دیدگاه فارابی پیرامون پژوهش و مطالعه ی پزشکی



دیدگاه فارابی پیرامون پژوهش و مطالعه ی پزشکی (1)

نویسنده: محمدحسین ساکت

به نام آنکه یاد اوست درمان

از دیرباز میان سه دانش فراگیر و گسترده ی فلسفه، پزشکی و حقوق پیوندی ناگسستنی و پایدار وجود داشته است و در میراث گذشته ی دانشمندان و اندیشه گران هندی، چینی، یونانی، ایرانی و اسلامی، این وابستگی و پیوستگی همچنان پاییده است.
نگاهی به ریشه شناسی واژگان حکمت (فرزانگی)، حکیم (فرزان / پزشک)، حاکم (دادرس / فرماندار) و محکمه (دادگاه / مطب، درمانگاه پزشک) در زبان تازی و ترکیب هایی مانند حکیم باشی (سرپزشک) و حکیمی کردن (طبابت) و مانند آن در زبان پارسی، ما را به این دستاورد می رساند که فیلسوف، پزشک و دادرس، با اندیشه و پیشه ی خود،‌ انسان و جامعه ی انسانی را از بی دانشی و گمراهی و تباهی، بیماری و ناتندرستی و بیدادگری و ستم بارگی باز می داشته اند.(۱)
اندیشه و کار اینان لگامی بوده است بر تهی مایگی ها، نابودی ها، سرکشی ها و سرگردانی ها در گونه گون سیماهای وابسته به تن و روان، جان و اندیشه و داد و دانش. مگر نه این است که ریشه ی واژگان حکمت، حکیم و حاکم (حَکَم) به معنای لگام زنی و بازداری و جلوگیری است؟ (۲) اینجاست که واژگان تجویز، نسخه و حُکم – که آثار نمودی سه دانش و هنر فلسفه، پزشکی و دادرسی است – با یکدیگر پیوند پیدا می کند.
فیلسوف با اندیشه و فرزانگی خویش، همگام با رسالت پیامبران، اخلاق، دانش و نگاه و نگرش انسان را گسترش می دهد و روح و روان آدمی را از زنگارها و کژاندیشی ها می زداید و بشر را پالوده، فرهیخته و فرهنگ مند می سازد. پزشک نیز با تن درمانی، بیماری ها و کاستی ها را از کالبد انسان دور می کند و تندرستی و زندگی را به او باز می گرداند. دادرس و قاضی نیز با اجرای دادگری، راه را بر بیدادگری و ستمگری افراد می بندد.
تجلی و نمود دانش و فرزانگی، تندرستی و بهزیستی و دادگری و امنیّت اجتماعی در این همبستگی با شگون و تثلیث مقدس بهتر از این به نمایش در نمی آید. برای همین است که در نگاشته های پیشین دانشمندان مسلمان، فیلسوفان و حکیمان درمانگران جان و روان و پزشکان درمانگران تن و کالبد بشر به شمار آمده اند. به سخن دیگر، فلسفه و پزشکی – در پیوندی مقدس و پایا – همگام با یکدیگر به درمان جسم و جان و اندیشه و روان انسان ها پرداخته اند. آن یکی، زندگانی و این دیگری زندگی بخشیده است؛ و باز بیهوده نیست که قانون، عنوان کتاب پزشکی و شفاء نام کتاب الهیات و فلسفه ی (مابعدالطبیعه) ابن سینا گردیده است.
پیوند تنگاتنگ میان فلسفه و پزشکی در میراث گذشته، از دیدگاه اخلاق و منش پزشکی در جامعه ی اسلامی نقشی سترگ بازی می کرده است. پزشک مردی بود فرزانه، دیندار، با فضیلت و دارنده ی صفات اخلاقی والا. (۳) پیداست که چشم داشت مردم از چنین پزشکی در چه درجه و گسترده ای قرار داشته است. برای نمونه، نگاهی به چهار مقاله ی نظامی عروضی سمرقندی در این زمینه بسنده است. (۴)
با نگاهی به آنچه گفته آمد، تا اندازه ای شگفت می نماید که چرا فارابی هیچ گاه به عنوان یک پزشک و دانشمند پزشکی شهرت نیافت؟ آیا ابونصر محمد فارابی (م: ۳۳۹ ه‍. / 950 م.) که به ویژه در نگاشته های اسلامی و نیز در زبان غربیان لقب معلم دوم (Magister Secundum) را از آنِ خود ساخت (۵) – پزشکی نمی دانست و به این پیشه نمی پرداخت؟ ابن ابی اصیبعه، یکی از سرگذشت نامه نویسان نامی پزشکان (م: ۶۴۰ ه‍. / 1242 م.)، بر آن است که فارابی در فنّ پزشکی چیره دست بود و از مسائل همگانی این دانش آگاهی داشت؛ ولی، نه به کار پزشکی دست یازید و نه به جزئیات آن پرداخت. (۶) بدین گونه، کسانی که فارابی را در پزشکی متوسط (۷) می دانند درست نگفته اند.
فارابی با رده بندی دانش ها (Classification of Sciences) مکتب نوینی در روش شناسی علوم بنیاد گذاشت. او در این زمینه، کتاب احصاء العلوم و مراتب العلوم را نگاشت و نخستین دانشمندی بود که به مکتب رده بندی دانش ها فروغ تازه ای بخشید. اگرچه کِنْدی (م: ۲۶۰ ه‍. / 873 م.)، در رده بندی دانش ها پیش از فارابی گام برداشت؛ (۸) ولی کاری که فارابی در احصاء العلوم انجام داد او را یگانه و جاودانه ساخت. (۹) برای همین است که قِفْطی (م: ۶۲۴ ه‍. / 1227 م.) و دیگران، فارابی را در این زمینه پیشاهنگ می دانستند و کسی را در رده بندی دانش ها هماوردش نمی شناختند. (۱۰)
اکنون روشن شده است که چون فارابی در احصاء العلوم خویش دامنه ی دانش ها و روش شناسی علوم (Methodology) را شناسایی و مرزبندی کرده است، لقب معلّم دوم گرفته است. ارسطو نیز با بخش بندی دانش ها، عنوان و لقب معلّم اول (Magister Primus) را ویژه ی خود ساخت – هر چند این مسلمانان بودند که او را معلّم اول نام نهادند و نه شهروندان یونانی او. (۱۱)
با آنکه برخی از نویسندگان گامی فراتر نهاده اند و نوشته اند که چون فارابی به پژوهش در رده بندی دانش ها پرداخت و کتاب احصاء العلوم را پدید آورد فیلسوف نام گرفت؛ (۱۲) ولی فارابی هیچ یادی و نامی از پزشکی به میان نمی آورد و این دانش یا فن را به جرگه ی رده بندی دانش ها در احصاء العلوم راه نمی دهد و در آن نمی گنجاند. چرا؟
پیش از آنکه پاسخی برای این پرسش بیابیم، باید نگاهی گذرا بیندازیم به رده بندی دانش ها در نگاه فارابی.

