مقبولیت اجتماعی در تغییر پارادایم ها



 مقبولیت اجتماعی در تغییر پارادایم ها

نویسنده: غلامحسین مقدم حیدری

پیامدهای قیاس ناپذیری

در اینجا می‌خواهیم موضوع را در سطح جامعه‌ی علمی بررسی کنیم، یعنی اینکه چگونه دانشمندان یک جامعه‌ی علمی به جایی می‌رسند که تغییر نگرش از پارادایم قدیم به پارادایم جدید را به وجود می‌آورند؟ پاسخ کوهن آن است که ایشان غالباً به چنین جایی نمی‌رسند (کوهن، ۱۹۷۰، ص ۱۵۰).
نظریه‌ی کپرنیک تقریباً نزدیک به یک قرن پس از او، تازه پیروان چندی پیدا کرد. نظریه‌ی نیوتن نیم قرن پس از انتشار کتاب اصول کم کم مورد پذیرش واقع شد. پریستلی (۱) هرگز نظریه‌ی اکسیژن را نپذیرفت و اینشتین نظریه‌ی کوانتومی را. تغییر عقیده کاری بس پیچیده‌ای است و از این رو، دشواری آن معمولاً توجه خود دانشمندان را نیز جلب کرده است. داروین در پایان کتاب اصل انواع (۲) خود چنین می‌نویسد:اگرچه نسبت به درستی نگرش‌های عرضه شده در این کتاب اعتقاد کامل دارم… به هیچ وجه انتظار ندارم که طبیعی‌دانان آزموده تغییر عقیده دهند، کسانی که در طول سال‌های متمادی ذهن‌شان از واقعیت‌های متعددی انباشته شده است که از دیدگاهی دقیقاً مخالف دیدگاه من گرد آمده‌اند… ولی به آینده اطمینان دارم، به طبیعی‌دانان جوان در حال رشد که می‌توانند هر دو طرف مسئله را بی‌طرفانه بنگرند. (به نقل از کوهن، ۱۹۷۰، ص ۱۵۱).
به طور کلی اگر بنا باشد پارادایمی پیروز شود، می‌باید نخست چند طرفدار پیدا کند. اینها معمولاً دانشمندان جوانی هستند که هنوز دارای تعلقات عمیق به پارادایم پیشین نیستند و آسوده‌تر می‌توانند تغییر عقیده دهند. اینان کسانی هستند که آن پارادایم را چنان تکمیل می‌کنند تا به پیدا شدن دلایلی بینجامد که ارزش‌های مشترک جامعه علمی تلقی شوند. حتی وقتی این دلایل عرضه شوند، هریک از آنها جداگانه کارایی قطعی ندارند. سرانجام یک دلیل یا مجموعه‌ای از دلایل، بسیاری از این دانشمندان را متقاعد خواهد ساخت ولی دلیل واحدی وجود ندارد که بتواند همه ایشان را متقاعد سازد. (همان‌جا، ص۱۵۸). سپس دانشمندان بیشتری تغییر عقیده می‌دهند و فعالیت‌های پژوهشی پارادایم جدید ادامه می‌یابد. به تدریج تعداد آزمایش‌ها، ابزارها، مقاله‌ها و کتاب‌های مبتنی بر پارادایم جدید افزایش پیدا می‌کند. افراد بیشتری که از سودمندی نگرش جدید مطمئن شده‌اند، روش جدید عمل کردن مطابق علم متعارف جدید را می‌پذیرند. هر چه تعداد دانشمندانی که به دلایل گوناگون پارادایم جدید را می‌پذیرند افزایش پیدا کند تغییر روزافزونی در میزان حمایت‌های شغلی (همان جا) به وجود می‌آید. اگر بنا باشد انقلاب موفق شود، در این صورت این تغییر عقیده به گونه‌ای اشاعه می‌یابد که اکثریت جامعه‌ی علمی ذیربط را شامل می‌شود.
درواقع، آنچه با یک انقلاب علمی رُخ می‌دهد آن است که با جایگزین شدن پارادایم جدید به جای پارادایم قدیم، یک شکل زندگی (۳) جایگزین شکل زندگی دیگر می‌شود. دانشمندانی که با یک شکل زندگی علمیِ خاصی آشنا بودند و در قالب آن فکر می‌کردند، جهان را می‌دیدند و برای تبیین آن از واژگان خاصی استفاده می‌کردند و کارهای پژوهشی خود را براساس راه و روش‌های آن انجام می‌دادند. پس از انقلاب علمی، شکل زندگی دیگری را برای خود برمی گزینند. از این رو، انتخاب ‌بین پارادایم‌های رقیب در عمل، انتخابی بین شیوه‌های متعارض زندگی اجتماعی است (همانجا، ص ۹۴). آنچه که در چنین گزینشی اهمیت خاصی دارد، اقبال جامعه‌ی مزبور به شکل زندگی جدید است. به همین سبب، کوهن معتقد است در گزینش میان پارادایم‌های رقیبهیچ میزانی بالاتر از توافق جامعه‌ی مربوط وجود ندارد (‌همانجا). حال اگر بخواهیم عوامل چنین توافقی را بررسی کنیم نه تنها باید تأثیر طبیعت و استدلال‌های منطقی را در نظر بگیریم، بلکه لازم است راه و رسم‌های استدلال‌های اقناعی مؤثر در گروه خاصی را که جامعه‌ی علمی از آنها تشکیل شده است را نیز بررسی کنیم. بنابراین، همان‌گونه که فهم گزینش‌هایی که دانشمند خاصی انجام داده است مستلزم فهم ارزش‌هایی است که او بدان‌ها ارج می‌نهد و خود این امر متضمن پژوهش روان‌شناختی است. گزینش‌هایی که یک جامع انجام می‌دهد به آنچه مورد حرمت آن جامعه است بستگی دارد و شناخت آن انتخاب‌ها مستلزم پژوهشی جامعه شناختی است. در ادامه، به منزله‌ی شواهدی بر آنچه گفته شد، مواردی از تاریخ علم را ذکر می‌کنیم که نشان می‌دهد مناقشات علمی چگونه پایان می‌پذیرند.

