جایگاه معرفت شناسی معاصر در فلسفه تحلیل و فلسفه اروپایی



 جایگاه معرفت شناسی معاصر در فلسفه تحلیل و فلسفه اروپایی

 

نویسنده: محمد حسین زاده

 

بحث از رویکردهای معرفت شناسانه، لازم است جایگاه معرفت شناسی معاصر را در فلسفه‌ی مغرب زمین بررسی کنیم و ببینیم که این معرفت شناسی با نگرش‌های گوناگون (و چه بسا مخالف‌ِ یکدیگر) در فلسفه غرب و معرفت شناسی‌های برخاسته از آن نگرش‌ها چه ارتباطی دارد. آیا فلسفه‌هایی نظیر هرمنوتیک فلسفی، فلسفه پسامدرن، ساختارگرایی و مانند آنها در مقابل معرفت شناسی معاصر قرار دارند و خود- دست کم بعضی از آنها- رویکرد دیگری به معرفت شناسی دارند یا نه؟ در صورتی که هر یک رویکرد ویژه‌ای داشته باشند، جایگاه آن رویکردها در میان رویکردهای قدما، مدرن و معاصر چیست؟ بدین ترتیب، برای این که به پرسش‌های فوق پاسخ دهیم، لازم است ارتباط فلسفه اروپایی (Continental Philosophy) و فلسفه‌ی کشورهای انگلیسی زبان (Anglo-American Philosophy) و ارتباط معرفت شناسی‌های هر دو نوع فلسفه غربی را دریابیم.
رویکرد مدرن در معرفت شناسی و دیگر علوم فلسفی از رنسانس آغاز شد. با این رویکرد نوین، که معمار آن دکارت بود، فلسفه اروپا وارد مرحله‌ی جدیدی شد و از طریق آن، فلسفه‌ی جدید تکوّن یافت و بسیاری از مکتب‌ها و نظریه‌های فلسفی را تحت تأثیر قرار داد. با گذر از عصر مدرن و کنش‌ها و واکنش‌هایی که در برابر فلسفه‌ی جدید به وقوع پیوست و خود منشأ مکتب‌های تازه‌ای در تفکر فلسفی مغرب زمین شد، در قرن بیستم با تقسیم بندی و مرزبندی بسیار مهمی در فلسفه‌ی مغرب زمین مواجه می‌شویم. کمی پیش از نیمه‌ی دوم قرن بیستم فلسفه غربی به دو بخش عمده تقسیم شده است: ۱-فلسفه اروپایی که احیاناً از آن به فلسفه «برّی» تعبیر می‌شود و ۲-فلسفه کشورهای انگلیسی زبان یا فلسفه بحری که غالباً عبارت «فلسفه تحلیلی» در مورد آن به کار می‌رود. فلسفه اروپایی به معنای ویژه‌ای استعلایی (transcendental) است اما فلسفه‌ی کشورهای انگلیسی زبان، تحلیلی است. تمایز اساسی این دو نوع فلسفه را در چند جهت می‌توان برشمرد:
۱٫ سبک فلسفی؛
۲٫ کاربرد روش‌های خاصی نظیر تحلیل زبان و منطق؛
۳٫ نظریه‌ها.
در پایان قرن بیستم، تلاش‌هایی از سوی هر دو سنت فلسفی برای اتحاد و برداشتن این مرزبندی انجام گرفته است. اکنون این تمایز و مرزبندی کم رنگ‌تر شده و به تمایز سبک فلسفی کاهش پیدا کرده است. به نظر می‌رسد حتی در سبک فلسفی نیز- احیاناً- هر دو سنت به یکدیگر نزدیک شده و اصولی را از یکدیگر اقتباس کرده‌اند. در عین حال، هنوز مرزبندی، به ویژه در تلقی فیلسوفان، به گونه‌ای جدی باقی است. در هر صورت، فیلسوفان اروپایی بیشتر تاریخچه‌ی بحث را دنبال می‌کنند، متن‌ها و تفسیرهای آن‌ها را می‌کاوند و تحقیق خود را متوجه شخص یا روش خاصی می‌کنند. اما فیلسوفان تحلیلی، به جای بحث از شخص خاص، بر مسأله‌ی ویژه‌ای تکیه می‌کنند، به تحلیل دقیق واژه‌های کلیدی آن مسأله می‌پردازند، استدلال‌ها و پاسخ‌های مربوط به آن را مطرح می‌کنند و می‌کوشند نظریه‌ای را ارائه دهند.