فارابی و رده بندی دانش ها

رده بندی دانش ها در میان مسلمانان با کار کِنْدی در سده ی سوم هجری / نهم میلادی آغاز شد. کندی (م: ۲۶۰ ه‍. / 873 م.)، که فیلسوف العرب نام گرفت، تقسیم ارسطویی علوم را به نظری، عملی و صناعی به کار بست و منطق را از آن رو که ابزار دانش است و نه بخشی از آن، در رده بندی خویش نگنجاند.
فارابی در احصاء العلوم دانش ها را به نظری و عملی بخش می کند و دانش ها و رشته های گوناگون را در این دو بخش جا می دهد و در فصل دوم از منطق و بخش های آن سخن می گوید. پنج فصلی که فارابی در رده بندی دانش ها از آنها سخن رانده است به کوتاهی چنین است:
۱٫ زبان و بخش های آن (هفت بخش)؛
۲٫ دانش منطق و بخش های آن (هشت بخش)؛
۳٫ دانش تعالیم (هفت بخش)؛
۴٫ دانش طبیعی و دانش الهی (دانش طبیعی، هشت بخش و دانش الهی، سه بخش)؛
۵٫ دانش مدنی، فقه و کلام (دانش مدنی سه بخش، دانش فقه دو بخش، دانش کلام دو بخش).
در اینجا با دو نکته ی چشم گیر روبرو می شویم: یکی، آنکه چرا فارابی دانش فقه و دانش کلام را در قلمرو دانش های عملی آورده است و این دو را در میانه ی دیگر دانش ها جا داده است؛ دو دیگر اینکه چرا از پزشکی، کیمیا (شیمی)، خوابگزاری و دیگر علوم غریبه سخنی به میان نیاورده است؟ شگفت آنکه فارابی خواسته ی خود را از رده بندی دانش ها در احصاء العلوم، توانایی انسان بر سنجش میان دانش ها و اینکه بداند کدام دانش برتر است و کدام سودمندتر و کدام استوارتر، مطمئن تر و نیرومندتر و کدام سست تر و ناتوان تر است (۱۳) بیان داشته است.
لویی گارده (Louis Gardet) نخست بر آن بود که جا گرفتن دانش های اسلامی مانند فقه و کلام در رده بندی فارابی – در کنار دیگر دانش ها – غیر طبیعی و ساختگی است. (۱۴) با این همه، همین نویسنده دیدگاه خود را در این باره تغییر داد و در کنگره ی بزرگداشت فارابی در بغداد به سال ۱۹۷۵ میلادی آشکارا بیان داشت که گنجاندن دو دانش فقه و کلام در جرگه ی دانش های عملی در کنار اخلاق، سیاست و تدبیر منزل، نتیجه ی واقعی و عملی هماهنگی و آشتی میان دین و فلسفه بود، چیزی که فلسفه ی فارابی بدان برجستگی یافته است. (۱۵)
فارابی در رده بندی دانش ها، علوم نظری را بر علوم عملی پیشی می دهد. شالوده ی رده بندی فارابی بر پایه ی نظریه ی شناخت (Epistomia) استوار است. پاره ای از پدیده ها را انسان می شناسد؛ ولی در انجام آنها دخالتی و دستی ندارد و شناخت برای خود آنهاست. دسته ی دوم، موضوعاتی است که انسان آنها را می شناسد و در انجامشان تواناست و برای کار یا سودی که دارند، شناخت لازم می آید. دسته ی نخست، زیر چتر آموزش علوم نظری در می آید و با دسته ی دوم، علوم عملی سر و کار پیدا می کند. برای همین است که فارابی دسته ی دوم (علوم عملی) را در گرو دسته ی نخست می داند و بدان وابسته می شمارد.
فارابی، آرمان و هدف دانش پژوهشی را مانند ارسطو بر نیکبختی پی می افکند، ولی در کنار و برای دستیابی به این نیکبختی، آشنایی و شناخت دانش های عملی را که همان سود نهایی برخاسته از علوم عملی است لازم می بیند – بدین سان، انسان شناخت هایی را به دست می آورد که خواسته و منظور اوست. بخشی از این شناخت ها، برای کسب زیبایی و بخش دیگر برای به دست آوردن سودمندی است. بخش نخست (زیبایی) فلسفه یا حکمت و دانش های آن خوانده می شود و انسان با آن به نیکبختی می رسد. این دانش ها همان بخش نظری است که در رده بندی فارابی جا گرفته است. دانش های عملی، مانند دانش مدنی، فقه و کلام در بخش دانش های سودمند گنجانده شده است. دانش هایی که آنها را برای خودشان نمی خواهیم؛ بلکه از رهگذر انجام دادنشان به نیکبختی (سعادت) راه پیدا می کنیم. بدین گونه، خواسته و آرمان کسب این دو بخش از دانش ها (نظری و عملی) یکی است و آن همانا رسیدن به نیکبختی است. (۱۶)
فارابی در دیباچه ی رساله فی الطب – که از آن سخن خواهیم گفت – پزشکی را صناعه فاعله، یعنی فن یا هنر عملی تعریف می کند که با اصطلاح فنّ عملی (Techne Poietike) یا هنر کاربردی و عملی افلاطون همخوان است. بدین گونه، می بینیم که فارابی از کاربرد اصطلاح دانش (علم) یا شناخت (معرفت) برای پزشکی دوری می جوید. او اصطلاح علم یا معرفت را برای دانش های اخلاقی (عملی) به کار می گیرد. اینک، آشکار و دانسته می شود که چرا فارابی در احصاء العلوم خود به هنگام رده بندی دانش ها برای پزشکی جایی نگذاشت و در این باره، نه در احصاء چیزی نگاشت و نه در دیگر نگاشته هایش، مانند التنبیهُ علی سبیل السعاده؛ چرا که احصاء العلوم مبحث معرفت یا نظریه ی شناخت (Epistomia) است.

پایگاه دانش پزشکی در رده بندی های دانش، پس از فارابی

خوارزمی (م: ۳۸۷ ه‍. / 997 م.) پس از فارابی در جهان اسلام دومین کسی است که از رده بندی دانش ها و روش شناسی سخن گفته است. اگرچه خوارزمی در مفاتیح العلوم کاری انجام داد که با اثر ماندگار فارابی (احصاء العلوم) هماهنگی داشت (۱۷)؛ ولی به وارونه ی فارابی، دانش های پزشکی، کیمیا و تاریخ را به مجموعه ی دانش های فلسفی افزود و بدن گونه، رده بندی تازه تری از علوم آماده ساخت. خوارزمی، در واقع، آنچه را فارابی فروگذار کرده بود در این بخش بندی گنجاند. (۱۸)
پس از خوارزمی، ابوعلی سینا (م: ۴۲۸ ه‍. / 1037 م.) در کتاب شفاء و رساله ای به نام فی اقسام العلوم از روش فارابی در رده بندی دانش ها بهره گرفت. در رده بندی ابوعلی سینا نامی و یادی از پزشکی دیده نمی شود. در واقع، شفاء ابن سینا دانشنامه ای است بر پایه ی دانش هایی که فارابی در احصاء العلوم از آنها یاد کرده است. (۱۹) از این گذشته، ابن سینا در کتاب النجاه خویش، درست به پیروی از فارابی، دانش ها را به نظری و عملی بخش می کند و دانش ها و فنون و هنرهای گوناگون را در این دو بخش جا می دهد. (۲۰) از آن پس، دانش پزشکی در رده بندی های دانش و کتاب های روش شناسی نویسندگان مسلمان گنجانده شد. در رده بندی ابن خلدون، اندیشه مند و جامعه شناس و نظریه پرداز سرشناس مسلمان (م: ۸۰۸ ه‍. / 1406 م.) دانش یا فنّ پزشکی و کشاورزی در رده بندی دانش های عقلی و بخشی از علم طبیعی جا گرفت. (۲۱)

