معنی مؤلفه‌ی باور در معرفت



 معنی مؤلفه‌ی باور در معرفت

 

نویسنده: محمد حسین زاده

 

براساس تعریف رایج معرفت در میان عموم معرفت شناسان کشورهای انگلیسی زبان (Anglo-American philosophy) عنصر «باور» یا «اعتقاد» (belief) یکی از مؤلفه‌های مهم معرفت و اجزا یا شرایط اساسی آن به حساب می‌آید. این امر «شرط ذهنی یا سوبژکتیو» معرفت تلقی می‌شود؛ در مقابل صدق که «شرط عینی و اوبژکتیو» معرفت محسوب می‌گردد. بدین ترتیب، باور نقش ویژه‌ای در ساختار معرفت دارد و از مقوّمات آن به حساب می‌آید. از این رو، مباحث مربوط به باور جایگاه ویژه‌ای در معرفت شناسی معاصر دارند.
اندیشمندان مسلمان نیز در منطق و معرفت شناسی باور یا اعتقاد یا تصدیق را از مؤلفه‌ها و ارکان معرفت‌های گزاره‌ای می‌دانند؛ از باب نمونه، معرفت یقینی را به اعتقاد جزمی صادق ثابت تعریف کرده‌اند. بدین ترتیب، به نظر می‌رسد از منظر آنها نیز باور که شرط ذهنی معرفت‌های گزاره‌ای است، نقش مهمّی در ساختار آنها دارد.
باور را از منظرهای گوناگون می‌توان بررسی کرد و مورد تأمل قرار داد. از این رو، در مورد باور از ابعاد مختلف، مباحث گوناگونی در دانش‌های متعددی قابل طرح است. باور از این نظر که یکی از حالت‌های نفسانی انسان است در روان شناسی مورد بحث قرار می‌گیرد. مباحثی از قبیل: مکانیسم دستیابی به باور، تفاوت ساختاری میان باور که حالتی معرفت بخش است با دیگر حالات ذهنی؛ نظیر بیم، امید، اضطراب و شادی؛ که معرفت بخش نیستند مباحثی هستند که در روان شناسی باور و دانش‌های مشابه با آن انجام می‌پذیرد. مباحث دیگری نظیر این مبحث که «آیا باور کردن و اعتقاد یافتن عملی اختیاری است یا غیراختیاری؟» یا «ماهیت باور چیست؟» از مباحث وجود شناختی باور است که در علم النفس یا روان شناسی فلسفی قابل طرح است… اما در معرفت شناسی لازم است در باب باور به مباحثی بپردازیم که مربوط به ابعاد معرفت شناسانه آن باشد. در مورد باور، مباحث معرفت شناسانه‌ی بسیاری قابل طرح است که مهم‌ترین آنها بدین شرح است:
۱-باور با معرفت چه ارتباطی دارد و چرا از اجزای آن محسوب می‌گردد؟
۲-ارتباط باور با صدق، واقعیت و نفس الامر چیست؟
۳-باور با موجّه سازی چه ارتباطی دارد؟
۴-آیا میان باور و ایمان (faith) ارتباطی هست؟
۵-آیا برای تعریف «معرفت» به کارگیری واژه و مفهوم «belief» صحیح است یا باید از واژه و مفهوم دیگری نظیر «acceptance» به معنای قبول و تصدیق استفاده کرد؟
۶-آیا باور امری دوارزشی است که صرفاً متصف به صدق و کذب می‌شود و امر آن دائر مدار وجود و عدم است (یعنی یا هست یا نیست) یا این که امری ذومراتب است و درجات متعددی دارد؟
۷-اساساً آیا باور در حقیقتِ معرفت دخیل است و این عنصر واقعاً از مقومات آن بوده، بخشی از ساختار آن را تشکیل می‌دهد یا این که قوام معرفت به صدق، یعنی مطابقت گزاره با واقع، اعمّ از اینکه کسی به آن اعتقاد داشته باشد یا اعتقاد نداشته باشد؟
۸-براساس چه مبنایی مفاد گزاره‌ای را باور می‌کنیم و مفاد گزاره‌ی دیگری را انکار می‌ورزیم و در مورد گزاره‌ی سومی از حکم کردن امتناع می‌کنیم؟ آیا باور کردن یا باور نکردن مبنایی دارد؟
۹-باور که متعلق آن گزاره است به طور صادق یا کاذب، درست یا نادرستْ واقع‌نماست؛ نحوه‌ی واقع نمایی باور چگونه است؟‌آیا باز نمون و حاکی از واقعیت است یا این که خودْ عین واقعیت است که در دو وعاء تحقق دارد و یا… ؟