الف. اشرف مخلوقات: خورشید یا زمین (۴)

هنگامی که کپرنیک در سال ۱۵۴۳ نظریه‌ی خورشید مرکزی خود را ارائه کرد، با انتقادات علمی متعددی مواجه شد. اولاً، نظریه‌ی کپرنیکی در پیش‌بینی حوادث دقیق‌تر از نظر بطلیموسی نبود. ثانیاً، تعداد دوایری که کپرنیک برای تبیین حرکت سیارات به کار می‌گرفت، خیلی کمتر از تعداد اپی سیکل‌های نظام بطلیموسی نبود. ثالثاً، طرفداران نظام بطلیموسی معتقد بودند که اگر زمین دور خود بچرخد باید بر اثر نیروی گریز از مرکز از هم متلاشی شود. همچنین ستارگان نیز باید اختلاف منظر سالانه نشان دهند. در حالی که، در عمل نه زمین متلاشی می‌شود و نه نتایج رصدها اختلاف منظری را نشان می‌دهند. کپرنیک در برابر این انتقادات ویران‌کننده، هیچ پاسخ قانع کننده‌ای نداشت.
از این رو، ادوین آرتور برت معتقد است:با اطمینان می‌توان گفت که اگر در مورد نظریه‌ی کپرنیک هیچ مناقشه‌ی کلامی، مذهبی هم درنمی گرفت، باز هم افراد محتاط و زیرک اروپا و به خصوص آنان که تفکر تجربی داشتند، بسیار خلاف احتیاط می‌دانستند که محصول نارس تخیلی گزافه پرداز را بر استقرائات متین و تجارب موثق بشری که در طی اعصار و قرون عدیده بر هم انباشته شده بود، ترجیح نهند.‌ (برت، ۱۳۶۹، ص ۲۸). پس چه عواملی سبب شد جامعه‌ی علمی آن روزگار نظام کپرنیکی را بپذیرد؟ پاسخ را در میان سه عامل عمده می‌توان جست و جو کرد.
عامل اول: عمده‌ترین برتری نظام کپرنیکی بر بطلیموسی سادگی هندسی آن بود. یکی از مهم‌ترین مشکلات نظام بطلیموسی، تبیین حرکات قهقرایی سیارات بود. سیارات در حرکت سالانه‌ی خود در طول خط منطقه البروج هرچند یکبار توقف می‌کنند، جهت حرکت خود را تغییر می‌دهند و پس از مدتی دوباره سیر خود را از سر می‌گیرند. در نظام بطلیموسی این پدیده با افزودن تعداد بیشتری دایره به مجموعه‌ی فلک‌های تدویر، حامل و معدّل مسیر، تبیین می‌شد. اما این نظام قادر نبود دلیل طبیعی اینگونه حرکات سیارات را بیان کند. در نظام کپرنیکی، با در مرکز قرار گرفتن خورشید، زمین همراه با سیارات دیگر به دور آن می‌چرخیدند. از این رو، هر دفعه که زمین از یکی از این سیارات خارجی پیشی می‌گیرد، به نظر می‌رسد که آن سیاره برای مدتی سیر قهقرایی دارد و هرگاه زمین از سیارات داخلی که سرعت سیرشان بیشتر است عقب بیفتد، نتیجه‌ی آن برگشت ظاهری خط سیر خواهد بود. چنین تبیینی از حرکات قهقرایی سیارات، مهم‌ترین مزیت نظام کپرنیکی بر نظام بطلیموسی بود که سادگی و ظرافت خاصی بدان می‌بخشید. اما پرسش مهم این است که در مقایسه با سه اشکال اساسی وارد به این نظام، این سادگی و ظرافت چقدر مهم بود؟
باید توجه داشت که عواملی از قبیل سادگی، تنها هنگامی می‌توانند دلیلی برای درستی و پذیرش یک نظریه باشند که به مثابه ارزش‌ها عمل کنند و کسانی آنها را به کار گیرند که بر سر اهمیت آنها با یکدیگر توافق دارند. از اینرو، باید سرنخ‌هایی را در تعلقات و باورهای جامعه‌ی ان روزگار بجوییم که به سبب آن، سادگی و موزونیت نظام کپرنیکی تاب تحمل آن انتقادات جدی را یافت. دانشمندان و عالمان در دوران باستان و قرون وسطی دریافته بودند که گویی طبیعت در بسیاری از مواقع از اصل سادگی پیروی می‌کند. آنها این دریافت خود را در قالب ضرب‌المثل‌هایی بیان می‌کردند. طبیعت همیشه از کوتاه‌ترین راه می‌رود، طبیعت کار بیهوده نمی‌کند و طبیعت نه اسراف می‌کند و نه در ضروریات خست می‌ورزد (همان‌جا، ص ۳۰). این ضرب‌المثل‌ها به تدریج جزو اصول بنیادین جهان‌بینی آن روزگار درآمده بود. همین اعتقاد سبب شده بود که در برابر نظام کپرنیکی دافعه کمتر شود. کپرنیک کاملاً می‌دانست که نظریه‌اش چه انقلابی در اندیشه‌ی بشر ان روزگار به وجود خواهد آورد، از اینرو، سعی کرد با توسل به اصل سادگی و اینکه نظام وی در مقایسه با نظام بطلیموسی شلوغی کمتر و تناسب بیشتر دارد (همانجا، ص۳۱). به آن حمله بَرد و ناتوانی‌اش را نشان دهد.
عامل دوم: شیوع افلاطونی‌گری در اروپای آن روزگار را می‌توان یکی از عوامل فلسفی دانست که سبب پذیرش نظام کپرنیکی شد. کسانی همچون پیراموس و پاراسلسوس انتقادهای جدی به ارسطو وارد کرده بودند و علم ارسطویی و قواعد نظری آن را بی ثمر خوانده بودند. نسل جدیدی از پژوهشگران به وجود آمده بود که ارسطو را پشت سر گذاشته بود. کپرنیک هنگامی که در دانشگاه‌های ایتالیایی به تحصیل می‌پرداخت، با آنها آشنا شده بود. اینان همان نوافلاطونیان بودند. افلاطونیانی که با افلاطونیان قرون اولیه‌ی مسیحیت کاملاً متفاوت بودند و در دومین نیمه‌ی قرن پانزدهم در ایتالیا ظهور کردند. افلاطونیان قرون اولیه جنبه‌ی پارمنیدسی افلاطون و افلاطونیان زمان کپرنیک جنبه‌ی فیثاغورسی وی را ترویج می‌کردند. فلسفه‌ی جدید، جهان را ذاتاً هندسی می‌دید و آن را تجسم نظم هندسی‌ای ساده و زیبا می‌دانست. از این رو، نجوم شاخه‌ای از هندسه شمرده می‌شد و در واقع، آن را هندسه‌ی افلاک می‌دانستند. اگر علم نجوم بخشی از هندسه است، باید نسبت مقادیر ریاضی در آن برقرار باشد. یعنی حرکاتی که بر روی نقشه‌ی سماوی به اجرام نسبت می‌دهیم باید یکسره نسبی باشد. در این صورت، می‌توانیم هر نقطه‌ای را به منزله‌ی مرجع نظام سماوی خود برگزینیم. بنابراین، چه اشکالی دارد که مرجعیت سماوی را از زمین به خورشید انتقال دهیم. همین تصور از نجوم در آن عصر، یکی از عوامل مهمی بود که ذهنیت جامعه‌ی علمی را آماده‌ی پذیرش نظریه‌ی خورشید مرکز کپرنیک کرد.
عامل سوم: نظام بطلمیوسی قرنها پارادایم حاکم بر نجوم بود. آدمیان طی قرنها، با فلسفه‌ی افلاک متحدالمرکز و فیزیک زمین مرکز بار آمده بودند. از این‌رو، ادعای نظام کپرنیکی که مرجع صحیح برای مطالعات نجومی را خورشید و نه زمین می‌دانست از ظرفیت درک آدمیان آن روزگار بیرون بود. پس چگونه نظام خورشید مرکزی مورد پذیرش قرار گرفت؟ عواملی که در پاسخ دادن به این پرسش می‌توان بدان‌ها اشاره کرد در قلمرو معرفت علمی نمی‌گنجند، بلکه وابسته به شرایط اجتماعی خاص آن دوران‌اند، شرایطی که نه تنها سبب بروز تصور چنین نظامی شد بلکه از جمله عواملی بود که جامعه‌ی آن عصر را برای پذیرش نظام خورشید مرکز مهیا کرد.
هنگامی که کپرنیک نظام خود را مطرح کرد، انقلاب بازرگانی آغاز و سفرهای دریایی بلند و کشف قاره های ناشناخته شروع شده بود. اروپاییان با تمدن‌های بیگانه آشنا شده و استعمار اروپایی توجه خود را به مرکز تجاری آسیا و امریکا معطوف کرده بود. انگیزه‌های اقتصادی و استعماری سبب شده بود که دریانوردان با کشتی کُره‌ی زمین را دور زنند و گرد بودن آن را به شیوه‌ای عامه پَسند ثابت کنند. معلوم شده بود که در آن سوی زمین هم کسانی سکونت دارند و گویا اروپا مهم‌ترین نقطه‌ی عالم نیست. از سویی دیگر، زمانی که کپرنیک چهل‌و‌چهار سال داشت، سال ۱۵۱۷، مارتین لوتر لوحه‌ی مشتمل بر نود‌و‌پنج نکته خود را بر روی در کلیسای قلعه‌ی ویتنبرگ نصب کرده بود. پس از هزار سال معلوم شده بود که رُم تنها مرکز دینی عالم نیست و مراکز دیگری هم برای حیات دینی وجود دارد. ظهور ادبیات مردمی و غیراشرافی و گرایش‌های ملی در هُنر بر آشوب‌های اجتماعی افزود. در تمام این قلمروها، انسان‌ها تعلقات پیشین خود را کنار گذاشتند و به تعلقات نوینی روی آوردند. صنعت چاپ نیز در آن روزگار این آراء عجیب و متشتت را به هر سو می‌برد. شرایط اجتماعی کاملاً مهیا بود که کپرنیک، هم خود در اندیشه فرو رود و هم دیگران را به ترک تعلق عظیم‌تری فراخواند، یعنی مرجعیت جهان را در نجوم از زمین بگیرد و به خورشید بسپارد.
همان طور که دیدیم آنچه سبب پذیرش نظام کپرنیکی شد صرفاً شواهد تجربی مبتنی بر استدلال‌های منطقی نبود، زیرا اصولاً چنین شواهد و استدلال های محکم و متقنی وجود نداشتند. از عواملی که سبب اقبال، نه تنها جامعه علمی بلکه جامعه‌ی اروپایی قرن شانزدهم، به نظام خورشید مرکزی شد می توان به عوامل زیر اشاره کرد:
– حرمت نهادن به ارزش‌هایی همچون سادگی و موزونیت که نظام کپرنیکی از آن بهره مند بود.
– شیوع تفکرات فلسفی افلاطونی گری و پیدایش نگرش هندسی به جهان، که نظریه‌ی کپرنیکی را به سبب تغییر نظام هندسی سیارات می‌پذیرفت.
– تغییرات اقتصادی که با انقلاب بازرگانی شروع شد و با کشف سرزمین‌های جدید که ناشی از مطامع استعماری بود، ادامه یافت و سبب تغییر نگرش انسان اروپایی به منزله‌ی نقطه‌ی ثقل عالم شد. این تغییرها به نوبه‌ی خود شک و تردیدهایی درباره‌ی وی و زمین محل سکونت‌اش به مثابه مرکز عالم به وجود آورد.
– اصلاح‌گری دینی مارتین لوتر سبب شد انسان‌های آن روزگار برخی از مهم‌ترین تعلقات دینی خود را بازبینی و اصلاح کنند و این، راه را برای تغییر تعلقات کیهان شناختی گشود.
همان‌طور که ملاحظه می‌شود بسیاری از مهم‌ترین عواملی که سبب تغییر نظام زمین مرکز به خورشید مرکز شد، خارج از حوزه‌ی علم قرار دارند و باید با پژوهش‌های جامعه‌شناختی شناسایی شوند.