دیباچه ی رساله فی الطب: نگاشته ای بازیافته از فارابی

یکی از خاورشناسان آلمانی به نام اشتین شنایدر (M. Steinschneider)، که بیشتر کارهای او در زمینه ی فهرست نگاری و پژوهش های عبری است (م: ۱۹۰۷ م.)، (۲۲) در سال ۱۸۶۹ م. نگرش دانشمندان را به گزارش ابن میمون (م: ۶۰۰ ه‍. / 1204 م.) درباره ی دیدگاه فارابی پیرامون پژوهش در پزشکی و اینکه پزشکی از هفت پاره یا بخش بافته می شود جلب کرد. (۲۳) این خاورشناس آلمانی می پنداشت که بازنویسی ابن میمون – که بخشی از شرح او بر نخستین فصل (Aphorism) بقراط است – برگرفته از تجدیدنظر کامل دانشنامه ی (Encyklopadie) فارابی (احصاء العلوم) است. اشتین شنایدر، فردریک دیتریسی (F. Dieterici)، خاورشناس آلمانی (م: ۱۹۰۳ م.) (۲۴) و پاره ای دیگر از دانشمندان، احصاء العلوم را به نادرستی دانشنامه یا دائره المعارف خوانده اند. (۲۵)
در آن هنگام، تنها یک ترجمه ی لاتینی چاپ شده از احصاء العلوم در دسترس بود. با این همه، نه در چاپ ترجمه ی کامل لاتینی این کتاب به دست ژرارد کریمونی یا ژرار دو کِرِمون (Gerard de Cremone) و نه در ترجمه ی عبری آن از کالونیموس بن کالونیموس (Kalonymos Ben Kalonymos) فصلی پیرامون پزشکی به چشم نمی آمد.
متن تازی کتاب احصاء العلوم به کوشش شادروان عثمان محمد امین مصری در ۱۹۳۱ م. (۲۶) و در اسپانیا به دست آنخل گونزالز پالنثیا (A. Gonzalez Palencia) (27) به چاپ رسید؛ ولی در هیچ کدام از این دو نشر، چیزی درباره ی پزشکی دیده نمی شود. بدین گونه، این گمان می رفت که ابن میمون که وابستگی ژرفی به نگاشته های معلّم دوم (فارابی) داشت دچار لغزش شده است و به نادرستی دیباچه ی رساله فی الطب فارابی را به تازی بازنگاری کرده است.
در سال ۱۹۶۱ میلادی، ترجمه ی عبری شرح الفصول بقراط ابن میمون و در سال ۱۹۶۳ ترجمه ی انگلیسی شرح بر نخستین فصل این اثر از چاپ بیرون آمد؛ ولی باز هم در هیچ کدام از این دو متن درباره ی پزشکی چیزی نمی بینیم. از سوی دیگر، با نگاهی به سیاهه ی نگاشته های فارابی (۲۸) به هیچ کتاب یا رساله ای پیرامون پزشکی برنمی خوریم. با این همه، نام فارابی در متن تازی شرح الفصول ابن میمون – که یک اثر پزشکی است – آمده است و این گمان به میان می آمد که شاید رونویس (ناسخ) (۲۹) کتاب شرح الفصول اشتباه کرده است و نه خود ابن میمون.
دکتر محمد فؤاد سِزگین (Sezgin)، (۳۰) کتاب شناس و دانشمند ترک، در سال ۱۹۶۰ م. و پیش از ویرایش و نشر ترجمه ی عبری شرح، گردآمده ای از دست نگاشت تازی استانبول را به چاپ رساند. این گرد آمده، ۵۲ اثر دست نگاشت را به همراه داشت که از آن میان ۲۷ دست نویس از نگاشته های فارابی بود. دست نگاشت شماره ی ۲ از فارابی با عنوان عیون المسائل تازه می نمود. متن یک برگ رساله فی الطب (نامه ای پیرامون پزشکی) نام دارد. (۳۱) با نشر این دست نگاشت، کشف مهمی چهره بست و پرده از روی راز و تاریکی وابسته به دیدگاه فارابی پیرامون پزشکی برداشته شد. (۳۲)

ابن میمون و بازنگاری دیباچه ی رساله فی الطب فارابی

پیش از آنکه درباره ی بازنگری دیباچه ی رساله فی الطب فارابی به دست ابن میمون سخنی بگوییم، بایسته است نگاهی گذرا بیندازیم به کار و اندیشه ی این پزشک فیلسوف.

ابن میمون کیست؟

موسی بن میمون (م: ۶۰۰ ه‍./1204 م.)، فیلسوف و پزشک نامبردار یهودی در قرطبه پا به جهان گذاشت و در فسطاط قاهره جان سپرد. موسی بن میمون در آثار عبری، به نام رَمْ بامْ (Rambam) معروف است که رمز حرف نخست واژگان ربّیْ (Rabbai)، موسی (Moses)، بِنْ (Ben) و میمون (Maimon) است. در آثار تازی – اسلامی، ابن میمون به ابوعمران، موسی بن میمون بن عبدالله شهرت یافته است. به هنگام آمدن سپاه موحدان به قرطبه همراه پدرش به دین اسلام درآمد و در فاس مراکش ماند؛ ولی چون مقامات شهر نسبت به گرایش آن دو به اسلام بدگمان بودند، ناچار به ترک شهر فاس شدند و به غرناطه (گرانادا) رفتند؛ ولی سرانجام آنجا را نیز ترک گفتند و پس از چندی ماندن در فلسطین (عکّا و بیت المقدس) راهی قاهره گردیدند.
ابن میمون در قاهره به پزشکی پرداخت و نخست از پشتیبانی قاضی فاضل (م: ۵۹۶ ه‍./1200 م.) برخوردار گردید و آن گاه به پزشکی دربار ملک افضل، از فرمانگزاران ایوبی مصر (م: ۷۳۲ ه‍.) رسید. (۳۳) اگرچه قاضی فاضل دبیر و وزیر صلاح الدین ایوبی (م: ۵۸۹ ه‍./1193 م.) بود؛ ولی هرگز ابن میمون به پزشکی دربار صلاح الدین در نیامد و اینکه گفته شده است ریچارد اول [ریشارد شیردل (م: ۱۱۹۹ م.)] از ابن میمون دعوت کرده بود افسانه ای بیش نیست. (۳۴)
ابن میمون در سال ۱۱۷۷ م. به سبب پایگاه ویژه ای که در میان یهودیان داشت، سخنگو و نقیب (۳۵) همکیشان خویش گردید (به واژه ی نقیب در زبان عبری، ناگید Nagid می گویند). این منصب تا سده ی چهاردهم در خاندان ابن میمون برجا ماند. (۳۶) با این همه، ابن میمون از روی فروتنی هرگز نگذاشت یهودیان او را ناگید (نقیب) بخوانند. (۳۷)
از آنجا که ابن میمون پزشکی متکلم و فیلسوفی اندیشه مند بود و به آیین و دین یهود آشنایی کامل داشت و نیز چنان که گفتیم سرپرست یهودیان مصر به شمار می آمد، در آثار تازی – اسلامی، از او به عنوان رئیس یاد کرده اند. (۳۸) در میان یهودیان این ضرب المثل رایج بود که از روزگار موسی [ع] تا این موسی [ابن میمون] کسی مانند موسی نبود. این ضرب المثل به خوبی نشانگر پایگاه ارجمند و والای ابن میمون در جامعه ی یهودی تواند بود. (۳۹)
ابن میمون با کوششی خستگی ناپذیر در قاهره به تدریس فلسفه و پزشکی می پرداخت و به بیمارانش سرکشی می کرد. بارها پیش می آمد که به خاطر بیماران انبوه و فراوانی که داشت از خستگی روی تختخواب دراز می کشید و در همان حال به معاینه و نسخه دادن دست می یازید. (۴۰)