قبول به جای باور

چنان که گذشت، عموم معرفت شناسانِ متعلق به فلسفه کشورهای انگلیسی زبانْ باور را از ارکان و شرایط لازم معرفت تلقی کرده‌اند. در میان آنها، کِیْث لِرِر( K. lehrer) نسبت به باورْ پیشنهادی جایگزین دارد. وی معتقد است که پذیرش و قبول (acceptance) شرط لازم معرفت است نه باور؛ معرفتْ باورِ صادق موجّه نیست، بلکه قبول صادق موجّه است. البته قبولی که در تعریف معرفت از ارکان و شرایط لازم است هر قبولی نیست، بلکه قبولی است که هدف از آن دستیابی به صدق و اجتناب از خطاست. احیاناً انسان چیزی را قبول می‌کند در حالی که هدف دیگری غیر از صدق دارد. قبول ممکن است ناشی از انگیزه‌های بسیاری غیر از صدق و مطابقت با واقع باشد. اما چنین قبول و پذیرشی قبولِ مورد لزومْ در تعریف معرفت نیست. حاصل آنکه به نظر لرر اولین شرط معرفت قبول است نه باور؛ لازم نیست که برای معرفت داشتن به گزاره‌ای احساس قوی داشته باشیم که آن گزاره صادق است. باور احساس قوی به صدق است و این موردنیاز نیست. گرچه بسیاری از فیلسوفان معتقدند که انسان آن گاه به صدق گزاره‌ای معرفت خواهد داشت که به صدق آن اطمینان یا یقین داشته باشد، در مقابل آنها عده‌ای اصرار می‌ورزند که شخص می‌تواند به صدق گزاره‌ای معرفت داشته باشد حتی اگر به صدق آن اعتقاد و باور نداشته باشد. (۱)
علی رغم توضیحاتی که گذشت، در اینجا، ابهامی وجود دارد و آن این که آیا قبول یا تصدیق از باور متمایز است و اگر متمایز است چه تمایزی با آن دارد؟ مگر قبول چیزی غیر از باور است؟ لرر خودْ- در ضمن طرح نقض‌های مربوط به باور- اذعان دارد که قبول نوعی باور است. (۲) نهایت چیزی که در تمایز آنها می‌توان افزود این است که هر باوری قبول نیست بلکه قبولْ باوری است که متوجه صدق است. به عبارت دیگر، قبول و پذیرش بدین معناست که قبول در مورد گزاره‌ای به کار می‌رود که شخص ادله‌ای بر صدق آن بیابد. اگر او آن گزاره را می‌پذیرد و قبول می‌کند، به این دلیل است که شواهدی بر صدق آن دارد؛ برخلاف باور که این جهت در آن ملحوظ نیست. اما این سخن نیز درست نیست. در مورد قبول و تصدیق هم می‌توان گفت: برای قبول و تصدیق ممکن است انگیزه‌های مختلفی وجود داشته باشد. از این رو، در تعریف معرفتْ قبول و تصدیقی شرط لازم است که هدف از آن، صدق باشد، نه انگیزه‌ها یا اهداف دیگری غیر از صدق. قبول- دست کم- از این جهت با باور تفاوتی ندارد.
حاصل آنکه به نظر می‌رسد واژه‌های باور، اعتقاد، تصدیق، قبول و پذیرش مرادف هستند و اگر میان معادل‌های آن در انگلیسی- acceptance، belief- تمایزی وجود داشته باشد، در زبان فارسی و کاربردهای منطقی (۳) آن چنین تمایزی دیده نمی‌شود. باور داشتن یعنی به صدق گزاره‌ای اعتقاد داشتن و مفاد آن را تصدیق کردن؛ از باب نمونه، در منطق هنگام تقسیم قیاس به لحاظ مبادی و مواد گفته‌اند: قیاس یا مفید تصدیق است یا مفید تصدیق نیست بلکه امر دیگری غیر از آن، نظیر تعجب و تخیّل، نتیجه می‌دهد. این گونه قیاس از این نظر که مفید تصدیقی نیست، «قیاس شعری» نامیده می‌شود. اگر مفید تصدیق باشد، خود اقسامی دارد:… (۴)