ب.مرجعیت یک فیزیک دان: معیار مقبولیت نظریه (۵)

در سال ۱۹۱۶، اینشتین نظریه‌ی نسبیت عام خود را منتشر کرد. مطابق این نظریه اثرات گرانشی با سرعت نور منتشر می‌شوند. همچنین نور هنگام عبور از کنار اجسام سنگین منحرف می‌شود. البته، فیزیک نیوتنی نیز انحراف نور هنگام عبور از کنار اجسام سنگین را پیش بینی کرده بود. اما مقدار انحرافی که نظریه‌ی نسبیت پیش بینی می‌کرد تقریباً دو برابر مقدار پیش بینی شده‌ی نظریه‌ی نیوتن بود. برای تأیید پیش بینی نظریه‌ی نسبیت عام، ادینگتن (۶) آزمایشی را طراحی کرد تا میزان انحراف نور ستارگان هنگام گذر از نزدیک خورشید را به دست آورد. اندازه گیری مقدار این انحراف بسیار مشکل بود زیرا طبق نظریه‌ی نسبیت و فیزیک نیوتنی میزان آن بسیار ناچیز بود. این آزمایش باید هنگام کسوف انجام می‌شد تا نور خورشید موجب اختلال در اندازه گیری نشود. روش آزمایش بدین گونه بود که باید از بخشی از آسمان که ستاره‌ی موردنظر در آنجا بود، چندین روز قبل و بعد از آزمایش، عکسبرداری می‌شد. این عکس‌ها باید با عکس‌های برداشته شده از ستاره، هنگام کسوف مقایسه می‌شدند. میزان جا‌به‌جایی مکانی ستاره، مقدار انحراف نور را نشان می‌داد. به سبب ناچیز بودن میزان این انحراف، مقایسه میان عکس‌ها به دقت فراوانی احتیاج داشت و این امر احتمال خطا را افزایش می‌داد. مناسب‌ترین مکان برای رؤیت کسوف سال ۱۹۱۸، برزیل و آفریقای جنوبی بودند. ادینگتن گروهی از دانشمندان را به برزیل رهسپار کرد و خود همراه همکارانش به آفریقای جنوبی رفتند. یکی از مشکلات آنها چرخاندن درست تلسکوپ‌های‌شان بود تا با خنثی کردن گردش زمین بتوانند مکان واقعی ستاره در آسمان را تعیین کنند. این کار با تلسکوپ‌های بزرگ، با امکاناتی که در آنها تعبیه شده بود، به طور دقیق انجام می‌شد اما با تلسکوپ‌های دستی که آنها همراه خود برده بودند کاری دشوار بود و می‌توانست به راحتی موجب خطا در نتایج آزمایش شود.
عامل مهم دیگری که می‌توانست آزمایش را به کلی مختل سازد، تغییرات آب‌و‌هوایی بود. متأسفانه گروه ادینگتن هنگام آزمایش، با ابرهایی در آسمان مواجه شدند، اما با این وجود به عکسبرداری پرداختند.
ادینگتن با این پیش فرض که درستی نظریه‌ی نسبیت عام مسلم است، به آزمایش پرداخته بود. از این رو، او هجده عکسی را که ستاره‌شناسان در برزیل گرفته بودند، که پیش‌بینی فیزیک نیوتنی را تأیید می‌کرد، به کلی نادیده پنداشت. در عوض، دو قطعه عکسی را که وی و گروهش در شرایط بَد جوی در آفریقای جنوبی برداشته بودند، به مثابه شواهد تأییدکننده‌ی نظریه نسبیت عام ارائه کردند.
ادینگتن فیزیکدانی بود که گفته می‌شد پس از اینشتین تنها کسی است که نظریه‌ی نسبیت را می‌فهمد. بنابراین، نتایجی که وی از آزمایش‌هایش ارائه کرد، تأیید نهایی نظریه‌ی نسبیت را در پی داشت.
مطابق تصور متداول و عامیانه، معرفت علمی معرفتی است اثبات شده؛ نظریه‌های علمی به شیوه های دقیق از یافته‌های تجربی که با مشاهده و آزمایش به دست آمده‌اند، اخذ می‌شوند؛ عقاید و سلیقه‌های شخصی و تخیلات نظری هیچ جایی در علم ندارند و بالاخره معرفت علمی معرفتی قابل اطمینان است، زیرا به طور عینی اثبات شده است. اما دیدیم که مشاهدات ادینگتن جدای از علایق و عقاید شخصی وی نبود. او نظریه‌ی نسبیت را پذیرفته بود و بدان ایمان داشت. بنابراین، هنگامی که آزمایشها را انجام داد، هر مشاهده‌ای را که مطابق اعتقاد شخصی وی به نظریه‌ی نسبیت بود، مشاهده‌ی درست و مؤید نظریه‌ی نسبیت و شواهدی را که ناقض و مخالف نظریه‌ی نسبیت می‌یافت غلط می دانست! بنابراین، آزمون‌های علمی مجموعه‌ای از آزمون‌های گنگ نیستند که مانع از بازیگری مشاهده گر در مشاهدات شوند. درواقع، این آزمون‌های علمی نبودند که بر درستی نظریه‌ی نسبیت صحه گذاشتند، بلکه پذیرش نظریه‌ی نسبیت از سوی ادینگتن به عنوان فیزیکدانی برجسته سبب اجماع قاطع جامعه‌ی علمی در پذیرش نظریه‌ی نسبیت شد.

