حوالت تاریخی و فلسفه ی تاریخ فردید (۱)



 حوالت تاریخی و فلسفه ی تاریخ فردید (1)

نویسنده: حکیم سید عباس معارف

آنچه هر دوره ی تاریخی را تعیّن می بخشد، حوالت تاریخی یا حکم اسمی است که بر آن دوره از تاریخ حکومت دارد؛ اما بر اساس آنچه محی الدین آن را سرّالقدر نامیده است و در مبحث اعیان ثابته مورد بحث قرار گرفت، حوالت تاریخی یا قضای حق در تاریخ نیز بر حسب اقتضای ماهیاتی است که به حکمت ربّانی، مقدّر است در آن دوره از تاریخ به ظهور برسند.
اگر بر کسی شهود خلق غالب باشد، آنچه را که در هر دوران به ظهور می رسد، صرفاً ناشی از مقتضیات ماهیات متحقق در آن دوره می بیند؛ و اگر بر کسی شهود حق غالب باشد، همه ی شئون آن دوره را ناشی از حوالت تاریخی آن دوره می داند. اما اگر کسی ذوالعینین باشد و شهود حق و خلق توأمان برای او موجود گردد، یعنی هیچ یک از این دو شهود او را از شهود دیگر بازندارد، بدین نکته پی می برد که حوالت تاریخی حق در ادوار، برحسب اقتضای ماهیات متحقق در آن عهد است و از سویی دیگر، اگر حوالت تاریخی حق نباشد، اقتضای ماهیات آن عهد به ظهور نمی رسد و در کتم عدم مختفی می ماند.
چنانکه اشارتی رفت، کُنه و باطن هر یک از ادوار تاریخ، نسبتی حضوری و بی واسطه است که انسان با معبود خود دارد؛ اما باید بدین امر توجه حاصل آید که مقام انسان در ساحت وجود، به نحوی است که رویی به حقّ و رویی به خلق دارد. به همین جهت، هرگاه نسبت او با حق متحول گردد، نسبت او با خلق نیز تحوّل می پذیرد.
به بیان دیگر، صورت نوعی در هر دوره ی تاریخی، نسبتی است که انسان با حق و از آنجا با خلق دارد.
اکنون مقام آن است که هر یک از ادوار تاریخ و صورت نوعی حاکم بر آنها، به نحو اجمال، مورد اشاره قرار می گیرد.

۱٫ اُمّت واحده ی آغاز تاریخ (پریروز)

