معرفت شناسی مطلق و معرفت شناسی مقید



 معرفت شناسی مطلق و معرفت شناسی مقید

 

نویسنده: محمد حسین زاده

 

معرفت شناسی بر اساس گستره‌ی قلمرو آن دو قسم است:
۱٫ معرفت شناسی مطلق؛
۲٫ معرفت شناسی مقیّد.
منظور از معرفت شناسی مطلق آن دسته از نظریه های معرفت شناختی است که به حوزه خاصی اختصاص ندارد و همه‌ی حوزه‌های معرفت را در برمی‌گیرد. اما منظور از معرفت شناسی مقید آن دسته از نظریه‌های معرفت شناختی است که به قلمرو خاصی اختصاص دارد و شامل همه‌ی معرفت‌های بشری نمی‌شود. برای این که تمایز معرفت شناسی مطلق و معرفت شناسی مقیّد را به نحو آشکارتر دریابیم، بهتر است به عناوین مباحث مطرح شده در هریک از آن‌ها نگاهی گذرا بیفکنیم. از باب نمونه، در حوزه‌ی فلسفه‌ی اخلاق، مباحث معرفت شناختی متعددی طرح می‌گردد: آیا گزاره‌های اخلاقی از واقعیتی حکایت می‌کنند یا این که صرفاً اموری غیرواقعی، قراردادی یا سلیقه‌ای و ذوقی یا حاکی از احساسات بوده، از واقعیتی حکایت نمی‌کنند؟ مفاهیمی که هر یک از این گزاره‌های اخلاقی از آن‌ها تکوّن می‌یابد چگونه مفاهیمی‌اند؟ آیا مفاهیمی حقیقی‌اند و در طبقه بندی مفاهیم حقیقی جای دارند (۱) یا غیرحقیقی‌اند؟ در صورت حقیقی بودن، در کدام طبقه از طبقات مفاهیم حقیقی قرار دارند؟ در طبقه‌ی مفاهیم ماهوی یا مفاهیم منطقی یا مفاهیم فلسفی؟ و هکذا. بدین ترتیب، درمی‌یابیم که معرفت شناسی اخلاق به حوزه و قلمرو خاصی اختصاص دارد و آن گزاره‌ها و مفاهیم اخلاقی است. اما مسایل معرفت شناسی مطلق به قلمرو خاصی اختصاص ندارد و شامل همه‌ی علوم بشری می‌گردد. مهم‌ترین مسایل معرفت شناسی مطلق بدین شرح است: معیار معرفت صادق و مطابق با واقع چیست؟ چگونه گزاره‌های صادق را از گزاره های کاذب تمییز دهیم؟ صدق چیست؟ پرسش‌هایی نظیر این گونه مسایل همه معرفت‌های بشری را دربرمی گیرند. هریک از راه حل‌ها و نظریه‌هایی که در پاسخ به این گونه مسایل ارائه می‌گردد اگر فراگیر باشد و به حوزه‌ی خاصی اختصاص نداشته باشد، «معرفت شناسی مطلق» خواهد بود. نظریه‌های رایج در باب معیار حقیقت و موجّه سازی (Justification) یعنی مبناگروی و انسجام گروی، تعریف‌های مربوط به صدق- همچون نظریه مطابقت، نظریه انسجام گرایان و نظریه عمل گرایان- از این دسته‌اند، یعنی عام و فراگیر بوده، به حوزه‌ی خاصی اختصاص ندارند.
حاصل آن که مسایل، راه حل‌ها و نظریه‌ها در معرفت شناسی مطلقْ فراگیر بوده، به حوزه خاصی؛ نظیر معرفت دینی یا معرفت ریاضی یا معرفت اخلاقی یا غیر آنها؛ اختصاص ندارند؛ برخلاف مسایل، راه حل‌ها و نظریه‌ها در معرفت شناسی مقید که به حوزه‌ی خاصی اختصاص دارند. مهم‌ترین معرفت شناسی‌های مقید که به حوزه‌ی خاصی اختصاص دارند، بدین شرح‌اند:
۱٫ معرفت شناسی دینی یا نظریه‌های مربوط به معرفت‌های دینی؛
۲٫ معرفت شناسی اخلاق یا نظریه‌های مربوط به معرفت‌های اخلاقی؛
۳٫ معرفت شناسی ریاضی یا نظریه‌های مربوط به معرفت‌های ریاضی.
در هر یک از این حوزه‌های خاص، می‌توان نظریه های گوناگونی را مشاهده کرد. از باب نمونه، در حوزه معرفت شناسی دینی، ایمان گروی (Fidism) و دلیل گروی (Evidentialism) در خورِ توجه است؛ چنان که دلیل گروی خودْ نیز شامل نظریه‌های متعددی همچون عقل گرایی افراطی و عقل گرایی انتقادی است.
نمودار ذیل دربردارنده‌ی مهم‌ترین انواع معرفت شناسی است:

چنان که در نمودارْ ترسیم شده، معرفت شناسی مطلق نیز انواع گوناگونی دارد که در ادامه‌ی بحث به شرح آن‌ها می‌پردازیم:

رویکردهای گوناگون در معرفت شناسی مطلق

با سیری در تاریخ تفکر فلسفی، دست کم، سه نوع رویکرد را در باب معرفت شناسی مطلق مشاهده می‌کنیم که عبارتند از:
۱٫ رویکرد قدما (کلاسیک)؛
۲٫ رویکرد مدرن؛
۳٫ رویکرد معاصر.
از لحاظ تاریخی، رویکرد قدما، که می‌توان آن را «رویکرد کلاسیک» نامید، در مغرب زمین ابتدا در تفکر یونانی؛ به ویژه در فلسفه سقراط، افلاطون، ارسطو و پیروان آن ها؛ مطرح بود و پس از آن در قرون وسطی میان فیلسوفان مدرسی رواج داشت. با پیدایش رویکرد مدرن در عصر دکارت، رویکرد قدما در اروپا کمتر مورد توجه قرار گرفت؛ بسیاری از فیلسوفان در این عصر به رویکرد مدرن روی آوردند. رویکرد قدما در فرهنگ اسلامی پس از نهضت ترجمه موردتوجه و اهتمام حکمای مسلمان قرار گرفت و این روند استمرار یافت. در عصر حاضر نیز حکمای مسلمان براساس این رویکرد، یعنی رویکرد قدما، به بررسی و تحقیق در معرفت شناسی می‌پردازند.
رویکرد مدرن که منشأ آن شیوه‌ی نگرش دکارت و فلسفه‌ی جدید در اروپاست، تحول بزرگی در تفکر فلسفی مغرب زمین ایجاد کرد. عمده‌ی مباحث فلسفی دکارت در مقام معمار فلسفه جدید در اروپا، مباحث معرفت شناختی بود. وی در این گونه مباحثْ شیوه و رویکرد ویژه‌ای داشت که به «شک دستوری» مشهور است.
با توجه به مباحث مطرح شده در معرفت شناسی قدما و معرفت شناسی مدرن، ابتدا به نظر می‌رسد که این دو نوع معرفت شناسی تمایز عمده‌ای از یکدیگر ندارند، بلکه تمایز آن‌ها صرفاً در روش بحث و نحوه‌ی نگرش است؛ زیرا در هر دو رویکرد، معرفت موردنیاز در معرفت شناسی و دیگر علوم فلسفی و نیز علوم ریاضی یقین ریاضی و فلسفی است، بلکه در هر دو نگرش، لزوم دستیابی به یقین، تفسیر یقین و ویژگی های آن اموری مورد توافق و تردید ناپذیر است. اختلاف نظر در این دو نوع رویکرد در نحوه و روش دستیابی به یقین است. توضیح آن که در معرفت شناسی قدما ابتدا وجود واقعیت مفروض گرفته می‌شود؛ به تعبیر دقیق‌تر، براساس رویکرد قدما، وجود واقعیت فی الجمله، امکان معرفت یقینی به آن، وجود خطا و توانایی انسان بر تمییز حقیقت از خطا و صدق از کذب امری بدیهی است. مشغله‌ی اصلی معرفت شناس براساس این رویکرد این است که در مورد معیار معرفت و ملاک ارزیابی گزاره‌ها به کاوش بپردازد و معیاری را برای تشخیص باورها و گزاره های صادق از کاذب به دست آورد. در چنین رویکردی، معرفت انسان به واقعیت فی الجمله امری تردیدناپذیر است. انسان دست کم به خود، قوای ادراکی و تحریکی خود، احساسات و حالات نفسانی- نظیر بیم، امید، اضطراب، غم، عشق و محبت- و افعال بی واسطه‌ی نفس خود- نظیر اراده و تصمیم- معرفت یقینی، یعنی اعتقاد جزمی صادق ثابت، دارد. در وجود قوای ادراکی؛ نظیر نیروی بینایی، شنوایی، عقل، متخیّله، خیال و مانند آنها؛ هیچ گونه تردیدی ندارد. قدما و پیروان آن‌ها مدعی‌اند که هرکس گزاره های پایه حسی (حسیات) و بدیهیات اولیه را انکار کند، با او نمی‌توان به بحث پرداخت. (۲) هیچ گاه با برهان و استدلال نمی‌توان وجود خود، قوانین بدیهی منطق که مبیّن روش‌ها و شیوه‌های تعریف و استنتاج است، اصل تناقض و مانند آن‌ها را حقیقتاً اثبات کرد. هر کس استدلال می‌کند، باید معرفت‌های یقینی بسیاری را بپذیرد و به صحت آن‌ها اعتراف و اذعان داشته باشد؛ معرفت‌هایی از قبیل وجود استدلال کننده، وجود مخاطب، صحت قوانین بدیهی استنتاج، اعتبار استدلال عقلی، امتناع تناقض، قوای ادراکی، نظیر حواس و عقل و خیال، واقعیت خارجی و مانند آنها.