نقض‌ها

دیدیم که عموم فیلسوفان و منطق دانانْ باور یا قبول را شرط معرفت دانسته‌اند. علاوه بر آن که تعریف معرفت در کل مورد نقض و ابرام واقع شده است، این جزء یا شرط آن نیز مورد نقض و ابرام قرار گرفته است. برخی بر این امر اصرار دارند که باور یا قبول شرط لازم معرفت نیست و برای اثبات این ادعا به مواردی استناد کرده‌اند که بر آنها معرفت صادق است در حالی که شخص به مفاد آنها باور ندارد. از جمله، رادفورد این مثالِ نقض را ذکر کرده است: شما در امتحان تاریخ شرکت می‌کنید و به بسیاری از پرسش ها پاسخ صحیح می‌دهید بدون آنکه به بعضی از این پاسخ‌ها باور داشته باشید یا آنها را تصدیق کنید. از این رو، شما پاسخ صحیح را می‌دانید و بدان معرفت دارید اما به آن اعتقاد نمی‌ورزید و آن را تصدیق نمی‌کنید و نسبت به آن، باور ندارید. ممکن است مثال وی را به موارد دیگری غیر از امتحان و موضوعات دیگری غیر از تاریخ- نظیر جغرافیا، داروسازی، پزشکی و لغت شناسی- تعمیم دهیم.
در هر صورت می‌توان به این گونه اشکال‌های نقضی چنین پاسخ داد که ادعای معرفت داشتن در موارد ذکر شده صحیح نیست. در صورتی می‌توانیم نسبت به موردی ادعای معرفت کنیم که، علاوه بر صدق گزاره و موجّه بودن آن، به مفاد آن گزاره‌ی باور و اعتقاد داشته، آن را تصدیق کنیم. همانطور که اگر کسی به مفاد گزاره‌ای (P) جهل مرکب داشته باشد، یعنی اگر شخصی مفاد گزاره‌ای را بپذیرد و آن را صادق بداند در حالی که فی الواقع کاذب است، از جهت معرفت شناسی بر آن گزاره معرفت صادق نیست، در این موارد نیز چنین است و شخص نمی‌تواند ادعا کند که معرفت دارد. اگر کسی گزاره‌ای را قبول نمی‌کند و با آن به پرسشی پاسخ می‌دهد، در مورد او نیز معرفت صادق نیست و نمی‌توان گفت که او گزاره P را می‌داند. او به طور شانس و از روی اتفاقْ چنین پاسخ داده است؛ در چنین موردی صادق نیست که او معرفت دارد. (۵)

مبنای باور

یکی از پرسش‌های قابل توجه در باب باور و اعتقاد این است که مبنای باور چیست؟ بدین معنا که براساس چه مبنایی مفاد گزاره‌ای را باور می‌کنیم و بدان اعتقاد می‌ورزیم و مفاد گزاره‌ی دیگری را انکار کرده، حکم به نفی می‌کنیم و بالاخره در مورد مفاد گزاره‌ی سومی از حکم کردن امتناع می‌ورزیم؟ این مبحث با مباحث مربوط به دلیل گروی ارتباط نزدیکی دارد بلکه از شاخه‌های مهم آن به حساب می‌آید. دلیل گرایان سنتی معتقدند که باور به مفاد گزاره‌ای بر دلیل مبتنی است. در صورتی به مفاد گزاره‌ای اعتقاد میورزیم یا آن را نفی می‌کنیم که دلیلی بر آن داشته باشیم. اگر برای هر طرف دلیلی نداشته باشیم یا ادله‌ای که در طرف ایجاب و سلب ارائه می‌شوند متساوی بوده، رجحانی بر یکدیگر نداشته باشند، از حکم به اثبات یا سلب خودداری می‌ورزیم. بدین ترتیب، باوری که تنها از راه دلیل حاصل شود ارزش معرفت شناختی دارد؛ زیرا دلیل است که می‌تواند صدق یا کذب گزاره‌ای را روشن سازد، بلکه ارتباط باور با صدق، یعنی پیوند اعتقاد به مفاد گزاره‌ای با صدق آن، از راه دلیل است که در موجّه سازی به عمل می‌آید. از این رو، دلیل باور را با صدق پیوند می‌دهد. شخص در صورتی می‌تواند به گزاره‌ای اعتقاد ورزد که به اندازه‌ی کافی برای آن گزاره دلیل در اختیار داشته باشد. آشکار است که منظور دلیل گرایان از دلیل، دلیل معرفتی است. تنها با دلیل معرفتیِ مربوط و مناسب است که می‌توان باوری را موجّه ساخت و در نتیجه به معرفتی دست یافت. اگر کسی ادعا کند که «مجموع زوایای مثلث ۱۸۰ درجه است» یا «حرارت موجب انبساط فلزات می‌گردد» یا… و ما برای این ادعاها دلیل طلب کنیم، او باید استدلالی ریاضی متناسب با گزاره اول و استدلالی تجربی متناسب با گزاره دوم ارائه کند؛ نمی‌تواند چنین دلیل بیاورد که زیرا ماه در آسمان است یا برگ درختان سبز است و… تنها با دلیل معرفتی مناسب است که می‌توان باوری را موجّه ساخت.
البته در مقابل دلیل گرایان، عده‌ای قائل‌اند که باور قطع نظر از دلیل می‌تواند موجّه شود. برای موجّه ساختن باور، نیازی به دلیل نیست. (۶) آشکار است هر کس که موجّه سازی را از ارکان و شرایط معرفت می‌داند و قائل است که موجه سازی از راه دلیل (reason) تحقق می‌یابد، دیدگاه ضد دلیل گرایان را مردود می‌شمارد. بدین سان، معرفت شناسان این دیدگاه را انکار کرده‌اند.