چنانکه در کلام ا… مجید، تصریح گردیده است و بر اساس تمام شواهد تاریخی مسلّم شده است، در نخستین دوره از ادوار تاریخ، انسان به صورت اُمّتی واحد و خارج از دور اسکتبار و استضعاف، می زیست و کبریاطلبی و استثمار را در مناسبات آن عهد راهی نبود.
کان الناس امّه واحده؛ فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحقِّ لیحکم بین النّاس فیما اختلفوا فیه و ما اختلف فیه الّا الّذین اوتوه من بعد ما جاءتهم البینات بغیاً بینهم فهدی الله الّذین امنوا لما اختلفوا فیه من الحقّ باذنه و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم. (۱)
و نیز در سوره ی یونس آمده است:
وَ مَا کَانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّهً وَاحِدَهً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لاَ کَلِمَهٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ فِیمَا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ‌ . (2)
چنانکه مشاهده می شود، به تصریح کلام ا… مجید در ابتدای تاریخ، مهر و وداد بر مردم آن عهد غالب بود و مردمان به گروه های متخالف، منقسم نمی شدند.
عبدالرزاق کاشانی در تفسیر آیه ی کان الناس امه واحده چنین گفته است:
کان الناس امه واحده أی علی الفطره و دین الحق. کما قال (صلی الله علیه و آله و سلم): کلّ مولد یولد علی الفطره و هو فی عهد الفطره الاولی علی الحقیقه، أو فی زمن الطفولیه. أو فی عهد آدم علیه السلام. کان الناس أمه واحده؛ ثم اختلفوا فی النشأه بحسب اختلاف طبائعهم، و غلبه صفات نفوسهم و تفرّق أهوائهم. فانّ تضادّ أُصول بنیتهم. و مراکز ابدانهم باختلاف البقاع و الّا هویه، اقتضی ذلک و کذا ما فی طباعهم من جذب النفع الخاص، و دفع الضِّرالخاص لاحتجاب کل بماده بدنه، و اقتضاء الحکمه الالهیه. ذلک لمصلحه النشوء و النماء، یقتضی التعادی و التخالف. فبعث الله النبیین لیدعوهم من الخلاف الی الوفاق، و من الکثره الی الوحده، و من العداوه الی المحبه، فتفرّقوا و تحزبوا علیهم و تمّیزوا.
فأمّا السفلیون الذین رسخت فی طباعهم محبه الباطل، و غلب علی قلوبهم الرین و طبع علیها، و عمیت و زال استعدادهم بغلبه هواهم، فازدادوا خلافاً و عناداً؛ فکأنّهم مااختلفوا الا عند بعثهم و أتیانهم بالکتاب الذی هو سبب ظهور الحق و الوفاق، حسداً بینهم ناشئاً من عند أنفسهم، و غلبه هواهم و احتجابهم.
و أما العلویون الذین بقوا علی الصفاء الأ صلّی، و الاستعداد الأول، فهداهم الله الی الحق الذی اختلفوا فیه، و زال خلافهم، و سلکوا الصّراط المستقیم. (۳)
چنانکه می بینم، به نظر عبدالرزاق کاشانی مردم در عهد امّت واحده، بر فطرت و دین حقّ بوده اند؛ و سپس برحَسب اختلافی که در طبایع آنها وجود داشت، صفات خاصّ نفوس آنان بر ایشان غالب گردید و هوای نفسانی آنان تفرق و تخالف پیدا کرد. به همین سبب امّت واحده متلاشی گردید و از آنجا که هر کس به دنبال جلب منافع خاصّ خود بود تخالفی در میان مردم پدیدار گشت، پس خداوند انبیاء را برانگیخت که آنان را از کثرت به وحدت و از دشمنی به دوستی و محبّت فراخواند. اما اشخاصی که در طبیعتشان محبت باطل رسوخ کرده بود و به سبب غلبه ی هوای نفس، استعدادهای ذاتی آنان زایل شده بود، نه تنها دست از تفرقه و اختلاف نکشیدند، بلکه بر شدّت خلاف و عناد با یکدیگر افزودند. گویی که اساساً اختلاف نکرده بودند، مگر بعد از بعثت انبیاء و تعلیم و تفهیم کتابی که باید سبب ظهور حقّ و وفاق می بود؛ و این افزایش اختلاف در بین آنان به سبب حسدی بود که خودپرستی و غلبه ی هوای نفسانی، موجب آن می شود. می توان این نکته را نیز افزود که اگر قبل از ارسال نبی و کتاب، اختلاف در بین اعضای امّت صرفاً جنبه ی عینی و خارجی داشت، پس از آن، اختلاف علمی و نظری نیز بر آن افزوده شد. منشأ اختلاف دوم نیز این بود که برخی به انکار کتاب برخاستند و برخی نیز مطابق اهوای نفس خود به تحریف آن پرداختند.
و بدین قرار اختلافاتی علمی نیز بر اختلاف عینی، افزوده شد.
شیخ طبرسی نیز در تفسیر مشهور خود جوامع الجامع در تفسیر آیه ی مذکور چنین می گوید:
کان الناس امه واحده متّفقین علی الفطره؛ فاختلفوا فبعث الله النبیین و حذف؟ فاختلفوالدلاله قوله لیحکم بین الناس فیما اختلفوا علیه و فی قراءه عبدالله: کان الناس امه واحده فاختلفوا فبعث الله. و قیل انّ معناه کان الناس امه واحده کفاراً فبعث الله النبیین ما اختلفوا علیه و الاول اوجه. و انزل معهم الکتاب یُرید به الجنس اَوْ انزل مع کل واحد منهم کتابه لیحکم الله او الکتاب او النبی المنزل علیه بین الناس فی ما ختلفوا فیه فی الحق و الدین الذی اختلفوا فیه بعد الاتفاق و مااختلف فیه الا الذین اوتوا الکتاب المنزل لازاله الخلاف یعنی انّهم جعلوا نزول الکتاب، الذی انزل لازاله الاختلاف سبباً فی شده الاختلاف. الخلاف بغیاً بینهم حسداً و ظلماً بینهم لحرصهم علی الدنیا؛ فهدی الله لما اختلفوا فیه من الحق من النبیین ای فهداهم للحق الذی اختلف فیه مَن اختلف.
در این تفسیر نیز سخن از وحدت و یگانگی مردمان بر حق است و سپس اختلافی که در میان آنان، پدید آمد و انبیاء برای رفع این اختلاف نازل شدند و طبرسی از جمله استناد می کند که به قرائت عبدالله که در این قرائت، آیه ی مذکور به قرار ذیل است:
کان الناس امه واحده فاختلفوا و بعثا الله النبیین…
هر چند در دیگر قرائت ها لفظ اختلفوا حذف شده، ولی سیاق آیه نشان می دهد که کلمه ی اختلفوا در تقدیر است.
بدین قرار، پیدا است که نخست یگانگی توحیدی امّت واحده درهم شکست، و مناسبات توحیدی امّت واحده در معرض نسخ و تلاشی قرار گرفت؛ سپس پیامبران مبعوث شدند تا اختلافی که وحدت توحیدی امت واحده را درهم شکسته است از میان برادرند و از تلاشی امت و نسخ مناسبات توحیدی حاکم بر آن ممانعت به عمل آورند. لیکن در این موقف نیز کسانی که قصد استکبار و استثمار دیگران را داشتند، تبشیر و انذار انبیاء و کتاب الله را مطابق اهواء خود تفسیر نمودند. این امر موجب حدوث اختلاف دوم در امت گردید، که آن اختلاف در تفسیر دعوت انبیاء و کتاب الله است. موجب حدوث این اختلاف دوم نیز بغی و استکبار مردمان نسبت به یکدیگر است که این امر با تعبیر بغیاً بینهم در کلام الله مجید مورد تصریح قرار گرفته است.
زمخشری نیز در تفسیر معروف خود، کشاف، در تفسیر آیه ی مذکور، عباراتی قریب به عبارات طبرسی نگاشته است. (۴)
در این مقام، این پرسش مطرح می گردد که چگونه انسان در آن دوره از ادوار تاریخ، خارج از دور استکبار و استضعاف می زیست و استثمار در کار نمی آمد؟
پاسخ این پرسش را باید در نسبت انسان با وجود جستجو نمود. در آن دوره از تاریخ، وجود مجازی انسان حجاب حقیقت وجود نبود.
کبریا خاص وجود است و هیچ موجودی اَعم از انسان یا دیگر موجودات، واجد کبریا نیست و انسان عهد اُمت واحده به خود و یا دیگری، نسبت کبریا نمی داد و از همین روی، خارج از دور استکبار و استضعاف می زیست. اساساً استکبار از کبریاطلبی انسان، نشأت می گیرد و مستکبران از آن جهت به استضعاف دیگر انسانها می پردازند، که در آینه ی استضعاف آنان، خود را به صفت کبریای کاذب یعنی استکبار، مشاهده کنند.
اگر انسان کبریا را به خود نسبت دهد، مستکبر است و اگر این کبریا را جز حق به دیگر موجودات نسبت دهد، استکبارپذیر می گردد. پس هرگاه کبریاطلبی بشر از میان برخیزد، استکبار و استضعاف نیز از میان برخواهد خواست و استثمار در کار نخواهد آمد.
در حقیقت، رهایی از نیست انگاری، ملازم آن است که انسان، عدم ذاتی خود را شهود کند؛ یعنی فانی در حق و باقی بدو باشد. از همین روی توان گفت که توحید، کُنه و باطن امت واحده است؛ زیرا که کسانی که عدم ذاتی خود را در قبال حقیقت وجود، شهود کنند، هرگز به کبریاطلبی برنمی خیزند و درصدد استیلاء و سلطه بر دیگر انسانها برنمی آیند.
از همین روی توان گفت که صورت نوعی شرق به معنای تاریخی آن، که همان امت واحده است، چیزی نیست جز مهر و وداد؛ و صورت نوعی غرب به معنای تاریخی آن، کبریاطلبی و استیلاء و سلطه گری. که این کبریاطلبی و سلطه گری، همواره با نیست انگاری حق و حقیقت وجود، ملازمت دارد.