پیوند فکری میان ابن میمون و فارابی

ابن میمون در نامه ای به شموئیل بن طِبّون که می خواست دلاله الحائرین (راهنمای سرگشتگان) او را در فرانسه به زبان عبری ترجمه کند چنین نگاشت: نیک بهوش! که آثار ارسطو را با استمداد از شارحانش اسکندر افرودیسی، ثامسطیوس یا ابن رشد بخوانی… در منطق فقط آثار فارابی ضروری است. مکتوبات او عالی است… همچنین مکاتیب ابن باجّه. (۴۱)
اگرچه ابن میمون در اندیشه های فلسفی خود به سختی زیر تأثیر ابن رشد (م: ۵۲۰ ه‍./1226 م.)، فیلسوف نامبردار همشهری خود، قرار داشت و به ویژه در هماهنگی میان دین و فلسفه اندیشه ها و راهگشایی های این اندیشه مند مسلمان را در پیش رو داشت و در این راه با بهره گیری از شیوه ی اندیشه گری و کلام، به تأویل (برداشت) آیات تورات دست می زد؛ (۴۲) با این همه، ابن میمون به هنگام جدایی میان قانون الهی و قانون بشری، زیر تأثیر و نشان پذیری اندیشه های استادان مسلمان خود، فارابی و ابن سینا و هم روزگارش، ابن رشد قرار گرفت. ابن میمون مانند آن اندیشه مندان، لزوم تجربه ی بشری در یک دولت و حکومت را ضروری می دید و از این دیدگاه، شاگرد افلاطون و ارسطو بود. (۴۳)
ابن میمون این اندیشه ی فارابی را پذیرفت که معنای فیلسوف، فرمانروای نخست، پادشاه، قانونگذار و امام، یکی است. او به این دستاورد رسید که پیامبری و پیامبر / فیلسوف / قانونگذار، همان حاکم و فرمانروای آرمانی است؛ ولی بر آن بود که حضرت موسی (ع) فرمانروای آرمانی بوده است. (۴۴)
ابن میمون در باروری اندیشه های فلسفی – اجتماعی خویش، گذشته از متن تازی نگاشته های فارابی از ترجمه های عبری کتاب های او نیز بهره ها گرفت. در روزگار ابن میمون، کتاب های فارابی به زبان عبری ترجمه شده بود. (۴۵) از یاد نمی بریم که ابن میمون، پایه ها و مایه های دانسته های دینی و غیر دینی خود را در مغرب جهان اسلام (اندلس) فراگرفت. (۴۶)
مقاله فی صناعه المنطق از نگاشته های ابن میمون در شانزده سالگی است و نشان دهنده ی نشان پذیری او از فارابی است. از این گذشته،‌ ابن میمون به هنگام بحث پیرامون ضرورت وجود پیامبر قانونگذار و صاحب شریعت، بیش از هر فیلسوف مسلمان دیگر، در کتاب دلاله الحائرین از فارابی الهام می گیرد. (۴۷)
ابن میمون پیرامون پزشکی در حدود ۱۲ رساله نگاشته است که به رسم روزگارش برخی از آنها زمینه ای کلی داشت و بر پایه ی پزشکی جالینوس استوار بود و تنها در نکته های کوچک و خُرد از آن جدا می شد، چیزی که او را به نگارش فصول (Aphorisms) واداشت. (۴۸) همین نگاشته های بازمانده در پزشکی از ابن میمون، پایگاه والای او را در طب می رساند. بیهوده نیست که ابن میمون اندلسی به رازی غرب شهرت گرفته است. (۴۹)

بازنگاری دیباچه ی رساله فی الطب فارابی به دست ابن میمون

اگرچه تنها دیباچه ی رساله فی الطب فارابی کشف و نشر شده است و هنوز متن کامل این دست نگاشت ارزشمند شناسایی نگردیده است؛ ولی پیداست که ابن میمون دیباچه ی رساله را با اندکی تغییر بازنویسی کرده است.
پلسنر (M. Plessner) در بیست و یکمین کنگره ی جهانی تاریخ پزشکی (سینا، سپتامبر ۱۹۶۸ م.) آشکارا بیان داشت که دبیاچه ی رساله فی الطب (نامه ای در پزشکی) فارابی مسلمان، همان است که ابن میمون اندلسی یهودی آن را بازنویسی کرده است.
از دیدگاه پلسنر، فؤاد سزگین به هنگام نشر دست نگاشت متن یاد شده به هیچ رو نمی دانست که همین دیباچه ی فارابی را ابن میمون بازنویسی کرده است و مورد استناد قرار داده است. (۵۰)

دیدگاه فارابی درباره ی پزشکی بر پایه ی دیباچه ی رساله فی الطب

بی گمان، فارابی در نظریه پردازی پزشکی از پزشکان نامدار یونان باستان و به ویژه جالینوس (Galen) الهام می گرفت. فارابی، فن پزشکی را به هفت بخش تقسیم می کرد که متن تازی و پارسی شده ی آن کمی پایین تر خواهد آمد.
پیش از فارابی، جالینوس در کتاب بخش های فن پزشکی (
De Partibus artis medicativae) خود، برای بهره گیری دانشجویان، پزشکی را به هفت بخش یا پاره بخش کرده بود. این کتاب جالینوس را حُنین بن اسحاق و پس از مرگ او پسرش اسحاق بن حُنین به زبان تازی درآوردند؛ ولی ترجمه ی لاتینی آن به دست نیکولاس ال رژیوم (Nicolaus of Rhegium) در سده ی چهاردهم میلادی انجام گرفته بود. (۵۱) در سیاهه ی نام کتاب های جالینوس، عنوانی که با این ترجمه بخواند کتاب الحث علی تعلم الطب است. (۵۲) با این همه، نگاشته ی فارابی، به عنوان بازتاب نگرش های پزشک – فیلسوف برای ما آشناتر می نماید تا نوشته های جالینوس. (۵۳)
دو نکته ی شایان نگرش در دیباچه ی رساله فی الطب فارابی دیده می شود: یکی خواست فارابی به اینکه یک فرد باید از گونه گون تندرستی، که با گونه گون بیماری هماهنگ است، آگاهی پیدا کند و دو دیگر اینکه این اندیشه مند برجسته ی جهان اسلام، پزشکی را فن عملی یا به تعبیر خودش صناعه فاعله می خواند و نه دانش (علم) یا آگاهی (معرفت). درباره ی دومین نکته، پیشتر، سخن گفتیم. بجاست درباره ی نخستین نکته به کوتاهی گفت و گو کنیم.
گفتیم فارابی در نظریه پردازی پزشکی خود از جالینوس الهام می گرفت. جالینوس در کتاب یاد شده ی خویش [به احتمال، الحث علی تعلم الطب؟] به نگاشته ی خویش زیر عنوان مقاله فی تنصیف (اصناف) الامراض ارجاع می دهد که به معنای بیماری های گوناگون (De Morborum differentiis) است. در آغاز این کتاب، جالینوس از کسانی سخن می گوید که درباره ی وضع تندرستی یا بیماری خود در اشتباهند. همین نکته توجه فارابی را به تشخیص بیماری (Diagonisis) جلب کرد (نگاشته ی فارابی، سطر ۸). در پی این نگرش بود که فارابی به اهمیت نشانه شناسی بیماری (Symptomatology) پی برد. (۵۴)
جالینوس آشکارا بیان می دارد که پزشکان به آموزش ماهرانه ی بالایی درباره ی این بخش ها و اندام های گوناگون بدن نیاز دارند. (۵۵) فارابی نیز به همین دستاورد می رسد. اینک، متن تازی هر دو نگاشته ی ابن میمون – که بازنگری نوشته ی فارابی است با اندکی تغییر – و دیباچه ی رساله ی فارابی را می آوریم. خواننده آشکارا به دقت و نگرش ژرف فارابی پیرامون مسائل پزشکی و شیوه ی پژوهش در این دانش – یا به تعبیر خود او صناعت پی خواهد برد. (۵۶)