علاوه بر اختلاف فاحش میان فلسفه تحلیلی و فلسفه‌ی اروپایی، در فلسفه‌ی اروپایی نیز دیدگاه‌های متعددی مطرح است که با یکدیگر تفاوت بسیار اساسی دارند. مهم‌ترین دیدگاه‌ها در فلسفه اروپایی بدین شرح است:
۱-پدیدارشناسی (۱) (Phenomenology)
۲-هرمنوتیک فلسفی (Hermenutics)
۳-مکتب فرانکفورت (The Frankfurt School)
۴-ساختارگرایی (Structuralism)
۵-پسا ساختارگرایی (Post-Structuralism)
۶-شالوده شکنی (Deconstruction)
۷-اگزیستانسیالیسم (Existentialism)
۸-پسا مدرنیسم (Post-Modernism)
علی رغم این که احیاناً عده‌ای پُست مدرنیسم را در مقابل مدرنیسم می‌نهند و از آن معنای عامی اراده می‌کنند، به گونه‌ای که شامل همه‌ی دیدگاه‌های معاصر می‌شود (۲)، معمولاً آن را، بخصوص در کتاب‌های فلسفی، در عرض دیدگاه‌های هفت گانه فوق تلقی می‌کنند. اکنون در مقابل پسامدرنیسم، به معنای خاص آن، پست پست مدرنیسم یا آنتی پست مدرنیسم نیز مطرح شده که عمدتاً آموزه‌های پسا مدرنیسم را نشانه می‌رود.
اکنون با روشن شدن تمایز میان این دو نوع فلسفه، یعنی فلسفه اروپایی و فلسفه‌ی تحلیلی، می‌توانیم به پرسش‌هایی که مطرح شد، پاسخ دهیم. معرفت شناسی معاصر متأثر بلکه برگرفته از سنت فلسفه‌ی تحلیلی یا فلسفه کشورهای انگلیسی زبان است. در میان دیدگاه‌های خاص در فلسفه اروپایی به وضوح می‌توان هرمنوتیک فلسفی را نوعی معرفت شناسی دانست (۳)؛ در این صورت، یعنی در صورتی که هرمنوتیک فلسفی را نوعی معرفت شناسی بدانیم، این نوع معرفت شناسی، برگرفته از سنت فلسفه‌ی اروپایی است. از این رو، در مقابل معرفت شناسی معاصر قرار دارد. البته معرفت شناسی برخاسته از سنت فلسفه‌ی اروپایی در قرن بیستم منحصر به هرمنوتیک فلسفی نیست بلکه می‌توان در فلسفه اروپایی پنج راهبرد اصلی را به معرفت شناسی شناسایی کرد. آن راهبردها که همگی از فلسفه‌ی اروپایی ناشی شده‌اند عبارتند از: پدیدارشناسی، نقدگروی (فرانکفورت)، هرمنوتیک فلسفی، پسا ساختارگروی و فمنیسم. (۴)
در پایان، لازم است خاطرنشان کنیم که در میان فیلسوفان تحلیلی، عده‌ای رویکرد معاصر را در معرفت شناسی نمی‌پذیرند، بلکه مطلقاً دستاوردهای معرفت شناسی را انکار می‌کنند و معتقدند که معرفت شناسی هیچ گونه نقش معقولی ندارد؛ از این رو، نظریه «پایان یا مرگ معرفت شناسی» را مطرح و توصیه می‌کنند که به طور کلی معرفت شناسی را کنار بگذاریم و از آن چشم پوشی کنیم. در فلسفه اروپایی نیز عده‌ای به همین نظریه اعتقاد می‌ورزند و صراحتاً مرگ معرفت شناسی را اعلام کرده‌اند. (۵)
حاصل آنکه در عصر حاضرْ معرفت شناسی مطلق به رویکرد معاصر که برخاسته از فلسفه‌ی تحلیلی است، اختصاص ندارد، بلکه می‌توان رویکردهای دیگری را در فلسفه‌ی تحلیلی (فلسفه کشورهای انگلیسی زبان) و فلسفه‌ی اروپایی شناسایی کرد. آن رویکردها عبارتند از:
۱٫ معرفت شناسی معاصر؛ ۲٫ مرگ معرفت شناسی (خاستگاه این دو رویکرد فلسفه‌ی تحلیلی است)؛ ۳٫ پدیدارشناسی؛ ۴٫ فمینیسم؛ ۵٫ هرمنوتیک فلسفی؛ ۶٫ نقد گروی؛ ۷٫ پسا ساختار گروی. خاستگاه پنج رویکرد اخیر فلسفه‌ی اروپایی است.