پاسخ‌هایی که در این رویکرد به شکاک، منکر معرفت و نسبیت گرا ارائه می‌شود، استدلال‌هایی تنبیهی یا استدلال‌های نقضی است. بدین سان، براساس این طرز تلقی، اصل امکان دستیابی به معرفت یقینی، بلکه تحقق فی الجمله آن، امری بدیهی و غیر قابل تردید و اثبات ناپذیر تلقی می‌شود. چنین رویکردی بر آن است که کاخ عظیم معرفت‌های بشری بر پایه‌هایی محکم و تردیدناپذیر و یقینی بنا شده است. از منظر مدافعان این رویکرد، مهم‌ترین مشغله‌ی معرفت شناسْ مسأله‌ ارزش شناخت، یعنی یافتن معیاری تردیدناپذیرْ برای تمییز حقیقت از خطا تلقی می‌شود. البته، علاوه بر مسأله ارزش شناخت، مسایل دیگری در این نوع معرفت شناسی؛ نظیر معرفت حصولی و حضوری، مفاهیم و گزاره‌ها، طبقه بندی مفاهیم؛ مورد بحث قرار می‌گیرد.
آن دسته از متفکران مسلمان که در عصر حاضر به این گونه مباحث اهتمام ورزیده‌اند؛ همچون علامه طباطبایی، استاد مطهری، استاد مصباح و استاد جوادی آملی؛ با پیروی از رویکرد و سنت قدما در معرفت شناسی قرائت ویژه‌ای را از آن ارائه کرده‌اند. آن‌ها بسیاری از معرفت‌های پایه را که برای بنای کاخ معرفت‌ها و علوم بشری لازم است، نظیر قوانین بدیهی منطق، معرفت به خود، معرفت به قوای ادراکی و تحریکی، حالات و افعال و انفعالات نفسانی به علوم حضوری ارجاع داده‌اند، بلکه استاد مصباح بدیهیات اولیه فلسفه (۳)، نظر اصل تناقض و اصل علیت، را نیز به علوم حضوری ارجاع داده‌اند. از آن جا که علوم حضوری معرفت‌هایی بی‌واسطه‌اند، خطاناپذیرند؛ خطا در موردی راه دارد که میان مُدرِک و مدرَک واسطه‌ای باشد. بدین ترتیب، راز خطاناپذیری آن‌ها بی‌واسطه بودن آنهاست.
حاصل آن که براساس این رویکرد، معرفت یقینی امری ممکن، بلکه فی الجمله متحقق است و تحقق فی الجمله آن بدیهی و بی‌نیاز از اثبات است. هر کس به وجود خود، وجود قوای ادراکی و تحریکی خود، وجود صورت‌های ذهنی و وجود حالات نفسانی خودْ معرفت یقینی دارد. بلکه هر کس که بحث می‌کند یا می‌نویسد، در وجود بحث کننده، کاغذی که در آن می‌نویسد، تردید ندارد و به همه‌ی این امور معرفت یقینی دارد. بلکه هرکس می‌داند پاره‌ای از دانسته‌ها و ادراکات او خطاست و مطابق با واقع نیست و این امر، خودْ، نیز معرفت بوده، بدان معرفت یقینی دارد. (۴) براساس این گونه معرفت‌های یقینی است که معرفت شناس کلاسیک بحث خود را آغاز می‌کند. معرفت شناسی قدما، در مقابل منکران علم (سوفیست ها) که علم به واقعیت بلکه اصل تحقق واقعیت را انکار می‌کنند و در برابر شکاکان که دستیابی به معرفت یقینی را مورد تردید قرار می‌دهند، وجود واقعیت را مسلم و بدیهی می‌انگارد و آن را بی‌نیاز از اثبات، بلکه اثبات ناپذیر می‌داند. معرفت شناسی قدما با ردّ ادعای منکران معرفت یقینی و شکاکان تبیین می‌کند که ما واقعیت را می‌شناسیم و بدان معرفت داریم. مشغله‌ی عمده معرفت شناس کلاسیک این است که معرفت یقینی، یعنی معرفت جزمی صادق مطابق با واقع، را از خطا و جهل مرکب تمییز دهد. در این راستا، منطق را تدوین نموده و شیوه صحیح تفکر، تعریف و استنتاج را ارائه کرده است.