الف. متن تازی بازنویسی دیباچه ی رساله فی الطب فارابی به وسیله ی ابن میمون

و أما کون صناعه الطب اطول من سائر الصنائع النظریه و العملیه فذلک بین لانها لا قلتثم و تحصل غایتها إلا بأجزاء کثیره لایغی عمر شخص إنسان بالإحاطه بتلک الأجزاء کلها علی الکمال و التمام و قد ذکر ابونسر الفارابی ان الأجزاء التی قلتثم بمعرفتها صناعه الطب سبعه أجزاء.
اولها ما یتعلق بالطبیب من معرفه موضوع صناعه و هو بدن الانسان و هذا علم التشریح و معرفه مزاج کل عضو من الأعضاء علی العموم و معرفه فعله و منفعته و حال جوهره فی الصلابه و اللین و الکثافه و التخلخل و صوره کل عضو منها و مواضع الأعضاء الباطنه و الظاهره و اتصال الاعضاء بعضها ببعض و هذا القدر لایمکن أن یجهل الطبیب شیئاً منه و فیه من الطول ما لا خفی به.
و الجزء الثانی معرفه ما یلحق الموضوع من حال الصحه و معرفه أنواع الصحه علی العموم لجمله البدن و أنواع صحه عضو عضو.
و الجزء الثالث معرفه أنواع الأمراض و اسبابها و الأعراض التابعه لها فی البدن کله علی العموم أو فی عضو عضو من أعضاء البدن.
و الجزء الرابع معرفه قوانین الاستدلال و هو کیف یتّخذ من تلک الأعراض اللاحقه للموضوع دلائل یستدلّ بها علی نوع نوع من أنواع الصحّه و علی نوع نوع من أنواع المرض کان ذلک فی البدن کله أو فی أی عضو کان من أعضائه و کیف یفرق بین مرض و مرض آخر إذ قد یتشابه اکثر الدلائل.
و الخامس قوانین تدبیر صحه البدن علی العموم و صحه کل عضو من اعضائه فی کل سن من الأسنان و فی کل فصل من فصول السنه و بحسب بلد بلد حتی یستدام کل بدن و کل عضو علی صحته التی تخصه.
و السادس معرفه القوانین الکلیه التی یدبر بها المرض حتی یسترد الصحه المفقوده إلی البدن کله (أو) إلی ذلک العضو الذی اعتل.
و السابع معرفه الآلات التی بها یعمل الطبیب حتی یستدیم الصحه الموجوده أو یسترد الصحه المفقوده و هی معرفه أغذیه الإنسان و أدویته علی اختلاف أنواعها و بسائطها و مرکباتها و الشد و التقمیط و التنظیل من هذا القبیل و کذلک الآلات التی یبط بها و یقطع اللحم و الصنارات التی یعلق بها و سائر الآلات التی تستعمل فی الجراحات و فی أمراض العین کلها من هذا القبیل.
و فی ضمن هذا الجزء من الصناعه معرفه صوره کل نبات و کل معدن یستعمل فی صناعه الطب لأنک إن لم تعلم منه غیر اسمه فما حصلت علی غایه و کذلک أیضا تحتاج لمعرفه اسمائه المختلفه باختلاف المواضع حتی تعلم فی کل بلد أی اسر تطلب.
و معلوم ان معرفه هذه الأجزاء السبعه کلها و حفظها من الکتب للموضوعه لکل جزء منها لا تحصل به غایه فعل الطبیب و لا یحصل لذلک العارف کمال الصناعه حتی یباشر الاشخاص فی حال صحتهم و حال مرضهم و یحصل له ملکه فی تمییز الدلائل التی یستدل بها کبف یستدل و یعلم بسهوله حال مزاج هذا الشخص و حال مزاج کل عضو من أعضائه فی أی نوع هو من أنواع الصحه أو أنواع المرض و کذلک حال فعل کل عضو من أعضاء هذا الشخص و حال جوهر أعضائه و کذلک یعلم بسهوله بطول مباشره الاشخاص و بتلک الصور المرتسمه فی ذهنه کیف یصرف تلک الآلات أعنی الاغذیه و الادویه و سائر الآلات و هذا یحتاج الی زمان طویل جداً.

ب. متن دیباچه ی رساله ی فی الطب فارابی

بسم الله تیمنا بذکره
قال الشیخ أبونصر محمد بن طرخان الفارابی الطب صناعه فاعله فلها موضوعات و غایات و أفعال یحصل بها غایاتها فی موضوعاتها مثل ان الحدیدی موضوع للحداد و غایاته الاشکال التی یشکل بها الحدید من تدویر و تربیع و غیر هما و الافعال هی الأفعال التی یفعل بالحدید بها یحصل تلک الاشکال مثل تلیین الحدید و طرقه و سقیه الماء و سنه و شحذه.
و لیس قصدها أن یجعل موضوعاتها معقولات للنفس کما فی النظر بل أن یعمل فیها أفعالاً بها یحصل کیفیات و أعراض أخر فیها و تلک حال الطب إذ کانت صناعه فاعله فموضوعها بدن الانسان و غایاتها أنواع الصحه التی تضاد نوعا نوعا من الأمراض و أفعالها هی التی یفعل فی بدنها (sic) و فی کل عضو من أعضائه مثل التغذیه و سقی الدواء و التکمید و البط و الجبر و ما أشبهه و هی إما افعال یستدیم بها صحه ما هو صحیح منها و إما أفعال یسترجع بها صحه ما هو علیل منها.
و أفعال الطب و کثیر من الصناعات الفاعله إنما تکون بآلات و آلات الطب الأدویه و الأغذیه و المباضع و غیرها.
و الأبدان و الأعضاء قد تکون صحیحه فیخفی حتی یظن انها مریضه و قد تکون مریضه فیخفی حتی یظن انها صحیحه و قد تکون مریضه بنوع من المرض و نخفی حتی یظن انها مریضه بغیرها (sic) و احتیاج الطب إلی دلائل تدل علی الصحه و المرض و دلائل تخص نوعاً نوعاً. و کل صناعه فاعله فانها تلتئم بمعرفه موضوعاتها و غایاتها و أفعالها التی بها تحصل غایاتها و الأشیاء التی یتأتی أفعالها فصناعه الطب تلتئم بمعرفه سبعه أجزاء اولها إحصاء أعضاء الانسان عضواً عضواً و ثانیها معرفه أنواع الصحه نوعاً نوعاً و ثالثها معرفه أنواع المرض نوعاً نوعاً و ما کل واحد منها و ما أعراضه التابعه له إلی مقدار ما ینتفع به فی مشاهدتها فی بدن بدن و ازالتها و رابعها ما سبیله أن یجعل من أعراض أنواع الصحه و أعراض أنواع المرض و أسبابها دلائل علی الصحه أو علی المرض أو دلائل تمیز بین نوع من مرض و بین نوع آخر منه أو تمیز انها فی أی عضو من الأعضاء الباطنه و استعدادها فی بدن بدن و خامسها معرفه الأغذیه و الأدویه المفرده و المرکبه و الآلات التی بها تتأتی أفعال الطب و استعمال ما استعماله فی بدن بدن و سادسها معرفه قوانین الأفعال التی یفعل لیحفظ بها الصحه علی ما هو من الابدان و الأعضاء صحیح و اعتیاد استعمالها فی بدن بدن و عضو عضو و سابعها معرفه قوانین الافعال التی یفعل لیسترد صحه ما هو علیل من الأبدان و الأعضاء و اعتیاد استعمالها فی بدن بدن و عضو عضو فهنا آخر الخطبه و الفهرست.