ابتنا یا عدم ابتنای معرفت بر باور

مباحثی که تاکنون مطرح شد مبتنی بر این فرض است که باور و اعتقاد یا قبول و تصدیق را از ارکان و شرایط معرفت تلقی کنیم؛ اما می‌توان خود این فرض را مورد تأمل و بررسی قرار داد و پرسید: آیا باور- اساساً- در حقیقت و ساختار معرفت دخیل است و از مقومات، اجزا یا شرایط آن به حساب می‌آید و بخشی از ساختار آن را تشکیل می‌دهد یا این که پاسخ منفی است و مقوّم معرفت تنها صدق، یعنی مطابقت با واقع، است، اعم از این که کسی به آن باور و اعتقاد داشته باشد یا نه؟
می‌توان گفت: باور مؤلفه‌ی معرفت نیست و دخالتی در ساختار آن ندارد. آنچه مؤلفه معرفت است و مقوّم ساختار آن به حساب می‌آید صدق، یعنی مطابقت با واقع، است. یک گزاره صادق و مطابق با واقع معرفت است، اعم از این که کسی به آن گزاره باور و اعتقاد ورزد یا نه. باور داشتن یا باور نداشتنِ اشخاص دخالتی در اطلاق معرفت بر آن ندارد و حقیقت معرفت بر چنین گزاره‌ای صادق است. اشتباهی که رخ داده این است که معمولاً عنصر و مؤلفه‌ای روانشناختی در مباحث منطقی، معرفت شناختی و دیگر دانش‌های همگن دخالت داده شده است؛ در حالی که باور داشتن یا باور نداشتن که عنصری روان شناختی است، چه دخالتی در حقیقت معرفت دارد؟ مقوّم معرفتْ صدق است. بر گزاره‌های صادق منطق، هندسه و دیگر گزاره‌های ریاضی، منهای باور و اعتقاد، معرفت صادق است. این گونه گزاره‌ها در واقع حاکی از واقعیت‌هایی است که در ظرف نفس الامر تحقق دارد، اعم از اینکه کسی به مفاد آن‌ها صحه بگذارد و اعتقاد ورزد یا نه.
بدین ترتیب، در معرفت شناسی لازم است از دخالت دادن مؤلفه باور که مؤلفه و عنصری غیرمعرفتی است، در معرفت و مباحث معرفت شناسی پرهیز کرد و صرفاً گزاره صادق را دنبال نمود. استاد مصباح چنین دیدگاهی را مطرح کرده‌اند و از آن دفاع می‌کنند. (۷)
توجه به این نکته که معرفت بر گزاره مطابق با واقع صادق است و باور دخالتی در ساختار معرفت ندارد امری دقیق و درخور توجه است. می‌توان معرفت شناسی را براساس چنین دیدگاهی بنیان نهاد و درواقع تقریر نوینی از معرفت شناسی ارائه کرد. در عین حال، باید دید که مُدرِک و فاعل شناسا چه نقشی در معرفت دارد. به نظر می‌رسد در هر گزاره‌ای دو ارتباط مطرح است: ۱٫ ارتباط گزاره با واقع؛ ۲٫ ارتباط گزاره با مُدرِک و شناسنده. می‌توان گزاره را از یک منظر یا هر دو منظر مورد بررسی قرار داد. یک گزاره از نظر ارتباط آن با خارج ممکن است به نوعی معرفت شناسی اختصاص یابد و از جهت ارتباط آن با مُدرِک در دانش «اصول فقه» و مانند آن مورد توجه و بررسی قرار گیرد و از هر دو جهت، یعنی از منظر ارتباط آن با خارج و نیز ارتباط آن با مُدرک، در منطق و نوع دیگری معرفت شناسی لحاظ گردد.
بدین ترتیب، باور یا اعتقاد که شرط ذهنی معرفت است نه عینی، دخالت آن صرفاً تا آنجاست که ارتباط گزاره با مُدرک مورد توجه قرار گیرد. از این رو، قید «باور» در معرفت در واقع برای این است که ارتباط گزاره با شناسنده ملحوظ گردد. دخالت باور در معرفت صرفاً به همین اندازه محدود می‌گردد. در رویکردهای رایج معرفت شناسی این نکته لحاظ شده که ارتباط گزاره صادق با ما چگونه است و ما چگونه و از چه راهی به صدق گزاره‌ای معرفت پیدا می‌کنیم. از این منظر، می‌توان باور را مؤلفه‌ای دخیل در معرفت دانست و آن را از بُعد معرفت شناسی مورد بحث قرار داد. اگر از باور صرف نظر کنیم، در این صورت، انتساب معرفت به اشخاص صحیح نیست و نمی‌توان ادعا کرد که من به گزاره‌ی P معرفت دارم. در صورتی می‌توان گفت که من معرفت دارم که ارتباط من با گزاره لحاظ گردد؛ آشکار است که ارتباط من با گزاره از طریق حالتی (۸) روانشناختی به نام «باور» یا «اعتقاد» یا «قبول» ممکن است. بدین‌سان،‌ در صورتی می‌توانیم نسبت به گزاره‌ای ادعای معرفت کنیم که، علاوه بر موجّه و صادق بودن، به آن گزاره باور و اعتقاد داشته باشیم. از این منظر، در معرفت شناسی باورْ دخالت دارد و باید از مؤلفه‌های معرفت به حساب آید؛ البته مؤلفه‌ای است که خارج از ساختار معرفت است و در واقع شرط ذهنی و سوبژه‌ای معرفت به حساب می‌آید. حاصل آن که در رویکردهای رایج معرفت شناسی «باور» صرفاً مجوزی برای انتساب معرفت به شخص است که از طریق آن ادعای معرفت مُجاز می‌گردد. در این رویکردها، هم ارتباط گزاره با مُدرِک و هم ارتباط آن با واقع مطمح نظر است؛ چنان که می‌توان معرفت شناسی‌ای را بنیان نهاد که صرفاً در آن ارتباط گزاره با واقع ملحوظ گردد.