در معرفت شناسی مدرن- برخلاف معرفت شناسی قدما- معرفت شناس وانمود می‌کند که در همه چیز- خواه جهان محسوس و خواه غیرمحسوس- بلکه در وجود خود نیز شک و تردید دارد. اصطلاحاً به این گونه شک «شک دستوری» گفته می‌شود. معرفت شناس پس از شک در همه چیز، حتی شک در وجود خود، به بررسی و تحقیق می‌پردازد و می‌بیند که به چه اموری می‌توان معرفت یقینی داشت. بدین ترتیب، معرفت شناسی مدرن با شک آغاز می‌شود و تلاش معرفت شناس مدرن در این است که به پایه و سنگ بنایی یقینی دست یابد. دکارت، معمار این معرفت شناسی، پس از مراحل دوازده گانه شک به نقطه‌ای یقینی رسید و آن یقین به اندیشه یا شک خود بود. او اظهار داشت: فکر (یا شک) می‌کنم پس هستم (Cogito,ergo Sum). بدین سان، او از راه شک ناپذیری خود شک و یقین به آن، وجود انسان شک کننده و اندیشه گر را اثبات کرد. او از راه این پایه و شالوده به معیاری برای بازشناسی اندیشه‌های درست از نادرست دست یافت که آن معیار، وضوح (clearness) و تمایز (distinctness) بود. او، در میان اندیشه‌های انسان، صرفاً تصورات فطری را که ناشی از عقل و ذاتی انسان‌اند- همچون تصور خدا، مفاهیم ریاضی (شکل و مقدار و مانند آن‌ها) – دارای چنین معیاری دانست اما به نظر او، تصورات حسی که از طریق حواس از خارج بدست می‌آیند- همچون تصورات جعلی که در آغاز رنسانس متخیله آن‌ها را می‌سازد؛ نظیر پری دریایی، سیمرغ و اسب بالدار- این معیار را ندارند. بدین ترتیب، رویکرد دکارت که با یکی از سهم گین‌ترین مرحله‌های شکاکیت روبرو بود، بر پذیرش شک، حتی شک در وجود خود، مبتنی بود. دکارت از راه شک ناپذیری شک به اثبات «منِ» اندیشه‌گر و شک کننده پرداخت در حالی که چنین امری منطقاً ممکن نیست و نمی‌توان حقیقتاً از راه شک به شک کننده دست یافت. (۵) صرف نظر از نقدهایی که متوجه مبنای دکارت است، شیوه وی نیز نادرست است. با رویکرد وی که بر شک در همه چیز، حتی شک در وجود خود، مبتنی است نمی‌توان به سادگی از باتلاق شکاکیت رهایی یافت و به معرفت یقینی، چنان که خود او مدعی بود، دست یافت.
حاصل آن که رویکرد مدرن، با وانمود کردن شک در همه چیز، به دنبال شالوده‌ای است که معرفت را بر آن بنا کند، اما معرفت شناسی قدما بر این نکته اصرار دارد که نمی‌توان معرفت یقینی به پاره‌ای از امور را انکار کرد و از این جهت در برابر رویکرد مدرن قرار دارد.
بلکه می‌توان گفت: رویکرد مدرن با رویکرد قدما- علاوه بر تمایز در روش و نحوه‌ی نگرش- تمایز دیگری دارد که بسیار اساسی است و آن تفسیری است که رویکرد مدرن از حقیقت ارائه می‌دهد. در حالی که حقیقت به نظر قدما عبارت است از مطابقت ذهن با عین (خارج)، دکارت این تفسیر را مردود می‌شمارد و تفسیر دیگری را در مورد حقیقت ارائه می‌دهد که تأثیر بسیاری بر فلسفه‌ها و متفکران پس از وی نهاده است. به نظر وی، معیار حقیقت انسان است؛ برای حصول معرفت حقیقی باید عین و خارج (اُبژه) را سوبژه کرد. معرفت یقینی به دیگر موجودات از راه سوبژه کردن آن‌ها تحقق می‌یابد. آن ها، یعنی موجودات دیگر، صوری ادراکی هستند که به این سوبژه (منِ انسانی) قائم‌اند. موجودات آن چنان که هستند خود را نشان نمی‌دهند بلکه انسان نحوه‌ای را که باید پدیدار گردند به آن‌ها تحمیل می‌کند. (۶)