الف. پارسی شده ی بازنویسی دیباچه ی رساله فی الطب فارابی از موسی بن میمون

و اما اینکه فن پزشکی از دیگر فنون نظری و عملی پر دامنه تر است، روشن و آشکار است؛ زیرا خواست و هدف آن جز با بخش های فراوان فراهم و برآورده نمی شود و زندگانی یک انسان برای چیرگی یافتن بر همگی آن بخش ها به گونه ای کامل و تمام بسنده نمی نماید.
ابونصر فارابی یادآور شده است که بخش هایی که فن پزشکی با شناخت آنها بافته می شود هفت بخش است.
نخست: آنچه به شناخت موضوع فن پزشک به [شخص] او بستگی پیدا می کند و آن، بدن انسان است؛ و این، دانش تشریح [کالبد شکافی Anatomy] و به طور کلی شناخت گوهران (مزاج) هر اندامی از اندام هاست و شناخت کار و کُنش و سود و بهره ی آن اندام و وضع اصل و ذات آن از نظر زِبْری و نرمی،‌ انبوهی و از هم پاشیدگی و چهره ی هر اندامی از اندام ها و جاهای اندام های پیدا و ناپیدا و پیوستگی پاره ای از اندام ها به پاره ای دیگر. پذیرفتنی و شدنی نیست که پزشک بدین اندازه چیزی از تشریح نداند. اینکه چه مدت [مطالعه و بررسی] آن به درازا می کشد، نباید از پیش چشم [پزشک] پنهان و پوشیده بماند.
بخش دوم: شناخت آنچه وضع تندرستی به این موضوع (بدن) و به طور کلی شناخت گونه های تندرستی برای سراسر بدن و همچنین انواع تندرستی هر اندام، بستگی پیدا می کند.
بخش سوم: شناخت گونه گون بیماری ها و انگیزه ها و پدیده هایی که پیامد آنهاست، به طور کلی در سراسر بدن یا در اندامی از اندام های بدن.
بخش چهارم: شناخت قانون های وابسته به نشانه های بیماری، و آن اینکه چگونه از آن پدیده های پیوسته به موضوع (بدن)، نشانه هایی به دست می آید که با آن به انواع تندرستی و انواع بیماری – که در همه ی بدن یا یکی از اندام ها وجود دارد – پی می بریم و اینکه چگونه به هنگام مشکوک و تاریک بودن بیشرینه ی این نشانه های بیماری، بتوان میان این بیماری و آن بیماری جدایی نهاد.
بخش پنجم: قوانین [وابسته به] پرداخت و درمان تندرستی بدن به طور کلی و تندرستی هر اندامی از اندام ها در هر سالی از سالیان [عمر] و هر فصلی از فصل های سال و برابر هر شهر و هر سرزمین، تا آنکه هر بدن و هر اندام با تندرستی ویژه ی خود برقرار بماند و به کار خود ادامه دهد.
بخش ششم: شناخت آن قوانین همگانی که با آن، بیماری درمان می گردد، تا آنکه تندرستی از دست رفته دوباره به همه ی بدن یا به همان اندامی که بیمار و ناتوان شده است بازگردد.
بخش هفتم: شناخت ابزارهایی که پزشک با آنها کار می کند تا تندرستی موجود همچنان بماند، یا تندرستی از دست رفته باز آید. این ابزارها شناخت خوراکی ها، سادگی ها، آمیختگی ها و غلیظ و رقیق بودن آنها و چیزهایی است از این دست و همچنین شناخت ابزارهایی که با آن گوشت [بدن] را می شکافد و می بُرد و چنگک هایی که [آن را] بدان می آویزد و دیگر ابزارهایی که در زخم ها و همه ی بیماری های چشم، از این دست، به کار می رود.
جزو این بخش از رشته و هنر [پزشکی]، شناخت چهره ی هر [ماده ی] گیاهی و رُستنی (نبات) و کانی (معدن) که در پیشه و فنّ یا هنر پزشکی به کار می رود، قرار گیرد؛ زیرا اگر تمام نام آن را بدانی به هدف و خواسته ای نخواهی رسید و نیز به شناخت نام های گوناگون آن [ماده ی گیاهی یا کانی] با توجه به گوناگونی جاها، نیازمند می باشی تا در هر شهر و سرزمینی، نامی را که می خواهی و در پی آنی بدانی.
دانسته و آشکار است که با شناخت همه ی این بخش های هفت گانه و به یادسپاری آنها از نگاشته های پرداخته به هر بخشی از آنها، هدف و خواسته ی کار پزشک فراچنگ نمی آید. آشنایی کامل به این پیشه و هنر فرداست نمی دهد مگر آنکه به کار [درمان و پزشکی] اشخاص در حالت تندرستی و حالت بیماری آنان بپردازد و در شناخت و تشخیص نشانه های بیماری که به گونه ای در خور و شایسته به دستاوردها می رسد، به کارکشتگی و نیروی ویژه (مَلکه) دست یابد و به سادگی به وضع مزاج این شخص و وضع مزاج هر یک از اندام های او در انواع تندرستی یا انواع بیماری پی ببرد و آگاهی یابد [که آن شخص] در چه نوعی از انواع تندرستی یا بیماری قرار دارد. همچنین [پزشک] باید به آسانی، مدت درمان اشخاص را بداند و با آن شکل های چهره بسته در ذهن خویش بداند که چگونه آن ابزارها، یعنی خوراک ها، داروها و دیگر ابزارها را به کار بندد؛ و این، نیازمند زمانی است بسیار دراز.

ب. پارسی شده ی متن دیباچه ی رساله فی الطب فارابی

به نام خداوند، با شگون و فرخندگی یاد او!
شیخ ابونصر محمد، فرزند طرخان فارابی گفته است که پزشکی فنی است عملی که دارای موضوع ها، خواسته ها و کارهایی است که خواسته ها و هدف های آن در وابسته هایش (موضوع هایش) به دست می آید؛ مانند آهن که موضوع (وابسته ی) آهنگر است و هدف هایش، شکل ها و قالب هایی است که آهن از آن شکل می گیرد: دایره، چهارگوش، و جز این دو. کُنش ها و کارها، همان کُنش هایی است که با آهن انجام می دهند و با آنها، آن شکل ها و قالب ها به دست می آید؛ مانند نرم کردن، کوبیدن، آب دادن، جلا دادن و تیز کردن آهن.
آهنگ و قصد فنّ عملی – همان گونه که پیداست و می بینیم – این نیست که وابسته های خود را برای فرد، معقول و خردمندانه بسازد؛ بلکه [آهنگ آنِ دارد تا] کُنش هایی در آنها انجام دهد که با آن، کیفیت ها و پدیده ها (عرض ها) ی دیگری در آنها به دست آید. و چنین است وضع پزشکی؛ چون [پزشکی] فنی عملی است؛ پس وابسته ی آن، بدن انسان، و خواسته ها و هدف هایش، انواع تندرستی است که با گونه گون بیماری ها در ستیز و رویارویی است؛ و کنش های آن (پزشکی) آنهایی است که در بدن [انسان] و در هر اندامی از اندام هایش انجام گیرد، مانند خوراک، دارو آشامیدن، مرهم نهادن، شکافتن، شکستن [استخوان] و مانند آن. اینها، یا کنش هایی است که با آن تندرستی اندامی از اندام های تندرست و سالم ادامه پیدا می کند و یا کار و کنش هایی است که تندرستی یکی از اندام های [شخص] بیمار و ناتوان باز می گردد.
کار و کنش های پزشکی و بسیاری از فنون عملی تنها با ابزارهاست و ابزارهای پزشکی، داروها، خوارک ها، کارد و قیچی های جراحی و مانند اینهاست.
بدن ها و اندام ها گاهی بیمارند، ولی [بیماری آنها] پنهان و پوشیده است تا آنجا که گمان می رود سالم اند و گاهی به گونه ای بیماری و ناخوشی دچارند؛ ولی ناپیداست، چنان که پنداشته می شود بیماری دیگری دارند. پزشکی به نشانه های تندرستی و بیماری و نشانه هایی ویژه ی هر کدام نیاز دارد. هر هنر عملی از شناخت وابسته ها (موضوع ها)، هدف ها و کنش هایی بافته می شود که آن کنش ها، خواسته هایش به دست می آید و از شناخت چیزهایی که کار و کنش های آن را آماده و آسان می سازد. پس فن پزشکی، از شناخت هفت بخش بافته می شود:
نخست: برشماری هر اندامی از اندام های انسان؛
دوم: شناخت گونه گون انواع تندرستی؛
سوم: شناخت هر گونه انواع بیماری و شناخت هر کدام از این دو (تندرستی و بیماری) و پیامدها و پدیده های پشت سر آن، تا آن اندازه ای که [پزشک] در بررسی و مشاهده ی آنها در هر بدن و از میان بردنش بهره می گیرد؛
چهارم: راه و روشی که پیامدهای انواع تندرستی و پیامدهای انواع بیماری و انگیزه های آن را نشانه هایی بر تندرستی یا بر بیماری یا نشانه هایی قرار می دهد که میان گونه ای از بیماری و گونه ی دیگر آن جدایی می اندازد و تشخیص می دهد یا تشخیص می دهد که آن نشانه ها در یکی از اندام های پنهان و ناپیدا و آمادگی اش در هر بدن وجود دارد.
پنجم: شناخت خوراک ها و داروهای ساده و ترکیبی و ابزارهایی که کاربرد پزشکی دارد و به کارگیری آنچه در هر بدن به کار می آید.
ششم: شناخت قوانین [وابسته به] کار و کنش هایی که برای تداوم تندرستی ویژه ی هر یک از بدن ها و اندامهای تندرست انجام می شود و به کارگیری دوباره ی آنها در هر بدن و هر عضو.
هفتم: شناخت قوانین [وابسته به] کار و کنش هایی که با انجام آنها، تندرستی آنچه از بدن ها و اندام ها ناتندرست و ناتوان است، بازگردد و به کارگیری دوباره ی آنها در هر بدن و هر عضو.
در اینجاست پایان سخن (دیباچه) و فهرست.

