورد و ژاکلین رینولدز

وقتی دانشجو بودیم بولتسمان قهرمان ما بود، حتی مثلاً بیش از اینشتین، چون ما شیمیدان بودیم و بولتسمان بیشتر با شیمی ارتباط مستقیم داشت، قانون توزیع بولتسمان و معادله شیوای او S=klogW برای ما اهمیت اساسی داشت. چگونه می‌شد بدون آن‌ها شیمی را فهمید؟ این معادلات تا امروز هم درخشش حود را حفظ کرده‌اند. در موضوعاتی از تعبیر داده‌های ترمودینامیکی یا جنبشی در فرآیندهای زیست شناختی گرفته تا مباحثات فعلی درباره سیاه‌چاله‌ها و مطالب کیهان شناختی دیگر، معادلات بولتسمان اجتناب ناپذیرند.
و البته می‌دانیم که وجه تاریکی هم در زندگی بولتسمان هست – او به تدریج علوم فیزیک را به خاطر فلسفه رها کرد و وقتی با خانواده تعطیلات را به کنار دریا رفته بود (در ۶۲ سالگی) خودش را به دارآویخت و کشت. تاریخچه مستندی که جان بلک‌مور تهیه کرده محدود به این دوره سال‌های آخر زندگی بولتسمان است. او مجموعه‌ای از اسناد، نامه‌هایی که به بولتسمان نوشته شده بود، نامه‌هایی که بولتسمان نوشته بود، و نامه‌هایی که درباره او نوشته شده بود، گرد آورده و آن‌ها را در میان یادداشت‌های درسی و خاطراتی لطیفه گونه پراکنده است. نحوه کنار هم نهادن مطالب قابل تحسین است. تصویر بولتسمان در سال‌های آخر زندگی‌اش با وضوح کمیابی از میان صفحات کتاب شکل می‌گیرد (باید اضافه کنیم که چاپ کتاب بد است چون کمتر کتابی دیده‌ایم که غلط‌های چاپی فاحش بیشتری داشته باشد). اما خواننده را باید هشدار داد که هیچ چیز در کتاب درباره جوانی بولتسمان وجود ندارد. مثلاً، به وجود هفده نامه‌ای که بین سال‌های ۱۸۸۶ تا ۱۸۹۷ بین بولتسمان و لورنتس رد و بدل شد اشاره می‌شود اما هیچ نشانی از محتوای آن‌ها نیست. همان‌طور که از عنوان کتاب برمی‌آید. می‌توان آن را از دو دیدگاه مطالعه کرد. می‌توان فلسفه را مدنظر قرار داد و نقش بولتسمان را در آن ارزیابی کرد – مثلاً اینکه آیا بولتسمان بر ویتگنشتاین تأثیری داشته است؟ یا می‌توان زندگی بولتسمان را زیر ذره‌بین گذاشت. ما (مرورکنندگان) توانایی چندانی در فلسفه نداریم و به هر حال موضوع دوم احتمالاً با مزاج اغلب خوانندگان مجله نیچر سازگارتر است. اما از قضا موضوع اصلی در هر دو برخورد یک چیز است: جنگی طولانی – که بخش جدایی‌ناپذیر فرهنگ عمومی علم شده است – بین انرژی‌گرایان و اتم‌گرایان، که به ترتیب در ارنست ماخ و بولتسمان شخصیت می‌پذیرند. سابقه انرژی‌گرایان به اسقف برکلی می‌رسد که هر چه را که مستقیماً برحواس آشکار نبود انکار می‌کرد و در زمان ماخ اتم‌ها و مولکول‌ها از این دست بودند. اتم‌گرایان البته وارثان مکانیک ذره‌ای نیوتون بودند. در آلمان و اتریش (بر خلاف انگلستان) مخالفان نظریه دوم زمام امور مؤسسات رسمی را در دست داشتند و قهرمان ما در نبردش تنها بود. یکی از منتقدان اعلام کرد: بولتسمان آخرین نماینده بزرگ نظریه اتمی است. این منتقد احتمالاً ویلهلم استولد بود و طرفه آنکه استوالد خودش بنیان‌گذار علم شیمی فیزیک شناخته می‌شود. آیا هیچ پیش‌بینی هرگز این‌گونه مهمل و غلط از آب درآمده است؟

 