پس از آشنایی با تمایز رویکرد قدما و رویکرد مدرن، اکنون می‌توانیم تمایز معرفت شناسی معاصر را با آن دو بررسی کرده، دریابیم. رویکرد معاصر به فلسفه کشورهای انگلیسی زبان اختصاص دارد. معرفت شناسانی که به این رویکرد تعلق خاطر دارند ابتدا معرفت را تعریف (۷) می‌کنند و درباره‌ی جامعیت و مانعیت آن تعریف به بحث می‌پردازند، سپس ارکان و مقوّمات آن را که عبارتند از باور و صدق و موجّه بودن، بررسی کرده، نظریه‌هایی در مورد هریک از آن‌ها ارائه می‌دهند. پس از پایان بحث در مورد ارکان و مقومات تعریف، به مسأله امکان دستیابی به چنین معرفتی پرداخته، از این مسأله بحث می‌کنند که آیا می‌توان به چنین معرفتی دست یافت یا نه؟ در این جاست که میان شکاکان و مخالفان آن‌ها نزاع درمی‌گیرد؛ عده‌ای از فیلسوفان به شکاکیت روی می‌آورند اما عمده‌ی آن‌ها شکاکیت را مردود می‌شمارند. بدین سان، می‌توان گفت: معرفت شناسی معاصر متأثر از سنت فلسفه‌ی تحلیلی است که بر تحلیل واژه‌ها اصرار می‌ورزد و بدین دلیل ابتدا واژه‌ی معرفت را تعریف و تحلیل می‌کند.
با توجه به آنچه گفته شد، درمی یابیم که معرفت شناسی معاصر با معرفت شناسی قدما و نیز با معرفت شناسی مدرن تمایز عمده‌ای در روش دارد. معرفت شناس معاصر با تحلیل و تعریف واژه‌ی معرفت براساس روش فلسفه‌ی تحلیلی به بررسی و تحقیق در باب ماهیت معرفت می‌پردازد و ویژگی‌های هر یک از مقومات آن تعریف را مورد بحث قرار می‌دهد و در پایان به ارزیابی شکاکیت پرداخته، از این مسأله بحث می‌کند که آیا می‌توان به معرفت تعریف شده دست یافت یا نه. اما معرفت شناس مدرن در همه چیز تردید می‌کند سپس می‌کوشد از راه یقینِ به خودِ شکْ شالوده‌ای استوار و محکم را برای ساختمان معرفت یقینی بیابد. در حالی که معرفت شناسان معاصر عمدتاً از دستیابی به یقین مأیوس‌اند، معرفت شناسان مدرن در پی آن هستند که ساختمان معرفت را با گزاره‌های یقینی بنا کنند و آن را بر شالوده‌ای یقینی استوار سازند. معرفت شناسی قدما نیز از این جهت با معرفت شناسی معاصر تمایز دارد؛ معرفت شناسی قدما از معرفت یقینی آغاز می‌کند و معرفت یقینی به پاره‌ای از امور را بدیهی، مسلم، تردیدناپذیر، بلکه اثبات ناپذیر می‌داند، اما معرفت شناسان معاصر عمدتاً از دستیابی به یقین مأیوس بوده، معرفت اطمینانی را کافی می‌دانند. بدین ترتیب، معرفت شناسی قدما و معرفت شناسی مدرن در این جهت مشترک هستند که هر دو دستیابی به یقین را مفروض و مسلم می‌دانند. در واقع، معرفت شناسی قدما و معرفت شناسی مدرنْ دو روش یا دو گونه نگرش به مسأله خطا و معرفت، یقین و شک است. در رویکرد مدرن، معرفت شناس شک را جدلاً مفروض می‌گیرد و پا به پای شکاک پیش می‌رود و وانمود می‌کند که شک دارد؛ سپس تلاش می‌کند که از گرداب شکاکیت رهایی یابد. اما در معرفت شناسی قدما از ابتدا معرفت یقینی به پاره‌ای امورْ مسلم و بدیهی و غیرقابل تردید تلقی می‌شود. براساس این رویکرد، کاخ بزرگ معرفت انسانی بر پایه‌های مستحکمی بنا شده که هیچ‌گاه قابل تزلزل نیست. آن پایه‌ها اصولی هستند مانند اصل تناقض و اصل علیت که انکار آن به محذور خودشکن و خود متناقض بودن و مانند آن می‌انجامد.
حاصل آن که معرفت شناسی معاصر با معرفت شناسی قدما و معرفت شناسی مدرن تمایزی اساسی به لحاظ محتوا، نه صرفاً به لحاظ شکل و روش، دارد. در حالی که حکما و معرفت شناسان پیرو رویکرد قدما و رویکرد مدرنْ دستیابی به یقین را امری ممکن می‌دانند و برای دستیابی به آن تلاش می‌کنند، عمده‌ی معرفت شناسان معاصر از دستیابی به یقین ناامیدند و می‌کوشند علوم و معارف بشری را از طریقی غیر از یقینْ معقول و موجّه سازند.
بدین ترتیب، تمایزهای بسیاری را می‌توان میان این سه رویکرد مشاهده کرد. علاوه بر تمایزهایی که ذکر شد، تمایزهای دیگری میان آن سه رویکرد هست که عمده و اساسی‌اند.