پی نوشت ها :

۱٫ متن سخنرانی نگارنده است در سمینار دیدگاه های اسلام در پزشکی، مشهد ۸-۱۰، اسفند ۱۳۶۸٫ چاپ شده در مجله ادبیات مشهد، ش ۲۴، ۱۳۷۱، ص ۳۰۱-۳۲۹
۲٫ ابن منظور افریقی،‌ لسان العرب، بیروت، داراحیاء، بی تا، ج ۱۲، ص ۱۴۱
۳٫ سید حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ترجمه ی احمد آرام، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم ۱۳۵۹، صص ۱۷۴-۱۷۵
۴٫ نظامی عروضی سمرقندی، چهار مقاله، تصحیح محمد قزوینی، تهران، بی نا، چاپ سوم ۱۳۲۹، صص ۶۵-۶۶
۵٫ ادوارد جی براون (Edward J. Brawn)، خاورشناس سرشناس انگلیسی (م: ۱۹۲۶ م.) در کتاب طبّ تازی، به نادرستی عنوان معلّم دوم را به ابوعلی سینا پیوند داده است (براون، طب اسلامی، ترجمه ی مسعود رجب نیا، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم ۱۳۵۱، ص ۹۲).
رینولد نیکلسون (Raynold Nicholson)، شاگرد و جانشین براون در دانشگاه کمبریج و نویسنده ی کتاب های ارزشمند در ادبیات تازی و تصوف اسلامی (م: ۱۹۱۵ م.) در کتاب تاریخ ادبی عرب خویش درباره ی فارابی می نگارد: او خود را وقف مطالعه ی آثار ارسطو کرد. مسلمانان ارسطو را هماهنگ با دانته (Dante) معلم آنان را که می دانند (Il maestro di color che Sanno) به شمار می آورند.
(R. A. Nicholson: A Literary History of the Arabs, Cambridge University Press 1969, p.360)
بدین گونه، نیکلسون نیز لقب معلم دوم را برای فارابی نمی آورند؛ ولی می نگارد که مسلمانان به ارسطو عنوان معلم داده اند. دانته، شاعر نامی ایتالیایی و سراینده ی منظومه ی کمدی الهی، زیر تأثیر اندیشه های اسلامی،‌ در شعر بالای خود ارسطو را معلم می خواند.
۶٫ ابن ابی اصیبعه، عیون الانباء فی طبقات الاطباء، شرح و تحقیق دکتر نزار رضا، بیروت، منشورات دار مکتبه الحیاه ۱۹۶۵ م.، فصل ۱۵، ص ۶۰۳؛ نشر آگوست موللر Muller، کونیکبرگ، ۱۸۸۴ م، ج ۲، ص ۱۳۴
۷٫ ذبیح الله صفا، تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تا اواسط قرن پنجم، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم ۱۳۶۴، جلد اول، ص ۱۸۷
۸٫ سید حسین نصر، چرا فارابی را معلم ثانی خوانده اند؟، ابونصر فارابی، تهران، انتشارات کتابخانه ی مرکزی و مرکز اسناد ۱۳۵۴، ص ۱۷: کتاب فی اقسام العلوم کندی در رده بندی دانش ها زود به فراموشی سپرده شد (همان).
۹٫ همان.
۱۰٫ جمال الدین ابی الحسن علی بن یوسف قفطی، تاریخ الحکماء، به کوشش دکتر ژولیوس لیپرت، لایپزیک ۱۹۰۳، صص ۲۷۷-۲۷۸: او [فارابی] را کتابی است شریف به نام احصاء العلوم که هیچ کس پش از او بر وی پیشی نگرفته است و کسی راه و روش او را در آن کار، نرفته است و همه ی دانش پژوهان برای راهنمایی گرفتن و نگریستن بدان نیازمندند.
۱۱٫ نصر، سید حسین، چرا فارابی را معلم ثانی خوانده اند؟، ابونصر فارابی، ص ۱۵
۱۲٫ محمد علی ابوریان، تصنیف العلوم بین الفارابی و ابن خلدون، عالم الفکر، المجلد التاسع، العدد الاول، کویت، ابریل – مایو – یونیو ۱۹۷۸، ص ۱۰۰
ابن صاعد اندلسی (طلیطلی) در طبقات الامم، ص ۵۳، درست همان عبارت هایی را درباره ی فارابی می نگارد که قفطی نگاشته است و در پانوشت صفحه ی قبل آن را خواندیم. ابن صاعد در ۴۶۲ ه‍. / 1069 م. مرده است و قفطی در ۶۲۴ ه‍./1227 م. جان سپرده است.
۱۳٫ فارابی، احصاء العلوم، صحّحه و وقف علی طبعه و صدره بمقدمه مع التعلیق علیه عثمان محمد امین، مصر، مکتبه الخانجی ۱۳۵۰ ه‍./ 1931 م.، صص ۵۳-۵۴
۱۴٫ لویس غردیه، ج. قنواتی، فلسفه الفکر الدینی بین الاسلام و المسیحیه، نقله الی العربیه الشیخ الدکتور صبحی الصالح و الاب الدکتور فرید جبر، بیروت، دارالعلم للملایین، الطبعه الاولی مارس ۱۹۶۷، الجزء الاول، ص ۱۹۲
۱۵٫ محمد علی ابوریان: همان، ص ۱۰۱٫
۱۶٫ ابوریان، همان، صص ۱۰۸-۱۰۹
۱۷٫ ساکت، پایگاه محمد الندیم در کتاب شناسی، ص ۳۲٫
۱۸٫ ابوریان، تصنیف العلوم بین الفارابی و ابن خلدون، ص ۱۰۹/ ابونصر محمد فارابی، احصاء العلوم،‌ ترجمه ی حسین خدیو جم، تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ۱۳۴۸، ص ۱۱
۱۹٫ سید حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ترجمه ی احمد آرام، تهران،‌ انتشارات خوارزمی، چاپ دوم ۱۳۵۹، ص ۵۶ / ابوریان، تصنیف العلوم…، صص ۱۰۹-۱۱۲
۲۰٫ فارابی، احصاء العلوم، نشر عثمان محمد امین، صص ۱۰-۱۱
۲۱٫ ابوریان، همان، ص ۱۱۷ / نصر، علم و تمدن در اسلام، ص ۵۷
۲۲٫ برای آگاهی از زندگی و کارهای اشتین شنایدر بنگرید به نجیب العقیقی، المستتشرقون، قاهره، دارالمعارف بمصر، طبعه ثالثه ۱۹۶۵، الجزء الثانی، صص ۷۱۸-۷۱۹
۲۳٫ M. Steinschneider: “Al-Farabi” (Memories de l'Academie Imperiale des Saint-Petersbourg VIII Series, t. XIII, 4), 1869 (reprint 1966), p. 248 b
۲۴٫ برای آگاهی از زندگینامه ی دیتریسی بنگرید به نجیب العقیقی، المستشرقون، الجزء الثانی، صص ۷۱۶-۷۱۷٫
۲۵٫ ریچارد والتزر (R. Walzer) آلمانی در مقاله ی فارابی (Farabi) در دانشنامه ی اسلام (The Encyclopedia of Islam)، نشر دوم، احصاء العلوم را بررسی دانش ها ترجمه کرده است. با آنکه احصاء العلوم به مفهوم کاربردی خود در اسلام یک دانشنامه نیست؛ ولی نخستین کوشش اسلامی و بلکه سده ی میانه ای در پایه ریزی سراسر دانش های بشری است که بر پایه ی نظریه ی شناخت (Epistemology) استوار است. ابن صاعد اندلسی در طبقات الامم و ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء فی طبقات الاطباء خویش به اهمیت و سترگی این نگاشته ی فارابی پی برده اند. احصاء العلوم در دیگر نگاشته های نویسندگان مسلمان از این دست، نشان ژرفی نهاده است که گفتار کنونی گنجایش جستار درباره ی آن را ندارد.