ج. حیات خودجوش (۷)

در سال ۱۸۶۰ میلادی مباحثه‌ای جدال برانگیز میان طرفداران دو نگرش درباره‌ی حیات رُخ داد. دانشمندانی از قبیل فلیکس پوشه (۸) به حیات خودجوش (۹) معتقد بودند و می‌گفتند حیات می‌تواند از ماده‌ی بی جان به وجود آید. در حالی که، دانشمندانی همچون لویی پاستور معتقد بودند حیات تنها می‌تواند از حیات به وجود آید. اختلاف میان این دو نگرش با مناقشات پوشه و پاستور در مورد کپک زدن مایعاتی همچون شیر، جو خیس شده و خمیر ترش شده به اوج خود رسید.
داستان بدین قرار است که اگر مقداری مایع ترش شده یا جو خیس خورده را بجوشانیم تا میکرب‌های آن از بین روند و سپس آنها را در مجاورت هوا قرار دهیم، پس از مدتی کپک می‌زنند. پاستور معتقد بود میکرب‌های موجود در هوا موجب کپک زدن مایع می‌شوند. حال آنکه، پوشه بر این باور بود که هوا جوهری از حیات دارد که سبب به وجود آمدن آثار زندگی (‌کپک) در مایع می‌شود. پوشه برای اثبات ادعای خود آزمایش تحت جیوه (۱۰) را ترتیب داد. وی مایع حاصل از جو خیس خورده را درون ظرف شیشه‌ای با دهانی باریک ریخت. سپس مایع را جوشاند تا میکرب‌های داخل آن از بین روند و بخار برخاسته از مایع هوای داخل ظرف را نیز خارج کرد. بدین گونه، او توانست به مایعی استریل دست یابد. پوشه این ظرف را داخل تغاری از جیوه غوطه ور کرد، به طوری که هوا نمی‌توانست به درون آن راه یابد. سپس او مقداری هوای خالص بدون میکرب تهیه کرد. روش او برای تهیه‌ی هوای خالص، گرما دادن هوای معمولی یا تجزیه‌ی اکسید جیوه بود. پوشه هوای خالص موجود در تغار جیوه را از طریق حباب‌هایی به داخل ظرف شیشه‌ای هدایت و پس از مدتی مشاهده کرد که مایع درون ظرف کپک زده است. بنابراین، هوای عاری از میکرب سبب کپک زدن مایع استریل شده بود. پوشه نتیجه گرفت که حیات می‌تواند از ماده‌ای بی جان چون هوا به وجود آید. نکته‌ی جالب و مهم اینکه پاستور در اکثر آزمایش‌هایی که با این روش انجام داد به نتایج پوشه رسید. اما وی به حیات خودجوش اعتقاد نداشت. از این رو، معتقد بود در آزمایش‌ها نقصی وجود دارد. به همین سبب، از انتشار نتایج این آزمایش‌ها خودداری کرد و اعلام کرد که هوا و مایعی که پوشه به کار برد، استریل ولی جیوه به گرد‌و‌غبار آغشته بوده و میکرب‌های آن سبب کپک زدن مایع داخل ظرف شده است.
سپس پاستور آزمایش دیگری را ترتیب داد. وی تعداد زیادی ظروف استریل و دربسته حاوی مایع خمیرترش شده تهیه کرد. او در مکان‌های مختلف نوک باریک این ظروف را با انبری می‌شکاند تا هوا به درون آن راه یابد. در اکثر موارد مایع‌ها کپک می‌زدند جز یک مورد، و آن وقتی بود که پاستور بیست عدد ظرف از این نوع را به ارتفاع دوهزار متری در کوه‌های آلپ بُرد. وی معتقد بود هوای این ارتفاعات تقریباً عاری از آلودگی است. پاستور پس از اینکه مایع موجود در ظروف را در معرض هوا قرار داد در این ارتفاع مشاهده کرد که مایع خمیر ترش شده به ندرت کپک می‌زند. در سال ۱۸۶۳، پوشه این آزمایش را با رعایت کلیه‌ی شرایطش در ارتفاعات پیرنه انجام داد. با این تفاوت که به جای مایع خمیرترش شده از مایع جو خیس خورده استفاده کرد و نوک ظروف را با گیره‌ای که با حرارت استریل شده بود، شکاند. آنچه در آزمایش پوشه رُخ داد بسیار جالب بود: مایع داخل ظروف کپک زد. پاستور اعلام کرد مشکل آزمایش در گیره‌ی به کار رفته برای شکستن نوک ظروف بوده است. این گیره آلوده بوده و آلودگی به مایع داخل ظروف سرایت کرده است. این گونه ادعاهای پاستور چیزی جز سرسختی لجاجت‌آمیز علی رغم واقعیات علمی نبود (‌کالینز و پینچ، ۱۹۹۳، ص۸۵).
با این آزمایش مناقشه میان پاستور و پوشه به اوج خود رسید. تنها مرجع شایسته‌ی داوری درباره‌ی این اختلاف، آکادمی علوم پاریس بود. کمیسیونی مأمور بررسی این موضوع شد. اکثر اعضای این کمیسیون مخالف حیات خودجوش بودند. به همین خاطر، از نتایج پوشه بسیار خشمگین شدند و قبل از آزمودن آن، نتایج آزمایش را رَد کردند. این مخالفت شدید ریشه در رویداد دیگری در علم داشت. ارائه‌‌ی نظریه‌ی حیات خودجوش همزمان با ارائه‌ی نظریه‌ی داروینیسم بود، بنابراین تصور می‌شد حیات خودجوش می‌تواند تأییدی باشد بر داروینیسم. کمیسیون آکادمی علوم پاریس که مخالف داروینیسم بود، با طرفداری از پاستور و رد حیات خودجوش سعی داشت ضربه‌ای جدی به داروینیسم وارد سازد. آنچه موجب اختلاف در نتایج آزمایش‌های پاستور و پوشه می‌شد، نوع مایعی بود که آنها به کار می‌بردند. پاستور از مایع خمیرترش شده استفاده می‌کرد که با جوشاندن، میکرب‌های آن از بین می‌رفت و در مجاورت هوای استریل کپک نمی‌زد. در حالی که، پوشه از مایع جو خیس خورده استفاده می‌کرد که میکرب‌های آن با جوشاندن از بین نمی‌رفت. به همین سبب مایعی که به نظر استریل می‌آمد، در برابر هوای خالص باز هم کپک می‌زد. البته در آن زمان، این موضوع روشن نبود. همین است که امروزه برخی معتقدند مایع جو خیس خورده حاکی از واقعیتی بوده است که حتی با کمیسیونی جهت دار و مغرض به زبانی خطاناپذیر و بدون ابهام سخن می‌گفته و صدق نظریه‌ی حیات خودجوش را به اثبات می‌رسانده است. کالینز و پینچ معتقدند که واقعیات علمی خود بیانگر و توصیف‌گر چگونگی واقعیت خود نیستند (همان‌جا، ص۸۹)، زیرا اگر چنین می‌بود توسل به واقعیت فیزیکی، آن‌چنان که در تاریخ علم شاهد آن هستیم، نباید تا این حد و با این گستردگی مشحون از مناقشات و مباحثات طولانی و سردرگم باشد. لذا حتی اگر پوشه بر شواهد آزمایشی و دلالت آنها پای می فشرد، باز کمیسیون راهی برای تأویل نتایج پوشه پیدا می‌کرد (همان‌جا). درنهایت، هنگامی که این مناقشه برای داوری به بالاترین نهاد علمی آن زمان (آکادمی علوم پاریس)‌ ارائه شد، آکادمی هیچ چارچوب برتر و مستقلی از شواهد تجربی یا استدلال‌ها در اختیار نداشت تا برای قضاوت و رفع کردن اختلاف به آن رجوع کند. ناگزیر کمیسیون با توسل به ملاک‌های ارزشی که خارج از چارچوب شواهد و استدلال‌های علمی قرار داشت، به داوری درباره‌ی این مناقشه پرداخت. کمیسیون آکادمی علوم به سبب تعلقات مذهبی خود مخالف داروینیسم بود. احساس می‌کرد شکست پاستور می‌تواند پیروزی‌ای برای داروینیسم باشد. بنابراین، در مناقشه‌ی پاستور و پوشه، از پاستور جانبداری کرد. مرجعیت آکادمی علوم پاریس سبب شد که رأی‌اش درباره‌ی این مناقشه مورد پذیرش دانشمندان قرار گیرد و مخالفانی مثل پوشه سکوت کنند. کوهن معتقد است خاتمه یافتن یک مناقشه‌ی علمی بسیار شبیه مناقشات سیاسی است. در مناقشات سیاسی، هنگامی که مناقشه به اوج خود می‌رسد و بحرانی که جامعه را در برگرفته است ژرف‌تر می‌شود، جامعه به دو گروه یا حزب رقیب تقسیم می‌شود. وقتی که چنین قطب بندی‌ای صورت گرفت، راه‌حل‌های سیاسی شکست می‌خورد. از آنجا که احزاب، دیگر به یک چارچوب برتر برای قضاوت و رفع اختلاف‌ها اعتقاد ندارند، ناگزیر به راه و رسم‌های قانع کننده‌ی توده‌ی مردم متوسل می‌شوند که غالباً با زبان بازی، تزویر و اعمال قدرت اجتماعی- سیاسی همراه است. مطالعه‌ی تاریخی‌ِ تغییر پارادایم خصوصیات بسیار مشابهی را در تحول و تکامل علم آشکار می‌سازد (کوهن، ۱۹۷۰، ص ۹۴). در حوزه‌ی کاوش‌های طبیعت شناختی، هرگاه ادعای جدیدی با مجموعه‌ی نظری، مفهومی، ابزاری و روش شناختیِ همان پارادایم علمی سازگاری داشته باشد و یا به تعبیر دیگر، ادعایِ جدیدِ قابل انتظاری باشد، مناقشه و معضلی زاده نخواهد شد؛ اما اگر این ادعا با پارادایم موجود تلائم و سازگاری لازم و حداقلی را نداشته باشد، مناقشه بروز خواهد کرد. در این قبیل موارد، گزارش نتایج آزمایش به خودی خود کفایت نمی‌کند تا به دعوی غیرعادی و نامنتظر اعتبار بخشد. پس مناقشات جدی بروز خواهد کرد، به نحوی که ترکیب نظریه و آزمایش به تنهایی کفایت فیصله بخشیدن به آن را نخواهد کرد. برای رفع معضل پیش آمده، از شیوه‌هایی استفاده می‌شود که نوعاً غیرمجاز و غیرعلمی محسوب می‌شوند، لیکن دعاوی و نظریه‌های غیرعادی و مناقشه آمیز بدون آنها سامان نمی‌یابد.