۲٫ دوره ی غفلت از حق و نیست انگاری وجود (دیروز)

صورت نوعی همه ی جماعاتی که نیست انگاری بر آنها حاکم است، امری است واحد، که در تمامی شئون تاریخی آن دوره، اعم از مناسبات سیاسی و اقتصادی و قضایی، ظهور و تجلی می کند. البته هر چند نیست انگاری از ابتدای تاریخ غرب، خود را به صور گوناگون جلوه گر می نمود، ولی تجلی اصلی و نهایی آن، با ظهور متافیزیک آغاز می گردد.
متافیزیک، تنها یک امر فلسفی نیست؛ بلکه نسبتی جدید با وجود است که اساس این نسبت را غفلت از وجود و اشتغال به موجود، متحقق می سازد. بدین معنی، تمام شئون یک دوره ی تاریخی نیست انگار، وجهی از وجوه متافیزیک است و این نسبت تاریخی، گذشته از فلسفه بر سیاست و اقتصاد و حقوق و حتی هنر یک دوره ی نیست انگار، سیطره دارد.
اما به هر تقدیر، ظهور این نسبت تاریخی، در فلسفه و به خصوص آن قسمت از فلسفه که پریمافیلوزوفیا (فلسفه ی اولی) نامیده می شود، بیشتر است.
مابعدالطبیعه در پرسش خود از موجود بماهو موجود، به ناچار سخن از وجود به میان می آورد؛ ولی هرگز متعرض حقیقت آن نمی شود.
مابعدالطبیعه گذشته از اینکه حقیقت وجود را مورد پرسش قرار نمی دهد، بلکه حقیقتِ خود حقیقت نیز برای وی مستور است.
هیدگر در این خصوص چنین می گوید.
ie Metaphysik hat in ihren Antworten auf ihre Frage nach dem DSeienden als solchem vor diesem schon das Sein vorgestellt. Sie spricht Sein notwendig aus und darum st?ndig. Aber die Metaphysik bringt das Sein selbst nicht zur Sprache, weil sie das Sein nicht in seiner Wahrheit und die Wahrheit nicht als die Unverborgenheit und diese nicht in ihrem Wesen bedenkt. Das Wesen der Wahrheit erscheint der Metaphysik immer nur der schon abknftigen Ge stalt der Wahrheit der Erkenntnis und der Aussage dieser. Unverborgenheit k?nnte aber Anf?ngliches sein als Wahrheit im sinne der veritas. Aletheia k?nnte das Wort sein, das einen noch nicht erfahrenen Wink in das ungedachte Wesen des esse gibt. (5)
مابعدالطبیعه در پاسخ خود به پرسش از موجود به ماهو موجود، پیش از آن پاسخ، به ناچار وجود را به تصور درمی آورد. آن بالضروره و از آنجا به نحوی مداوم از وجود سخن می گوید؛ اما مابعدالطبیعه خود وجود را به گفت درنمی آورد؛ زیرا هرگز وجود را در حقیقت آن و حقیقت را به معنی نامستوری هویت غیب، مورد تفکر قرار نمی دهد و به این نامستور نیز در اساس و ماهیت آن، تفکر نمی کند.
ماهیت حقیقت برای متافیزیک، همواره به عنوان صورت کلی و اساسی حقیقت به معنی شناخت شناسانه ظهور می کند. حال آنکه نامستوری هویت غیب می تواند بسیار اساسی تر از حقیقت به معنی شناخت شناسانه ی آن (veritas) باشد.