میخائیل غزیری، برای نخستین بار، احصاء العلوم را دائره المعارف (دانشنامه) نامید و آن گاه اشتین شنایدر، دیتریسی، فارمر (Farmer)، بستانی، جرجی زیدان، فرید وجدی و دیگران این نام و عنوان را تکرار کردند،‌ هر چند فارمر در این نامگذاری بازبینی کرد (احصاء العلوم، ترجمه ی خدیوجم، مقدمه، ص ۷).
۲۶٫ چاپ دوم متن تازی در ۱۹۴۹ با تجدیدنظر و افزایش به دست عثمان محمد امین انتشار یافت. در میانه ی ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ م.، برای نخستین بار، متن تازی احصاء العلوم به دست خاورشناسی گمنام در یک مجله ی شرق شناسی نشر یافت.
۲۷٫ Al-Farabi: Catalogo de las Ciencias, 1932.
در این نشر، گذشته از ترجمه ی اسپانیایی احصاء، ترجمه های لاتینی کامراریوس (Camerarius) و ژرار دو کرمون چاپ شده است.
۲۸٫ احمد آتش، دانشمند ترک، سیاهه ای از نگاشته های فارابی را در سال ۱۹۵۰ م. با این ویژگی ها به چاپ رسانده است:
A. Ates: Farabi, nin eserlerinin bibiliografyasi
استانبول، دانشکده ی ادبیات، یادنامه ی فارابی، ج ۱ (۱۹۵۰)، صص ۱۲۶-۱۱۱٫
۲۹٫ برای آگاهی از رونویس و وراقت و کار او بنگرید به: پایگاه محمد الندیم در کتابشناسی از نگارنده، صص ۶۲-۵۸٫
۳۰٫ دکتر محمد فؤاد سزگین، نویسنده ی تاریخ میراث عربی (Gechichte de Arabichen Sechrifttums) و رئیس مؤسسه ی مطالعات اسلامی دانشگاه فرانکفورت آلمان در دی ماه ۱۳۵۶ از دانشکده ی الهیات و معارف اسلامی دانشگاه فردوسی (مشهد) و بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی دیدار کرد و در یک سخنرانی به فارسی شرح کارها و برنامه های مؤسسه ی یاد شده را بیان داشت. برای خواندن متن آن سخنرانی بنگرید به: دکتر محمد فؤاد سزگین در بنیاد پژوهش های اسلامی، در مجله ی مشکاه، ش ۱۲-۱۳ (پاییز و زمستان ۶۵)، صص ۲۴۸-۲۴۱٫
۳۱٫ مجموعه ی الرسائل (Usmacmu'at ar-rasa'il)، نشریه ی مؤسسه ی مطالعات اسلامی، انتشارات دانشکده ی ادبیات دانشگاه استانبول، شماره های ۲-۴، صص ۲۳۱-۲۴۶٫ متن رساله فی الطب در ص ۲۳۱ به بعد این مجموعه آمده است.
۳۲٫ بنگرید به گفتار پلسنر (Plessner) در پانوشت شماره ی ۴ صفحه ی ۲۲۷٫
۳۳٫ J. Abelson: “Maimonides”, in James Hastings (ed.): Encyclopedia of Religion and Ethics, 2nd. Edition, Vol. 8, P. 340.
۳۴٫ G. Vajda: “Ibn Maymun”, in the Encyclopedia of Islam, New Edition, P. 876
۳۵٫ برای آگاهی از سرگذشت و کار سازمان نقابت و نقیب نگاه کنید به: محمدحسین ساکت، نهاد دادرسی در اسلام، پژوهشی در روند و روش دادرسی و سازمان های وابسته از آغاز تا سده ی سیزدهم هجری، مشهد، مؤسسه ی چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی ۱۳۶۵، صص ۴۴۴-۴۶۴
۳۶٫ G. Vajda: Supra.
۳۷٫ میگوئیل کروز هرناندز، ابن رشد و ابن میمون فلاسفه ی اندلسی، در پیام یونسکو، سال ۱۸، ش ۱۹۶ (مهر ۱۳۶۵)، ص ۱۲
۳۸٫ ابن ابی اصیبعه، عیون الانباء فی طبقات الاطباء، نشر رضا نزار، فصل ۱۴، ص ۵۸۲ و نشر آگوست موللر، ص ۱۱۷٫
با آنکه در آثار تازی – اسلامی، عنوان شیخ الرئیس ویژه ی ابوعلی سینا بوده است و هیچ کس دیگری بدین لقب نامیده نشده است؛ ولی استاد دکتر محمود نجم آبادی در کتاب ارزشمند تاریخ طب در ایران پس از اسلام خود از ابن میمون قرطبی اندسی به شیخ الرئیس یاد کرده اند (چاپ دوم، مهر ماه ۱۳۶۶، صص ۴۳۴ و ۴۳۹).
چنین پیداست که استاد نجم آبادی عنوان الرئیس را که ابن ابی اصیبعه و دیگران برای ابن میمون نوشته اند – و در اینجا رئیس به معنای سرپرست و نقیب است – با توجه به متکلم و متأله بودن او با شیخ درآمیخته اند و شیخ الرئیس نگاشته اند.
۳۹٫ J. Abelson: Supra
۴۰٫ میگوئیل کروز هرناندز، ابن رشد و ابن میمون فلاسفه ی اندلسی، ص ۱۲
۴۱٫ احمد مختار امبو، ابن میمون راهنمای سرگشتگان، در پیام (مهر ۱۳۶۵)، ص ۴
۴۲٫ محمد یوسف موسی، بین الدین و الفلسفه فی رأی ابن رشد و فلاسفه العصر الوسیط، قاهره، دارالمعارف بمصر، الطبعه الثانیه ۱۹۶۸، ص ۱۲۰/G. Vajda: Supra, P. 876.
۴۳٫ Erwin I.J. Rosenthal: Political thought in Medieval Islam, (Cambridge University Press 1962), P. 19
۴۴٫ Rosenthal: Supra, P. 131
۴۵٫ Ibid, P. 270
۴۶٫ G. Vajda: Supra, P. 876
۴۷٫ Ibid.
۴۸٫ Ibid.
۴۹٫ محمود نجم آبادی، تاریخ طب در ایران پس از اسلام، چاپ دوم، ص ۴۳۹
۵۰٫ M. Plessner: “Al-Farabi's Introduction to the Study of Medicine”, in S.M. Stern, Albert Hourani and Vivian Brown (editors): Islamic Philosophy and the Classical Tradition, Essays Presented by His Friends and Pupils to Richard Walzer on his Seventieth birthday, (Oxford: Cassirer 1972), P. 308
۵۱٫ Ibid. p. 308.
۵۲٫ بنگرید به محمد الندیم، کتاب الفهرست، ترجمه و تحقیق محمدرضا تجدد، تهران، امیرکبیر، چاپ سوم، به کوشش مهین جهانبگلو، ۱۳۶۶، ص ۵۱۹
۵۳٫ M. Plessner: Supra, P. 308
۵۴٫ Ibid. p. 309
۵۵٫ M. Plessner: Supra, P. 309
۵۶٫ این دو متن درست از مقاله ی پلسنر (Plessner)، که یادش گذشت، برداشته شده است و با همان دست نگاشت که در کتاب Islamic Philosophy آمده است به چاپ می رسد (نگارنده).

منبع مقاله :
دانش پژوه، محمد تقی، (۱۳۹۰)، فارابی شناسی (گزیده مقالات) به اهتمام میثم کرمی، تهران، مؤسسه انتشارات حکمت، چاپ اول



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.