د. طرد علیت: الزامی فیزیکی یا واکنشی جامعه شناختی (۱۱)

در ماه مه ۱۹۲۵ ورنر هایزنبرگ، فیزیک‌دان آلمانی، به طرح ریاضی نوینی برای تبیین ساختار اتم دست یافت. دو سال بعد، او اصل عدم قطعیت را در فیزیک کوانتومی مطرح کرد. طبق این اصل ممکن نیست همزمان، اندازه حرکت و مختصات یک سیستم کوانتومی را با دقت مطلوب اندازه گرفت. این اصل در ابتدا، به مثابه محدودیتی در قالب اندازه‌گیری متغیرهای دینامیکی سیستم‌های منفرد میکروفیزیکی تلقی شد. اما چیزی نگذشت که هایزنبرگ از آن مجموعه‌ای نتایج معرفت‌شناختی استنتاج کرد که متضمن طرد علیت بودند. طبق تعبیر هایزنبرگ از روابط عدم قطعیت، حال را نمی‌توانیم به صورت کامل بشناسیم، پس آینده را نیز نمی توانیم به طور دقیق پیش بینی کنیم. در این صورت، علیت، حکمی توخالی بیش نخواهد بود. وی می‌گوید:شاید ادعا کنند که در پس جهان آماری، ادراکِ یک جهانِ واقعی قرار دارد که محکوم به علیت است. این را به صراحت می‌گوییم که این خیال پردازی به نظر ما بی فایده است و بی معنی (به نقل از گلشنی، ۱۳۶۹، ص ۱۵۲). تلقی هایزنبرگ از روابط عدم قطعیت با استقبال برخی از فیزیکدانان مواجه و به تدریج تعبیر حاکم بر جامعه‌ی فیزیک شد. حال این پرسشِ به جا مطرح می شود که چگونه اصل علیت، که یکی از بنیانی ترین اصول در حوزه‌ی علم و فلسفه است و اعتقاد به آن نیروی محرکه‌‌ی پژوهش‌های دانشمندان است، در محیطی مثل آلمان با آن بستر فلسفی عمیق و ژرف، طرد شد؟ پاسخ به این پرسش را باید در شرایط اجتماعی آلمان پس از جنگ جهانی اول و سال‌های استقرار جمهوری وایمار جست. با آغاز جنگ جهانی اول، ارتباط میان پژوهشگران کشورهای متخاصم با یکدیگر قطع شد. جنگ پژوهش‌های منظم و برنامه‌های آموزشی کشورها را مختل کرده بود. دانشجویان، پژوهشگران و استادان جوان به ارتش احضار شده بودند. تالارهای کنفرانس و آزمایشگاه‌ها خالی شده بود. فرهنگستان‌ها و دانشگاه‌های آلمان نیز از این وضعیت مستثنا نبود. در این میان، تنها فیزیک‌دانان شرایط بهتری داشتند. آنان با تأکید بر اهمیت کاربردی موضوعات مورد پژوهش خویش در جنگ، نه تنها توانسته بودند اعتبارات مالی فراوانی برای مراکز تحقیقاتی خویش بگیرند، بلکه به قدر و منزلت خویش میان عامه‌ی مردم و وجهه‌شان میان دانشگاهیان افزوده بودند. چنان که به نظر می‌رسید بیش از هر حوزه‌ی دیگری نقشی به سزا در موفقیت‌های ارتش آلمان دارند و این به نوبه‌ی خود موجب نوعی رضایت مندی و اعتماد به نفس در ایشان می‌شد.
با شکست آلمان در سال ۱۹۱۸، این جوّ اجتماعی به کلی دگرگون شد. آلمان در حالی طعم تلخ شکست در جنگ را می‌چشید که طبقه‌ی نظامی مملکت حاضر نبود به شکست خود اعتراف کند، زیرا آن را نه زیبنده‌ی مقام ارتش، بلکه برعهده‌ی افراد بی اهمیتی می دانست که لباس غیرنظامی بر تن داشتند. امپراتور، فرماندهی عالی، افسران و اشراف مسئولیت همه چیز را بر گردن افراد غیرنظامی می‌انداختند. در این میان، فیزیک‌دانان بیش از همه مورد سوءظن قرار گرفتند. جامعه و مقامات کشوری مسئولیت این شکست را متوجه آنها می‌دانستند. به قول پل فرمن (۱۲) مورخ علم برجسته‌ی معاصر امریکایی- در این برهه‌ی زمانی علوم محض خود را با دگرگونی غم انگیز معیار ارزش‌های عمومی و نتیجتاً دگرگونی ارزیابی حوزه‌ی کاری‌شان مواجه دیدند. (پل فرمن، ۱۹۷۱، ص ۹).
از دیگر عواقب مهم این شکست که علوم طبیعی و به ویژه فیزیک را تحت تأثیر قرار داد، تغییر نظام حکومتی آلمان از امپراطوری به جمهوری بود. شکست آلمان این فکر را در میان مردم قوت بخشید که اگر آلمان به صورت جمهوری درآید، شرایطی بهتر از آن صلح تحمیلی میسر خواهد شد. تأکید متفقین بر دمکراتیک شدن دولت آلمان نیز علت مضاعفی بود که سبب شورش مردم در شهرهای مختلف آلمان شد و اسباب سقوط امپراطوری را فراهم آورد و به دنبال آن، نظام جمهوری استقرار یافت. این جمهوری که به جمهوری وایمار (۱۳) مشهور شد، میان مردم و دانشمندان امید فراوانی ایجاد کرد، به طوری که آلبرت اینشتین هنگام سخنرانی در دانشگاه برلین، با شور و حرارتی فوق العاده، شرایط استقرار دموکراسی در جامعه را چنین بیان کرد:هدف مشترک ما دموکراسی و نقش مردم است. این پدیده زمانی رُخ می دهد که شخص به دو چیز مقدس پای بند باشد. نخست، خواهان تبعیت از خواست مردم باشد… دوم، طرفداران دموکراسی باید نگهبان آن باشند. (پیس، ۱۹۹۴، ص۱۶۹).