پی‌نوشت‌ها:

۱٫ متفکران مسلمان از عصر خواجه نصیر الدین طوسی به بعد مفاهیم حقیقی را در برابر مفاهیم غیرحقیقی، اعم از مفاهیم قراردادی و تخیلی، براساس نمودار ذیل طبقه بندی کرده‌اند:
مفاهیم حقیقی: الف) جزئی {۱٫ حسی؛ ۲٫ خیالی؛ ۳٫ وهمی} ب) کلی {۱٫ ماهوی: معقولات اولی؛ ۲٫ منطقی؛ ۳٫ فلسفی}
ر. ک: معرفت شناسی، نگارنده (قم: مؤسسه امام خمینی، چاپ هشتم،، ۱۳۸۱) فصل‌های پنجم و ششم و هفتم.
۲٫ ر. ک: نقد المحصل، نصیرالدین طوسی (تهران: دانشگاه مک گیل و دانشگاه تهران، ۱۳۵۹)، ص۱۴٫
۳٫ ر. ک: آموزش فلسفه، استاد محمدتقی مصباح، ج۱، درس نوزدهم.
۴٫ ر. ک: معرفت شناسی، نگارنده، فصل‌های دوم و سوم و چهارم.
۵٫ ر. ک: معرفت شناسی، نگارنده، فصل سوم.
۶٫ ر. ک: فلسفه دین، نگارنده (قم: دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۶)، صص ۹۹ تا ۱۰۱٫
۷٫ باور صادق موجّه (True justified belief)

منبع مقاله :
حسین زاده، محمد، (۱۳۹۰)، پژوهشی تطبیقی در معرفت شناسی معاصر، قم: مرکز انتشارات مؤسسه‌ آموزشی و پژوهشی امام خمینی (رحمه الله)، چاپ سوم

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.