نامستوری هویت غیب (آله ثئیا) می تواند آن کلمه ای باشد که اشاره ی تاکنون ناآزموده ای به ماهیت تاکنون مورد تفکر قرار نگرفته ی وجود را، متضمن باشد.
بدین قرار چنانکه می بینیم نه تنها حقیقت وجود مورد غفلت متافیزیک قرار گرفته، بلکه متافیزیک از حقیقتِ خود حقیقت، نیز غافل است. حقیقت (آله ثئیا)، قبل از پیدایش متافیزیک، به معنی تجلی و نامستوری هویت غیب بوده است؛ حال آنکه پس از ظهور متافیزیک، به امری شناخت شناسانه، یعنی تطابق عین با ذهن، تفسیر شده است.
مابعدالطبیعه، پیوسته از وجود سخن می گوید؛ ولی همواره از آن، موجودیتِ موجود را اراده می کند و در واقع به قول هَیدِگر، همواره در متافیزیک، میان وجود و موجود خلط و اشتباه می شود و هنگامی این خلط و اشتباه به اوج خود می رسد، که ساده لوحانه بپنداریم متافیزیک، حقیقت وجود را مورد تفکر قرار داده است.
نیست انگاری حق و غفلت از وجود، با مظهریت طاغوت نیز نسبت دارد. مظهریت طاغوت، پیش از ظهور فرهنگ و مدنیّت یونان و روم نیز در دیگر مناطق جهان به صُور گوناگون، ظهوری در حجاب داشت؛ ولی برای نخستین بار در مغرب زمین و به خصوص در یونان و روم بود که به عنوان یک صورت نوعی تاریخی، ظهور نمود.
به اعتقاد استاد فردید، زئوس خدای خدایان یونان (= تئوس یونانی و دئوس لاتینی) غیر از خدایی است که ادیان توحیدی و کتب آسمانی، انسان را بدان دعوت می نمایند. تحقیق بیشتر در این مورد، مستلزم تحقیق در وجه اشتقاق و یا به بیان دقیقتر اسم شناسی (اتیمولوژی) زئوس و طاغوت است.
اکثر کسانی که به احصاء کلمات غیر عربی کلام الله مجید پرداخته اند، طاغوت را از کلمات غیرعربی و معرّب شمرده اند، که برای مثال می توان به سیوطی اشاره نمود که در الاتقان فی علوم القرآن، طاغوت را از کلمات غیرعربی دانسته است. اما اگر کلمه ی طاغوت، عربی نیز باشد در اصل مسئله تغییری حاصل نمی شود و آن اینکه کلمه ی طاغوت با زئوس و تئوس یونانی اشتراک در ریشه دارد. به بیان دیگر، یا کلمه ی طاغوت عیناً کلمه ی تئوس یونانی است که به زبان عربی وارد شده و معرب گشته؛ یا آنکه کلمه ی عربی است که با کلمه ی زئوس و تئوس یونانی اشتراک در ریشه دارد.
چنانکه آموزگار حکمت انسی و علم الاسماء تاریخی، استاد سید احمد فردید تحقیق نموده اند، طاغوت، همان زئوس و تئوس یونانی است که با دئوس به لاتینی و دیو به فارسی و دِوَ به سانسکریت همریشه است.
دئوس یونانی از سوی دیگر با کلمه ی طاعو به آرامی و طاعوتا به سُریانی و طاعوت به زبان اتنائی ریشه ی مشترک دارد. صورت اشتقاق کلمه ی طاغوت در شرق و غرب عالم در زبانهای موسوم به هندواروپایی و نیز زبانهای سامی به قرار ذیل است:

شرق

غرب

سانسکریت ودائی

Deva

یونانی

Zeus

اوستائی

Daeva

یونانی

Theos

پارسی باستان زبان کتیبه ها

Daiva

لاتین

Deus

پهلوی و فارسی

Div

فرانسه

Dieu

آرامی

طاعو

اتنایی

طاعوت

سُریانی

طاعوت

حبشی

طاغوت

عربی

طاغوت

در اینجا آنچه به خصوص بسیار بارز است، قرابت بیش از حد طاعو به آرامی و Theos به یونانی است. چرا که S در زبان یونانی حرفی است که جزء اصل کلمه نیست و در حالت فاعلیت و اسناد Nominativ به آخر کلمه الحاق می گردد. به همین دلیل در زبانهای دیگر اروپایی که اسم در آنها به حالت نحوی گوناگون صرف نمی گردد، اغلب این حرف حذف می شود. از همین روی پس از حذف حرف s از کلمه ی Theos میان Theos و کلمه ی طاعو به زبان آرامی قرابت کامل وجود دارد.
از آنچه گفته شد پیدا می آید که زئوس و تئوس یونانی، نه تنها غیر از خدایی است که ادیان توحیدی و کتب آسمانی ما را بدان دعوت می نمایند، بلکه همان طاغوت است. (۶) از همین روی کُنه و باطن صورت نوعی تاریخ یونان و روم، چیزی نیست جز شکستن عهد الست و نیست انگاری حق.
اسمی که بر صورت نوعی تاریخ یونان و روم حاکم است، به اقتضای ماهیت نیست انگارانه و کبریاطلبانه ی اهل این دوره، اسمی از اسماء قهر است و به سبب نیست انگاری و استکبار و استثماری که بر این دوره حاکم است، می توان آن را تاریخ ظلمت نامید.
اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ. (۷)
کبریاطلبی و استکباری که ملازم نیست انگاری است، نه تنها موجب استثمارِ مردم تهیدست به وسیله ی اغنیاء و اقویا گردید، بلکه سبب یک سلسله تهاجم های مستمر شد که توسط حکومت های یونان و روم برای استیلاء بر جهان صورت می پذیرفت؛ متفکران یونان و روم مردمان آسیا و آفریقا را بالذات بنده می شمردند؛ چنانکه ارسطو در کتاب سیاست تصریح کرده است که خیر و صلاح غیر یونانیان در آن است که به بندگی یونانیان درآیند.
نظر به آنچه گفته شد، پس از استقرار این صورت نوعی نیست انگارانه در مغرب زمین، یونانیان کوشیدند که صورت نوعی فرهنگ و مدنیت خود را نخست از طریق تمهیدات فرهنگی و سیاسی و سپس از طریق قهر و غلبه ی نظامی در تمامی جهان مستقر سازند؛ که می توان بر این گونه استیلاءطلبی و مبارزه جویی یونانیان و رومیان، نام قتال در سبیل الطاغوت نهاد.
الَّذِینَ آمَنُوا یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطَّاغُوتِ (۸)
با توجه به آنچه گفته شد، عجیب نیست که در سراسر این دوره، استثمار نخست به صورت نظام برده داری و سپس به صورت نظام ملّاکیت و بهره کشی از کشاورزان غالب و حاکم بود.
اسمی که حاکم بر این دوره از تاریخ بود، اسمی از اسماء قهر است که یونانیان و رومیان آن را به نحوی شرک آمیز مورد تفسیر قرار دادند و بر آن نام زئوس و دئوس نهادند، که این مسخ شرک آمیز آنان، مصداقی است از این آیه ی شریفه:
مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاءً سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُکُمْ . (۹)
نیست انگاری وجود، موجب آن می گردد که در نهایت، انسان هر موجودی جز نفس و هوای نفس خود، را نیست بینگارد. این همان چیزی است که تاریخ یونان و روم، بدان اختتام می پذیرد و تاریخ جدید غرب با آن آغاز می گردد.