تعیین حدود و ثغور جدید برای کشور و از دست دادن سرزمین‌های پیشین، مشکلات و مضایق اقتصادی و بالاتر از همه، تاوان سنگین جنگی که کشور ملزم به پرداخت آن بود، همگی موجب شد که جمهوری جاذبه‌ی خود را نزد مردم از دست بدهد و مردم نسبت به آن و کسانی که در راه تحققش کوشیدند، بی اعتماد شوند. هایزنبرگ که در آن زمان در آستانه‌ی جوانی بود، این وضعیت را چنین شرح می دهد: شکست ما ساختار کهن اروپا را درهم ریخته بود، و این هم شگفت آور نبود، زیرا هر جنگی بازنده‌ای دارد. اما آیا معنی‌اش این بود که باید همه‌ی ساختارهای کهن را به دور ریخت؟ آیا بهتر نبود که بر پایه‌ی نظم کهن، نظم جدید و مستحکم‌تری برپا شود؟ یا نه، حق با کسانی بود که در خیابان‌های مونیخ جان باخته بودند تا از بازگشت شیوه‌ی کهن جلوگیری کنند و مدعی بودند که باید نظمی جدید، نه فقط برای یک ملت، بلکه در سراسر جهان برقرار شود، هرچند بیشتر مردم علاقه‌ای به استقرار این نظم جدید نداشته باشند؟ (هایزنبرگ، ۱۳۶۸، ص۱۱).
مردم برای گریز از این سرگشتگی و آشفتگی به صورت‌های گوناگونی به عرفان، نهان‌گرایی و روح‌گرایی پناه می‌بردند تا شاید کُنج آرامشی بیابند و سرخوردگی ناشی از جنگ را به فراموشی سپارند و آسان‌تر سختی‌ها و مرارت‌ها را به جان بپذیرند. این گرایش‌ها نه تنها بین عوام، بلکه میان دانش آموختگان نیز مشهود بود، به گونه‌ای که آرنولد زومرفلد از شیوع تنجیم در میان قشرهای مختلف مردم می‌نالد و ماکس پلانک در سخنرانی فرهنگستان علوم پروس از خطرات جدی این گرایش‌ها سخن می‌گوید. چنین محیطی شرایط شکوفایی فلسفه‌های درخور خویش را فراهم آورد. فلسفه‌ی حیات را می‌توان مهم‌ترین جریان فلسفی این دوره دانست. این فلسفه پوزیتیویسم را نفی می‌کرد و معتقد بود که علم نگرشی مکانیکی به جهان دارد یا نگرشی که طبق آن، برای درک هر پدیده، آن را به اجزایش تجزیه می‌کند و ارتباط میان آنها را با قانون علیت تبیین می‌کند. او معتقد است فهم هر پدیده‌ای از این طریق میسر خواهد شد. در حالی که جهان نه موجودی مکانیکی، بلکه موجودی زنده است و همان طور که اگر موجودی زنده را به اجزایش تقسیم کنیم، خواهد مُرد، درک و فهم‌هایی که براساس علم حاصل می‌شود نیز چیزی جز نیستی و مرگ به همراه ندارند. از این رو، ما باید نسبت به جهان نگرشی وحدت‌گرایانه داشته باشیم و پدیده‌ها را عضوی از یک کل زنده ‌ببینیم که نیت و هدف هر پدیده باید در قالب تقدیر و سرنوشتش در هستی تبیین شود. در این فلسفه، علیت مفهومی ساخته شده در برابر تقدیر بود و از همین رو، مورد ذمّ و لعن بسیار قرار می‌گرفت. این نگرش وحدت‌گرایانه را می توان در میان قشرهای مختلف مردم آن دوره مشاهده کرد. مثلاً هایزنبرگ با مشاهده‌ی آشفتگی های جامعه سعی داشت با تأکید بر کانون وحدت بخش راهی برای رهایی از آن بجوید:نظم‌های مختلف، هرچه هم مردم از صمیم قلب به آنها ایمان داشته باشند، گاه با هم درمی افتند و از درافتادن آنها با هم، بی نظمی محض به وجود می‌آید. به نظر من، تنها دلیل این امر آن بود که همه‌ی نظم‌ها جزئی بودند، تکه‌هایی بیش نبودند که از نظم کانونی جدا شده بودند، و هرچند شاید نیروی خلاق خود را از دست نداده بودند، اما دیگر رو به سوی کانونی وحدت بخش نداشتند (هایزنبرگ، ۱۳۶۸، ص‌ص ۱۲-۱۳) براساس نگرش فیلسوفان حیات، فیزیک کلاسیک از آن رو که ساختاری مکانیکی مبتنی بر علیت داشت، شدیداً مذموم بود. اسوالد اشپنگلر (۱۴) در کتاب بسیار معروف خود به نام غروب غرب (۱۵) چنین می‌گوید: طبیعت به منزله‌ی سازوکار یعنی چیزی که به شکل ریاضی بیان شده… مایه‌ی سرافکندگی تمام فیزیک است (فرمن، ۱۹۷۱، ص ۳۴). این نگرش خصمانه صرفاً به فیزیک کلاسیک محدود نمی‌شد، بلکه ایدئولوژی جامعه‌ی فیزیک‌دانان را نیز هدف گرفته بود، خصومتی که نه تنها به مفاهیم کلی فیزیک و هدف‌های فعالیت علمی آن تعرض کرده بود، بلکه نشاط، اخلاق، انضباط، امیدها، ترس‌ها، وجهه‌ی اجتماعی، موقعیت اقتصادی و انتظارات فیزیک‌دانان برای پیشرفت‌های بعدی را نیز با خطر مواجه کرده بود.
تمام این شواهد نشانگر بحرانی ژرف در فکر و فرهنگ جامعه‌ی آلمان بود. به نظر پل فرمن، اعتقاد به بحران در فرهنگ و علم، مؤلفه‌ی اساسی فرهنگ وایمار است. (همانجا، ص۵۸) فیزیک‌دانان بیش از دیگران این بحران را احساس می‌کردند:‌ آنان یا باید در برابر این جو مقاومت می‌کردند، یا تن به سازش می‌دادند. مقاومت در برابر چنین محیط فکری زهرآگینی مرگ علمی، اجتماعی و اقتصادی را به همراه داشت. بنابراین، آنها ترجیح دادند نه تنها سازش، بلکه مشارکت خود را در این محیط نشان دهند تا شاید از این طریق، حیثیتِ از دست رفته‌ی خود را بازیابند. اما تا وقتی که دانسته‌ها و پژوهش‌هایشان براساس فیزیک کلاسیک قرار داشت، چگونه چنین سازش و مشارکتی امکان پذیر بود؟ از این رو، منتظر شرایطی بودند تا شاید از سلطه‌ی فیزیک کلاسیک رهایی یابند و بتوانند فیزیکی بنا کنند که مطابق محیط فکری وایمار و به ویژه نگرش ضدعلیتی آن باشد. تحولات فیزیک اتمی بین سال‌های ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۵ چنین شرایطی را فراهم آورد.