پی‌نوشت‌ها:

۱٫ این دیدگاه غیر از پدیدار گرایی (Phenomenalism) در معرفت شناسی است.
۲٫ See:Terms “Continental Philosophy”,Hermenutics”,Structualism”, Deconstruction,… in Routledge Encyclopedia of Philosophy & Concise Routledge Encyclopedia of Philosophy & The Cambridge Dictionary of Philosophy,R. Audi ed. (London:Cambridge University Press,1995) & Dictionary of Philosophy and Religion,W. L. Reese (USA:Humanities Press,1996),p. 576 & A Companion to Epistemology, J. Dancy,E. Sosa eds. (USA:Basil Blackwell,1992)
و نیز مراجعه شود به: فلسفه تحلیلی در فلسفه فرانسه، پاسکال آنژل، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی (ارغنون، سال دوم، شماره‌ی ۷ و ۸، ۱۳۷۴)، صص ۳۹۸ تا ۴۰۳٫
۳٫ See:Hermeneutics as Epistemology,M. Westphal [in Epistemology, J. Greco & E. Sosa eds. (USA:Blackwell;1999)] pp. 415=435.
۴٫ A Companion to Epistemology,pp. 76-80
۵٫ See:A Companion to Epistemology,pp. 88-91 & The Theory of Knowledge,P. Moser,… (USA:Oxford University Press,1998) Ch. 2
ریچارد رُرْتی وکواین در سنت فلسفه‌ی تحلیلی چنین دیدگاهی دارند و هر دو توصیه می‌کنند که معرفت شناسی را کنار بگذاریم اما هریک براساس مبنای خاصی چنین توصیه‌ای دارد؛ رُرْنی از راه پراگماتیسم وکواین از راه طبیعت گرایی و علم زدگی. کواین معرفت شناسی را به روان شناسی تجربی تحویل می‌برد و روان شناسی تجربی را به جای آن می‌نهد و بدین ترتیب معرفت شناسی را کنار می‌گذارد و رُرْتی براساس پراگماتیسم، کلمات و مسایل و اهداف معرفت شناسی را بیهوده و غیرمفید می‌داند و معرفت شناسی را به مطالعه مزایا و زیان‌های نسبی کلمات در فرهنگ‌های مختلف برمی‌گرداند.

منبع مقاله :
حسین زاده، محمد، (۱۳۹۰)، پژوهشی تطبیقی در معرفت شناسی معاصر، قم: مرکز انتشارات مؤسسه‌ آموزشی و پژوهشی امام خمینی (رحمه الله)، چاپ سوم

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.