پی نوشت ها :

۱٫ سوره ی بقره / ۲۱۳،: مردمان، امّتی واحد بودند؛ پس خداوند پیامبران را که بشارت و هشدار می دادند، برانگیخت و با ایشان کتاب حقیقت را نازل کرد تا میان مردم در آنچه اختلاف کرده اند، داوری کند. و آنها در مورد آن کتاب اختلاف نکردند، مگر همان ها که کتاب برای آنان آمده بود، پس از آنکه نشانه های روشن برایشان آمد، برای گردنکشی در برابر هم، اختلاف پیشه کردند. و خداوند هر که را خواستار باشد به راه راست هدایت خواهد کرد.
۲٫ سوره ی یونس / ۱۹،: و مردمان، جز امّت واحده نبودند، اما پس از آن اختلاف پیشه کردند. و اگر از جانب پروردگارت فرمانی پیش از آن نبود، حتماً میان آنها در آنچه اختلاف کرده اند، داوری می شد.
۳٫ تفسیر عبدالرزاق کاشانی، ج. ۱، ص. ۱۲۹، انتشارات با تحقیق و مقدمه ی دکتر مصطفی غالب: ادامه ی متن مؤلف فحوای ترجمه ی متن است.
۴٫ متن عبارت زمخشری در ذیل آیه ی ۲۱۳ سوره ی بقره چنین است:
کان الناس امه واحده متفقین علی دین الاسلام (فبعث الله النبیین) یرید، فاختلفوا فبعث الله و انما حُذِفَ لدلاله قوله (لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه) علیه و فی قراءه عبدالله: کان الناس امه واحده فاختلفوا فعبث الله و الدلیل علیه قوله عز و علا (و ما کان الناس الا امه واحده فاختلفوا) و قیل: کان الناس امه واحده کفاراً فبعث الله النبیین، فاختلفوا علیهم و الاول الوجه فان قلت: متی کان الناس امه واحده متفقین علی الحق؟ قلت عن ابن عباس رضی الله عنهما انه کان بین آدم و بین نوح عشره قرون علی شریعه من الحق فاختلفوا.
۵٫ Martin Heidegger, Was ist Metaphysik? S. 10-11.
۶٫ زبان شناسان بزرگ غربی کلمه ی زئوس را از ریشه ی هندواروپایی dhau دانسته اند، که این ریشه به معنی خفه کردن و تحت فشار قرار دادن است. برای مثال والده و پوکورنی در فرهنگ معروف خود (ج. ۱، ص. ۸۲۳) تصریح کرده اند که لغت زئوس از ریشه ی dhau اشتقاق یافته است و این امر متضمن رازی حکمی تواند بود. بدین بیان که خدای ادیان آسمانی، خدای رحمت و شفقت است و چنانکه در کلام ا… مجید آمده، خداوند رحمت نسبت به مخلوق را در خود واجب کرده است (کتب علی نفسه الرحمه) اما خدایان شرک خدایان کین توزی و وحشت اند. در پاگانیسم یونانی خدایان، قدرتهایی مافوق بشری ولی در عین حال کین توز و سفّاک اند و به هیچ وجه نسبت محبی و محبوبی بین انسان و خدایان پاگانیسم برقرار نیست.
۷٫ سوره ی بقره، آیه ی ۲۵۷؛ خداوند، دوست کسانی است که ایمان آورده اند: آنها را از تاریکی ها به سوی نور بیرون می کشد؛ و کسانی که کفر ورزیدند، دوستانشان طاغوت (ها) هستند: آنان را از نور به سوی تاریکی ها بیرون می کشد…
۸٫ سوره ی نساء / ۷۶: کسانی که ایمان آورده اند، در راه خدا نبرد می کنند و آنان که کفر ورزیده اند در راه طاغوت می ستیزند.
۹٫ سوره ی یوسف / ۴۰: شما جدا از خداوند، تنها اسم هایی (بی مسمّا) را پرسش می کنید، که خودتان و پدرانتان آنها را جعل کرده اید.

منبع مقاله :
معارف، عباس؛ (۱۳۹۰)، نگاهی دوباره به مبادی حکمت اُنسی، آبادان: پرسش، چاپ اول



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.