نمونه‌ی آشکار چنین مشارکتی را می‌توان در تغییر عقیده‌ی ویلهلم وین (۱۶) از نگرش پوزیتیویستی به سوی فلسفه‌های آرمانی و فلسفه‌ی حیات دید. به قول فرمن، مقالات و سخنرانی‌های نیمه عمومی وین به طور عمده مربوط به دوره‌ای بین سال‌های ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۶ هستند که برجسته‌ترین نمونه‌ی تغییر عقیده و لحن ناشی از شکست آلمان در جنگ جهانی اول را به ما نشان می‌دهند. (همانجا، ص ۴۰)
وین در سال ۱۹۱۸ در سخنرانی‌ای با عنوان فیزیک و نظریه‌ی معرفت بر استقلال و خودمختاری فیزیک به ویژه از فلسفه تأکید کرد و معتقد بود فیزیک تنها به علومی چون ریاضی و شیمی و فناوری وابسته است. وی در این سخنرانی، به این موضوع پرداخت که فُن هِلم هولتز (۱۷) یک تجربه گرای محض، به ویژه با فلسفه‌ی ایدئالیسم آلمان و بالاتر از همه فلسفه‌ی هگل مخالف است. همچنین بحث مبسوطی در مورد درستی آرای ماخ (۱۸)، از جمله قرارداد دیگری ارائه کرد. در سپتامبر ۱۹۱۹، در گرامیداشت بیست‌و‌پنجمین سال مرگ هلم هولتزف وین با لحنی پوزش طلبانه سعی در توجیه این داشت که گرچه هلم هولتز یک تجربه گراست و مخالف مکتب هگل، اما با ایدئالیسم و وحدت علم مخالف نیست و به نظر او هدف علم آرمان بود و نه ماده. در این مقاله، نه تنها کوچک‌ترین نشانه‌ای از پوزیتیویسم نمی‌توان دید، بلکه حتی یادی از ماخ نیز نمی‌شود. سرانجام در فوریه ۱۹۲۰، در نشستی در فرهنگستان علوم پروس، وین در سخنرانی‌ای که با عنوان ارتباط بین فیزیک و نظام‌های دیگر ایراد می‌کند تا آنجا پیش می‌رود که بحث‌اش از شرط لازم شناخت طبیعت با ایده‌ی اساسی فلسفه‌ی هگل از عینیت فاصله چندانی ندارد. بالاخره جوّ فکری ناشی از این سخنرانی موجب شد که موضوع وحدت نظام ها پرسش همه‌ی آزمون‌های مقطع دکتری در دانشگاه شود. هایزنبرگ در چنین محیطی و در سال ۱۹۲۰ پا به عرصه فیزیک گذاشت و با استادانی مثل بور و زومرفلد به پژوهش پرداخت. طی سال‌های ۱۹۲۳-۱۹۲۵ هایزنبرگ همچون همه‌ی فیزیک‌دانان آلمان شاهد اوج بحران فیزیک بود. اما نوع نگرش هریک از آنها به مسائل اتمی و جست و جو برای یافتن نظریه‌ای نوین برای تبیین ساختار اتم، تحت تأثیر محیط وایمار بود، محیطی که فیزیک کلاسیک را مورد نقادی‌های شدید قرار می‌داد زیرا ساختاری علیتی و موجبیتی (‌ایجابی) داشت و همین باعث شده بود که طبیعت را به صورت یک سازوکار توجیه کند. در حالی که فرهنگ وایمار با تبیین مکانیکی طبیعت، و به طور کلی با تبیین‌هایی که اصل علیت مبنای آن قرارگیرد، مخالف بود. تأثیر فرهنگ وایمار بر نوع فرمالیسم ضدعلیتی فیزیک کوانتوم، نشانگر آن است که این سخن مانهایم (۱۹) که: اندیشه بر طبق انتظارات گروه اجتماعی معینی جهت می‌گیرد (‌کارل مانهایم، ۱۹۳۶، ص ۲۴۵) نه تنها در حوزه‌های علوم انسانی و اجتماعی بلکه در حوزه‌ی معرفت علمی نیز صادق است.
نگرش ضدعلیتی این دوره را در این گفتار اشپنگلر می توان به خوبی مشاهده کرد: شخص آشکارا به کمک مفاهیم فیزیکی و روش شناختی، و نیز به یاری مفاهیمی از اعداد و تحلیل، مفهومی از ماهیت علیت می سازد [که] در آن، فکر دیوانه‌وار به شکلی از ایجاب معتبر و مستمر تبعید می‌شود که در آن، ویرانی روح و ماده در تصویر جهانی فیزیک گسترش یافته است (پل فُرمن، ۱۹۷۱، ص ۳۳). در چنین محیطی، اگر فیزیک‌دانان می‌توانستند نظریه‌ای درباره‌ی ساختار اتم عرضه کنند که اصل علیت یکی از پیش‌فرض‌های بنیادین آن نباشد، تا حد زیادی همسویی و مشارکت خود را با محیط وایمار نشان می‌دادند و این گامی مهم در جهت اعاده‌ی حیثیت از دست رفته‌ی جامعه‌ی فیزیک‌دانان بود. سرانجام هایزنبرگ توانست فرمالیسمی برای فیزیک کوانتوم عرضه کند که بتواند تعبیری غیرعلیتی از آن به دست دهد. وی پس از نیل به چنین هدفی، با لحنی پیروزمندانه و با قاطعیت تمام می‌گوید:چون تمام آزمایش‌ها باید از قوانین مکانیک کوانتومی پیروی کنند، پس نتیجه می‌گیریم که مکانیک کوانتومی انهدام نهایی علیت را تثبیت می‌کنند. (‌به نقل از گلشنی، ۱۳۶۹، ص۱۵۲). و این فریاد ظفرمندانه‌ی یکی از متفکران وایمار ترولتچ را به یاد می‌آورد که می‌گفت: اکنون همه با هم فریاد می‌کشیم، آزادی از علیت و موجبیت پوزیتیویستی (فرمن، ۱۹۷۱، ص ۱۷).
طرد علیت به کمک فرمالیسم کوانتومی آنچنان مورد توجه محیط وایمار قرار گرفت که اشپنگلر در مورد فیزیک جدید چنین گفت:فیزیک مدرن با انکار جدی علیت و قوانین دقیق در طبیعت، راهی به سوی رازگرایی جدید یافت (همان‌جا، ص۱۱۱). بدین‌گونه، انقلاب کوانتومی با طرد اصول اساسی فیزیک کلاسیک، همچون تصویرپذیری و علیت، به وقوع پیوست و فرمالیسم جدید کوانتومی بستر پژوهش‌های فیزیک‌دانان گشت.
شواهد تاریخی‌ای از این دست، بر این نظر کوهن در جملات پایانی فصل الحاقی ساختار انقلاب‌های علمی تأکید می‌کنند که:معرفت علمی، همچون زبان، ذاتاً مملوک مشترک یک گروه است و در غیر این صورت هیچ نیست. ما برای فهم آن به دانستن ممیزات ویژه گروه‌هایی که آن را ایجاد و از آن استفاده می‌کنند نیاز نداریم. (کوهن، ۱۹۷۰،، ص ۲۱۰).