شاید عجیب باشد اما آنچه به قوت از اسناد این کتاب بر می‌آید این است که در مباحثات داغ فلسفی نشانی از بدخواهی شخصی وجود نداشته است. دوستی حریفان پابرجا بود و حمایت استوالد نقشی عمده در عزیمت بولتسمان به آلمان و پیوستن او به هیئت علمی دانشگاه لایپزیگ داشت. بولتسمان خودش از بحث‌ها لذت می‌برد و مکاتباتش به کرات خلق و خوی خوش او را آشکار می‌کنند. مثلاً در نامه‌ای به فرانتس برتانو می‌نویسد: …. نه آرزو دارم و نه حتی فکر می‌کنم نشان ادب است که کسی با هر چه من می‌گویم موافقت کند، این کاملاً واضح است. من فقط از مجادلات محکم و حساب شده فایده می‌برم. بخشندگی روح او به خصوص در نامه‌هایش به سوانته آرنیوس آشکار می‌شود، که بیشتر دانشجوی او بود و در سال ۱۹۰۵ جایزه نوبل گرفت – افتخاری که خود بولتسمان غلی‌رغم بارها نامزد شدن به آن دست نیافت. بولتسمان این موفقیت را به آرینوس تبریک می‌گوید و، چنانکه چندین بار پیش از آن نیز کرده بود، برایش در کارهای آتی آرزوی موفقیت می‌کند. در اینجا نشانی از حسادت نیست و هیچ جا هم نشانی دیده نمی‌شود که کم الطفاتی به کارهای علمی او سهمی در اندوهی داشته باشد که منجر به خودکشی‌اش شد. به همین ترتیب از میان نوشته‌های خود بولتسمان و از گفته‌های کسانی که او را می‌شناختند استعداد طنز پردازی او آشکار می‌شود. سرزندگی او تا آخرین روزها دوام داشته است چنانکه نمونه‌اش را می‌توان در سفرنامه سرگرم کننده‌اش تحت عنوان درباره سفر پروفسوری آلمانی به آلدورادو دید. در این سفرنامه بولتسمان مسافرت خود به دانشگاه کالیفرنیا در برکلی را، که در سال ۱۹۰۴ به عنوان استاد مدعو به آن‌جا رفته بود، شرح می‌دهد.
قسمت غمناک‌تر زندگی بولتسمان از اشارات متعدد او به بیماری‌هایش ظاهر می‌شود. او از بیماری‌های تنفسی، سوءهاضمه، لارنژیت، جوش، و (بنا به گفته همسرش) عفونت مجاری ادرار رنج می‌برد. خودش اغلب از نوعی ناراحتی عصبی شکوه می‌کند که این روزها ممکن است اختلال خلقی ارزیابی شود اما حتی پروپاقرص‌ترین طرفداران فروید هم نمی‌توانند وجود خون در ادرار را به گردن افسردگی و شیدایی بیندازند. با اینهمه بولتسمان در نامه‌هایش به دوره‌های افسردگی، اغتشاش فکری، و عدم توانایی در به پایان رساندن کار نیمه تمام اشاره می‌کند. در بهار سال ۱۹۰۶ او آن‌قدر بیمار (روحی؟) بود که درسهایش لغو شد و همکارانش باور داشتند که دیگر به کار بازنخواهد گشت. خودکشی بولتسمان در سپتامبر همان سال خیلی غم‌انگیز بود، اما برای آن‌ها که او را می‌شناختند چندان غیر مترقبه نبود (یکبار پیش از این هم، در سال ۱۹۰۱، در لایپزیگ در حالت افسردگی دست به خودکشی زده بود).
بلک‌مور می‌گوید که هدف کتابش متقاعد کردن نیست، اطلاع رساندن است و آوردن مطالب تازه . . . . او خواننده را دعوت می‌کند که درباره اعتقاد فلسفی واقعی بولتسمان (اگر بولتسمان چنین اعتقادی داشته بود) مستقلاً به نتیجه برسد و خودش نظری اظهار نمی‌کند. فقط اشاره‌ای می‌کند که درگیری بولتسمان با فلسفه شاید سهمی در افسردگی بعدی‌اش داشته است، اما مخالف این نظر است که حملاتی که به نظریه‌های اتمی بولتسمان می‌شده است ربطی به ماجرا داشته باشد.
آیا بولتسمان خودش ردپایی برجا گذاشته است؟ در این نمونه برگرفته از یادداشت‌های او برای درس فلسفه در سال ۱۹۰۴ جای تعمق هست: فلسفه مرا عصبی می‌کند. اگر بخواهیم اساس همه چیز را تحلیل کنیم، آن‌وقت همه چیز در هیچ غرق می‌شود. اما من تصمیم گرفته‌ام که درسهایم را از سر بگیرم و در چشم‌های هیولای چند سر تردید زل بزنم، و این برای هر کسی که زندگی را عزیز بدارد می‌تواند خیلی بدیمن باشد.

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.