پی‌نوشت‌ها:

۱٫ See:Theory of Knowledge,K. lehrer,pp. 10-11 & p. 20
۲٫ Ibid,p. 26
۳٫ در مورد تصدیق، لازم است یادآور شویم که تصدیق به دو معنا به کار می‌رود: ۱- باور، قبول، اعتقاد و اذعان؛ ۲- ادراک مطابقت یا عدم مطابقت نسبت میان موضوع و محمول با واقع؛ به تعبیر دیگر، فهم صدق قضیه. معنای اول معنایی لغوی است و معنای دوم اصطلاحی منطقی است که در دانش منطق رایج است. با توجه به آنچه گفته شد، تصدیق به معنای لغوی با قبول، اعتقاد، باور و اذعان مرادف است، اما تصدیق به معنای دوم با آن واژه‌ها مرادف نیست، بلکه مستلزم یا مقتضی آن است.
۴٫ ر. ک: اساس الأقتباس، خواجه نصیرالدین طوسی، مقالت پنجم، فصل دوم، ص۳۵۰ و المنطق، محمد رضا المظفر، ص۳۵۶٫
۵٫ See:Theory of Knowledge,K. lehrer,pp. 26-38
۶٫ See:Belief`s Own,Ethics,J. E. Adler(USA:The Mit Press,2002) pp. 2-23
۷٫ استاد در نشست‌های متعددی این دیدگاه را مطرح کرده‌اند، از جمله در جلسات نقد و بررسی این کتاب.
۸٫ این حالت یا جزمی و یقینی است که در این صورت معرفت گزاره‌ای یقینی خواهد بود و یا راجح و ظنی است که در این صورت معرفت گزاره‌ای ظنی خواهد بود.

منبع مقاله :
حسین زاده، محمد، (۱۳۹۰)، پژوهشی تطبیقی در معرفت شناسی معاصر، قم: مرکز انتشارات مؤسسه‌ آموزشی و پژوهشی امام خمینی (رحمه الله)، چاپ سوم

 



لینک منبع

اشتراک گذاری مطلب

انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.