پی‌نوشت‌ها:

۱٫Priestly
۲٫Origin of Species
۳٫form of life این مفهوم برگرفته از ویتگنشتاین است.
۴٫رک: ادوین آرتور برت، مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین، ترجمه‌ی عبدالکریم سروش، علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۶۹٫
۵٫رک:
Trevor Pinch & Harry Collins(1993),The Golem,Cambridge U.P
۶٫Eddington
۷٫رک:
Trevor Pinch & Harry Collins(1993),The Golem,Cambridge U.P
۸٫Felix Pouchet
۹٫Spontaneous generation
۱۰٫experiments “undermercury”
۱۱٫رک: غلامحسین مقدم حیدری، چگونگی پیدایش و تحول فیزیک کوانتومی، مجله‌ی رهیافت، سال ۱۳٫
۱۲٫Paul Forman
۱۳٫Weimar
۱۴٫Oswald Spengler
۱۵٫Decline of the West
۱۶٫Wilhelm Wien(1928-1864) فیزیک‌دان آلمانی که پیشنهاد کرد شکل عمومی چگالی طیفی می‌تواند با انجام یک فرایند ترمودینامیکی روی تابش جسم سیاه به دست آید.
۱۷٫ Von Helmholtz (1894 -1821 ) فیزیک‌دان آلمانی که رابطه‌ی میان مکانیک، حرارت، نور و الکتریسیته و مغناطیس را بررسی کرد.
۱۸٫ Ernst Mach (1816- 1938) فیزیک‌دان و فیلسوف آلمانی.
۱۹٫Mannheim

منبع مقاله :
مقدم حیدری، غلامحسین، (۱۳۸۵)، قیاس ناپذیری پارادایم‌های علمی، تهران: نشر نی، چاپ سوم



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.